در باب زیبایی‌های مرگتأملی بر حقیقت، هراس و آرامش مرگ

در مفهوم مرگ در اسلام تأمل و ژرف‌اندیشی کردم، به این امید که بتوانم این موضوع را به روشن‌ترین و رساترین شیوه بیان کنم.

مرگ در نگرش اسلامی، نه ابزاری برای ترساندن پوچ‌گرایانه است و نه مترسکی بی‌خاصیت؛ در این توازن و تعادل دقت کن:

گاهی احادیثی را می‌خوانی که انسان را به یادآوری مداوم مرگ و دل‌نبستن به دنیا تشویق می‌کنند، و از سوی دیگر احادیثی را می‌بینی که آرزوی مرگ را به خاطر سختی‌ها و بلاهای روزگار ناپسند می‌دانند.

آدمی همواره نیازمند مهار و تعادل احساسات خویش است؛ اگر در لذت‌های زودگذر دنیا فرو رود، یاد مرگ به سراغش می‌آید تا حقیقت را به یادش بیاورد؛ اینکه ما در وهلهٔ نخست برای بندگی خداوند و آمادگی برای دیدار او پا به این جهان گذاشته‌ایم.

و اگر غمی جان‌کاه بر روحش سنگینی کند و در پی فرار از سختی‌های زندگی برآید، آموزه‌های دینی برای مهار این ناامیدی دست‌به‌کار می‌شوند و با نهی از آرزوی مرگ، او را دوباره به مسیر کار، تلاش و ادامهٔ زندگی با تمام ابعادش بازمی‌گردانند.

هنگامی که دل‌بستگی به دنیا بر انسان چیره شود و از مرز بگذرد، یاد مرگ می‌آید تا آرزوهای دور و دراز را مهار کند.

و اگر – از سوی مقابل – بیزاری از زندگی و کشش به مرگ بر روان آدمی غلبه کند و از حد اعتدال فراتر رود، دستور پرهیز از تمنای مرگ فرا می‌رسد تا او را دوباره به میدان تلاش و امید بازگرداند.

برای نشان دادن این حقیقت، مفهومی گویاتر و روشن‌تر از حدیث «شوقِ دیدار پروردگار» نیافتم؛ چنان‌که در صحیحین از عبادة بن صامت -رضی الله عنه- روایت شده که پیامبر ﷺ فرمودند: «هر کس دیدار الله را دوست داشته باشد، الله نیز دیدار او را دوست دارد؛ و هر کس دیدار الله را ناخوش دارد، الله نیز دیدار او را ناپسند می‌شمارد». عایشه -رضی الله عنها- به رسول‌الله ﷺ گفت: همهٔ ما به طور طبیعی مرگ را ناخوشایند می‌دانیم، آیا این به معنای ناپسند داشتن دیدار خداست؟ پیامبر ﷺ فرمودند: «مقصود این نیست؛ بلکه مؤمن وقتی مرگش فرا می‌رسد، به خشنودی و بزرگواری خداوند مژده داده می‌شود؛ در نتیجه هیچ چیز نزد او دوست‌داشتنی‌تر از آینده‌ای که پیش‌رو دارد نخواهد بود؛ پس دیدار الله را دوست می‌دارد و الله نیز دیدار او را دوست دارد. اما کافر وقتی لحظهٔ مرگش می‌رسد، به عذاب و کیفر الهی انذار داده می‌شود؛ پس هیچ چیز برای او ناخوشایندتر از سرنوشت پیش‌رویش نیست؛ از این رو دیدار الله را ناپسند می‌شمارد و الله نیز دیدار او را ناپسند می‌دارد» (به روایت بخاری و مسلم).

بنابراین، انسان مؤمن هرگاه در زندگی دنیا دلش را با شوق دیدار پروردگار زنده نگاه دارد، کوهی از کارهای نیک پشت سر خود به‌جا می‌گذارد؛ و چون مرگش نزدیک شود، مشتاقانه چشم‌انتظار دیدن پاداشِ این بندگی و محبت خواهد بود.

یاد مرگ، سرچشمهٔ رسیدن به نیکی‌ها و اخلاق والاست؛ و من برای خوش‌اخلاقی با مردم و چشم‌پوشی از خطاهای آنان، عاملی کارسازتر و یاری‌بخش‌تر از یاد مرگ نیافته‌ام؛ چراکه انسان به یاد می‌آورد دنیا بسیار کوتاه‌تر و ناچیزتر از آن است که برای تکه‌پاره‌های رفتنیِ آن، کینه‌توزی کند و با دیگران بجنگد.

یاد مرگ، انگیزهٔ بخشش و سخاوت است؛ زیرا همان‌طور که در ضرب‌المثل‌های مردم می‌گویند: «کفن جیب ندارد»؛ در نتیجه، نفسِ انسان بخشنده سبک‌بار و وارسته می‌شود.

یاد مرگ، حسن ظن به پروردگار را در دل تقویت می‌کند؛ زیرا در عمق جان باور داریم عدالتی که شاید در این دنیا رنگ واقعیت به خود ندید، بی‌کم ‌و کاست در روز قیامت به چشم خواهیم دید؛ از این رو به جای انتقام‌جویی‌های شخصی، دادخواهی از ستمکاران را به دادگاه عدل الهی در روز جزا وامی‌گذاریم.

یاد مرگ، تکیه‌گاه اخلاص است؛ زیرا پاداش کامل و راستین کارها در روز قیامت آشکار می‌شود؛ پس مؤمن نه چشم‌انتظار تعریف و تمجید مردم می‌ماند و نه برای زحماتش دل‌بستهٔ تشکر این و آن خواهد بود.

و یاد مرگ، مایهٔ پایداری و شکیبایی در برابر ناملایمات است؛ چنان‌که خداوند متعال می‌فرماید:

{وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ ۝ فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُن مِّنَ السَّاجِدِينَ ۝ وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ} [حجر: ۹۷-۹۹] (و به یقین می‌دانیم که سینه‌ات از آنچه می‌گویند تنگ می‌شود؛ پس به ستایش پروردگارت تسبیح گوی و از سجده‌کنندگان باش، و پروردگارت را تا زمانی که یقین (مرگ) به سراغت آید، بندگی کن).

به این ترتیب، درمان دل‌تنگی و رنجی که از زخم‌زبان‌ها و طعنه‌های دیگران به جان می‌نشیند، در تسبیح، سجده و استمرار همیشگی بر مسیر بندگی تا لحظهٔ فرارسیدن مرگ نهفته است.

بیا در این حدیث نیز تأمل کنیم که چطور رابطهٔ انسان، آرزوهایش و اجل را ترسیم می‌کند:

روزی پیامبر ﷺ مربعی روی زمین کشیدند و خطی در میانهٔ آن رسم کردند که سرش از مربع بیرون زده بود، و خط‌های کوچکی نیز به سمت این خط میانی (از کناره‌های درون مربع) کشیدند؛ سپس فرمودند: «این انسان است، و این [مربع] اجل و مرگ اوست که او را در میان گرفته؛ و این خطی که به بیرون رفته، آرزوهای دورودراز اوست؛ و این خطوط کوچک، حوادث و پیشامدهای روزگارند؛ پس اگر این یکی به او نخورد، آن دیگری او را می‌گزد، و اگر از آن یکی جان به در ببرد، این یکی گرفتارش می‌کند» (روایت بخاری با نزدیک به همین مضمون، و ترمذی و احمد با اندکی اختلاف؛ لفظ حدیث از ابن‌ماجه است).

ترس ما از مرگ به خاطر گناهان و کوتاهی‌هایی است که یادمان می‌آید، و دوری از آن به خاطر این است که طاقت جدایی از عزیزانمان را نداریم. با فکر کردن به مرگ احساس غربت می‌کنیم، چون همهٔ نقشه‌ها و آرزوهایمان را خراب می‌کند؛ درست به همین دلیل، مرگ در هیچ خوشی و راحتی یاد نشده مگر اینکه آن را تلخ کرده، و در هیچ سختی و گرفتاری به یاد نیامده مگر اینکه آرامش و گشایش به همراه داشته است.

یاد مرگ ضرورتی است برای بهتر شدن دنیای ما؛ تا ناپاکی‌های درونمان زدوده شود، دل‌هایمان نرم و مهربان گردد و امیدمان یکسره به پروردگار پیوند بخورد.

ما مسلمان‌ها مرگ را دوست داریم چون پر از عدالت است؛ بی‌هیچ تبعیضی سراغ تک‌تک آدم‌ها می‌آید و هیچ‌کس هم از زمان و مکانش خبر ندارد. از طرف دیگر، مرگ راهی است تا حق مظلوم‌ها از ظالمان پس گرفته شود؛ برای همین است که مرگ را کلید عدالت می‌دانیم. اما دلیل ترسمان از مرگ این است که یاد گناهان و کم‌کاری‌هایمان پیش خدا می‌افتیم؛ از سختی‌های وحشتناک بعد از آن می‌ترسیم و تنهاییِ قبر و سرنوشت همیشگی‌مان خواب را از چشممان می‌گیرد.

آیا از مرگ می‌ترسم؟

بله، من واقعاً از مرگ می‌ترسم؛ و هیچ دلم نمی‌خواهد در جایی که منطقی‌ترین و طبیعی‌ترین واکنش ترسیدن است، با ژست‌های قشنگ و حرف‌های شعاری ادای آدم‌های شجاع را دربیاورم.

تمام امیدم به پروردگار این است که وقتی جانم را می‌ستاند، در حالی باشم که با گام‌هایی محکم و شتابان به سویش می‌روم؛ از لغزش‌هایم درگذرد، کاستی‌هایم را جبران فرماید، بر روزهای غفلتم قلم عفو بکشد و طاقتِ این شرمساری در پیشگاهش را به من عطا کند.

و با همهٔ این بیم‌ها، چشم‌انتظارم که مرگ سرآغاز آسایش و پاداش‌ها باشد؛ پلی برای دست‌یافتن به تمام خواسته‌ها و لذت‌هایی که در دنیا یا دستمان به آن‌ها نرسید، یا به خاطر حفظ تقوا و رضایت خدا پا روی دل گذاشتیم و از آن‌ها چشم پوشیدیم.

– بدر آل مرعی