در ۱۸ اکتبر ۲۰۱۷ دولت کِبِک قانون جنجال برانگیزی را با عنوان «لایحهٔ ۶۲» تصویب کرد. بر اساس این قانون، هر کسی که صورتش پوشیده باشد از ارائه یا دریافت خدمات عمومی منع میشود. هدف اعلامشدهٔ این لایحه «ایجاد تدابیری برای تقویت پایبندی به بیطرفی مذهبی دولت» بود. استفانی ولی – وزیر دادگستری کبک – نیز اعلام کرد که ممنوعیت پوشش صورت برای اطمینان از ارتباط مناسب، شناسایی و امنیت در زمان تبادل خدمات عمومی وضع شده است.
«ولی» تاکید داشت که این قانون گروه مذهبی خاصی را هدف قرار نداده است. اما واضح است که نوک پیکان آن دقیقا به سمت جامعهٔ مسلمانان کبک بود. زنان مسلمان تنها کسانی هستند که در کبک صورت خود را میپوشانند. از سوی دیگر – بحثهای عمومی دربارهٔ «سازگاری معقول» در دههٔ گذشته در این منطقه – عمدتا جامعهٔ مسلمانان و بهویژه زنان محجبه را هدف گرفته است.
لایحهٔ جنجالی ۶۲ – که در نوع خود در آمریکای شمالی اولین است – شباهت زیادی به قانون ۲۰۰۴ فرانسه دارد. آن قانون «پوشیدن نشانهها یا لباسهایی که بهطور واضح وابستگی مذهبی دانشآموزان را نشان دهد» در مدارس دولتی ممنوع میکند. این لایحه همچنین با قانون ۲۰۱۰ فرانسه که پوشاندن صورت در فضاهای عمومی را ممنوع کرده همسو است. درست مانند لایحهٔ ۶۲ کبک، قانون ۲۰۰۴ فرانسه نیز ظاهرا گروه مذهبی خاصی را هدف قرار نمیداد. در واقع این قانون شامل پسران یهودی با کلاه مخصوص و پسران سیک با دستار هم میشد. اما باور عمومی بر این است که هدف اصلی آن دختران مسلمان بودهاند.
در دهههای اخیر کمتر پوششی به اندازهٔ حجاب اسلامی در اروپا و آمریکای شمالی جنجال به پا کرده است. حامیان قوانینی مانند لایحهٔ ۶۲ استدلال میکنند که حجاب یک نشان مذهبی است. به باور آنها – این نشان در یک دولت سکولار یا بیطرف از نظر مذهبی – جایگاهی ندارد.
آنها حجاب را فراتر از یک انتخاب مذهبی یا حق فرد برای عمل به باورهایش میدانند. از نظر آنها حجاب نشانهای از مقاومت در برابر مدرنیته است. البته از قضا نوع حجاب بیشتر زنان جوان خود پدیدهای مدرن است. آنها این پوشش را مقاومتی در برابر ادغام در جامعه میبینند. روندی که جلوهای خطرناک از بهاصطلاح «برخورد تمدنها» یا یک کنش سیاسی به شمار میرود.
اما حساسیت اروپا و بهطور خاص فرانسه روی حجاب مسلمانان موضوع جدیدی نیست. این ماجرا با ترس از رشد جمعیت مسلمانان و «اشغال» فضاهای عمومی در فرانسه شروع نشد. امروزه هم تنها اقلیتی از زنان مسلمان در فرانسه حجاب دارند. این جریان حتی ریشه در ترس از ظهور اسلام سیاسی در این کشور ندارد. وسواس فرانسه نسبت به حجاب به دوران استعمار بازمیگردد. یعنی زمانی که مقامات استعماری فرانسه در الجزایر، دچار مشغولیتی ذهنی و طولانیمدت نسبت به زنان الجزایری و حجاب آنها شدند.
تمرکز این نوشته بر لایحهٔ ۶۲ کبک یا قوانین مصوب فرانسه دربارهٔ حجاب مسلمانان نیست. در واقع، متن حاضر مشخصا به تلاشهای استعمار فرانسه برای کشف حجاب زنان در الجزایرِ دورانِ استعمار میپردازد. این متن، تاریخچهٔ یک مشغولیت ذهنی طولانی و پیچیده را دنبال میکند؛ جریانی که در نهایت در مه ۱۹۵۸، یعنی درست در بحبوحهٔ جنگ استقلال الجزایر، به کشف حجاب علنی چند ده یا چند صد زن الجزایری منجر شد. هرچند شباهتسازی میان نقش حجاب در بستر استعماری الجزایر با وضعیت امروزی آن در اروپا و آمریکای شمالی کار آسانی است و تا حدی هم میتوان این کار را انجام داد، اما نباید فراموش کرد که بافتار تاریخی، منافع درگیر و معنای حجاب در این دو موقعیت تفاوتهای چشمگیری با یکدیگر دارند.
صحبت از حجاب در الجزایر دوران استعمار بدون اشاره به آثار فرانتس فانون تقریبا غیرممکن است. این روانپزشک متولد مارتینیک، از سال ۱۹۵۳ تا زمان مرگش در سال ۱۹۶۱ در بیمارستان بلیده در الجزایر فعالیت میکرد. فانون در واقع یکی از نخستین تحلیلگرانی است که به اهمیت حجاب در روابط میان استعمارگر و استعمارزده در الجزایر پرداخته است. او در فصل اول کتاب خود با عنوان «جامعهشناسی یک انقلاب» تأکید میکند که مقامات استعماری فرانسه در الجزایر، از همان دههٔ ۱۹۳۰ جنگی را علیه حجاب آغاز کردند. به باور فانون، مقامات فرانسه حجاب را سدی میان جامعهٔ استعمارزدهٔ الجزایر و جامعهٔ استعماری خود میدیدند. آنها معتقد بودند استعمار بدون تسلط بر زنان کامل نمیشود و این تسلط نیز در گرو برداشتن حجاب است:
«اگر میخواهیم ساختار جامعهٔ الجزایر را نابود کنیم، باید پیش از هر چیز بر زنان دست یابیم؛ باید بروید و آنها را از پسِ حجابشان بیرون بکشید.»
(فرانتس فانون، جامعهشناسی یک انقلاب، ۱۹۵۹)
در همین راستا، تابلو «زنان الجزایری در اتاقهای خود» اثر اوژن دلاکروا که مدتهاست به عنوان «نخستین نقاشی واقعی شرقشناسانه» شناخته میشود، به خوبی جایگاه محوری زنان را در پروژهٔ استعماری نشان میدهد. این اثر از نخستین نشانههای وسواس فکری فرانسویها نسبت به زنان الجزایری، حجاب و اهمیت آن در فتح سیاسی و نظامی شرق است. این تابلو سه زن عرب را به تصویر میکشد که در فضای داخلی خانهای در الجزیره که فرض میشود یک حرمسراست، دور یک قلیان نشستهاند.
وقتی دلاکروا در سال ۱۸۳۴ نقاشی خود را در سالن پاریس به نمایش گذاشت، تحسین منتقدان هنری را برانگیخت. این اثر به عنوان تصویری واقعی از درون یک حرمسرا پذیرفته شد؛ هرچند به گفتهٔ تاد پورترفیلد، مورخ هنر در کتاب «جذابیت امپریالیسم»، «شرقِ به تصویر کشیده شده در این تابلو، فرآوردهٔ فرهنگ خود دلاکروا بود». بخشی از موفقیت این اثر به این دلیل بود که همزمان حس تمایل به زنان حرمسرا و انزجار از سیستمهای اجتماعی و سیاسی عقبماندهٔ شرق را برمیانگیخت. با این حال، شیفتگی فرانسویها به این نقاشی علت دیگری هم داشت؛ دلاکروا توانسته بود به کمک ارتش فرانسه به درون یک حرمسرای مسلمان در الجزیره نفوذ کند.
تحلیل فانون دربارهٔ تمایل فرانسه به کشف حجاب زنان، برای درک اهمیت سیاسی کار دلاکروا بسیار راهگشاست. دلاکروا با نفوذ به حرمسرا و پردهبرداری از درون آن در نقاشی خود، توانست زنان مسلمان را بدون حجاب به تصویر بکشد. او با این کار در همان نخستین سالهای اشغال الجزایر، به قلب جامعهٔ آن نفوذ کرد. در واقع، نفوذ به حرمسرا به نماد و دستاورد قدرت امپریالیستی فرانسه تبدیل شد.
نقاشی دلاکروا تنها تلاش فرانسویها برای پردهبرداری از خانهها و حریم خصوصی خانوادههای مسلمان و نمایش چهره و بدن زنان الجزایری نبود. نمونهٔ شناختهشده و البته بسیار تأسفبار دیگر، مجموعهای از کارتپستالهای فرانسوی از زنان الجزایری است که در اوایل قرن بیستم تولید شد. این تصاویر بعدها در سال ۱۹۸۶ در کتاب مالک علوله با عنوان «حرمسرای استعماری» گردآوری شدند.
این کارتپستالها زنان جوان الجزایری را نشان میدادند که در خانههای خود بودند و به مرور پوشش خود را کنار میگذاشتند. در میان آنها، تصاویری از زنان نیمهبرهنه یا نیمهمحجبه نیز دیده میشد. این عکسها در واقع بازتابی از توهمات مردان فرانسوی دربارهٔ زن شرقی و آن دیوار نفوذناپذیری بود که حجاب ایجاد میکرد. درست مانند آثار دلاکروا، این کارتپستالها را نمیتوان جدا از بافتار استعماریشان تحلیل کرد. در آن دوره، کشف حجاب و در پی آن تصاحب زن الجزایری، نمادی از فتح سیاسی و نظامی کل الجزایر بود.
در سراسر دوران استعمار، زنان الجزایری بخشی از پروژهٔ امپریالیستی فرانسه بودند. وضعیت آنها همواره به گونهای تصویر میشد که گویی عقبمانده، بیسواد، نادان و منزوی هستند. آنها را قربانی دینی میدانستند که زنستیز و ایستا پنداشته میشد و اسیر سنتهای کهنه و منفعل معرفی میشدند. این نگاه باعث شکلگیری بحثهای تندی دربارهٔ هویت مسلمانان الجزایر شد. هویتی که نه تنها از نظر فرهنگی کاملاً متمایز از معادل اروپایی خود دستهبندی میشد، بلکه به وضوح «پستتر» به شمار میآمد.
همانطور که در تابلوی «زنان الجزایری در اتاقهای خود» و آن کارتپستالهای کذایی دیده میشود، در دوران استعمار، هنرمندان، نویسندگان، مقامات و دانشگاهیان حجم انبوهی از محتوای متنی و تصویری دربارهٔ «سرنوشت خفتبار» زنان مسلمان در الجزایر تولید کردند. زن الجزایری – که با مفاهیمی مثل چندهمسری، حرمسرا و حجاب نمادگذاری شده بود – به دو صورت به تصویر کشیده میشد: یا به عنوان موجودی مظلوم، خانهنشین و نادان که توان سخن گفتن از جانب خود را ندارد، و یا به عنوان سوژهای برای فانتزیهای جنسی مردان اروپایی.

تعداد اندکی از این آثار، از آموزش و حق رأی زنان الجزایری حمایت میکردند؛ اما انگیزهٔ اصلی آنها این بود که زنان تحصیلکرده در نظام فرانسوی، پتانسیل این را دارند که به «زنان فرانسوی شایسته» تبدیل شوند. از نظر آنها، این زنان میتوانستند نقش کاتالیزوری را برای ارتقای سطح جمعیت الجزایر به تمدن فرانسوی ایفا کنند. این استدلالها که در راستای «مأموریت تمدنساز» فرانسه و جذب الجزایریها در دل این کشور بود، یک معنای ضمنی داشت: آزادی زنان الجزایری تنها از طریق پذیرش فرهنگ فرانسوی ممکن است؛ ایدهای که در دوران جنگ، ابعاد عملی مهمی پیدا کرد. با این حال، تمام این تمرکز بر وضعیت اسفبار زنان، در نهایت برای تقویت دیدگاه استعمارگران به کار میرفت؛ آنها میخواستند ثابت کنند که الجزایریها چنان متفاوتند که هرگز با فرهنگ فرانسه ادغام نمیشوند، تمدن فرانسوی را جذب نمیکنند و شایستهٔ داشتن حقوق سیاسی و مدنی نیستند.
به این ترتیب، سطح تمدن جامعهٔ الجزایر با وضعیت اجتماعی و جنسی زنان آن سنجیده میشد و با معیارهایی چون حجاب و چندهمسری مورد قضاوت قرار میگرفت. از نگاه فرانسویها، جایگاه زنان الجزایری توجیهی برای تداومِ سلطهٔ استعماری بود. آنها از این موضوع برای اثبات برتری فرهنگ و تمدن خود استفاده میکردند و همین مسئله به بهانهای برای جلوگیری از ادغام الجزایریها و دستیابی آنها به تابعیت کامل فرانسه و حقوق مدنی و سیاسی تبدیل شد.
هنگامی که الجزایر در سال ۱۸۳۴ رسماً به خاک فرانسه ضمیمه شد، الجزایریها شهروند کامل فرانسه محسوب نمیشدند؛ بلکه تنها «رعایای فرانسوی» بودند و از هیچ حق مدنی یا سیاسی بهرهای نداشتند. تنها پس از مصوبهٔ سال ۱۸۶۵ و قانون ۱۹۱۹ بود که الجزایریها امکان درخواست تابعیت فرانسه را پیدا کردند؛ آن هم به شرطی که «احوال شخصیهٔ» خود را رها کنند. این یعنی آنها باید از سنن و شیوههایی مانند ازدواج و ارث بر پایهٔ شریعت اسلامی دست میکشیدند. دستیابی به شهروندی فرانسه نه تنها برای الجزایریها گامی جنجالی بود، بلکه تنها پس از تحقیقاتی طولانی و طی کردن مراحل اداری پیچیده میسر میشد. پذیرش آنها به این بستگی داشت که آیا یک فرد الجزایری به اندازهٔ کافی با فرهنگ و ارزشهای فرانسوی ادغام شده است یا خیر. به همین دلیل، تنها تعداد اندکی از الجزایریها برای تابعیت اقدام کردند و موفق به دریافت آن شدند. همانطور که جوان اسکات در کتاب «سیاست حجاب» مینویسد: «پارادوکس مأموریت تمدنساز که تا به امروز نیز ادامه دارد، همینجا بود: هدف اعلام شده، متمدن کردن (ادغام کردن) کسانی بود که در نهایت تصور میشد هرگز متمدن نمیشوند.» در واقع، اگرچه حقوق زنان الجزایری بخشی از گفتمان استعماری شده بود، اما در عمل کار چندانی برای بهبود وضعیت آنها انجام نشد و فرانسویها همواره تاکید داشتند که جامعهٔ الجزایر قابلیت تمدنپذیری یا ادغام را ندارد.
با آغاز جنگ استقلال الجزایر در نوامبر ۱۹۵۴ و مشارکت زنان جوان و بیحجاب در «جبههٔ آزادیبخش ملی» (FLN) – جنبشی که علیه فرانسه میجنگید – پرسش مربوط به زنان به خط مقدم جنگ آمد. زنان مسلمان الجزایری دیگر موجوداتی منفعل، مظلوم، بیسواد یا ناتوان در سخن گفتن نبودند؛ بلکه به شرکتکنندگان فعال در جنگ تبدیل شده بودند.
دولت فرانسه در حالی که مشغول عملیات نظامی گسترده علیه جبههٔ آزادیبخش بود، روی اصلاحاتی نیز کار میکرد که به گمانش برای شکست دادن این جبهه و دستیابی به صلح ضروری بود. بیشتر این اصلاحات با هدف ادغام کامل الجزایر در فرانسه طراحی شده بود؛ هدفی که شامل برابری کامل میان مسلمانان الجزایری و اروپاییهای ساکن در آنجا و اعطای حق شهروندی فرانسه به هر الجزایری با تمام حقوق مدنی و سیاسی میشد. در چارچوب همین برنامه – یعنی تقویت ادغام الجزایر در خاک فرانسه – بود که فرانسویها تدابیری را به نفع زنان مسلمان الجزایری به اجرا گذاشتند. این اصلاحات که مشخصاً برای زنان طراحی شده بود، وعدهٔ آزادی زنان مسلمان و ایجاد تغییری واقعی در جایگاه و زندگی آنها را میداد.

اگرچه فرانسویها سیاست مشخصی را در قبال حجاب تدوین نکرده بودند، اما حجاب همچنان در مرکز این بحثها قرار داشت. حملات مستقیم به حجاب سرانجام در مه ۱۹۵۸ و در بحبوحهٔ جنگ استقلال رخ داد؛ یعنی در جریان تظاهرات چندروزهای که در حمایت از «الجزایر فرانسوی» در شهر الجزیره برپا شد. این تظاهرات توسط ارتش فرانسه و با کمک همسران فرماندهان برجستهٔ نظامی – ژنرال سالان و سرهنگ ماسو – سازماندهی شد و زنان مسلمان الجزایری نیز به آن پیوستند. در طول تظاهرات، توجه عموم و رسانهها بهسرعت به سمت زنان مسلمان الجزایری جلب شد؛ چرا که حضور آنها نمادی از حمایت مسلمانان از الجزایر فرانسوی و سیاست ادغام به حساب میآمد. برخی از زنان الجزایری اجازه دادند همسران ژنرالهای برجستهٔ فرانسوی حجاب را از سر آنان بردارند و آنها را «آزاد» کنند؛ برخی دیگر نیز خودشان حجابشان را برداشتند و در میان تشویق جمعیت آتش زدند. افزون بر این، زنان مسلمان الجزایری در طول تظاهرات، شعار «کف کف لا فرانسز» (مثل یک زن فرانسوی) سر میدادند و دست در دست فرانسویها، سرود ملی فرانسه و سرود نظامی «آفریقاییها» را میخواندند؛ آنها با این کار خواهان ادغام خود در فرهنگ فرانسوی بودند. چند روز بعد، در ۱۹ مه، نشریهٔ افراطی و طرفدار الجزایرِ فرانسوی یعنی «اکو دالژه»، مقالهای را در صفحهٔ اول خود دربارهٔ کشف حجاب زنان مسلمان در تظاهرات با این تیتر منتشر کرد: «هزاران زن مسلمان تمایل خود را برای پیشرفت در سایهٔ ملت فرانسه اعلام کردند».
کشف حجاب زنان مسلمان در مه ۱۹۵۸ اثر عمیقی بر جبههٔ آزادیبخش ملی گذاشت و تردیدی نیست که این اتفاق نمادگرایی شدیدی به همراه داشت. حجاب یک سد نمادین میان دو جامعه و آشکارترین نشانهٔ یک هویت متمایز بود. از نگاه فرانسویها و همانطور که کشف حجاب مه ۱۹۵۸ نشان داد، حجاب آخرین سنگر مقاومت مسلمانان الجزایر به شمار میرفت. فانون پیامدهای استعماری و نمادین کشف حجاب زنان الجزایری در مه ۱۹۵۸ را محکوم کرد؛ او افتادن هر حجاب و رها شدن هر بدنی از آغوش سنتی «حایک» (پوشش سنتی زنان الجزایر) را اینگونه توصیف کرد: «جلوهای منفی از این واقعیت که الجزایر دارد خودش را نفی میکند و تن به تجاوز استعمارگر میدهد». (جامعهشناسی یک انقلاب، ۱۹۵۹). در مقابل، ارتش فرانسه برداشتن حجاب را راهگشای آزادی زنان مسلمان میدانست. فرمانداری کل در الجزایر بر این باور بود که: «جنبش وسیع برادری و همبستگی ناشی از ۱۳ مه ۱۹۵۸، تغییری در جامعهٔ مسلمانان ایجاد کرده است؛ زیرا به پیشرفت زنان کمک میکند». آنها همچنین این اتفاق را نخستین و ضروریترین گام به سوی ادغام میدانستند.
امروزه با گذشت بیش از پنجاه سال از مه ۱۹۵۸، حجاب همچنان موضوع بحثهای تندی است. سیاقهای تاریخی کاملاً با یکدیگر تفاوت دارند، اما ثبات عجیبی در تفسیر حجاب به عنوان نماد اصلی دین و فرهنگ اسلامی دیده میشود. منتقدان قوانین اخیر در فرانسه و کبک به درستی استدلال کردهاند که اگرچه سکولاریسم توجیه ظاهری این قوانین بوده، اما نژادپرستی و بهویژه اسلامهراسی، محرک اصلی قوانین مختلفی بوده است که جوامع مسلمان را در اروپا و آمریکای شمالی هدف قرار میدهند. همانطور که جوان اسکات به زیبایی استدلال میکند، حجاب در گفتمان سیاسی جمهوریخواهی فرانسه همواره نشاندهندهٔ «هم یک گروه مذهبی و هم جمعیتی بسیار بزرگتر است؛ یعنی کلِ یک فرهنگ که با هنجارها و ارزشهای فرانسوی در تضاد است» (سیاست حجاب، ۲۰۰۷). در این گفتمان، حجاب به عنوان نماد یک باور مذهبی و فرهنگی تصویر میشود که متفاوت، خطرناک و ناگزیر پستتر از فرهنگ غربی پنداشته میشود؛ گفتمانی که ریشههای آن به دوران استعمار بازمیگردد.
ریم سفردجلی

