«دنیای جدید آکنده از فضایل مسیحی کهن است، فضایلی که مهار گسیختهاند».
گیلبرت چسترتون
«عشق مهمترین چیز در این زندگی است». این عبارت نخنما و امثالش که تقریباً همه جا بر در و دیوار دیده میشود بازتاب تقدیس مفهوم عشق در این دوران است که بسیاری اوقات به حساب دین و ارزشها و عرف، و بلکه حتی به حساب ضربه زدن به کودکان تمام میشود. این تقدیس بیش از آنکه نتیجهٔ پیروزی ناگهانی مفهوم عشق در دوران ما باشد بخشی از پیروزی باور مسیحی و تعظیم جهان در برابر ارزشهای آمده از غرب بود که گاه به ظاهر در دشمنی با دین قرار دارد اما در عمق خود در حد استفراغ، مملو از میراث کلیساست؛ میراثی که کماکان در ضمیر ناخودآگاه غرب باقی مانده و اگر جنبهٔ باور به غیبیات را دور نگه داریم تقریباً چیزی از آن دچار تغییر نشده است.
حتی جشن سالیانهٔ عشق (ولنتاین) که همهٔ دنیا آن را بزرگ میدارد، در پایان، جشن بزرگداشت یک «قدیس» است. یا اگر کلمات «خداوند، پسر، روح القدس, مریم باکره» را از سخنرانی یک کشیش حذف کنی تقریباً تفاوتی با سخنرانی یک «هیپی» نمیبینی که در حال مصرف ماریجوانا میگوید: «عشقبازی کنید، نه جنگ» (Make love, not war)، یا حرفهای آن دختر سی ساله که در صفحهاش مینویسد: «به فرزندانتان عشق ورزیدن بیاموزید»، یا آن عمامهبهسر (علی الجفری) که میگوید: «دین، محبت میشود، آنگاه که محبت، دین شود».
«آنچه از آن بیزاریم، کلیساست نه سم کلیسا… بدون در نظر داشتن کلیسا، ما هم سم را دوست داریم».
نیچه در توصیف یکی از نویسندههای ملحد، از همین نوعِ «دین من انسانیت است»
مسیحیت به عنوان یک دین، در آغاز در میان یهودیان برخاست و به عنوان یک دعوت متوجه یهودیان بود اما چیز جدیدی برای افزودن به شرایع توراتی حاکم بر یهود نیاورد.[۱] این نقص در گفتمان دینی مسیحیان با خطابی تبشیری که تقریباً بر یک تفکر آرمانگرایانه به نام «محبت» استوار بود جبران شد. مسیحیت از خلال همین ارزش سعی کرد خودش را از رقیب یهودیاش متمایز گرداند، و نتیجه اینکه محبت به شکل مطلق بالاترین ارزش اخلاقی شد که یک مسیحی میتواند به آن دست یابد. این ایدهٔ یوتوپیایی از قویترین عواملی بود که آگاهی «فرد» غربی امروزی را شکل داد.
برای انسان غربی معاصر، محبت راه حل جادویی و کلید همه چیز است. عشق راه حل بستهبندی شدهٔ همه چیز است. در تربیت کودکان به مشکل برخوردهای؟ کاری ندارد، آنان را غرق محبت کن چون این همهٔ چیزی است که آنان میخواهند. فکر میکنی در زندگیتان خوشبخت نیستی؟ پس معلوم است که در زندگی کمی عشق کم داری. در قبولاندن افکارت مشکل داری؟ کافی است مقداری واژهٔ محبتآمیز به آن اضافه کنی و همه آن را خواهند پذیرفت.
در مقابل، دوست نداشتن و تنفر هم مطلقاً بزرگترین گناهی است که یک انسان میتواند مرتکبش شود. میخی است که همهٔ زشتیهای عالم بر آن آویخته… تو باید همهٔ مردم را دوست داشته باشی، هر چه باشند و هر که باشند، وگرنه کفرگویی هستی شایستهٔ دشمنی و چه بسا به دست قانون که با «نفرتپراکنی» هیچ تسامحی ندارد مجازات شوی. بشر در طول تاریخ، جرمی به نام «نفرتپراکنی» نمیشناخت و کافی است تصور کنی که چگونه و در هر مناسبتی میتوان از این قوانین استفاده (و سوءاستفاده) کرد. عقیدهای تمامیتخواه مانند همهٔ باورهای زیبای آرمانشهری که با فطرت بشر در تضاد است و آنان را به عدهای مازوخیست و آزارخواه تبدیل میکند. فراموش نکنید گفتهای را که به مسیح نسبت میدهند: «دشمنانتان را دوست بدارید».
«بیشتر مردم اگر قبلاً چیزی دربارهٔ عشق نمیشنیدند، هرگز عاشق نمیشدند».
فرانسوا دو لا روشفوکو[۲]
عقیدهٔ عشق، قطعاً همراه با «انقلاب جنسی» بدترین ضربهای بود که به نهاد ازدواج و خانواده وارد شد و باعث شد از نقش اصلیاش به حاشیه برود. ازدواج عاشقانه باعث شد مرکز ثقل خانواده از کودکان به زوجین جابهجا شود و در نتیجه به جای بزرگداشت رابطهٔ پدرانه-مادرانه، به تقدیس رابطهٔ زناشویی و در پی آن به غالب ساختن مصلحت زوجین (در بیشتر اوقات تنها یکی از آنها) بر مصلحت کودکان و به طور کلی خانواده انجامید. این شد که تصمیم طلاق در دوران ما خیلی راحت گرفته میشود، گویا یک فرایند عادی است که به پوچترین بهانهها گرفته میشود، گاه صرفاً به دلیل فراموشی روز تولد یا سالگرد ازدواج… برخلاف آنچه ممکن است به ذهن برخی برسد این نوع ازدواج عاطفی را که تا دورانی نه چندان دور اساس ازدواج نزد انسانها بود، در حقیقت کلیسا علیه ازدواج سنتی و آریستوکراتیک حمایت کرد. آنچه ازدواج عاشقانه را از ازدواج سنتی متمایز میکرد این بود که ازدواج سنتی بیشتر رابطهٔ بین دو خانواده بود تا دو فرد، حتی اگر آن دو عاشقانه به هم رسیده بودند.
«انسان جدید عاشق نمیشود، بلکه در عشق پناهگاهی میجوید، او امید نمیبندد، بلکه در امید پناه میجوید، او ایمان نمیآورد، بلکه در باور جزمی خود، پناه میخواهد».
نیکولاس گومز داویلا
این نوع ازدواجِ بنا شده بر «عشق»، رابطهٔ زناشویی را از رابطهٔ بین مرد و زن، و سپس رابطهٔ بین پدر و مادرِ مسئول خانواده، به رابطهٔ بین دو معشوق تغییر داد. این بود که عشق، تنها انگیزهٔ ازدواج و تنها سبب بقای آن شد نه چیزی دیگر. تا جایی که شنیدن این دست کلیشههای معاصر عادی شده که ازدواج بدون رابطهٔ «عاشقانهٔ» پیش و پس از آن نوعی بربریت است. برای آنها «رابطهٔ غیرشرعی» و «زنا» همان ازدواجی است که بدون عشقِ پیشین رخ داده باشد.
این یعنی ازدواج یک قضیهٔ ثانوی و تنها جشنی است برای دور هم جمع شدن و عکس گرفتن و همین که مظاهر شور و شوق موقت هم رفت، از بین خواهد رفت. میگویم مظاهر شور و شوق، چون مردم به سبب تقدیس معاصر عشق – چیزی شبیه به تقدیس تدین – شیفتهٔ خود مفهوم «عشق» هستند، اما عملاً عاشق دیگری نیستند. و با زوال آن مظاهر در جستجوی عشق جدیدی برمیآیند. (او مثل قبل عاشق من نیست و من عشق میخواهم).
این در دوران ما خیلی عادی شده که بشنوی زنی ۳۵ ساله چند رابطهٔ عاشقانه را تجربه کرده باشد (طبعاً همه هم تنها عشق زندگیاش بودند) و چه بسا چند بار ازدواج کرده باشد و گاه چند کودک از این ازدواجها داشته باشد و باز ادعا کند که در جستجوی عشق زندگیاش است! که البته حرف او دقیق است، چون او در حقیقت در جستجوی مردی مناسب زندگی نیست و این آخرین چیزی است که در حقیقت در پی آن است. او صرفاً در پی مظاهر «عشق» رمانتیک است، اما محبوب یا معشوق به عنوان یک فرد چیزی نیست جز جزئیاتی کماهمیت. عشق برای او کالایی است مصرفی مانند دیگر کالاها و این کاملاً با روح زمانه همسان است. او از این توهمات «دخترانه» بیدار نمیشود مگر بعد از سیلی خوردن از واقعیت. تا وقتی که به یادش بیاید عمر او به عنوان یک زن کمتر از آن چیزی است که در نوجوانی و زمانی که از تعقیب پسران جوان سرخوش بود، تصور میکرد. این است که گاه این تعلقِ به عشق، جای خودش را به نوعی نفرت از مردان میدهد؛ مردانی که نتوانستند رؤیای او را محقق سازند.
از آنجایی که انسانها بدعتی را وارد ازدواج کردهاند که شاید بشر در طول دوران وجودشان بر روی زمین نشناختهاند و تنها معیار ازدواج را «عشق» قرار دادهاند، یعنی همان چیزی که میگویند همهٔ دژها در برابرش فرو میریزد و همهٔ مرزها و فرهنگها و ادیان و باورها را از پیش رو برمیدارد، عجیب نیست که به نام همین عشق، ازدواج نیز از شکل طبیعی خود یعنی پیوند بین «مرد و زن» منحرف شود و بیشتر به قهقرا برود و با مطرح شدن ازدواج مرد با مرد و زن با زن به نهادی سخیف تبدیل شود. سپس نزد مردمی که گمان میکنند تنها معیار ازدواج «عشق» است، چیزی طبیعی جلوه کند. (چه عیبی دارد؟ آنها همدیگر را دوست دارند).
تا چند دههٔ نه چندان دور گذشته حتی فکر چنین ازدواجی به ذهن کسی خطور نمیکرد و چنین چیزی امکان نیافت جز به سبب محوریت عشق در دوران معاصر. همینطور که الان به ذهن بیشتر مردم خطور نمیکند که لیبرالیسم یک بار دیگر از «عشق» برای قانونی کردن ازدواج خواهر و برادر و فرزند و مادر استفاده خواهد کرد. معلوم است که در آن هنگام دوباره خواهند گفت: «اگر عاشق هم هستند و به کسی آزار نمیرسانند شما چکارهاید که آنها را قضاوت کنید؟ ای شمایی که معنای عشق و موسیقی را نمیدانید!»
همینطور به نام عشق، «ازدواج گروهی» نزد کسانی قانونی خواهد شد که دورانی طولانی با چندهمسری مبارزه کردهاند. این ازدواج ـ ازدواج گروهی ـ همهٔ احتمالاتی را که میتوان تصورش کرد در بر دارد.[۳] خواهند گفت: سه زن و دو مرد همدیگر را دوست دارند و با هم ازدواج کردهاند، به شما دشمنان انسانیت چه ربطی دارد که آنان را قضاوت کنید؟!
آیا این معنایش آن است که نباید همراه با ازدواج، دوست داشتنی در کار باشد؟ هرگز. اما هدف از ازدواج نباید این باشد، و شایسته نیست که این باعث به خطر افتادن نهادی اجتماعی شود که از مهمترین اسباب ظهور و بقای تمدن بشری است. در اصل انسانها پیمانهای ازدواج را برای این به وجود آوردند که مرد در برابر منسوب شدن زن به او، مسئولیت خانوادهای مستحکم که شامل یک پدر و مادر است را بر عهده بگیرد و نقش آن دو، در اختیار گذاشتن بهترین محیط برای کودکانشان باشد، نه برای اظهار حجم عشق بین دیو و دلبر در برابر مردم، و نه به نمایش نهادن میزان محبت عاشقِ مجنون برای معشوق. اما اگر در این میان محبتی واقعی به خودِ فردِ مورد نظر وجود داشته باشد نه به ایدهٔ عشق، چرا که نه؟ همه چیز با هم… به قول معروف: «بهتر آن است که ثروتمند و سالم باشی، تا اینکه بیمار باشی و فقیر». (بدیهی است که داشتن هر دو با هم بهتر است!)
سلیمان عبدالحق | ترجمه: عبدالله شیخ آبادی
[۱] عیسی علیه السلام طبق نص قرآن به سوی بنیاسرائیل مبعوث شد: { وَرَسُولاً إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ} [آل عمران: ۴۹]. و هدف از بعثت ایشان تجدید توحید، برداشتن برخی از تشریعات سابق که گاه به هدف تنبیه بر بنیاسرائیل اعمال شده بود (آل عمران: ۵۰) و بشارت به پیامبری پس از خود بود که همان محمد صلی الله علیه وسلم است (صف: ۶). مترجم.
[۲] در متن اصلی به اشتباه به ژان دو لا برویر نسبت داده شده است. مترجم.
[۳] قانونی شدن این ازدواج که مبنی بر ازدواج چند مرد و زن با یکدیگر و حق رابطهٔ جنسی همه با هم است فعلاً در اروپا مورد مناقشه است و رسماً در برخی مناطق آمریکای جنوبی قانونی است. مترجم.

