در فضای علمی معاصر، واژهٔ «تاریخ» با اصطلاح «تمدن» گره خورده است. در کاربرد علمی این دو واژه، عموماً مقصود از تاریخ، تمام رویدادهای گذشته است؛ با همهٔ خیر و شر، فراز و فرود، و جنگ و صلحی که در بر داشته است. در مقابل، واژهٔ تمدن بیشتر برای اشاره به دستاوردهای مادی و فرهنگی، اعم از علوم، هنرها، عمران، سیستمها و مانند آن به کار میرود.
با این حال، گاه بسته به سیاق کلام، کاربرد این دو واژه در معنای یکدیگر تداخل مییابد. این درآمیختگی به آنچه در فرهنگ اسلامی دربارهٔ دو واژهٔ «اسلام» و «ایمان» مطرح است شباهت دارد؛ این دو واژه هرگاه در یک عبارت کنار هم بیایند، هر کدام معنایی مستقل دارند، اما اگر به تنهایی به کار روند، معمولاً معنای دیگری را نیز در خود دارند. از همین رو گفتهاند: «إذا اجتَمَعا افتَرَقا وإذا افتَرَقا اجتَمَعا»؛ یعنی هرگاه یکجا شوند، [در معنا] از هم جدا میشوند و هرگاه جدا بیایند، در [معنا و دلالت] با هم یکی میشوند.
ریشهٔ واژهٔ «تمدن» در زبان عربی (الحضارة) و معادلهای آن در زبانهای اروپایی، به معنای شهرنشینی و اقامت در شهر است که نقطهٔ مقابل بادیهنشینی یا روستانشینی است.[۱] اما میان مورخان و فلاسفه در کاربرد اصطلاحی این واژه اختلاف نظر رخ داده است؛ چنانکه برخی از آنان تمدن را همان فعالیت مادی و عمرانی میدانند.[۲]
و برخی دیگر، واژهٔ «فرهنگ» را برای بیان فعالیتهای روحی و فکری ترجیح میدهند.[۳]
در مقابل، گروهی دیگر بر این باورند که واژهٔ «تمدن» در اصل به معنای همان فرهنگ و فعالیتهای فکری و روحی است.[۴] برخی نیز تمدن را شامل هر دو معنا (مادی و معنوی) میدانند؛ زیرا فعالیت مادی ناگزیر باید از یک نظام فکری سرچشمه بگیرد و دستاورد فعالیتی فرهنگی باشد؛ همانطور که صرفِ یک فعالیت فکری و فرهنگی که هیچ نمود و تولید مادی نداشته باشد را نمیتوان «تمدن» نامید. چه بسیار انسانهایی که بدون تمدن زیستهاند، اما هرگز انسانی بدون فکر و فرهنگ وجود نداشته است.[۵]
دنبال کردن این اختلافنظر و ورود به جزئیات یا تبیین آن، برای ما چندان اهمیتی ندارد؛ با این حال، اشاره به دو نکته میتواند مفید باشد:
۱. تعریف تمدن و کاربرد آن، بخشی از منظومهٔ فکری مورخ یا فیلسوف است؛ برخی متمایل به تعریف آن به عنوان یک دیدگاه، فرهنگ و اندیشهاند، برخی دیگر آن را به مثابهٔ دستاوردهای مادیِ ملموس همچون اختراعات، علوم، هنرها و معماری میانگارند، و گروهی نیز کوشیدهاند میان این دو معنا سازگاری برقرار کنند یا راه میانه را برگزینند. از این رو، هنگام خواندن کتابی در باب تاریخ و تمدن، شناختِ سوگیری نویسنده برای درک مقصود نهایی او اهمیت بالایی دارد.[۶]
۲. چیرگی معاصر غرب و برتری آن، سبب شده است که واژهٔ تمدن بیشتر معنای دستاورد، فعالیت مادی و عمرانی، برتری فنی، رفاه و نظم را به ذهن متبادر کند؛ از همین رو، من به تفکیک میان این دو [یعنی فرهنگ و تمدن] گرایش دارم و در این زمینه از متفکر مسلمان و رئیسجمهور مجاهد، علی عزت بگوویچ، در کتاب مهمش «اسلام بین شرق و غرب» پیروی میکنم؛ آنجا که میگوید: «فرهنگ، تأثیر دین بر انسان یا تأثیر انسان بر خویشتن است، در حالی که تمدن، تأثیر هوش و خرد بر طبیعت یا جهان بیرونی است». فرهنگ در معنای خود، «هنری است که انسان به وسیلهٔ آن، انسان میشود»، اما تمدن به معنای «فن کار، سلطه و ساختن دقیق اشیاء» است. فرهنگ، تجدد «مداوم و پی در پی درون» است، اما تمدن، «تغییر مداوم جهان است».[۷] این گرایش به تفکیک، نه یک تدقیق علمی، بلکه ضرورتی کاربردی است تا معانی مد نظر گوینده یا نویسنده روشن شود و با مفاهیم دیگر درنیامیزد.
محمد الهامی، پژوهشگر تاریخ و تمدن
[۱] ابنمنظور، لسان العرب، (۴/ ۱۹۶)؛ Oxford Dictionary: civis, civilization.
[۲] بنگرید به: ابنخلدون، تاريخ ابنخلدون، (۱/ ۴۶۱)؛ فرناندو بروديل، تاریخ وقواعد الحضارات، (۶).
[۳] کسانی که میان این دو واژه و مفهوم تفکیک قائل شدهاند، فلاسفهٔ آلمانی هستند. بنگرید به: فرناندو بروديل، تاریخ وقواعد الحضارات، ترجمه و تعلیق: دکتر حسین شریف، (قاهره: الهيئة المصرية العامة للكتاب، ۱۹۹۹م)، (۵ به بعد). به طور کلی، مکتب فلسفی آلمان نسبت به دیگر مکاتب فلسفی غرب، کمتر مادیگرایانه و بیشتر انسانگرایانه است؛ در حوزۀ فلسفه نیز مکتب فرانکفورت به عنوان مکتبی مخالف با مادیگرایی غربی شهرت دارد و همین امر بخشی از تفاوتهای میان آلمان و دیگر اروپاییان را تبیین میکند.
[۴] بنگرید به: محمود شاکر، «هذه هي الساعة»، مجلة الرسالة، شماره ۳۶۶، به تاریخ ۸/ ۷/ ۱۹۴۰ میلادی؛
Christopher Dawson, The Dynamics Of World History, (New York: Sheed & Ward, 1965) P. 402, Fernand Braudel, On History, (Chicago: University of Chicago Press, 1982) P. 202
[۵] بنگرید به: مالك بن نبي، القضايا الكبرى، چاپ اول، (بیروت – دمشق: دار الفکر المعاصر – دار الفکر، ۱۹۹۱م)، (۴۳)؛ حسین مؤنس، الحضارة: دراسة في أصول وعوامل تطورها وقيامها، سلسلة عالم المعرفة ۱، (کویت: المجلس الوطني للثقافة، ۱۹۸۷م)، (۱۳)؛
Oswald Spengler, The Decline of the West, (Oxford: Oxford University Press, 1991). P. 24
[۶] برای بسط بیشتر، بنگرید به: محمد إلهامي، نحو تأصيل إسلامي لعلم الاستغراب، (۳۱۴ به بعد).
[۷] علي عزت بيجوفيتش، الإسلام بين الشرق والغرب، ترجمه: د. محمد يوسف عدس، چاپ اول، (قاهره: دار الجامعات، ۱۹۹۷م)، (۹۴، ۹۵).

