زندان فوری‌خواهیحصار تصویر و خبر و فرسایش درونی مؤمن

اگر امروز پرده از حقیقت این هدررفت خاموشِ عمرمان کنار می‌رفت، می‌دیدیم چگونه با ارادهٔ خود، قدم ‌به‌ قدم به سوی کشتارگاه‌های پرزرق‌وبرق «جلب توجه» کشیده می‌شویم.

آرام‌آرام و بی‌آنکه متوجه باشیم، خودمان را به زندانی می‌سپاریم که هیچ دیواری ندارد؛ زندانی که میله‌هایش از اعلان‌هایی ساخته شده که هرگز خاموش نمی‌شوند. و از صفحه‌نمایش‌هایی که در تاریکیِ خلوت ما می‌درخشند تا آرامش سحرگاهان را از ما بربایند. دست گدایی روحمان را به سوی توهمی دراز می‌کنیم؛ که خود آن را می‌سازیم، ما فقط دنبال‌کنندهٔ اتفاقات این دوران نیستیم، بلکه مانند هیزمی رایگان در آتش آن می‌سوزیم. بی‌آنکه متوجه باشیم چگونه اشتیاق‌هایمان خشک شد، شوق‌هایمان رنگ باخت و کار به جایی رسید که تنها با یک حرکت شتاب‌زدهٔ انگشت از کنار عمیق‌ترین زخم‌های امت خود می‌گذریم تا به محتوای بعدی برسیم.

ما قربانی یک مسمومیت دسته‌جمعی اطلاعاتی شده‌ایم؛ مسمومیتی که شیرینی مناجات را از ما گرفت و ما را واداشت در دریایی از خبرها غرق شویم؛ دریایی که با همهٔ وسعتش، در حقیقت تهی است، اما ما آن را اقیانوسی بی‌کران می‌پنداریم.

گرگ تصویر

این رخدادها با اندازهٔ واقعی‌شان وارد زندگی ما نمی‌شوند، بلکه با لباس‌های آتشین و بزرگ‌نمایی ناشی از بازتاب رسانه‌ای وارد می‌شوند؛ با حجم دیده ‌شدنشان، با هیاهویی که مانند آژیر خطری است که هرگز خاموش نمی‌شود.

رویدادهای خبری به هیولایی می‌ماند، که از توجه مردم تغذیه می‌شود؛ هر ساعت دهانش را باز می‌کند تا لقمه‌ای تازه از احساسات عمومی ببلعد. این هیولا اول آنها را می‌خورد، سپس به صورت توده‌ای سرگشته و بهت‌زده بالا می‌آورد، ملتی که دقیقاً می‌دانند چه خبری داغ و ترند شده، اما از آنچه آرام گرفته و جا افتاده بی‌خبرند؛ انفجارها و تحولات را یکی‌یکی می‌شمارند، اما از کنار زخم‌های عمیق اعتقادی، همچون مسافری شتاب‌زده که از کنار قبر پدرش می‌گذرد، بی‌تفاوت عبور می‌کنند.

این همان ایدهٔ مرکزی است که ماکسول مک‌کومبز و دونالد شاو در مطالعهٔ کلاسیک خود دربارهٔ وظیفهٔ رسانه‌ها در شکل‌دهی به جدول توجه عمومی[۱] مطرح کردند.

پس از آن، مفهوم «قاب‌بندی» یا برجسته‌سازی مطرح می‌شود؛ یعنی روشی که تنها بخشی از واقعیت را انتخاب و برجسته می‌کند و آن را در مرکز توجه قرار می‌دهد، تا همان بخش به لنزی تبدیل شود که مردم از طریق آن، تمام واقعیت را ببینند؛ پدیده‌ای که رابرت انتمن در مقالهٔ خود به خوبی آن را تبیین کرده است.[۲]

طبیعت انسان به‌طور غریزی به سوی پدیده‌های متحرک، پرهیجان و دائماً در حال تغییر کشیده می‌شود. به همین دلیل، بیشتر مجذوب شعله‌های سرکش می‌شود تا حقیقت‌های آرام و عمیقی که برای درک آن‌ها، دل به آرامش و تأمل نیاز دارد.

دقیقاً به همین دلیل است که رویدادهای بزرگ در دست رسانه‌ها مانند یک جاروبرقی غول‌آسا عمل می‌کنند و همهٔ عواطف و احساسات جامعه را به یک سو می‌کشانند. این موضوع با آنچه در روان‌شناسی شناختی «خطای دسترسی ذهنی» نامیده می‌شود، همخوانی دارد؛ مفهومی که تورسکی و کانمن آن را توضیح داده‌اند.[۳] بر اساس این نظریه، انسان معمولاً اهمیت یا احتمال وقوع یک رویداد را نه بر پایهٔ وزن واقعی آن، بلکه بر اساس این‌که آن رویداد چقدر آسان به ذهنش می‌آید، ارزیابی می‌کند.

فرسایش اولویت‌ها

وقتی برای درمان این سرگردانی به وحی پناه می‌بریم، درمی‌یابیم که قرآن نمی‌خواهد انسان تنها در ظاهرِ امور متوقف شود؛ بلکه می‌خواهد پرده‌های ظاهر را کنار بزند تا حقیقت آشکار گردد. قرآن نمی‌خواهد که تو گدایی بر درگاه تصویر باشی، بلکه می‌خواهد شاهدی بر فریب و مکر آن باشی. نمی‌خواهد نگاهت در امواج بماند و دریا را از یاد ببری؛ بلکه به تو می‌آموزد که زیر پوسته، لایه‌ها قرار دارند و زیر این هیاهو، تقدیرها جاری است. خداوند متعال می‌فرماید: {يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ} [روم: ۷] (آن‌ها ظاهر زندگی دنیا را می‌شناسند و از آخرت غافلند). چه آیهٔ تکان‌دهنده‌ای! شناختی دقیق از ابریشم دنیا، و نادانی محض و همه‌جانبه نسبت به باطن آن؛ دویدنی نفس‌نفس‌زنان در پی پوسته‌ها، و فقری روحی و معرفتی در سنجش حقایق.

حق تعالی می‌فرماید: {وَكَأَيِّن مِّنْ آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ} [یوسف: ۱۰۵] (و چه بسیار نشانه‌ها در آسمان‌ها و زمین وجود دارد که بر آن‌ها می‌گذرند، در حالی که از آن روی‌گردانند). اغراق در دیدین، گاهی حسّ انسان را می‌میراند؛ تا آنجا که آدمی از جزئیات یک صحنه کاملاً آگاه است، اما در برابر معنای آن کاملاً بی‌سواد و ناآگاه می‌ماند.

بنابراین، ریشهٔ این مسئله به فقه و شناخت عمیق این سرگرم کننده‌ها بازمی‌گردد؛ اینکه چگونه یک خبر یا موضوع حاشیه‌ای می‌تواند مسئلهٔ اصلی را از جایگاهش کنار بزند، و چگونه یک تصویر آن‌قدر بزرگ و پررنگ می‌شود که حقیقتی ارزشمند را می‌پوشاند و از میان می‌برد. همچنین اینکه چگونه یک رویداد، به‌جای آنکه واقعیت را توضیح دهد، به پرده‌ای از دود تبدیل می‌شود تا آنچه را پشت صحنه است پنهان کند.

این، یک سرفصل بزرگ و راهبردی در قرآن است؛ جایی که نفس آدمی گاهی امر نزدیک را جایگزین امر محوری و مهم می‌کند، و به‌جای تکیه بر حقیقت استوار، به امور زودآمد و زودگذر دل می‌بندد. و معیارهای واقعی جای خود را به پدیده‌هایی می‌دهند که تنها به کارِ پخش، بازنشر، تقطیع و تولید محتوا در فضای مجازی می‌آیند.

دفن شدن تحولات

تاریخ، این بازی کهنه را با لباسی نو به ما عرضه می‌کند و پیش رویمان شواهد زنده‌ای می‌گذارد که باید با چشمی خوانده شوند که سنت‌های تاریخی را می‌بیند، نه چشمی که سرگرم سطح و ظاهر پدیده‌هاست. چه بسیار دگرگونی‌های ژرفی که در میان غرش توپ‌ها رخ داده‌اند، و چه بسیار لغزش‌های خطرناکی که در پشت انبوه جمعیتِ خیره به میدان‌های نبرد شعله‌ور، آرام و خزنده پیش رفته‌اند؛ تا جایی که رویداد ظاهری به دیواری بدل شد که در پشت خود رویدادی بس عمیق‌تر را پنهان می‌کرد.

برای ناظر کافی‌ست آنچه را در اندلس رخ داد بنگرد تا تصویر با وضوحی دردناک آشکار شود؛ شهرهای اندلس، سال‌ها درگیر فرسایشی پیوسته در جنگ‌های داخلی و رقابت‌های سیاسی بودند، تا جایی که آنچه هر روز دیده می‌شد، تنها کشمکش همسایگان بود؛ در حالی که رویداد ژرف‌تر، از هم پاشیدن ساختار سیاسیِ یکپارچه بود؛ همان چیزی که راه را برای پیشروی تدریجی پادشاهی‌های نصرانی هموار کرد، تا آنکه طُلیطله (تولدو)[۴] در سال ۴۷۸ هجری سقوط کرد و پس از آن، شهرها یکی پس از دیگری فرو افتادند.

در دوران جنگ‌های صلیبی نیز، ابن‌ قلانسی در تاریخ خود می‌نویسد که بیت‌المقدس در سال ۴۹۲ هجری سقوط کرد،[۵] در حالی که بسیاری از قدرت‌های اسلامی سرگرم درگیری‌های داخلی بودند. تا جایی که این رویداد به‌گونه‌ای جلوه کرد که انگار غافلگیرکننده و ناگهانی بوده است؛ اما در حقیقت، زمینه‌های آن طی سال‌ها، بر اثر گسست سیاسی و سستی راهبردی شکل گرفته بود.

من با تاریخ همچون آرشیوی متعلق به گذشته رفتار نمی‌کنم؛ بلکه آن را ابزاری برای سنجش دل‌ها می‌دانم؛ ابزاری که میزان حرارت حس امت را نسبت به مقدساتش نشان می‌دهد و نشان می‌دهد در وجدانش چه مقدار بزرگداشت آنچه خداوند بزرگ داشته، ریشه دوانده است.

در سال ۶۵۴ هجری،[۶] هنگامی که در مسجد نبوی شریف آتش‌سوزی روی داد، سراسر جهان اسلام به لرزه افتاد؛ زیرا آتش به مکان مقدسی آسیب زده بود که در ژرفای حافظهٔ تاریخی مسلمانان جای داشت؛ مکانی آمیخته با شکوه رسالت و کانون بی‌بدیل محبت، آرامش و احترام؛ از همین رو، این حادثه در احساس مردم به رخدادی عظیم تبدیل شد و در آگاهی اسلامی، از تصویر چوب و سقف و دیوار فراتر رفت؛ آن مکان، حامل معنایی بود که هر آنچه در آن رخ می‌داد را به ژرفای روح پیوند می‌زد و جرقه‌ای برای تأمل، بی‌قراری و بیداری می‌شد.

و اینجاست که تفاوتِ آشکار با آنچه در روزگار ما می‌بینیم، خود را به‌روشنی نشان می‌دهد؛ مسجدالاقصی امروز بیش از سی روز است که بسته شده، در حالی که این مکان، جایگاهی است که خداوند آن را مبارک گردانیده، آن را با معراج و اسراء پیوند داده، که در وجدان ایمانی، بخشی از جغرافیای مقدس است، در عین حال یکی از ارکان عبادی امت به شمار می‌رود. با این همه، هرگاه هیاهوی جنگ‌های منطقه‌ای اوج می‌گیرد، جایگاهش در احساساتی عمومی کم‌رنگ می‌شود؛ گوش‌ها به سوی آنچه شعله‌ور و داغ است کشیده می‌شوند و نگاه‌ها به آنچه در حال انفجار است خیره می‌مانند، در حالی که زخم مقدسی همچنان در مرتبه‌ای بسیار پایین‌تر از جایگاه شایستهٔ خود در ترازوی شریعت، به حاشیه رانده می‌شود.

همین‌جا معنای «زندان فوری‌خواهی و روزمرگی» در روشن‌ترین صورت خود آشکار می‌شود؛ این جریان، مراتب و ساختار آگاهی ما را از نو قالب‌ریزی می‌کند، به زرق‌وبرق‌های توخالی قدرتِ اولویت‌بخشی می‌دهد و سبب می‌شود پدیده‌ای که بلندتر فریاد می‌کشد، سریع‌تر به لایه‌های آگاهی ما نفوذ کند؛ نه آن حقیقتی که در ترازوی الهی سنگین‌تر و ارزشمندتر است. در نتیجه، قطب‌نما از مسیر خود منحرف می‌شود و حساسیت دل‌ها رو به خاموشی می‌گذارد. آن‌گاه امر مقدس به چیزی تبدیل می‌شود که نیازمند یادآوری مداوم است؛ در حالی که حق آن است که در ژرفای دل جای داشته باشد، در نخستین مرتبهٔ توجه حاضر باشد و همان‌گونه که در میزان الهی مقدم است، در احساس و وجدان نیز پیشاپیش قرار گیرد.

از منظر سیاست‌گذاری عمومی نیز، آنچه امروزه شاهدش هستیم به تعبیر دقیقِ آنتونی داونز در نظریهٔ «چرخهٔ توجه به افکار عمومی»[۷] بسیار نزدیک است؛ بر اساس این نظریه، برخی بحران‌ها و مسائل ناگهان به اوج توجه جامعه پرتاب می‌شوند، دورهٔ کوتاهی در صدر می‌مانند و سپس به تدریج فروکش کرده و عقب می‌نشینند؛ این در حالی است که ریشهٔ اصلی آن مشکل، همچنان پابرجا و زنده است یا حتی روزبه‌روز وخیم‌تر می‌شود.

اما مقصود این نیست که پشت هر رویدادی توطئه‌ای جهانی نهفته است؛ بلکه مسئله آن است که جهان امروز، هنر کور کردن با برجسته‌سازی و جلب توجه، هنر پنهان‌ کردن با بمباران اطلاعات، و هنر به فراموشی سپردن مقدسات را در زیر سیل خبرهای فوری‌ای که شب و روز از برابر دیدگان و دل‌ها عبور می‌کنند، به‌خوبی آموخته است.

حوادث عاجل و زودگذر، به‌تدریج برداشت انسان از زمان را از نو شکل می‌دهد، تا آنجا که بی‌آنکه خود متوجه باشد، رابطه‌اش با هر سه بُعد زمان دگرگون می‌شود. گذشته، از خاطره‌ای زنده که هویت را می‌سازد و به بینش ژرفا می‌بخشد، به آرشیوی کم‌رنگ تبدیل می‌شود که جز از سر کنجکاوی به آن رجوع نمی‌شود. در نتیجه، رخدادهای پیشین دیگر توان آن را ندارند که آیینه‌ای برای سنجش حال باشند، یا ریشه‌های دگرگونی‌ها را آشکار سازند، یا در فهم آنچه در جریان است، تجربه‌ای راهگشا به انسان ببخشند.

آینده نیز در چنین فضایی، وزن و اعتباری ندارد؛ آینده‌ای که باید سرانجامی برای سنجش رفتارها و عاقبتی برای اتخاذ تصمیم‌ها باشد، در ذهن شکلی مه‌آلود می‌گیرد، در حس جامعه به تعویق می‌افتد و از ساحت ارزیابی جدی بیرون رانده می‌شود. در این میان، تنها «حال حاضر» است که به‌شدت متورم می‌شود و تمام فضای توجه مخاطب را غصب می‌کند؛ تا جایی که انسان در سلول انفرادیِ لحظه حبس می‌شود؛ لحظه‌ای بریده از گذشته و منقطع از آینده، که انسان را مصرف می‌کند اما چیزی به او نمی‌افزاید، و توانش را به تاراج می‌برد بدون آنکه ارزشی برایش خلق کند.

از همین‌جا، یکی از خطرناکترین پیامدهای «زندان امور زودگذر» پدیدار می‌شود: گسسته‌شدن پیوستگی زمان در ادراک انسان. در نتیجه، توان دیدن زمینه و بسترِ حوادث از میان می‌رود، احساس نسبت به سنت‌های الهیِ حاکم بر جهان کم‌رنگ می‌شود و درک انسان از حقیقت انباشت و تراکم رویدادها نیز رو به ضعف می‌گذارد. بدین‌سان، ذهن چنان می‌شود که گویی در قطعه‌های زمانی کوتاه، گسسته، بی‌ربط، پرتنش و پی‌درپی زندگی می‌کند؛ بی‌آنکه رشته‌ای واحد، این لحظه‌های پراکنده را به یکدیگر متصل کند.

اعتیاد به هیجان

در دل این آشفتگیِ زمانی، نوع دیگری از درهم‌آمیختگی پدید می‌آید که پنهان‌تر و خطرناکتر است؛ و آن، خلط خبر با رویداد است. خبر، ماده‌ای مصرفی است، از سطح واقعیت برداشته می‌شود، سپس در قالبی مناسب برای انتشار سریع بازسازی می‌گردد. ارزش خبر را با میزان دیده ‌شدن و توانایی‌اش در جلب توجه می‌سنجند.

اما رویداد، ساختاری عمیق و دامنه‌دار دارد؛ ریشه‌هایی در گذشته، پیوندهایی در حال و پیامدهایی در آینده دارد. رویداد را نمی‌توان تنها از لحظه‌ای که ظاهر شده شناخت، بلکه باید آن را در لایه‌های انباشته و زمینهٔ عمیقش خواند. خبر، خلأ را پر می‌کند؛ اما رویداد، جهان را تفسیر می‌کند. خبر، هیجان می‌آفریند؛ اما رویداد، احساس مسئولیت برمی‌انگیزد و بنیاد می‌نهد. خبر، مصرف می‌شود؛ اما رویداد، فهمیده می‌شود.

با تکرار این شیوهٔ دریافت، ذهن انسان کم‌کم در قالبی نو شکل می‌گیرد؛ ذهنی که به تحریک و هیجان وابسته شده است. انسانِ گرفتار اخبار فوری، تنها به جلب توجه بسنده نمی‌کند، بلکه این روند، دستگاه ادراک و احساس او را نیز از نو تنظیم می‌کند؛ تا جایی که ذهن به دُزهای بالای هیجان خو می‌گیرد، به تنش احساس عادت می‌کند و همواره به سطح بالاتری از تحریک نیاز دارد. در نتیجه با گذشت زمان، معناهای آرام و عمیق، اثرگذاری خود را از دست می‌دهند و سخنان سنجیده و پرمغزی که برای فهمشان باید درنگ و تأمل کرد، دیگر آن تأثیر گذشته را نخواهند داشت.

چگونه رویدادهای بزرگ به حاشیه رانده می‌شوند؟

اجازه دهید روشن‌تر بگویم؛ ریشهٔ اصلی مشکل در دو مسئلهٔ اساسی نهفته است:

نخست: بحران سطحی ‌شدن آگاهی و شکنندگی معرفتی

انبوه اطلاعاتِ لحظه‌ای و فشرده‌ای که پیوسته از طریق صفحات دیجیتالی به ما می‌رسد، به طور خاموش و ساکت، بنیان اندیشهٔ عمیق و جدی را فرسوده می‌کند. امروز انسان هر روز با هزاران متن کوتاه، دیدگاه، نظر و ویدیوی کوتاه روبه‌رو می‌شود. همین حجم بی‌وقفه از اطلاعات، در او احساس «اشباع معرفتی» ایجاد می‌کند؛ به‌گونه‌ای که شخص گمان می‌برد از آنچه در جهان می‌گذرد، آگاهی کاملی دارد.

اما اگر این انباشت اطلاعات را با دقت بررسی کنیم، درمی‌یابیم که چیزی جز پاره‌هایی پراکنده و گسسته نیست؛ دانسته‌هایی که نه در قالب یک نظام فکری منسجم سامان یافته‌اند و نه تصویری یکپارچه از واقعیت ارائه می‌دهند.

این شیوهٔ دریافتِ اطلاعات، به‌تدریج قدرت تفکر نقادانه را از میان می‌برد و ذهن را در برابر رخدادهای روزمره، منفعل و واکنشی می‌سازد؛ به‌گونه‌ای که دیگر توان درک پیامدها، یا شناخت سنت‌های الهی و اجتماعیِ حاکم بر تاریخ را از دست می‌دهد.

دانشی که بر بستر این جریان مداوم و سطحیِ اطلاعات شکل می‌گیرد، دانشی افقی و کم‌عمق است که فاقد ژرفای ریشه‌ای و اصیل است و این عمق جز با رنج مطالعهٔ پیگیر و همنشینیِ طولانی با کتاب‌های جدی به دست نمی‌آید.

دوم: «سکولاریسم پنهان» و برهم خوردن «محوریت آخرت»

به گمان من، این بخش خطرناکترین جنبهٔ مسئله است. غرق شدن در جزئیات رخدادهای روزمره – چه سیاسی، چه اجتماعی و حتی فکری – نوعی سکولاریسم پنهان را در درون مؤمن پدید می‌آورد.

در جهان‌بینی اسلامی، آخرت محور و مرکزی است که همهٔ هدف‌ها و تلاش‌های انسان باید پیرامون آن سامان یابد.

اما وقتی رخدادهای روزمره و دنیوی به دغدغهٔ اصلی ذهن بدل شوند و محرک نخستینِ هیجانات، دوستی‌ها، دشمنی‌ها و علایق انسان گردند، محوریت آخرت در دل، خود به خود به عقب می‌رود. این مجذوب شدن حریصانه به «اینجا و اکنون»، امتداد وجودی مؤمن را قطع می‌کند. قرآن این چالش را با وضوحی تمام بیان می‌دارد: {كَلَّا بَلْ تُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ * وَتَذَرُونَ الْآخِرَةَ} [قیامت: ۲۰-۲۱] (نه چنین است، بلکه شما [دنیای] زودگذر را دوست می‌دارید، و آخرت را رها می‌کنید).

ماهیتِ غرق شدن در «زودآمدهٔ زودگذر»، همین است که انسان، آنچه را فراتر و دیرتر است به حاشیه براند. این حالت، در حقیقت نوعی خو گرفتن به نگاهی کاملاً مادی به زمان و رویدادهاست؛ نگاهی که در آن، انسان بینش غیبی و معیارهای شرعی را در ارزیابیِ حوادث و پیشامدهای زندگی، به‌تدریج از دست می‌دهد.

پس… راهِ رهایی چیست؟

وقتی در این مرحله به تشخیص دقیق بیماریِ زندان امرِ عاجل (دنیا) – که سال‌ها از عمر ما را در خود بلعیده است – می‌رسیم، با یقین درمی‌یابیم که رهایی از این سلول، تنها با سر دادن آه‌های روشنفکرانه یا گلایه‌های صِرف از بی‌رحمیِ این دوران سیال حاصل نمی‌شود. این رهایی، نیازمند بازنگریِ جدی، مهندسی معکوس آگاهی و بازگرداندن قطب‌نمای روح و استواری عقل است. برای دستیابی به این مصونیتِ معرفتی و معنوی، بیش از هر چیز به این امور نیاز داریم

نخست: بازگرداندن مرجعیت:

این امر به سادگی یعنی: جهان‌بینی اسلامی را در درون خود بازسازی کنیم تا «وحی»، همان ترازویی شود که رویدادها را با آن می‌سنجیم. قرآن کریم و سنت تنها احکام فقهی را در اختیار ما نمی‌گذارند، بلکه دریچه‌ای برای شناخت و فهم هستی را به روی ما می‌گشایند. هنگامی که وحی، آخرت را محورِ اصلی زندگی معرفی می‌کند، معنایش این است که هر رخداد دنیوی باید از همین منظر ارزیابی شود.

بنابراین، آنچه وحی برایش اهمیت قائل است – مانند نماز، نیکی به پدر و مادر، یاری ستمدیدگان و استوار ساختن یقین – باید به مهم‌ترین دغدغه و محورِ زندهٔ دل‌های ما تبدیل شود.

و در مقابل، آنچه وحی آن را کم‌اهمیت می‌شمارد – مانند کنجکاوی‌های بیهوده در اخبار، نزاع‌های پوچ و هر آنچه که عملی بر آن بنا نمی‌شود – باید آگاهانه و قاطعانه به حاشیه رانده شود؛ بی‌آنکه احساس گناه یا پشیمانی داشته باشیم.

دوم: گرایش به ساختن بنیان‌ عقیدتی عمیق:

اگر از مانع مرجعیت عبور کنیم، با مانع ابزار و شیوهٔ عمل روبه‌رو می‌شویم. «زندان زودگذر»، ذهن ما را به الگوی مصرف سریع اطلاعات عادت داده است؛ دانسته‌هایی پراکنده، بریده‌بریده و ویدیوهایی که تنها چند ثانیه دوام دارند، و نوشته‌هایی که در چند لحظه خوانده و فراموش می‌شوند.

این شیوه، ذهنی آشفته و معرفتی سست پدید می‌آورد. جوان ممکن است گمان کند چون دربارهٔ هر موضوعی اطلاعاتی پراکنده دارد، فردی آگاه و فرهیخته است؛ در حالی که در حقیقت از تحلیل عمیقِ حتی یک ایده نیز ناتوان مانده است.

بنابراین، گرایش به ساختار‌سازی بنیادین یعنی: خود را برای تحمل سختی مطالعهٔ روش‌مند و جدی آماده کنیم و از وضعیتِ مصرف‌گرایی بی‌هدف و پراکنده به سوی بنای نظام‌مند (سیستماتیک) گام برداریم.

ذهنِ مسلمانِ آگاه، ذهنی نیست که تنها در برابر هر رخدادی واکنش نشان دهد؛ بلکه ذهنی است که توان تحلیل، ارزیابی و داوریِ درست دربارهٔ واقعیت را داشته باشد.

چنین ذهنی در هیاهوی شبکه‌های اجتماعی ساخته نمی‌شود، بلکه در خلوت مطالعه، اندیشه و تلاش پیگیر علمی شکل می‌گیرد.

باید دوباره عضلهٔ مطالعه را که بر اثر کم‌خوانی ضعیف شده است، تقویت کنیم و هنگام آغاز خواندن کتاب‌های جدی، سختیِ روزهای نخست را با شکیبایی تحمل کنیم؛ زیرا ذهن ما به لذت فوری و دُزهای سریع دوپامین ناشی از تلفن همراه خو گرفته است.

همین صبر و پایداری، و همین رنج، بهای واقعی شکل‌گیری ذهنی عمیق و ریشه‌دار است؛ ذهنی که ریشه‌هایش در خاک معرفت استوار می‌شود، نه باد شبهات آن را از جا می‌کند و نه طوفان خواهش‌های نفسانی آن را به لرزه درمی‌آورد.

بی‌شک یک کار علمی زیربنایی که ماه‌ها برای آن وقت و خلوت صرف شده است، اثری بسیار ماندگارتر و سودمندتر از هزاران دیدگاه و نظری داشته باشد که فردای همان روز، به دست باد فراموشی سپرده می‌شوند.

سوم: مدیریت دریچه‌های ورودی

همهٔ آنچه تاکنون دربارهٔ ساختن بنیان‌های فکری گفته شد، در صورتی که دروازه‌های حواس خود را بی‌محابا به روی این سیل بی‌وقفهٔ اطلاعات باز بگذاریم، از هم فرو خواهد پاشید.

دل انسان، ظرفی محدود است. همان‌گونه که شیخ اسلام ابن‌تیمیه رحمه الله می‌گوید: «کسی که دلش را تباه ساخته و خود را به امور باطل سرگرم کرده، با لبریز کردن قلب از باطل به خویشتن ستم روا داشته است؛ تا جایی که دیگر هیچ فراخی و گنجایشی برای پذیرش حق در آن باقی نمی‌ماند».[۸]

بنابراین مدیریت این دریچه‌ها، یعنی با اراده و قاطعیت، میزان قرار گرفتن خود در معرض این پمپاژ اطلاعاتی را کنترل کنیم؛ تا از این طریق، از فضاهای خلوت – که برای ساختن دل و دریافت آرامش از وحی حیاتی است – پاسداری شود. این خلوت‌گزینی، یک ضرورتِ کارکردی (عملیاتی) برای روان مؤمن در عصر معاصر است.

چهارم: رهایی از توهّم همه‌چیزدانی:

باید بدانیم که خداوند متعال ما را مأمور نکرده است از هر خبر و حادثه‌ای که در گوشه‌وکنار جهان رخ می‌دهد، آگاه باشیم. این میل سیری‌ناپذیر به دنبال کردن همهٔ رویدادها و اظهارنظر دربارهٔ هر اتفاق، در حقیقت از برداشت نادرست ما از مفهوم تکلیف سرچشمه می‌گیرد.

شریعت، انسان را تنها به اندازهٔ توانش مسئول دانسته و از او خواسته است در همان محدوده‌ای که قدرت اثرگذاری دارد، وظیفهٔ خود را انجام دهد. خداوند فردا دربارهٔ آنچه مسئولیتش را به تو سپرده از تو خواهد پرسید. فروپاشی توهم احاطه بر همه‌چیز، آرامشی عمیق به ذهن مسلمان می‌بخشد و توان عاطفی و روانی او را برای اموری که در روز حساب واقعاً درباره‌شان بازخواست می‌شود، حفظ می‌کند.

پنجم: رهایی از نظریه‌پردازی در فضای مجازی:

یکی از زیرکانه‌ترین و فریبنده‌ترین شیوه‌های زندان شتاب‌خواهی این است که به اسیران خود، پاداش‌های روانی‌ رایگان می‌دهد؛ پاداش‌هایی که در آنان احساس رضایت از خود ایجاد می‌کند.

برای مثال، هنگامی که حادثه‌ای بزرگ رخ می‌دهد و جوان شروع به نوشتن پست‌ها، تحلیل رویدادها و مشارکت در بحث‌های داغ فضای مجازی می‌کند، در درون خود احساس شور و نشاط مبارزه را تجربه می‌کند. اما حقیقت این است که این احساس، در بسیاری از موارد چیزی جز هدر دادن انرژی خشم نیکو و غیرت صادقانه نیست؛ زیرا این نیرو، به‌جای آنکه به تلاشی واقعی و اثرگذار در دنیای بیرون تبدیل شود، در فضای مجازی مصرف و پراکنده می‌شود.

ما امروز نیازی مبرم به بازیافتن شکوه و عظمت «کار بی‌صدا» داریم؛ همان تلاش ارزشمندی که هیچ دوربینی در پی آن نیست و تعداد لایک‌ها و بازنشرها ارزش آن را تعیین نمی‌کند؛ بلکه ملائکه آن را در نامهٔ اعمال ثبت می‌کنند.

این امت، بیش از آنکه به انبوه تحلیلگران، حاضر در شبکه‌های اجتماعی نیاز داشته باشد، به انسان‌هایی نیازمند است که بی‌سروصدا در میدان‌های دعوت، دانش و کار نهادی و سازمان‌یافته، مسئولانه و پیگیر فعالیت کنند.

ششم: محافظت از دل در برابر بی‌حسی و عادت‌زدگی:

در این روزگار پرشتاب، هر روز صحنه‌هایی از مصیبت، خون‌ریزی، جنگ و انواع تجاوزها از برابر چشمان ما می‌گذرد؛ صحنه‌هایی که اگر در دوران‌های گذشته رخ می‌داد، کافی بود تا ملتی را برای مدتی طولانی در آماده‌باش، اندوه و بهت فرو ببرد.

اما این هجوم پی‌درپی و فشردهٔ تصاویر و اخبار، به‌جای آنکه همدلیِ واقعی بیافریند، به‌تدریج نوعی بی‌حسی پنهان ایجاد می‌کند. خون‌های ریخته‌شده و حرمت های پایمال‌شده، به‌سرعت به یک خبر فوری تبدیل می‌شود که تنها در نواری در پایین صفحه نمایش داده می‌شود؛ سپس با سردی و بی‌تفاوتی از کنار آن می‌گذریم تا چند ثانیه بعد، سرگرم تماشای یک ویدئوی سرگرم‌کننده یا یک آگهی بازرگانی شویم!

در چنین شرایطی، پایداری معنوی اقتضا می‌کند که دل‌های خود را از این سنگدلیِ سرد حفظ کنیم. باید از مصرف کردن دردهای امتمان و مقدسات آن به عنوان صرفاً اقلامی رسانه‌ای برای وب‌گردی و مرور دست برداریم؛ تا دوباره حس واقعیِ همدردی و تأثر در وجودمان زنده شود؛ احساسی که به دعا در سحرگاهان، یاری راستین و نصرت واقعی بینجامد، نه اینکه تنها به مصرف‌کننده‌ای تبدیل شویم که تصاویر را می‌بیند و بی‌تفاوت از کنار آن‌ها عبور می‌کند.

هفتم: تمایز قاطع میان «آنچه ندانستن آن پذیرفتنی نیست» و «آنچه دانستن آن سودی ندارد»:

صادقانه بگویم؛ از مسلمان خواسته نشده است که در غاری دور از جریان زمانش زندگی بکند و از آنچه بر امتش می‌گذرد بی‌خبر بماند. آنچه از او خواسته شده، این است که آگاهی خود را به‌درستی سامان دهد. به همین دلیل، بخشی از رویدادها و حوادث بزرگ را باید بشناسد تا بتواند بر اساس آن‌ها موضع شرعی و نگاه صحیح خود را نسبت به آنچه رخ می‌دهد، شکل دهد.

اما مشکل از آنجا آغاز می‌شود که انسان در جزئیات غرق می‌شود؛ جزئیات اختلاف‌ها، جزئیات واکنش‌ها و پاسخ‌هایی که فلانی به فلانی می‌دهد، و خبرهای روزمره‌ای که نه عملی بر آن‌ها بنا می‌شود و نه حکم و تکلیفی بر آن‌ها مترتب است.

قطعاً قاعدهٔ «از نیکویی اسلامِ فرد، رها کردن چیزی است که به او مربوط نمی‌شود»، صرفاً یک ادب نبوی در تعاملات اجتماعی نیست، بلکه امروز یک جلیقهٔ نجات معرفتی و روش‌شناختی است که عقل را از غرق شدن در طوفان جزئیات پوچ و بی‌ارزش محافظت می‌کند.

هشتم: هجرت از عاجل (زودرس زودگذر) به آجل (دیررس ماندگار):

در پایان این گشت‌ و گذار، ای کسی که دل‌نگران رستگاری خویشی! سخن ما از عمرهایی است که بر پیاده‌روهای آنلاین و پای صفحات نمایش‌ هدر می‌روند؛ از جان‌هایی که در نبردهایی خیالی فرسوده می‌شوند؛ و از رسالتی که بر عهدهٔ ما نهاده شده اما با تماشای رهگذران، از آن غافل گشته‌ایم!

روزی در پیشگاه خداوند متعال خواهیم ایستاد؛ روزی که از ما نخواهند پرسید چند ساعت را صرف دنبال کردن ترندها کردیم، یا تحلیل‌هایمان دربارهٔ پیچیدگی‌های رویدادهای سیاسی تا چه اندازه دقیق بود؛ رویدادهایی که نه اختیاری برای گشودن گره‌هایش داشتیم و نه توانی برای حل آن. آن روز از ما خواهند پرسید عمرمان را در چه راهی صرف کردیم، جوانی‌مان را چگونه گذراندیم، و به آنچه می‌دانستیم، چه اندازه عمل کردیم.

بنابراین، هجرتی صادقانه را آغاز کنیم؛ هجرتی که زنجیر این «عاجل» فریبنده را از دست و پای ما بگشاید و با روح و اندیشه‌مان به افق آن آجل مورد نظر بازگردیم .

به قرآن بازگردیم؛ با تلاوت، تدبر و اندیشه. به مجالس علم عمیق؛ دانشی که با حفظ، فهم و تأمل همراه است. به کار جدی بازگردیم؛ کاری که می‌سازد و ثمر می‌دهد.

اخبار را تنها به اندازه‌ای دنبال کنیم که آگاهی لازم را به ما بدهد؛ آن‌قدر که محض آگاهی حاصل بکنیم‌، نه اینکه قربانی آن خبرها شویم. «خوانندهٔ فعال» باشیم نه «ابزار و سوژهٔ رسانه‌ها»، و مهار نخ را خود در دست داشته باشیم، نه اینکه سیلاب فضا ما را با خود ببرد. بی‌گمان، بریدن از این اعتیاد مجازی، فرآیندی سخت و دردناک است و نفس بارها تشنهٔ بازگشت به هیاهوی تیترهای زرد و جذاب می‌شود؛ اما تحمل سختیِ این پایداری و خویشتن‌داری در امروز، به مراتب آسان‌تر از سوز حسرتی است که فردا برای از دست رفتن عمر گریبان‌گیرمان خواهد شد.

{بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا * وَالْآخِرَةُ خَیرٌ وَأَبْقَى} [الأعلی: ۱۶-۱۷] (اما شما زندگیِ دنیا را برمی‌گزینید، در حالی که آخرت بهتر و پایدارتر است).

از همین‌جا، معیار نهایی روشن می‌شود: باید بار دیگر وحی را محور سنجش همهٔ رخدادها قرار دهیم؛ پیش از آنکه واکنشی نشان دهیم، بسنجیم؛ پیش از آنکه سخنی بگوییم، بیندیشیم؛ و معیار ما آن چیزی نباشد که در شبکه‌ها و رسانه‌ها پررنگ می‌شود، بلکه آنچه ترازوی وحی سنگین‌تر می‌داند، ملاک قرار گیرد.

باید بدانیم هر آنچه پیش چشم ما نمایان می‌شود، الزاماً مهم‌ترین مسئله نیست؛ و هر آنچه به حاشیه رانده شده، لزوماً بی‌اهمیت نیست. تنها در این صورت است که دل از بند پرستش پنهان تصویرها و هیاهوی رسانه‌ها رها می‌شود، عقل از زندان روزمرگی شتاب‌زده بیرون می‌آید، مقدسات شکوه و جایگاه حقیقی خود را در شعور ایمانی بازمی‌یابند، و انسان‌ها دیگر ارزش‌های تعیین شدهٔ الهی را زیر آوار جنجال‌های پر سروصدا دفن نمی‌کنند. حقیقت آن است که جنگ امروز، کارزاری بر سر «مهندسی ادراک و اولویت‌ها» است؛ نبردی بر سر اینکه چه کسی صلاحیت دارد به تو بگوید «کدام مسئله حیاتی‌تر است». و در این میان، تنها و تنها وحی است که چنین صلاحیتی دارد؛ چرا که اشیا را بر اساس وزن آن می‌بیند، نه آن‌گونه که پر زرق‌وبرق و فریبنده جلوه می‌کنند.

علی آل حواء – ترجمه: بینش


[۱] McCombs, Maxwell E., and Donald L. Shaw. “The Agenda-Setting Function of Mass Media.” Public Opinion Quarterly 36, no. 2 (1972): 176–۱۸۷.

[۲] Entman, Robert M. “Framing: Toward Clarification of a Fractured Paradigm.” Journal of Communication 43, no. 4 (1993): 51–۵۸.

[۳] Tversky, Amos, and Daniel Kahneman. “Availability: A Heuristic for Judging Frequency and Probability.” Cognitive Psychology 5, no. 2 (1973): 207–۲۳۲.

[۴] أحمد بن محمد المقري، نفح الطيب من غصن الأندلس الرطيب، تحقيق: إحسان عباس، دار صادر، ج٤، ص٣٥٢.

[۵] ابن القلانسي، تاريخ دمشق، تحقيق: د. سهيل زكار، ص٢٢٢.

[۶] ابن كثير، البداية والنهاية، تحقيق: د. عبد الله بن عبد المحسن التركي، دار هجر، ط١، ١٧/٣٤١.

[۷] Downs, Anthony. “Up and Down with Ecology: The Issue-Attention Cycle.” The Public Interest 28 (1972): 38–۵۰.

[۸] ابن تيمية، أحمد بن عبد الحليم، مجموع الفتاوى، جمع وترتيب: عبد الرحمن بن قاسم، مجمع الملك فهد لطباعة المصحف الشريف، المدينة المنورة، جـ ۹، ص ۳۱۶.