«انسان در طلب [علم] برمیآید در حالی که دلش آبراههای کوچک است [و نمیتواند علم را در خود بگنجاند] سپس طولی نمیکشد که درهای [عمیق] میشود و چیزی در آن نمیگذارد مگر آنکه [به یاد میسپارد و] در خود فرو میبرد».
امام زُهْری رحمه الله (متوفای ۱۲۴ هجری)
یکی از دوستان در حالی که از شدت شگفتی دهانش باز مانده بود، حکایت خود را با یکی از علما نقل میکرد؛ او از قدرت بینظیر این عالم در به یاد آوردن آموختهها و خواندههای گذشتهاش میگفت؛ مطالبی که زمان زیادی از خواندنشان گذشته بود. نمونهاش نکتهٔ ظریف و سودمندی در یک مسئلهٔ جزئی بود که اصلاً در شمار دلمشغولیهای اصلی شیخ نبود، اما هر گاه به آن نیاز پیدا میکرد، بیهیچ زحمتی به خاطرش میرسید و با شیوایی چشمگیری آن را بر زبان میآورد. این دوست میگفت: از شیخ دربارهٔ مسئلهای علمی پرسیدم و او پاسخم را داد، سپس مرا به کتابی ارجاع داد. من تمام آن کتاب را خوانده بودم، حتی پیش از آنکه از شیخ بپرسم، در حاشیهٔ آن یادداشتهایی نوشته بودم؛ با این حال، آن نکتهٔ سودمندی که شیخ ذکر کرد، از ذهن من گریخته بود، در اعماق ذهنم پنهان شده و طوفان فراموشی آن را غرق کرده بود!
دوستم شگفتزده میپرسید: این عالم چگونه میتواند از میان این همه خواندههای انبوه، نکتهای ظریف را از لابه لای سطرها به یاد آورد؛ آن هم زمانی که این نکته در کتابی باشد که جزو منابع اصلی این علم به شمار نمیرود؟
این پرسش در مسیر آموزش کاملاً آشنا است و اصلاً به گوش من جدید نیست؛ گمان هم نمیکنم برای هیچ خوانندهای تازگی داشته باشد. بسیار میبینیم که افراد پرسشهای مشابهی مطرح میکنند؛ مانند کسی که میگوید: «زیاد میخوانم اما بهرهای نمیبرم، چاره چیست؟» یا کسی که میگوید: «همین که کتاب را میبندم، دیگر مطالب آن را به یاد نمیآورم!» یا دیگری که میگوید: «این نکته را بارها شنیدهام، اما هنگام نیاز، در بند فراموشی میماند».
تمام این پرسشکنندگان هر گاه عالمی را میبینند که دانش و نکات سودمند مانند ریزش آب از آبشار، به فراوانی از زبانش جاری میشود، از تعجب دهانشان باز میماند!
این پرسش معمولاً دو جنبه دارد: جنبهٔ اول به کمرنگ شدن و گریز دانش پس از یادگیری میپردازد، و جنبهٔ دوم روشهای به یاد آوردن دانشهای نهفته در ذهن را بررسی میکند. اولی در جستوجوی گمشده است و دومی در پی بهرهگیری از موجود. من این فصل را در پاسخ به بخش اول، و فصل آینده را در پاسخ به بخش دوم قرار دادهام؛ سپس فصل سوم را به بررسی برتری علومی اختصاص دادهام که طالب علم آنها را در ذهن خود ذخیره و حفظ میکند.
باید میان از بین رفتن و گریز دانش پس از یادگیری، و ناتوانی در به یاد آوردن آن با وجود ماندگاری در ذهن تمایز قائل شد؛ موضوعی که دانشمندان پیش از این به آن پرداختهاند. اصولیان میان «نسیان» (فراموشی) و «سهو» تفاوت میگذارند؛ سهو از نظر آنان این است که انسان از مطلب موجود در ذهنش غافل شود، اما فراموشی آن است که با وجود تلاش برای یادآوری، آن را به یاد نیاورد. از همین رو سیوطی در نظم الکوکب میگوید:
والسَهوُ أن يذهل عن معلومِهِ وفارَق النّسيانُ في عمومه
(سهو آن است که انسان از دانستههایش غافل شود، و با فراموشی در معنای عام آن تفاوت دارد).
زیرساخت علمی:
اما دربارهٔ بخش اول پرسش، معنایی در ذهنم آمد که بهترین پاسخ برای آن است؛ این که بذرهای ارزشمند علم در زمینی غیر از خاک خود نمیرویند و هر گاه زیرساخت علمی و خاک بارور لازم را برای آموختن به دست آوری، میتوانی برجهای بلند علم و بناهای استوار اطلاعات را بیهیچ رنجی بر فراز آن بسازی؛ چرا که معارف ذاتاً به سرعت تولید مثل میکنند و تکثیر میشوند، اما خارج از دیوارهٔ رحم شکل نمیگیرند!
منظور من از زیرساخت علمی، همان اصول مسائل در ابواب و بخشهای مختلف علم است؛ یعنی همان مطالبی که طالب علم روز و شب خود را صرف آنها میکند و سپس اگر خداوند با استقرار این اصول در سینه و ثباتشان در عقل بر او منت نهد، ذهن او به آهنربایی تبدیل میشود که فلز اطلاعات گذرا را به خود جذب میکند، به گونهای که دیگر چیزی از آنها را فراموش نخواهد کرد؛ زیرا دانش هر گاه اصولش پیرامون یک باب مستقر شود، شاخههای آن نیز نرم و دست یافتنی میگردد.
من کاملاً باور دارم که تفاوت مردم در این زمینه همواره به تفاوتهای ذهنی و تواناییهای عقلی برنمیگردد؛ از همین رو میبینی که برخی از مردم عامی، اطلاعات بیشتری دربارهٔ امور گوناگون در ذهن دارند تا برخی از طلاب علم؛ مثلاً فرد عامی را میبینی که به شکلی شگفتانگیز دربارهٔ جزئیات خودروها، انواع موتورها و ریزهکاریهای فنی سخن میگوید و این نشان میدهد که تفاوت معمولاً تفاوتی ذهنی نیست. همچنین برخی از مردم عامی را میبینی که از همان برخورد اول، نام مردان قبایل، خویشاوندان، خاندانها، خانوادهها و نسبها را به خوبی حفظ میکنند و پیوندهای میانشان را میشناسند، به طوری که میزان محفوظاتشان با آنچه برخی از محدثان از نام راویان و سندها حفظ میکنند برابر است؛ چرا که هر دو مقوله مربوط به نامها هستند و از یک جنس به شمار میروند، اما دلمشغولیها و علایق آنها با یکدیگر تفاوت دارد!
برای روشن شدن مطلب مثالی میزنم، هرچند تمام ابعاد موضوع را به تصویر نمیکشد؛ سپس به جهت اختصار و نه تفصیل، به یکی از راههای تسلط بر اصول علم اشاره میکنم.
اگر به کسی که تا به حال نام مُزَنی، فقیه شافعی را نشنیده است بگویند:
۱- فقیه ماهری به نام اسماعیل بن یحیی مزنی وجود دارد.
۲- او از شاگردان بزرگ شافعی است.
۳- او مذهب امامش را یاری کرد، تا جایی که شافعی دربارهاش گفت: «مزنی یاور مذهب من است».
۴- مناظرههای فراوانی داشت، نیرومند در استدلال و دقیق در فهم بود و نکات باریک را به سرعت درمییافت.
۵- کتاب «المختصر» در مذهب شافعی از اوست.
پس از یک هفته، از این فقیه چیزی در ذهن آن شخص باقی نمیماند؛ تازه اگر خیلی هنر کند، فقط نام او را به یاد خواهد آورد!
اما اگر این نکتهٔ گذرا را به کسی بگویند که از قبل ذهنیت و شناخت دقیقی از مزنی دارد، مثلاً اثری از او خوانده یا بخشی از نوشتههایش را حفظ است؛ فرقی نمیکند این نکته چقدر حاشیهای باشد، مثلاً اینکه بگویند: «او دایی ابوجعفر طحاوی است» یا «با ربیع بن سلیمان برادر رضاعی بوده است»؛ در این حالت، فراموش کردن این اطلاعات برای چنین فردی، از به یاد سپردنش هم دشوارتر خواهد بود!
آیا من حرف جدیدی زدهام؟
قطعاً نه؛ این دقیقاً همان روش فقه آموختن بر اساس یک قول و مذهب مشخص، و سپس گسترش نگاه به فراتر از آن از جمله سطوح مختلف اختلاف (خلاف نازل و عالی) است… زیرا کسی که به مطالعهٔ فقه مذاهب میپردازد، آموختههایش را بر پایههای موجود بنا میکند و هر مسئلهٔ مشابهی را به نظیرش پیوند میدهد؛ به طوری که پس از تسلط بر کتابی مشخص، دیگر تقریباً هیچ مطلبی برایش پیچیده و مبهم نخواهد بود…
امام جامع الاطراف و نابغهٔ مغرب زمین، ابوعمر ابن عبدالبر، در کتاب خود «التمهید» اشارهٔ بسیار ظریفی به معنای تسلط بر اصول و به یاد سپردن فروع دارد؛ او پس از آوردن حدیث عبدالله بن عمر که رسول خدا ﷺ فرمودند: «حکایت صاحب قرآن، حکایت صاحب شتر زانوبسته است؛ اگر پیوسته بر آن مراقبت کند، نگهش میدارد و اگر رهایش کند، میرود»، میگوید: وقتی پیامبر دربارهٔ از دست رفتن قرآن اینگونه سخن میگوید، پس وضعیت سایر علوم در صورت بیتوجهی و تکرار نکردن چگونه خواهد بود؟ او سپس میگوید:
«و بهترین علوم آن است که ریشهاش تثبیت و شاخهاش به یاد سپرده شود، و انسان را به سوی الله تعالی سوق دهد و به آنچه مورد رضای اوست راهنمایی کند».[۱] چرا که عقل به طور طبیعی، ریشه و اصل یک مطلب را جز با رنج و زحمت پذیرا نمیشود؛ اما همین که آن اصل در ذهن جا افتاد و مستقر شد، بنای فروع را بر آن استوار میسازد، اطلاعات را به هم پیوند میدهد، هر مسئلهٔ مشابهی را به نظیرش متصل میکند و مطالب را با دستهبندی، تفکیک و نظمی خودکار و شگفتانگیز در ذهن میچیند؛ به گونهای که هر صاحب تأملی را به شگفتی وامیدارد!
من همواره به این حقیقت باور داشتهام که علم هر چه بیشتر شود، حفظ آن آسانتر میگردد. همچنین تسلط بر اصول مسائل، زمام مسائل همخانواده و مشابه را در ذهن به دست میگیرد؛ و شخص طالب علم، هر گاه برای ضبط و تسلط بر یک باب از ابواب علمی، سختی و رنج فراوانی را تحمل کند و آن را به خوبی به سامان برساند، بعدها حفظ کردن در آن باب با یک یا دو بار خواندن برایش میسر میشود!
سپس به اشارات ظریف و ارزشمندی از چند تن از مشاهیر در این باره دست یافتم؛ از جمله مطلبی که ابو عثمان جاحِظ در رسائل خود در تبیین این معنا آورده و آن را از ابوبکر ابن الأصَم نقل کرده است؛ جاحظ میگوید: «ابوبکر بن الأصم از ابن مُقَفَّع نقل کرده که گفت: من هیچ چیزی را ندیدم که اندک آن سبکتر از بسیارش نباشد، به جز علم؛ چرا که علم هر چه بیشتر شود، حمل کردن آن آسانتر میگردد».[۲]
همچنین برهان زرنوجی حنفی گوید: «استاد ما قاضی میگفت: سزاوار است که پویندهٔ فقه، همواره یک کتاب از کتب فقهی را به طور کامل از حفظ داشته باشد، چرا که پس از آن، حفظ کردن هر آنچه از فقه میشنود برایش آسان خواهد شد».[۳]
آری، این معنا در بیان سبکتر شدن بار علم به هنگام فراوانی آن، بهترین تفسیر برای چگونگی تسلط عالم بر ریزهکاریهای علمی است که اصول آن را در ابواب مختلف محکم کرده است. البته تردیدی نیست که تفاسیر پشتیبان دیگری نیز وجود دارند که به تفاوت توانمندیهای ذاتی، تفاوتهای هوشی و قدرت صبر و بردباری انسانها مربوط میشوند؛ بنابراین، تقلیل و منحصر کردن همهچیز به یک علت واحد در پدیدههایی که چند وجهی و قابل بسط هستند، سطحینگری خواهد بود!
اینجا پیشدستی میکنم و به پرسشی میپردازم که چه بسا در این موضع از فصل، در ذهن خواننده شکل بگیرد؛ آن پرسش این است: طالب علم اساساً چگونه میتواند به این تسلط و ضبط دست یابد؟
در حقیقت، پاسخ به این پرسش بسیار گسترده و دامنهدار است؛ از این رو، من تنها به یکی از راههای تسلط بر اصول اشاره میکنم که برخی از علمای گذشته و امروز به آن توجه ویژهای داشتهاند و هر کس آن را آزموده، به ثمرهای شیرین و رسیده دست یافته است. البته این روش نیز مانند دیگر راههای علمآموزی، موفقیتش در گرو توانایی طالب علم بر صبوری، و تابآوری در نگاه مداوم و بیپایان به یک کتاب واحد است؛ اما کجاست کسی که برای رسیدن به فصل میوهچینی، صبوری پیشه کند؟!
آن راهکار «خلاصهنویسی و اختصار» است؛ و این ابزار برای تسلط بر علوم، در میان دانشمندان گذشته و معاصر روشی رایج بوده است؛ هرچند آنان در میزان به کارگیری آن با یکدیگر تفاوت داشتهاند، اما برخی از آنها توجه و علاقهٔ ویژهای به آن نشان دادهاند. در این میان، مورخ اسلام، شمس الدین ذهبی رحمه الله را به یاد میآورم؛ کسی که اگر ناظری به انبوه خلاصهنویسیهای او از کتابها در دوران طلب علمش بنگرد، شگفتزده میشود. او خود در لابه لای کتابهایش به برخی از این خلاصهنویسیها اشاره میکند و گاهی انگیزهٔ خود را از این اختصارگویی بیان میدارد؛ مثلاً هنگامی که دربارهٔ برخی از مسائل ایمان سخن میگوید، مینویسد:
«این مسئلهٔ بزرگی است که علما دربارهٔ آن کتابها نوشتهاند و شیخ ما، امام ابوالعباس [ابن تیمیّه]، مجلد پرباری در این باره گرد آورده بود که من آن را خلاصه کردم».[۴] و هنگامی که به کتاب المستدرک ابوعبدالله حاکم در بخش سیرت میرسد، میگوید: «به هر حال، این کتاب سودمندی است که من آن را خلاصه کردهام».[۵] و زمانی که میخواهد کتاب خود «میزان الاعتدال» را آغاز کند، میگوید: «ابوالفرج ابن جوزی کتاب بزرگی در این باره نوشته بود که من ابتدا آن را خلاصه کردم و سپس ذیلهایی پیاپی بر آن افزودم».[۶] ذهبی رحمه الله بسیار به خلاصهنویسی کتابها میپرداخت و زمان طولانی را صرف جستوجو در یک کتاب واحد میکرد؛ تا جایی که تقی الدین الفاسی، مورخ مکه دربارهٔ او گفته است: «کمتر پیش میآمد کتابی به دستش برسد و آن را خلاصه نکند، یا بر آن استدارکی نیاورد و یا گزیدهای از آن برندارد».[۷] بنابراین، ذهبی مانند ما نبود که به تالیفها و تصنیفها تنها نگاهی گذرا بیندازد و سپس [بدون اعتنا] آنها را پشت سر بگذارد و سراغ غیر آن برود!
و چه بسا خلاصهنویسیِ ذهبی از یک کتاب آنچنان رواج مییافت که مردم اصل آن کتاب را فراموش میکردند؛ از جملهٔ این موارد، سخنی است که ابوالحجاج مِزّی دربارهٔ ذهبی گفته است: «شیخ شمس الدین هر گاه کتابی را خلاصه کند، [اصل] آن را از میان میبرد».[۸] مردم در معنای این سخن اختلاف کردند که آیا منظور مزی از «أذهبه» این بوده که: آن را نابود کرده [و از چشم انداخته] است یا اینکه با طلا آن را زیبا ساخته است؟ فاسی میگوید: معنای اول به واقع نزدیکتر است.[۹]
ذهبی در پیمودن روش اختصار در مسیر طلب علم و تالیف تنها نبود؛ نمونهٔ دیگر، ابن منظور – صاحب لسان العرب – است که صفدی دربارهاش میگوید: «در ادب و دیگر علوم هیچ کتاب مفصلی را نمیشناسم، مگر آنکه او خلاصهاش کرده، خوشههایش را آراست و عصارهٔ آن را گرفت».[۱۰]
از اهداف خلاصهنویسی نزد علما، حذف مطالب حشو، مطالب اضافه و مکرر، و اکتفا کردن به آن چیزی است که خلاصهنویس آن را از اصول علم میداند؛ تا بدین ترتیب، تسلط بر آن اصول ممکن گردد و احاطه بر آنها آسان شود. برخی از خلاصهنویسان به این هدف تصریح میکنند؛ از جمله آنچه محمد بن عبدالرحمن دندری به هنگام خلاصه کردن منظومهٔ «مُلحة الإعراب» ذکر کرده و در آغاز خلاصهٔ خود آورده است:
وَهَا أَنَا اخْتَرْتُ اخْتِصَارَ المُلْحَةْ *** أَمْنَحُهُ الطُّلَّابَ فَهْوَ مِنْحَةْ
وَفِي الَّذِي اخْتَصَرْتُهُ الحَشْوُ سَقَطْ *** لِيَقْرُبَ الحِفْظُ وَيَبْعُدَ الغَلَطْ[۱۱]
(و اینک من اختصار منظومهٔ ملحه را برگزیدم، آن را به طلاب علم هدیه میدهم که تحفهای ارزشمند است
و در آنچه خلاصهاش کردم حشو و اضافهها فرو افتاد، تا حفظ کردن نزدیک (آسان) شود و از خطا دوری شود)
آنچه میتوان فهمید این است که روش اختصار و خلاصهنویسی کتابها که در طول تاریخ اسلامی رواج داشته، صرفاً ابزاری برای تحصیل علم نبوده است؛ بلکه این روش، خود یکی از شیوههای اصیل تالیف در میراث علمی مسلمانان به شمار میرفته است. با این حال، هر یک از علما – چه در گذشته و چه امروز – که اسلوب تلخیص را آزموده، بهرهٔ بسیار بزرگی یافته است؛ به طوری که آن را با هیچ روش آموزشی دیگری عوض نمیکند. کتابی که انسان خود به خلاصهنویسی آن میپردازد، فایدهاش با سه بار خواندن متن اصلی و حتی بیشتر از آن برابری میکند؛ چرا که کار اختصار، پس از یک بار مطالعهٔ دقیق آغاز میشود؛ سپس وقتی طالب علم بازخوانی آن خلاصه را به پایان میبرد (یعنی یک یا دو بار دیگر در آن تامل میکند)، این نگاه دوباره، اصول مسائل آن متن خلاصهشده را به اذن الله در دلش استوار میسازد. پس از این مرحله است که بستر علمی لازم و یک ذائقهٔ خاص نسبت به آن بابی که خلاصهاش کرده در او شکل میگیرد و ملکهای رو به رشد در وجودش پدید میآید. در این هنگام و پس از گذشت مدتی از مرور آن خلاصه، شخص با کمترین نگاه به درجهای از استقرار فواید در آن باب دست مییابد.
البته نیازی نیست که یادگیرنده حتماً یک کتاب کامل را خلاصه کند؛ چه بسا تنها به تلخیص یک مسئلهٔ کلامی، فقهی، اصولی یا هر مبحث دیگری بپردازد که برایش چالشبرانگیز و مبهم بوده است. او شاید در آغاز، تلخیص خود را بر پایهٔ کتاب مشخصی بنا کند که منبع اصلی آن مسئله است؛ سپس فواید، اضافات، گزیدهها و استدراکاتی را که نویسندهٔ آن کتاب نیاورده است، گردآوری کند و پس از مدتی که این مسائل در ذهنش تهنشین شد و قوام یافت، دوباره در مکتوب خود بنگرد. در این حال متوجه میشود کتابی در آستانهٔ تولد در برابر اوست؛ در حالی که شاید پیش از آن، هیچ مطلبی دربارهٔ آن مسئله نوشته نشده بود!
در میان اهل علم نیز کسانی بودهاند که اشاره کردهاند چگونه به خلاصهنویسی یک مبحث یا مسئلهٔ خاص روی آوردهاند؛ همانطور که نووی ذکر میکند که به تلخیص سخنان ابن عبدالبر در یک مسئله پرداخته و میگوید: «بزرگان محدثان در تبیین این موضوع بسیار به تفصیل سخن گفتهاند، و از میان آنان، حافظ ابوعمر ابن عبدالبر در کتاب التمهید در شرح موطأ، نیکوترین و روشنترین تبیین را ارائه داده است و من مقاصد کلام او را خلاصه کردهام».[۱۲]
همهٔ آنچه میخواستم در این فصل از کتاب بگویم این است که ذهن بسیاری از انسانها بسیار به هم نزدیک است و بیشتر عقلها شباهت بالایی با یکدیگر دارند؛ بنابراین، تفاوت میان مردم در زمینهٔ تسلط بر علم، بسیاری اوقات به میزان آمادهسازی بستر علمی، اندازهٔ صبر درونی و سطح پایداری و بردباری فرد برمیگردد؛ پس بر طالب علم سزاوار است که پیش از گردآوری ثروت، ابتدا گنجینهٔ آن را بگشاید!
سلیمان بن ناصر العبودی (فصلی از کتاب المرقاة)
[۱] التمهيد (۹/ ۱۴) چاپ الفرقان.
[۲] الرسائل (۲/ ۱۹۵).
[۳] تعليم المتعلم (۶۱).
[۴] السير (۲۱/ ۴۳۲).
[۵] مرجع پیشین (۳۳/ ۱۶۹).
[۶] ميزان الاعتدال (۱/ ۲).
[۷] تعريف ذوي العلا (۴۹).
[۸] اصل جملهٔ مزی به عربی چنین است: «الشیخ شمس الدین إذا اختصر شيئا أذهبه». اختلاف معنا بر اساس اختلاف بر سر لفظ «أذهبه» است که آیا به معنای ذهاب (بردن، از بین بردن) است یا از ذهب (طلا) است یعنی آن را طلایی و زیبا میسازد. (مترجم).
[۹] پیشین (۴۸).
[۱۰] أعيان العصر (۵/ ۲۷۰).
[۱۱] أعيان العصر، الصفدی (۴/ ۴۹۱).
[۱۲] تهذيب الأسماء واللغات (۱/ ۱۸۵).

