منطقهٔ برج مسیح (برج گالاتا)، شاخ طلایی
سفارت جمهوری ونیز، استانبول – ۱۴۶۰م
سفیر در اتاقی نشسته بود که با چند شمع در نزدیکیاش روشن میشد. دید خوبی نداشت و ناچار بود برای مطالعه، عدسی بزرگی را مقابل چشمانش بگیرد. اتاق تاریک به نظر میرسید؛ با اثاثیهای کهنه و قفسههایی که چند کتاب روی آنها چیده شده بود. گرد و غبار همهجا را پوشانده بود، گویی مکانی متروک است که بهندرت کسی پای در آن میگذارد. فضا از بوی تند رطوبت که با بوی شمعهای سوخته درآمیخته بود، پر شده بود. اشکِ شمعهای ذوبشده در پای آنها انباشته شده بود، گویی به حال خود میگریند. پیکر خمیدهٔ سفیر در کنار شمعها، سایهٔ بزرگ و هولناکی بر دیوار انداخته بود؛ همچون جانوری وحشی که طعمهای را میان دستانش میبلعد. ناگهان و بیمقدمه، با صدایی تند و لحنی تیز فریاد زد:
«سانتینو، بیا اینجا و در را پشت سرت ببند.»
منتظر ماند تا صدای قدمهای دستیارش و سپس چرخش کلید در قفل به گوش رسید. آنگاه رو به سانتینو چرخاند و از او خواست در نزدیکیاش بنشیند.
دوباره به سراغ چیزی رفت که مشغول بررسیاش بود؛ نامهای ارسالی از سرزمین فارس، به شکل حروف و اعدادی که میبایست با استفاده از کتابی که از ونیز همراه آورده بود، رمزگشایی میشد. بدون آن کتاب، نه میتوانست نامهٔ رمزنگاریشدهای بنویسد و نه رمزی را بگشاید. او میبایست از این کتاب بیش از جان خود محافظت میکرد؛ چرا که آن را پیش از حرکت، از «شورای دهنفره» که رهبری جمهوری ونیز را بر عهده داشت تحویل گرفته بود و موظف بود به سفیری که پس از او میآید تحویل دهد. دستورالعملهای سختگیرانهای هم داشت مبنی بر اینکه این کتاب هرگز نباید از این اتاق خارج شود.
پس از آنکه کارش به پایان رسید، به دستیارش گفت:
«همانطور که پیشبینی میکردم، این نامهای از جاسوس ما در ایران است که از ما میخواهد با سلطان اوزون حسن، بهویژه پس از ازدواجش با تئودورای ترابزونی، همکاری کنیم. او میگوید امپراتور ترابزون در رعب و وحشت از سلطان محمد عثمانی به سر میبرد که بیتردید امپراتوریاش را اشغال خواهد کرد، و حتی پس از اینکه دخترش تئودورا را به عقد سلطان اوزون حسن درآورده، اطمینان ندارد که او به تنهایی دست به اقدامی برای متوقف کردن پیشروی عثمانیها بزند. از همین رو، پیشنهاد میکند پادشاهیهای مسیحی اروپا برای نابودی عثمانیها با سلطان اوزون حسن متحد شوند. این نامه بسیار مهم است و باید هرچه سریعتر برای شورای دهنفره فرستاده شود.»
سفیر مشغول رمزگذاری مجدد نامه شد و اطلاعات فراوانی دربارهٔ آمادگی نظامی عثمانیها در دریای مدیترانه و جنوب و شمال آناتولی بر آن افزود؛ همچنین دربارهٔ سلطنت قرمان در جنوب آناتولی نوشت که تحت حمایت ترکان درآمده بود، اما به دلیل شورش فرماندهانش و کشمکش بیپایانشان بر سر کرسی امارت، همچنان مایهٔ دردسر سلطان محمد عثمانی بود.
رمزگذاری نامه کار سادهای نبود؛ زیرا بر بالای هر حرف لاتین، دو عدد قرار میگرفت و هر حرف با تغییر شمارههای بالایی تغییر میکرد. عثمانیها به هر طریقی تلاش کرده بودند کتاب رمزگذاری را از چنگ سفیر درآورند، اما تا آن زمان موفق نشده بودند.
پس از اینکه کار رمزگذاری نامه به پایان رسید، آن را به دستیارش داد. سانتینو با دمیدن بر کاغذ، جوهرش را خشک کرد؛ سپس دو طرف نامه را به آرامی گرفت و مدتی در محلولی مومی قرار داد تا کاملاً به آن آغشته شود و بعد روی بندی آویزان کرد تا دوباره خشک شود.
پس از اندکی انتظار، سفیر با تحسین به نامه نگریست و گفت:
«اکنون که آن را در این محلول گذاشتیم و خشک کردیم، هنگام انتقال از راه دریا به ونیز، دیگر جوهرش پخش نمیشود و محتوای نامه بر اثر رطوبت از بین نمیرود.» سپس افزود: «کیسه را برایم بیاور.»
سانتینو کیسهای پارچهای، معمولی و چرکآلود آورد که آستری داشت و پیدا بود بسیار کار کرده است. آن را مقابل سفیر گذاشت و گفت: «بفرمایید آقا.»
سفیر نگاه کوتاهی به آن انداخت، گویی به دیدنش عادت داشت. «بسیار خب، نامه را در آسترش بگذار؛ خودت میدانی چه باید بکنی.»
سانتینو با لبخندی موذیانه پاسخ داد: «البته آقا.»
سانتینو به دنبال شکاف کوچکی در آستر کیسه گشت، نامه را درون آن سراند و با نخهایی همرنگ کیسه، شکاف را با مهارت تمام دوخت تا پنهان بماند؛ بهطوری که نامه چنان در آستر کیسه ناپدید شد که گویی از اول وجود نداشته است.
سپس کیسه را برداشت و به مردی داد که در باغ کار میکرد؛ مردی که گلولای به لباسها و بازوهایش چسبیده و ردی از آن بر پیشانی و موهایش نیز جا مانده بود. او به زبانهای ترکی، یونانی و ایتالیایی تسلط داشت. سانتینو به او گفت:
«میدانی که چه باید بکنی؛ تو در باغ و آشپزخانه کار میکنی و طبق معمول برای خرید کمی سبزی و میوه میروی. کار و نقشت را در سفارت فراموش نکن.»
مرد در حالی که کیسه را در دست داشت، با احتیاط از دروازهٔ اصلی خارج شد. هنوز چند قدمی از دروازه دور نشده بود که سربازان ینیچریِ مستقر در بیرون سفارت راهش را سد کردند. یکی از آنها دست بر قبضهٔ خنجرش گذاشت و همان سؤال همیشگی را پرسید: «توانستی کتاب رمزگذاری را برایمان بیاوری؟»
مرد قیافهٔ معصومانهای به خود گرفت، گویی از همهجا بیخبر است، و گفت: «به شما گفتم آقا، من کارگر سادهای هستم که در باغ کار میکنم و گهگاه مرا برای خرید خوراکی میفرستند؛ اصلاً نمیدانم از چه چیزی حرف میزنید آقا.»
سرباز کلافه به نظر میرسید، گویی این گفتوگو بارها تکرار شده بود. گفت: «بسیار خب، میگردیمت؛ اگر چیزی همراهت پیدا کنیم، زبانت را میبرم و وادارت میکنم قورتش بدهی، چون حس میکنم همیشه به ما دروغ میگویی.»
مرد کیسه را روی زمین انداخت و دستانش را به نشانهٔ تسلیم بالا برد. آن دو تمام لباسها و کلاهش را گشتند و سپس با همان لحن تحقیرآمیز همیشگی اشاره کردند که برود. مرد با تظاهر به فروتنی سر خم کرد، کیسه را از زمین برداشت و به سمت بازار به راه افتاد، در حالی که صدای بلند یکی از سربازان را از پشت سر میشنید که میگفت: «مطمئن باش زیر نظر ما هستی و از تمام حرکاتت خبر داریم.»
او در حالی که از ترس تعقیب شدن مدام به اطراف نگاه میکرد، خود را به بازار رساند تا اینکه مقابل فروشندهٔ آشنایی ایستاد و از او خواست مقداری پرتقال برایش بکشد. فروشنده کیسه را از او گرفت و با حرکتی بسیار سریع، آن را به زیر پیشخوان انداخت؛ سپس کیسهٔ دیگری را که مو به مو شبیه همان بود بیرون کشید، پرتقالها را درونش ریخت و به دست او داد. مرد پول را به فروشنده پرداخت، کیسه را برداشت و به سمت ساختمان سفارت بازگشت.
در اواخر روز، پس از آنکه بازار برچیده و از جمعیت مردم کاسته شد، فروشنده مقداری سبزیجات در کیسه گذاشت و به سوی کشتیای رفت که در ساحل دریا، نزدیکی برج مسیح – یا همانطور که ترکها به آن «برج گالاتا» میگویند – پهلو گرفته بود و به ملوانی که او را به خوبی میشناخت، گفت:
«این مقداری از خوراکی است که برای راهتان خواسته بودید آقا؛ به ناخدا سلام برسان و بگو در این کیسه، خوراکیهایی از مزرعهٔ دوستمان هست.»
ملوان کیسه را در محفظهای مخفی در زیر یکی از تختههای کشتی جای داد. حدود یک ساعت بعد، کشتی به حرکت درآمد، بادبان بزرگ خود را برافراشت و ناخدا بر سر ملوانان فریاد کشید:
«به سوی ازمیرنا (ازمیر)!»
دو ماه بعد، قایقی به آرامی از میان یکی از کانالهای پرشماری که محلههای ونیز را از هم میشکافت پدیدار شد و در نزدیکی کاخ دوک – که در مرکز ونیز و در میدان قدیس، مجاور بازیلیکا (کلیسای) سان مارکو واقع شده بود – پهلو گرفت.
ملوان به خورشیدی که در آستانهٔ غروب بود نگریست، در قایق نشست و تا فرارسیدن شب انتظار کشید. به محض آنکه تاریکی سایه افکند و رفتوآمد مردم در گذرگاهها کم شد، از پلههای سنگی که به خیابان اصلی میرسید بالا رفت و به سمت کاخ زیبای دوک قدم برداشت؛ کاخی متشکل از چندین طاق سنگی زیبا که به طرزی تماشایی تراش خورده بودند. این تنها کاخی بود که مردم از آن هراس داشتند؛ چرا که «شورای دهنفره» در آن مستقر بود؛ شورایی که مسئولیت امنیت جمهوری را بر عهده داشت و برای برخورد با تمامی شهروندان از اختیارات مطلق برخوردار بود، زیرا امنیت جمهوری بازیچهای نبود که بتوان با آن شوخی کرد.
مردم این کاخ را میشناختند، اما هرگز اعضای شورای دهنفره را ندیده بودند؛ آنان از نخبگان خاندانهای کهن ونیز به شمار میرفتند که در مقایسه با سایر شهروندان ثروتهای کلانی داشتند و بر بودجهٔ هنگفتی نظارت میکردند که از محل آن به سفیران، دستیاران و جاسوسان پراکنده در کشورهای مورد نظرشان مقرری میپرداختند. آنها در سرزمین پارس، ارمنستان، شبهجزیرهٔ کریمه و یونان، و نیز در سراسر قلمرو عثمانی، قبرس، الجزایر، تونس، اسکندریه، قاهره، حلب و دمشق تا اسپانیا، فرانسه و سایر پادشاهیهای اروپایی عوامل و جاسوسانی در اختیار داشتند.
اطلاعات محرمانهای که در دست جمهوری ونیز قرار داشت بسیار فراوان و گرانبها بود؛ ثروتی که جمهوری آن را میفروخت و به واسطهٔ آن با دیگر دولتها چانهزنی میکرد، تا جایی که به کانون تمام اطلاعات جاسوسی مورد نیاز پادشاهان اروپا تبدیل شده بود. این شبکهٔ جاسوسی، سلاح سری جمهوری و همسنگ ناوگان دریایی قدرتمند آن – اگر نگوییم مهمتر از آن – به شمار میرفت.
مرد به تندیسی به شکل صورت یک شیر با دهانی باز که بر دیواری سنگی تراشیده شده بود نزدیک شد؛ نگاهی به چپ و راست انداخت و نامهٔ محرمانهای را که به همراه داشت در دهان باز شیر گذاشت. سپس بار دیگر با احتیاط اطرافش را پایید و به سوی قایق خود بازگشت.
جمهوری ونیز مملو از چنین تندیسهایی بود که دهان خود را برای هر خبرچین و جاسوسی میگشودند. تمامی اطلاعات بدون استثنا برای شورای دهنفره اهمیت فراوانی داشت. شورا از طریق همین نامهها میتوانست از کاروبار هر بیگانهای که وارد شهر میشد – اینکه به کجا میرود و با چه کسی دیدار میکند – و هر مسافری که از کشتی پیاده میشد، چه تاجر و چه گردشگر، و نیز از احوال هر مقام مسئول و هر نظامی – اینکه کجا بوده، چه دیده و با که ملاقات کرده است – باخبر شود؛ تا جایی که شورا شیوهای ابتکاری برای پالایش، توزیع و بایگانی این اطلاعات و نحوهٔ بهرهگیری از آنها در مواقع لزوم ابداع کرده بود.
چند روز پس از خواندن نامه و گشودن رمزهای آن، رئیس شورا درخواست نشستی مهم با سایر اعضا کرد. در روز موعود، همگی بر صندلیهای خود در اتاق سری کاخ دوک نشستند؛ اتاقی که نقاشیهای عظیم نیمهٔ بالایی دیوارهایش، داستانهای مذهبی کاتولیک را روایت میکرد و سقفش با نگارههای زرین و شگفتانگیزی پوشیده شده بود که هوش از سر میبرد، اما نگاه اعضای شورای دهنفره را به خود جلب نمیکرد، چرا که به دیدن آنها خو گرفته بودند.
در کنار آن تالار، دری بود که به راهپلهای رو به پایین باز میشد و به زندانی شامل شکنجهگاهها منتهی میگشت؛ زیرا هر اطلاعاتی که از مظنونان بیرون کشیده میشد، میبایست به سرعت به دست اعضا میرسید تا ثبت و ضبط گردد.
اما برای خود اعضا، نشستوبرخاست با هر فرد بیگانه یا اعضای هیئتهای دیپلماتیک و حضور در جشنهای عمومی حرام و ممنوع بود؛ همچنین برای حفظ اسرار شورا، از نوشیدن شراب و پایکوبی با مردم منع شده بودند.
رئیس شورا که از دیگران مسنتر به نظر میرسید، به شرح نامه پرداخت. او ردایی سیاه و بلند تا نیمهٔ ساق پا به تن داشت که به نقوشی زیبا آراسته بود و شال خوشنقشی به کمر بسته بود. ساقهایش با جورابهای ابریشمی پوشیده شده و کلاهی از مخمل سرخ تیره – مخصوص اشراف – بر سر گذاشته بود. او مضمون نامه را برایشان خواند؛ نامهای که از شورای دهنفره میخواست هرچه سریعتر جنبیده و سفیری تام الاختیار به نزد سلطان اوزون حسن بفرستند، چرا که او اکنون همپیمان امپراتوری ترابزون شده و متعهد گشته بود در برابر هجوم سلطان عثمانی از آن دفاع کند.
سپس نظر همگان را دربارهٔ اعزام سفیری عالیمقام به دربار سلطان اوزون حسن، و مهمتر از آن، اینکه چه کسی مناسب این کار است، جویا شد. رئیس شورا در حالی که با چشمان تیزبین خود اعضا را برانداز میکرد، ادامه داد:
«مسافت میان ونیز و تبریز بیش از دو هزار مایل است و مسیری بسیار خطرناک در پیش است. بنابراین ما با دو چالش روبهرو هستیم: نخست انتخاب سفیر مناسب و دوم تعیین مسیر سفر؛ و پس از آن بر عهدهٔ سفیر است که سلطان اوزون حسن را متقاعد کند تا برای برچیدن بساط حکومت عثمانی از شرق و غرب، با ما همپیمان شود. همانطور که میدانید، ما به خاطر تسلط عثمانیها بر دریای مدیترانه و بازرسی کشتیهایمان که از مستعمرات دریایی ما همچون کرت، جزایر یونان، دریای سیاه و جاهای دیگر میآیند، با آنها درگیر نبردی نظامی هستیم.»
آنگاه نفس عمیقی کشید و افزود: «اوزون حسن همان کسی است که میخواهیم با او همکاری و اتحاد داشته باشیم؛ زیرا در حال حاضر بر قلمرو پهناوری شامل ایران، عراق و شرق آناتولی حکومت میکند و چهبسا به زودی قلمرو خود را فراتر از این نیز بگستراند، و رقیب نیرومندی برای سلطان محمد دوم به شمار میرود. اکنون بیایید مسئلهٔ نخست را حل کنیم.»
سپس با دست بر میز کوبید و گفت: «ما تمام سلاحها، توپها و تجربیات نظامی خود را برای سلطان اوزون حسن خواهیم فرستاد و هیچچیز را از او دریغ نخواهیم کرد؛ این بهترین فرصت ما برای خلاص شدن از شر سلطان محمد عثمانی است.» و در ادامه پرسید: «چه کسی را برای این مأموریت پیشنهاد میکنید؟»
اعضای شورا نامهای گوناگونی را مطرح کردند که از آن میان، نام نجیبزادهای به نام «کاترینو زینو» برجسته شد. همگی بیاستثنا به دلیل تجارب دیپلماتیک و اداریاش با اعزام او موافقت کردند؛ او از خاندان اصیل و ریشهدار زینو بود که املاک بسیاری در ونیز و خارج از آن داشتند و خود نیز به مناطق پرشماری در دریای مدیترانه سفر کرده بود.
پدرش نجیبزادهای سرشناس از اشراف ونیز بود که در گذشته با شورای دهنفره کار کرده و در قالب جاسوس و دیپلمات به ایران، عراق، مکه و سرزمین شام سفر کرده بود؛ تا اینکه در همانجا به دلیل بیماری درگذشت و بسیاری از اسراری را که در طول آن سفرهای دراز گرد آورده بود، با خود به گور برد.
اما پسرش کاترینو از سفرهای مشهور پدر آگاهی داشت، همراه او به برخی مناطق شرق سفر کرده بود و در حال حاضر نیز ناخدای یک کشتی تجاری متعلق به حکومت ونیز بود که میان سواحل شام، مصر و یونان تردد میکرد. او به برکت این سفرها، تجربهٔ تعامل با مردمان این سواحل را اندوخته بود و به زبانهای آنان سخن میگفت.
و مهمتر از همه اینکه همسرش، بانوی نجیبزاده «فیولانتی کریسپو»، خواهرزادهٔ دسپینا خاتون بود؛ بنابراین دسپینا خالهٔ همسرش، و بنا بر عرف رایج در فرهنگ مسیحی، خالهٔ خود او نیز محسوب میشد.
هنگامی که رئیس شورا خاطرجمع شد که مانع نخست برای انتخاب سفیر برداشته شده است، رو به سایر اعضا کرد و گفت:
«ما با ممالیک در مصر و نیز با برخی از امیران قرمان در جنوب آناتولی، یونانیان و گرجیها همپیمانیم و با شماری از امرای حلب نیز روابطی داریم؛ همچنین اطلاعات کاملی از جاسوسانی که در آن سرزمینها به نفع ما کار خواهند کرد در دست داریم. حال بیایید دربارهٔ مسیری که زینو باید برای دیدار با سلطان اوزون حسن بپیماید گفتگو کنیم.»
یکی از اعضا از جای برخاست و به پای نقشهٔ بزرگی رفت که بر دیوار آویخته شده بود و شرق اروپا، آناتولی، ایران، ارمنستان و تمام شمال دریای سیاه تا گرجستان را نشان میداد. او سخنش را چنین آغاز کرد:
«سرورم، همانطور که همگی میدانیم راه تبریز پر از خطر است. به گمان من، مسیر جنوب به سمت قبرس و از آنجا به قرمان و پیمودن تمام آن راه تا شرق آناتولی و سپس ایران بسیار خطرناک است؛ زیرا این منطقه دستخوش ناآرامی است و ممکن است هیئت ما به چنگ عثمانیها، راهزنان یا امیران شورشی که سرگرم جنگ با یکدیگرند بیفتد. اما من پیشنهاد دیگری دارم: چرا زینو از مسیر شمال نرود تا وقتی به دریای سیاه رسید، با کشتی راهی ترابزون و از آنجا عازم تبریز شود؟»
اعضا با دقت به نقشه چشم دوختند. لختی سکوت بر مجلس حاکم شد و جز صدای نفسهای حاضران چیزی به گوش نرسید. آنگاه رئیس شورا لب گشود:
«این راه بسیار دور است و چه تضمینی هست که سفیر در طول این مسیر دراز دچار دردسرهای بزرگ نشود؟ بیایید راهِ کوتاهتر امارت قرمان را برگزینیم؛ در این باره جزئیات را با زینو در میان خواهیم گذاشت.»
زینو در آن هنگام در ونیز حضور نداشت؛ زیرا ناخداییِ کشتی تجاری بزرگی را در دریای مدیترانه بر عهده داشت و هیچکس بهدرستی نمیدانست چه زمانی بازخواهد گشت. با این حال، تصمیم بر آن بود که به محض بازگشت، مأموریت را به او ابلاغ کنند.
بر اساس سنتهای ونیز، پذیرفتن چنین مسئولیتی جایگاه اجتماعی فرد را به اوج میرساند و او را در شمار قهرمانان ملی جای میداد؛ از این رو هیچکس در پذیرش این تکالیف تردید به خود راه نداد و همگان چشمبهراه بازگشت او برای سفر به ایران بودند.
با وجود این، پرسشی بزرگ همچنان ذهن اعضای شورا را میخورد: آیا زینو به سلامت به دربار اوزون حسن میرسید و رسالتش را به سرانجام میرساند؟
میرزا در اینجا رشتهٔ سخن برید و کاتبان دریافتند که از فرط خستگی از پا افتاده است. یکی از دو جوان بیتابانه روی برگرداند و گفت: «خواهش میکنم اینجا متوقف نشوید آقا! ما مشتاقیم بدانیم سرنوشت این مرد چه میشود و آیا در کارش پیروز میگردد؟»
میرزا لبخندزنان پاسخ داد: «داستان دراز است و پیش از ادامه، نیاز به استراحت دارم. اگر امروز به سر نرسانم، فردا بهیاد حق پی خواهیم گرفت.»
جوان نتوانست هیجان خویش را فرو خورد و پرسید: «آیا او نقشی در افروخته شدن این زنجیر آتش خواهد داشت؟»
میرزا با تبسمی گفت: «خودت خواهی فهمید، فرزندم؛ عجله نکن، که تکتک آدمهایی که از آنها نام میبرم، سهمی در برافروختن این زنجیر آتشین دارند.»
❉ ❉ ❉
پادشاهی ترابزون، کرانهٔ دریای سیاه – ۱۴۶۱میلادی
با ظهور سپیدهدم و آغاز چهچههٔ پرندگان و غوغا و قارقار کلاغها، سربازی که روی حصار شهر در خواب بود از خواب پرید، چندان که از شدت خمیازه نزدیک بود فکهایش از هم جدا شوند، سپس لباس خود را مرتب کرد، کلاهخود را از سر برداشت و سرش را خاراند، آنگاه دوباره آن را بر سر گذاشت و پیش از نوبت بازرسی که توسط فرمانده گارد انجام میشد، به نیزهٔ خود تکیه داد و به دریا چشم دوخت.
مه همچنان همهچیز را فرا گرفته بود و دیدن هر چیز دوری با دشواری همراه بود. معدهاش در حالی که از گرسنگی حکایت میکرد به صدا درآمد؛ او برای تسکین آن، در حرکتی ناخودآگاه دست بر شکمش کشید و انتظار داشت در هر لحظه بوی آش عدس را استشمام کند. آشپزخانهٔ گارد با طلوع نخستین رشتههای نور روز کار خود را آغاز میکند؛ چرا که شمار زیادی از سربازان مستقر روی حصار در انتظار این وعدهٔ صبحگاهی هستند.
او نگاهش را به سوی دیگر شهر چرخاند؛ شهری که مانند همیشه در هر بامداد در خوابی آرام فرو رفته بود، و دید که برخی نورها از پنجرهها بیرون میزند و فهمید که کسانی در حال روشن کردن اجاقها هستند و این نشانهای است بر اینکه زنان پرتلاش خانهدار در حال پختن وعدهٔ صبحگاهی و آمادهسازی خمیر برای پخت نانی هستند که مناطق دریای سیاه به آن شهرت دارد. در شهر، هیچچیز جز زیبایی کوههای واقع در پشت شهر توجه را جلب نمیکند؛ کوههایی که قلههایشان با برف پوشیده شده و ابرهای سفید در زیر آنها ظاهر شدهاند.
دوباره نگاهی به دریا انداخت و با خیره شدن به آن، نظارهگر محو شدن آهستهٔ مه از روی ساحل بود. این منظرهای زیبا بود که او هنگام نگهبانی از حصار به دیدنش عادت کرده بود، بهویژه با بیرون آمدن صیادان به سوی قایقهایشان که برای آماده شدن جهت سفری دیگر به آن خو کرده بودند.
دمیدن روح در انسانها پس از خوابِ شب، زندگی را در جهان بیدار میکند و رنگهای زیبای خود را بر دنیا میگسترد، اما عادت انسانها در همهجا این است که تا در آستانهٔ از دست دادن زیباییهای زندگی قرار نگیرند، آن را درک نمیکنند.
دوباره نشست، چرا که هیچچیز دیگری برای دیدن وجود نداشت. سپس دستی به جیب خود برد و تکه نان خشکی را که از روز گذشته در آن گذاشته بود بیرون آورد و شروع به جویدن کرد؛ او با ساکت کردن گرسنگیاش به مدت چند دقیقه، منتظر طلوع خورشید و استشمام بوی آش عدس بود که تأخیر داشت.
پس از آنکه خورشید بهصورت خجالتی و گویی با تردید، پرتوهای طلاییاش را تاباند، دوباره به تماشای دریا پرداخت. نگاهش به خط مهی جلب شد که دریا را پوشانده بود؛ نقاط بسیار زیادی به شکل پرچمهای کوچک ظاهر شدند که پیش از آن هرگز ندیده بود. او نگاهش را متمرکز کرد و منتظر ماند تا آنها را با وضوح بیشتری ببیند. همچنان به آن نقاط خیره مانده بود و تلاش میکرد ماهیت آنها را بشناسد، و با پراکنده شدن مه، با صدای بلند فریاد زد:
«این یورش است، این یورش از سمت دریاست، به سمت سلاح، به سمت سلاح، دروازهها را ببندید!»
نگهبانان از هر سو با در دست داشتن نیزهها، کمانها و تیردانهای خود هجوم آوردند و در اطراف حصار پراکنده شدند. فرماندهان گارد فرا رسیدند تا ماجرا را دریابند؛ همهچیز آشکار شده بود، زیرا خورشید طلوع کرده بود و مهِ پنهانکننده را کنار زده بود. آنها کشتیهای عثمانی بودند که نگهبان با سرعت شمارششان کرد و دید که تعدادشان از دویست کشتی بادبانیِ حامل سربازان مسلح بیشتر است.
سلطان محمد عثمانی سپاه خود را از شهر «سینوب» واقع در غرب ترابزون رهبری کرده بود. نقطهٔ تجمع این سپاه عظیم که شمارشان به ۸۰ هزار سرباز و دویست کشتی میرسید، بهگونهای انتخاب شده بود که هیچکس تا پیش از رسیدن به مقصد از جهت آن باخبر نشود. او همراه با سپاه خود از راههای کوهستانی و صعبالعبور ساحلی عبور کرده بود؛ جایی که کار کمینگذاری و انتقال اخبار را آسان میساخت. سرعت پیشروی سپاه با حرکت دریایی ناوگان عظیم همسنگ بود و در عرض چند روز، ترابزون از دریا و خشکی به محاصره درآمد و ارتباطات و مناسباتش قطع شد. نقشهٔ سلطان این بود که مانع هرگونه ارتباط میان ترابزون و اوزون حسن شود و از ارتباط آن با پادشاهی گرجستان نیز جلوگیری کند. این نقشه با موفقیت به اجرا درآمد و اکنون ترابزون در زیر تیغ شمشیرها قرار گرفته است؛ هیچکس بدون اجازه به آن وارد یا از آن خارج نمیشود.
سلطان محمد فرستادهای را به سوی امپراتور ترابزون ارسال کرد تا از او بخواهد تسلیم شود، اما امپراتور طبق عادت همیشگیاش، برای مشورت با وزیران و کشیشان کلیسا درخواست مهلت بیشتری کرد.
تأخیر چند روزهٔ پاسخ امپراتور به شدت سلطان را خشمگین ساخت، به گونهای که او تلاش کرد برای جلوگیری از خونریزی کمی صبر کند. حدود یک هفته بعد، دروازهٔ اصلی گشوده شد و گروهی از شوالیهها در حالی که حامل پیامی از سوی امپراتور ترابزون برای درخواست زمان بیشتر بودند، از آن خارج شده و به سمت اردوگاه سلطان حرکت کردند.
سلطان با دست بر صندلیای که بر روی آن نشسته بود کوبید؛ او در گرداب خشم ناشی از عدم توانایی در تسلط بر شهر گرفتار شده بود. دستور داد مزارع شهر به آتش کشیده شوند. این همان پاسخی نبود که در انتظارش بود؛ منطقه دارای عوارض زمینی دشوار و در زمستان بسیار سرد بود، شمار سربازانش چه در دریا و چه در خشکی بسیار زیاد بود و تأمین خوراک این تعداد نیرو هزینهٔ گزافی در پی داشت و مسئلهٔ پشتیبانی و آذوقه را در صورت تأخیر در پاسخ، به کابوسی تبدیل میکرد.
کوههای اطراف شهر به آتش کشیده شدند و شب را به روز تبدیل کردند؛ امری که مردم را به وحشت انداخت و باعث شد برای ذخیره کردن آنچه از مواد غذایی و غلات در انبارها و بازارها داشتند، با یکدیگر به رقابت بپردازند. شهر در وضعیتی از آشوب و ناامنی قرار گرفت و در پایان شب، باغها سوخته و به زغال تبدیل شدند و مردم با دلی هراسان از آیندهای که هیچ نشانهٔ روشنی نداشت، به خانههای خود پناه بردند.
پیش از طلوع سپیدهدم، مردی در پایین حصار غربی شهر از درون به حرکت درآمد؛ او شاخههای سبز را که درِ کوچک چوبیِ مجهز به حلقهٔ فلزیای را در پایین حصار پوشانده بودند کنار زد و دروازه را گشود تا به حفرهای که به پایین حصار منتهی میشد راه یابد. او به درون حفره خزید و سپس دروازه را از درون بست؛ حفرهای که به راهرویی تنگ در پایین حصار ختم میشد و در نهایت به بیرون منتهی میگشت.
مرد به بیرون حصار رسید، ماسه و غباری را که به لباسش چسبیده بود تکاند و اندکی منتظر ماند تا اینکه مردی مسلح از میان درختان پدیدار شد. او گامبهگام به جلو آمد و گفت:
«آیا خورشید طلوع کرده است؟»
آن مرد در حالی که همچنان غبار راهرو را از لباسهایش میتکاند، پاسخ داد: «نه، ستارهها مانع آن هستند.»
چهرهٔ مرد مسلح از هم گشوده شد، نزدیکتر آمد و کیسهای سنگین از جواهرات، سکههای فلزی و یادداشتی کوچک که با حروف نامفهوم نوشته شده بود را به او داد و در حالی که قصد رفتن داشت، گفت: «تو میدانی آن را به چه کسی میدهی، مگر نه؟»
مردی که از راهرو آمده بود با صدایی ترسان پاسخ داد: «بله، میدانم که برای جورج امیرتزیس است؛ چون او عادت دارد چنین هدایایی را از سلطان دریافت کند، اما هنگام تحویل دادن به او چه بگویم؟»
مرد مسلح گفت:
«به او بگو باید امپراتور را به تسلیم شدن متقاعد کند، ما وقت زیادی نداریم؛ چرا که با گذشت زمان ما از کمبود آذوقه رنج میبریم. باید امپراتور را به تسلیمِ سریع وادار کند وگرنه جنگ رخ خواهد داد و تعلل جایز نیست، زیرا ما وقت نداریم.»
سپس او از همان جایی که آمده بود، بازگشت.
پس از گذشت سی روز از محاصره، هیئتی از سوی ترابزون به سوی اردوگاه سلطان محمد فاتح خارج شد که در میان آنها مشاور پادشاه، جورج امیرتزیس و بزرگِ کشیشان کلیسا حضور داشتند. سلطان بسیار مشتاق بود تا به این قضیه سرعت ببخشد و نمیتوانست این اشتیاق را پنهان کند. هنگامی که آنها بر او وارد شدند، احترام و تکریم فراوانی ابراز داشتند و سپس جورج گفت:
«سرورم، جناب سلطان، امپراتور متقاعد شده است که شهر را به شما تسلیم کند، اما او نیازمند ضمانتهایی از سوی شماست تا جان خود، خانوادهاش، املاک، داراییها و جان مردم و داراییهایشان حفظ شود. خداوند به شما شمشیری برنده و قاطع عنایت کرده است و ما تا زمانی که هیچ آسیبی به شهر وارد نشود، چشمانتظار رحمت و عدالت از سوی شما هستیم.»
سلطان میدانست که مشاور جورج نقش بزرگی در متقاعد کردن امپراتور به تسلیم شدن داشته است؛ زیرا تأثیر پول گاهی از شمشیر نیز قویتر است.
سلطان از تخت خود برخاست، کمی در برابر هیئت ترابزونی قدم زد، سپس سر به زیر افکند و گویی که در حال اندیشیدن است، گفت:
«اما من یک شرط دارم؛ و آن این است که امپراتور با احترام و تکریم کامل همراه با تمامی اعضای خانوادهاش که نام خانوادگی کومنینوس را به دوش میکشند، به استانبول برود؛ جایی که به عنوان مهمان من اقامت خواهند گزید، به شرط آنکه هیچگونه فعالیتی علیه من یا ملت من انجام ندهند. تا زمانی که به عهد خود وفادار بمانید، وعدهٔ امنیت و سلامتی که میدهم نیز بر جای خود باقی است، اما اگر توافق را بشکنید، من نیز از عهد خود آزاد خواهم بود.»
پس از آن، هیئت در حالی اردوگاه سلطان را ترک کرد که شهر در انتظار سرنوشت خود، گویی بر روی آتش نشسته بود؛ همگی از گرسنگی، ناامنی و عطش پایان این محاصره رنج میبردند.
یک روز پس از آن، دروازهٔ حصار بزرگی که در طول محاصره بسته مانده بود گشوده شد. نخست امپراتور به همراه خدمتکاران، سپس خاندان سلطنتی و به دنبال آنان اشرافزادگان از آن خارج شدند. سلطان محمد فاتح سوار بر اسب، در میان فرماندهان و سپاهیانش وارد حصار شد. امپراتور از اسب پیاده شد و تمامی همراهانش نیز چنین کردند؛ او کلید شهر را به سلطان تقدیم نمود و تسلیمشدن آن را اعلام کرد. سپس دوباره سوار بر مرکب شد و همراه با دستهای از سواران ینیچری و گارد دریای سیاه، راهی استانبول گشت.
سلطان روانهٔ شهر شد؛ شهری که دروازهٔ اصلیاش از جمعیت مردمی که با گریه و بیمحابا امپراتور محبوبشان را بدرقه میکردند، مملو بود. سلطان و فرماندهانش پیاده از دروازه گذشتند و به کاخ خالیِ امپراتور رفتند. او پس از ورود، پیشگاه حق را سجده کرد و برای فتح واپسین دژ مسیحی در آناتولی شکر گزارد. سپس فرمان داد تا گارد امپراتوری و سربازان شهر در میان یگانهای مختلف نظامی ادغام و تقسیم شوند.
اما در سوی دیگر شهر، مشرف بر دریا، مردم هجوم آورده بودند و هرچه مال و متاع توان حملش را داشتند برای سوار شدن به کشتیها با خود میآوردند. آنها از بیم آینده، راهی شهرهای مسیحیِ شمال دریای سیاه یا پادشاهی گرجستان میشدند. بسیاری نیز ترجیح دادند برای دور ماندن از آشوب و فتنهها، به روستاها پناه برند.
امپراتور پیشین ترابزون و همراهانش به استانبول رسیدند و در کاخی بزرگ و مصفا در مجاورت تنگهٔ بسفر و نزدیک سفارت ونیز اسکان یافتند؛ اقامتگاهی سزاوار روزگار پایانیِ یک امپراتور، اما در محاصرهٔ چشمهای نگران خبرچینانی که هر حرکتشان را رصد کرده و به «کاخ جدید» (توپکاپی) گزارش میکردند.
با گذشت یک سال، امپراتور نقشهٔ دیرینهاش را کلید زد. او از طریق فرزندان مورد اعتمادش با سفیر ونیز در استانبول ارتباط گرفت تا اروپاییها را به ائتلاف با اوزون حسن و حملهٔ همزمان به عثمانی از شرق و غرب ترغیب کند. او حتی پیشاپیش به تقسیم اراضی عثمانی میان متحدان پرداخت: تصاحب شرق آناتولی و قرمان توسط اوزون حسن، سهم ونیز از غرب آناتولی و جزایر، و بازگشت خودِ او به تخت سلطنت پس از سقوط عثمانی.
نامهنگاریها از طریق همان فروشنده بازار و کارگر باغِ سفارت از سر گرفته شد. فراوانی این پیامها سرانجام نظر یکی از خبرچینان را جلب کرد؛ او رفتوآمد مشترک نمایندهٔ سفارت و فرزند امپراتور نزد فروشنده را زیر نظر گرفت و موضوع را به دربار رساند.
در سپیدهدم روزی آفتابی، سه سرباز ینیچری سراغ فروشنده آمدند و خواستند همراهشان برود. او چندان به این موضوع فکر نکرد، زیرا هرچند حضور آنها بدترین افکار را به ذهنش میآورد، اما امیدوار بود که ماجرا تنها به پرداخت مالیاتی معوقه ختم شود. سربازان او را به خانهای چسبیده به حصار باستانی بیزانس هدایت کردند؛ خانهای قدیمی که نمای روبروی آن نیمهویران و بهگونهای بود که هیچکس به آن توجه نمیکرد. یکی از سربازان در را زد و مردی تنومند – که تنها شلواری گشاد به تن داشت، کمربندی چرمی به کمر بسته بود و نیمهٔ بالایی تنش کاملاً برهنه بود – در را به روی آنها گشود.
فروشنده را به راه پلهای که به زیرزمین خانه منتهی میشد هدایت کردند. او خود را در اتاقی بزرگ یافت که در آن، اجسادی با دستهای آویزان از سقف و برخی دیگر بیجان بر روی تختهای چوبی افتاده بودند. همچنین مردانی تنومند با عضلات برجسته در آنجا حضور داشتند که در دستهایشان تازیانه و چوب داشتند و بر تنشان آثار خون دیده میشد. هنگام ورود، همه به او نگاه کردند و او احساس کرد که در جهنم است و باید به هر طریقی که شده راه نجاتی از این عذاب پیش رو بیابد.
پاهایش دیگر توان تحملش را نداشتند؛ بر زمین افتاد و التماسکنان از آنان طلب بخشش کرد. هیچکس با او سخن نگفت، اما در نگاه جلادان نشانههای عجیبی دید که فهمید در دام مهلکی افتاده است. دستانش را از پشت بستند، سپس با طنابی آویزان از سقف گره زدند و چون طناب به سمت بالا کشیده شد، احساس کرد دستانش از تن جدا گشته و عضلات شانههایش از هم دریده شدهاند؛ از این رو با بلندترین صدا فریاد کشید و رحم طلبید.
آنگاه یکی از جلادان شروع به پاره کردن پیراهنش کرد و با شلاقی مجهز به میخهای کوچک که در گوشت تن فرو میرفت و به هنگام کشیده شدن دردی جانکاه میآفرید، بر پیکرش کوبید. خون از زخمها فواره زد و فروشنده احساس کرد پوست پشتش کنده شده است. جلاد ضربات را تکرار کرد تا آنکه مرد از هوش رفت. پس از آن یکی از آنان سطلی آب بر سر و رویش پاشید تا به هوش آمد.
یکی از جلادان جلو آمد و گفت:
«آنچه چشیدی تنها مراسم خوشآمدگویی بود؛ اما ما هنوز به سراغ غذا و باقلوا نرفتهایم! آیا این خوشآمدگوییمان به دلت نشست، یا پذیرایی دیگری میخواهی؟»
سپس در حالی که به آن اجساد آویزان نگاه میکرد، افزود:
«تمامی کسانی که اینجا میبینی، جاسوسانی هستند که به جرم توطئه علیه سلطان دستگیر شدهاند. اگر تو لب به سخن نگشایی، همهچیز را از زیر زبان اینان بیرون خواهیم کشید؛ ما با همهٔ مردم کنار میآییم، الا با خیانتکاران.»
فروشنده از شدت شوک و ترسی که سراپای وجودش را فرا گرفته بود، زارزار گریست و التماسکنان طلب بخشش کرد. جلاد دوباره بازجویی را از سر گرفت و پرسید:
خودت سخن میگویی یا کاری کنیم که به سخن آیی؟ ما تمام وقت را برای شنیدن داریم.
سپس چنان سیلی محکمی به صورتش نواخت که احساس کرد سرش از گردنش جدا شده است، و هنگامی که تلاش کرد حرفی بزند، چند تا از دندانهایش به زمین افتاد.
«حرف میزنم آقا، حرف میزنم، همهچیز را خواهم گفت، اما تو را به خدا قسم مرا نزن».
جلاد با صدای بلند یکی از منشیهایی را که اعترافات جاسوسان را یادداشت میکرد صدا زد. منشی با بیحوصلگی آمد و روی صندلی چوبیای نشست، سپس دفتر خود را گشود و قلم را آماده کرد.
فروشنده به همهچیز اعتراف کرد؛ اینکه با چه کسی در ارتباط بود، چه کسی نامهها را به دستش میرساند و او آنها را به چه کسی تحویل میداد. منشی مشغول ثبت تکتک حرفهای او شد و جلاد نیز هر بار که فروشنده در گفتن ادامهٔ ماجرا تعلل میکرد، سیلی محکمی به صورتش مینواخت تا به یاد داشته باشد جای تردید و مکثی نیست. این شکنجه آنقدر ادامه پیدا کرد تا اینکه دندانهای بیشتری از دهانش به زمین ریخت، بینیاش غرق خون شد و لبهایش بهشدت پاره و زخمی شدند. اوضاع به همین منوال پیش رفت تا اینکه از شدت درد و خونریزی از هوش رفت. در این هنگام، منشی دفتر ثبت را بست و گفت: «فکر نمیکنم حرف دیگری برای گفتن داشته باشد.»
چند روز بعد، امپراتور ترابزون، فرزندانش، باغبان سفارت و دیگر عوامل آنها را گردن زدند. اما کشتیای که نامهها را از ازمیر میبرد و میآورد ناپدید شد و مردم گمان میکردند که جان سالم به در برده و به یونان رسیده است.
اما برای دسپینا این اتفاق همچون فاجعه و صاعقهای ویرانگر بود. وقتی خبر کشته شدن پدر و برادرانش به گوشش رسید، قلبش لبریز از آتش خشم و کینهی عثمانیها شد؛ همان کسانی که پادشاهیاش را در هم شکسته و پدر و برادرانش را به قتل رسانده بودند.
هنگامی که این خبر به دسپینا رسید، او در حال تکان دادن گهوارهی دختر شیرخوارش بود؛ طفلی که پدرش او را «حلیمه» نامیده بود، اما خودش او را «مارتا» صدا میزد. با چشمانی اشکبار به دخترش نگاه کرد و تصمیم گرفت تمام کینهای را که از عثمانیها در سینه داشت، به او نیز منتقل کند. اشکهایش را با کف دست پاک کرد و سپس همان دستِ نمناک از اشک را بر صورت مارتا کشید تا بخشی از درد و رنجش را به او منتقل کند؛ آنگاه گفت:
«میدانم که هنوز خیلی کوچکی عزیزم، اما تو باید انتقام من و پدربزرگت را بگیری. تو با من همراه خواهی شد تا تقاص خون پدر و برادرانم را بگیریم».
قلب دسپینا از آنچه رخ داده بود، در آتش میجوشید؛ همهچیز در دنیای او ویران شده بود و حالا دیگر تنها برای انتقام نفس میکشید؛ انتقام از کسانی که مسبب این فاجعه بودند. هر چه زیبایی در دنیایش بود رنگ باخت، و در جهانی که دیگر هیچ تعلقی به آن نداشت، احساس غربت و بیگانگی میکرد. شتابان به سوی محراب کلیسا رفت، زانو زد و برای تحمل این مصیبت طلب صبر کرد. او از پروردگارش خواست تا خون دشمنان خانوادهاش را بریزد تا شاید آتش درونش تسکین یابد.
قلب او به چیز دیگری تغییر شکل یافته شده بود؛ قلبی که حالا فقط با ضربانِ نفرت، خشم و کینه میتپید. همهجا در جستجوی خون بود و دیگر هیچ جایی برای رحم و شفقت در زندگیاش باقی نمانده بود. او به زنی بیرحم بدل شد که همهچیز را در پیرامونش ویران میکرد. حتی دخترش، مارتا، نیز در حالی قد کشید که ذره ذرهی این بغض و کینه را از مادرش میگرفت.
این دخترک دیگر مانند همسنوسالهایش معصوم و بیگناه نبود، بلکه تجسم قلبی کوچک بود که تنها در پی خونخواهی میتپید؛ انتقامی که بهزودی مسیری دیگر و کاملاً غیرمنتظره برای خود مییافت.
و اینگونه، حلقهٔ دیگری از این زنجیرهٔ آتشین شعلهور شد…
ادامه دارد
عبدالعزیز آل محمود | ترجمه: عادل حیدری

