تبریز، شمال ایران – سال ۱۴۶۸ میلادی
کاخ سلطنتی
سلطان اوزون حسن در کاخ خود اندوهگین و نگران به نظر میرسید. در تالار قدم میزد و مدام میرفت و میآمد، گویی چیزی سخت فکرش را مشغول کرده بود. از بالکن کاخ به باغهای زیبای روبهرویش چشم دوخت. خورشید در آستانهٔ غروب بود و پرندگان کمکم به لانههایشان بازمیگشتند. در آن اطراف جز چند تن از نگهبانان کاخ که نوبت پاسداریشان را عوض میکردند، کسی به چشم نمیخورد. اوزون حسن بار دیگر به پرتوهای خورشید که از میان شاخههای درختان راه باز میکردند نگاه کرد؛ چقدر این منظرهٔ چشمنواز را دوست داشت! این لحظات یادآوری میکردند که روز رو به پایان است و او باید به بستر برود و دمی از دغدغههای مملکتداری، که خیال نداشتند دلش را رها کنند، دور شود. اما موضوعی ذهنش را درگیر کرده بود و میخواست پیش از خواب تکلیفش را روشن کند؛ عادت همیشگیاش همین بود که هیچ مسئلهای را ناتمام به بالین نبرد. بیشتر تصمیمهای مهمش را هنگام عصر میگرفت و همهٔ وزیرانش هم این خصلت او را خوب میدانستند.
رو به نگهبانان فریاد زد:
«مولانا ابوبکر طهرانی را احضار کنید!»
زمان زیادی نگذشت که مولانا ابوبکر در برابر اوزون حسن حاضر شد.
شیخ طهرانی مردی باابهت بود؛ ریش سفید و بلندی داشت که آن را با عطر خوشبو میکرد و گاهبهگاه به آن حنا میبست، بهگونهای که سرخی عجیبی پیدا میکرد و در تقابل با موهای سفید سرش جلوه میکرد؛ موهایی که از کنارههای عمامهٔ سفید و بزرگش بیرون زده بود؛ عمامهای که علمای دولت آققویونلو میبستند تا از عامهٔ مردم متمایز شوند. ردایی بلند و ساده اما همواره پاکیزه بر تن داشت و همیشه مراقب بود که لباسش آراسته و معطر باشد. او با پارسایی و دل نبستن به دنیا، دل اوزون حسن را به دست آورده بود.
اوزون حسن معمولاً با کسی دست نمیداد، اما به خاطر جایگاه علمی مولانا طهرانی و برای بهرهمندی از برکت و دعای او، همیشه با او دست میداد؛ همانطور که خود بارها به او میگفت.
سلطان او را بر صندلی راحتی نشاند و خودش در کنارش نشست و گفت:
«مولانا، این روزها حرف و حدیث مردم دربارهٔ خانقاه اردبیل خیلی زیاد شده؛ همان خانقاهی که شیخ صفیالدین بنیاد گذاشت و فرزندانش یکی پس از دیگری آن را اداره کردند تا اینکه به شیخ جنید رسید. خودت میدانی که جنید شوهر خواهرم بود. من همیشه نصیحتش میکردم که دست از این کارهایش بردارد و به دین حقیقی بازگردد، اما به حرفم گوش نداد؛ حتی در راهی که پیش گرفته بود زیادهروی کرد تا اینکه سرانجام در راه جنگ در شمال، به دست شروانشاه کشته شد. چه چیزی باعث شد او دینش را تغییر دهد و آیین دیگری در پیش بگیرد که برای ما ناشناخته است؟ میخواهم بدانم او به چه چیز فکر میکرد؟ و چگونه میتوانیم خانقاه صفیالدین را به همان وضعی برگردانیم که پیش از انحراف جنید داشت؟»
شیخ ابوبکر با چشمانی مهربان به پادشاه نگاه میکرد، گویی از شنیدن این سخنان خشنود شده بود. وقتی سخن سلطان پایان یافت، لبخند ملایمی زد، با نام خدا آغاز کرد و گفت:
«ای پادشاه بزرگ، من زندگی شیخ جنید را از آغاز تا پایانش دنبال کردهام و بارها میخواستم شما را از خطرات او برحذر دارم، اما بهخاطر پیوند خویشاوندی میان شما دو نفر، در گفتنش دودل بودم؛ اما حالا که خودتان پرسیدید، بگذارید هر چه میدانم برایتان بازگو کنم.
سالها پیش در شمال چین، قبیلهای مغول سر برآورد که مردی خونریز و جنایتکار به نام چنگیزخان رهبری آن را بر عهده داشت. او قبایل مغول را زیر پرچم خود متحد ساخت و از آنان سپاهی سرسخت و منظم پدید آورد؛ سپاهی که تشنهٔ خون بود و برای جان انسانها هیچ ارزشی قائل نمیشد. چنگیز تپههایی از جمجمهٔ آدمیان ساخت تا در دل دشمنانش وحشت بیندازد، شهرها را از صفحهٔ روزگار پاک کرد و هر آنچه را بر سر راهش بود ویران ساخت. پس از او فرزندان و نوادگانش آمدند و پا جای پای او گذاشتند. آنان نیز مردمانی سنگدل و بیرحم بودند؛ هر جا پای اسبان و شمشیرهایشان میرسید، همه چیز را نابود میکردند و زندهای بر جای نمیگذاشتند. در نگاه آنان همه چیز باید از میان میرفت و ویران میشد. با حملهٔ آنان، کاروانهایی از آوارگان و فراریان پدید آمد که بیشترشان از قبایل ترکمن و تاتار بودند؛ همانها که روستاها و کشتزارهایشان را رها کردند و رو به غرب نهادند. پس از شکست اجداد سلجوقی ما از مغولها، قبایل ترکمن از هم پاشیده و پراکنده شده بودند. وقتی این فراریان به ایران و آناتولی رسیدند و ساکن شدند، قبایلی پدید آمدند که بر سر زمینها و چراگاهها به جان هم میافتادند؛ و این سرزمینها با وجود گوناگونی آیینها، پناهگاه همهٔ کوچندگانی شد که از شرق میآمدند.
بسیاری از این آوارگان تازه به اسلام گرویده بودند و دین جدید را با باورهای کهن نیاکانی و گذشتهشان درآمیخته بودند. از سوی دیگر، چون این سرزمینها زیر تیغ شمشیر مغول ویران شده بود، بسیاری از علما و طلاب کشته شدند و کسانی هم که توانستند، گریختند؛ تا آنجا که شهرهای بزرگ اسلامی بدون آنان سوت و کور و غمانگیز شد. در این میان، درویشانی سر برآوردند که طلسم، زنگوله و استخوان به گردن میآویختند و برای به دست آوردن لقمهنانی، به مردم دروغ میگفتند و ادعا میکردند با نیاکان درگذشته یا شیاطین در ارتباطند. آنان طالعبینی میکردند، ادعای پیشگویی آینده را داشتند و دیگهای کوچکی با خود میگرداندند تا مردم در آن برایشان غذا بریزند. این دجالان در روستاهای ایران، آناتولی، عراق و سوریه پراکنده شدند و هر یک بدعتی در دین پدید آورد که پیش از آن وجود نداشت. در نتیجه، خانقاهها و تکیهها با شکلها و آیینهای گوناگون فراوان شدند که مهمترین آنها «خانقاه بکتاشیه» بود؛ طریقتی صوفیانه که به مرور زمان منحرف شد، علیبنابیطالب را به مقام خدایی رساند، اهلبیت را تقدیس کرد، پیروانش بر مشایخ خود سجده میبردند و چشمبسته از آنان فرمان میبردند. این فرقه تصوف را با آیین نسطوریِ مسیحی درآمیخت تا آنجا که دینی یکسره تازه پدید آمد.»
شیخ طهرانی اندکی درنگ کرد، گویی گذشته را در ذهنش مرور میکرد، سپس ادامه داد:
«این دینِ تازه در آناتولی گسترش چشمگیری یافت، چرا که با قبایل ترکمن و تاتاری که پس از حملهٔ مغول آمده بودند کاملاً سازگار بود؛ دینی آسان بود و تکالیف شرعی چندانی نداشت، بنابراین هر کس آیین شَمَنی و نیاکانپرستی را تجربه کرده بود، بخشی از باورهایش را در آن مییافت. نمیخواهم با جزئیات زیاد سرتان را درد بیاورم، ای پادشاه؛ از بسیاری از آنها میگذرم و شما را به شهری کهن در غرب آناتولی به نام «ازنیق» میبرم؛ شهری در کنار دریاچهای بزرگ نزدیک شهر بورسا که رومیان آن را «نیقیه» مینامیدند. در همین شهر بود که نخستین مجمع فرقههای مسیحی، حدود سیصد سال پس از وفات حضرت مسیح برپا شد و در آنجا باور تثلیث را ابداع کردند و هر فرقهٔ مسیحی را که با آن مخالفت کرد، از میان برداشتند.
برای آنکه از موضوع دور نشویم، بگذارید شما را دوباره به ماجرای بکتاشیه بازگردانم؛ بهویژه به سال ۱۴۱۵ میلادی، زمانی که شیخی بکتاشی به نام «بدرالدین» در ازنیق زندگی میکرد. او پس از شکست عثمانیها از تیمورلنگ در نبرد آنکارا به این شهر آمده بود؛ روزگاری که پس از کشته شدن سلطان بایزید اول و نزاع شاهزادگان عثمانی بر سر جانشینی، سراسر آناتولی در آشوب فرو رفته بود. تصور کنید سرزمینی که عثمانیها در آناتولی فتح کرده بودند، پس از آن شکست هولناک ناگهان فرو پاشید و راه شام نیز پیش روی تیمورلنگ باز شد و او در آن دیار هم کشتارهای زیادی به راه انداخت. با عقبنشینی سپاه ممالیک از دیوارهای شام، منطقه بیپناه ماند و در آتش آشوب و درگیری سوخت. در این اوضاع بود که بازار دجالان، درویشان، اهل هوی و هوس و دشمنان دین رونق گرفت.
شیخ بدرالدین بکتاشی این خلأ قدرت را فرصتی مناسب برای گسترش دعوت خود دید. او کتابی به نام «الواردات» نوشت که آمیزهای بود از وحدت وجود، پرستش مسیح به شیوهٔ مسیحیان، غلو در شأن امام علی به سبک علیاللهیها، و نیاکانپرستی تاتارها. او مبلغانش را به گوشهوکنار فرستاد تا قبایل ترکمن و تاتار را به سوی او فراخوانند. در این هنگام، دعوت او با علمای باقیماندهٔ عثمانی درگیر شد. این شیخ، فرقهٔ بکتاشیه را – که در نبرد آنکارا ستون فقرات ارتش عثمانی بود – به دشمنی کینهتوز بدل کرد و پیروانش را چنان از نظر عقیدتی شستوشو داد که اسلام را دشمن اصلی خود بدانند؛ دشمنی که باید نابود و محو شود تا دعوت آنان گسترش یابد و باقی بماند. بنابراین تصمیم گرفت دولت عثمانی را نابود کند و حکومتی ویژهٔ خود برپا سازد، و نقشهای برای قیامی خونین کشید که هر چه را بر سر راهش بود در هم بکوبد.»
شیخ ابوبکر برای رفع خستگی به صندلی تکیه داد و سپس سخنش را پی گرفت:
«باید بدانیم که هر دعوت باطنی، اسلام را دشمن اصلی خود میداند که برای گسترش خویش باید از شر آن رها شود؛ چرا که اسلام سدی محکم در برابر همهٔ دعوتهای باطل در درازنای تاریخ ما، از هجرت پیامبرمان ﷺ از مکه به مدینه تا به امروز بوده است.»
شیخ به سلطان نزدیکتر شد تا توجه او را بیشتر جلب کند، سپس گفت:
«در روزی معین، بکتاشیها بر پایهٔ نقشههای همین بدرالدین در گوشهوکنار آناتولی شوریدند. تمرکز اصلیشان بر مناطقی بود که هوادارانشان در آن حضور داشتند یا مردمانی که تحت تأثیر افکار مسیحی بودند؛ مانند ازمیر و مانیسا. در آنجا مسلمانان بسیاری را کشتند، شمشیر کشیدند و در کوچهها و خیابانها پشتههایی از کشتهها بر جای گذاشتند. با این حال، در پایان کار سپاه عثمانی بر آنان چیره شد؛ بدرالدین و رهبران شورش کشته شدند و پیروانش در گوشهوکنار آناتولی پراکنده گشتند و پنهان شدند تا روزی دوباره ظهور او را ببینند.
این افراد همچنان در انتظار بازگشت او ماندند و باور نکردند که کشته شده است؛ آنان باور مسیحیان دربارهٔ مسیح را بر شیخ خود تطبیق دادند و گفتند: جسمش کشته شد، اما روحش بازخواهد گشت تا آنان را رهایی بخشد. بنابراین در حالت انتظار باقی ماندند و بر پایهٔ تقیه، دین واقعی خود را آشکار نکردند.
در همان دوران سخت بود که شیخ جنید، نوهٔ شیخ صفیالدین، به آناتولی آمد و از سلطان عثمانی قطعهزمینی خواست تا در اختیار خود و پیروانش باشد. سلطان نیز از سر مهربانی و به حرمت جدّ نامدارش، شیخ صفیالدین، زمینی به او بخشید.
اما جنید آنگونه نبود که سلطان عثمانی گمان میکرد؛ او در باطن چیزی پنهان داشت که در ظاهر نشان نمیداد. او آن زمین را میخواست تا پایگاهی برای دعوت باطنیاش بسازد؛ چرا که میدانست افراد بسیاری در انتظار خروج دوبارهٔ شیخ بدرالدین روزشماری میکنند، پس پیش خود گفت چرا او همان شیخ منتظر نباشد؟
او نیز پیروانش را فرستاد تا قبایل ترکمن و تاتار را قانع کنند که شیخی بزرگ به دیارشان آمده است. مردم دسته دسته به اقامتگاه او آمدند و به او اعلام وفاداری و اطاعت کردند؛ چرا که میگفتند روح شیخ بدرالدین در او حلول کرده است. کمکها و نذوراتی که منتظرش بود به سویش سرازیر شد و طلا، محصولات کشاورزی، دامها و هر آنچه را پیروانش در توان داشتند به دست آورد؛ زیرا او را شیخ طریقت خود و مظهر امام غایب میدیدند. وقتی مالش بسیار شد و نشانههای ثروت و شوکت بر او آشکار گشت، از مریدانش خواست در برابرش سجده کنند و به او لقب «سلطان المشایخ» بدهند.
این کار توجه علمای دولت عثمانی را جلب کرد و به سلطان شکایت بردند. سلطان نیز از او خواست قلمرو عثمانی را ترک کند. جنید به انطاکیه رفت؛ جایی که پیروان بسیاری داشت که به آنان «علیاللهی» میگفتند، همانها که مسیحیت را با بخشی از اسلام و شَمَنیسم آمیخته بودند، و همین افراد بیشترین شمار پیروان و سربازانش را تشکیل میدادند.»
شیخ ابوبکر حس کرد سخن را با پادشاه بیش از اندازه طولانی کرده است؛ پس پرسید:
«سرورم، میخواهید سخنم را همینجا متوقف کنم؟ احساس کردم گفتارم طولانی شد.»
پادشاه در حالی که به زمین نگاه میکرد و در تکتک سخنان شیخ میاندیشید، با دست اشاره کرد که ادامه دهد؛ زیرا سخنانی میشنید که از هیچکس دیگری نشنیده بود.
شیخ نفس عمیقی کشید و سخنش را پی گرفت:
«این علیاللهیها قرآن را بر پایهٔ هواهای نفسانی خود تفسیر میکردند. برای نمونه، کلام خدای متعال در سورهٔ زخرف را که میفرماید: {وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَهٌ وَهُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ} [الزخرف: ۸۴] (و او همان کسی است که در آسمان معبود است و در زمین نیز معبود است، و اوست حکیم و دانا). چنین تفسیر کردند که خدایی در آسمان هست و خدایی دیگر در زمین، و خدای زمین همان علیبنابیطالب است!
سپس به آنان گفته شد که جنید نمایندهٔ امام علی بر روی زمین است؛ از این رو جنید را به مقام خدایی رساندند، به او تبرک جستند و او را به دعا میخواندند تا همهٔ مشکلاتشان را حل کند، تا جایی که به او لقب «اله» دادند. برای او سجده میکردند و خواستهها و آرزوهایشان را از او طلب میکردند. گویی جنید هم این ادعاها را باور کرد و از آن خشنود شد؛ پس خواست پاداشی به پیروانش بدهد و کاری برای این بیچارگان بکند. به همین دلیل همهٔ واجبات و احکام شرعی را از دوش آنان برداشت و یکسره به اباحیگری روی آورد؛ آنان را به شرابخواری و گناه و هر آنچه دلشان میخواست فراخواند و وعدهشان داد که اگر بر ایمان به او و به علی پایدار بمانند، وارد بهشت خواهند شد!
علمای اهلسنت به والی حلب شکایت کردند و والی دستور داد او را از انطاکیه بیرون برانند. جنید با مریدانش به دورترین نقطهٔ شمال آناتولی رفت و در منطقهٔ «جانیق» در همسایگی امپراتوری ترابوزان ساکن شد و از آنجا حمله به روستاهای اطراف را آغاز کرد. اهالی ترابوزان گمان میکردند او فرستادهٔ سلطان محمد دوم (فاتح عثمانی) است تا این کار را انجام دهد. اما وقتی سلطان محمد دوم هم او را از آنجا بیرون راند، جنید به سوی شما آمد، ای پادشاه، و به پناه شما درآمد.
شما خواهر گرامیتان، بانو خدیجهبیگم را به همسری او درآوردید و همه میدانند که شما در جنگهای فراوانتان به شمشیر پیروان او نیاز داشتی؛ اما سرانجام او در طبرسران کشته شد، و همانطور که میدانید، مریدانش در دیاربکر، شرق آناتولی و سرزمین شام پراکنده شدند و اینک در انتظار پسرش «حیدر» نشستهاند؛ همان کسی که او را «پسر خدا» مینامند تا رهبری طریقت را به دست گیرد.»
پادشاه از صندلیاش برخاست و بار دیگر کنار پنجره رفت. در سکوت به بیرون نگریست. سخنان شیخ ابوبکر او را بهشدت تکان داده بود و دریافت هر چه شنیده حقیقت دارد، هرچند دردناک باشد؛ و فهمید که باید مسیر این خانقاه را دگرگون کند تا اشتباهی را که با شوهر دادن خواهرش به جنید مرتکب شده بود، جبران نماید.
سلطان به صندلیاش بازگشت و نزدیک شیخ نشست، در حالی که نمیدانست چه بگوید. لحظهای خاموش ماند و سپس با صدایی آرام به شیخ گفت:
«تلاش خواهم کرد اشتباهم را جبران کنم.»
سپس سخنش را ادامه داد و گفت:
«هر چه گفتی فهمیدم، اما میخواهم نکتهٔ دیگری را برایم روشن کنی: این جدایی میان اهلسنت و شیعه چگونه پدید آمد؟ من پیش از این به این مسائل اهمیتی نمیدادم، اما با آنچه دربارهٔ جنید رخ داد، ناچارم تاریخ این دین تازه را بدانم.»
شیخ ابوبکر لحظهای اندیشید تا موضوع را برای پادشاه ساده کند؛ زیرا ماجرا بسیار پیچیده بود، اما برای پادشاهی که سخن دراز را دوست نداشت، باید فهم آن را آسان میساخت.
گفت:
«در سال ۶۰ یا ۶۱ هجری (۶۸۰ میلادی)، کاروانی کوچک به رهبری حسین بن علی بن ابیطالب، نوهٔ پیامبر ﷺ از دخترش فاطمه، از مکه به سوی کوفه در جنوب عراق به راه افتاد، با وجود آنکه بسیاری از صحابه با این سفر خطرناک مخالفت کرده بودند. این سفر پس از آن رخ داد که مردم کوفه به حسین نامه نوشتند و از او خواستند به نزدشان برود تا او را در برابر یزید یاری دهند. در آن کاروان، خانوادهٔ او، برخی خویشاوندانش و حدود هفتاد تن از یارانش حضور داشتند.
در راه کوفه، کاروان با گروهی از سپاهیان روبهرو شد که فرمانده لشکر یزید در عراق فرستاده بود. دو گروه در همان بیابانی روبهرو شدند که خداوند مقدر کرده بود نامش در تاریخ جاودانه شود. نکتهٔ شگفتانگیز این بود که مردم کوفه، یعنی همان کسانی که از حسین خواسته بودند نزدشان بیاید، از او برگشتند و به سپاه یزید پیوستند! حسین حس کرد که به او خیانت شده است، اما همه چیز را پشت سر گذاشته بود و چارهای جز به پایان رساندن راهی که آغاز کرده بود نداشت.
حسین از آنان چند خواسته مطرح کرد: اینکه اجازه دهند به یکی از مرزهای مسلمانان برود و جهاد کند، یا اینکه به شام برود و با یزید روبهرو شود تا دست در دست او بگذارد و فتنه را فرو بنشاند؛ اما فرمانده سپاه نپذیرفت. زیرا اگر حسین نزد یزید میرفت، شاید میان مسلمانان اتحاد پدید میآمد و نقش خیانتکارانی که آتش این نزاع را برمیافروختند پایان مییافت.
دو طرف نتوانستند به توافقی برسند؛ زیرا سپاه یزید میخواست حسین به اجبار با یزید به عنوان خلیفهٔ مسلمانان بیعت کند، اما حسین این شرط را نپذیرفت؛ بنابراین رویارویی میان دو سپاه ناگزیر شد.
یاران حسین او را به حکومت سزاوارتر از یزیدی میدیدند که پدرش حکومتی را به او واگذار کرده بود که صلاحیت ادارهاش را نداشت. از این رو خود را «شیعهٔ حسین»، یعنی انصار و یاران او نامیدند؛ اصطلاحی که معنایی جز یاریگری نداشت. اما با گذشت زمان، این اصطلاح به شکلی دگرگون از اسلامی که عموم مسلمانان بر آن بودند درآمد و پیروانش با جریان اصلی که «اهلسنت و جماعت» نامیده میشود، وارد درگیری شدند.
در این نبرد، حسین بن علی کشته شد و برخی فرزندانش و بسیاری از یارانش جان باختند. این نبردی خونین بود که همهٔ مسلمانان بدون استثنا برای آن اندوهگین شدند؛ مسلمانان به این رویداد به چشم یک جنگ سیاسی دردناک نگاه کردند که با وجود ناخشنودی از پیامدهایش، باید از آن عبور کرد. اما شیعیان آن را به یادبودی بدل ساختند که در آن گریه میکردند و از سر سرزنش خویش به سبب تنها گذاشتن حسین، خود را میزدند. حسین به شهیدی مقدس و امامی مظلوم بدل شد که نماد عدالت الهی بود؛ پس از آن، شیعیان به تقدیس نسل و فرزندان او روی آوردند و آنان را معصوم دانستند که هرگز خطا نمیکنند. سپس آنان را تا مرتبهٔ تقدیس بالا بردند و پیشوایان دین ساختند، تا آنجا که عبادتی بدون حضور یکی از آنان بر روی زمین درست نیست؛ چرا که حلقهٔ وصل میان پیروان و خداوندند و تنها حق مطلق تفسیر قرآن و نهادن آیینهای عبادی و شرایع به آنان تعلق دارد. این زنجیرهٔ نسب تا امام یازدهم، حسن عسکری ادامه یافت که در سال ۲۶۰ هجری (برابر با ۸۷۴ میلادی) بدون بر جای گذاشتن فرزند درگذشت.»
در اینجا شیخ ابوبکر دستانش را تکان داد، گویی بر مصیبتی افسوس میخورد، و گفت:
«اینجا مشکلی بزرگ رخ داد؛ قطع شدن این سلسله، علمای مذهب را در مصیبتی انداخت؛ چرا که همهٔ دینشان پیرامون وجود شخصی از این سلسله شکل گرفته بود. چارهای جز این نبود که راهی برای خروج از این بنبست بیابند؛ پس فکری ساختند که پیروان نیز آن را باور کردند: اینکه امام حسن عسکری پسری به نام محمد بن الحسن بر جای گذاشته است! گفتند او به سردابی زیرزمین رفته تا در آخرالزمان بازگردد و زمین را از عدل پر کند، همانگونه که از ستم و بیداد آکنده شده بود. هیچکس هرگز این پسر را ندیده بود! پس چرا این کودک باید خود را در سرداب پنهان کند و تا کی؟!»
شیخ نگاهش را بالا برد و دستانش را مانند بال گشود، گویی از آنچه میگفت در شگفت بود، سپس ادامه داد:
«آنان احادیث شگفتی پراکندند که میگفت امام دوازدهم هرگز نخواهد مرد، بلکه تا روز قیامت زنده خواهد ماند؛ و ایدهٔ ورود او به سرداب برای رهایی از همان تنگنایی بود که در آن افتاده بودند، زیرا سلسله قطع شده بود و بیتردید برای کسی که اصلاً وجود نداشت، فرزندی هم نمیتوانست باشد.
اما این باور مشکلی دیگر پدید آورد: راه ارتباط با این کودک ناپیدا که او را «امام مهدی» نامیدند چه بود؟ در اینجا نیز چارهای پیدا کردند و گفتند چهار سفیر با او در تماسند و از او نامههای امضاشدهای میآورند که «توقیعات» نامیده میشود. این سفیران از مریدان اموال میگرفتند تا به دست این امام ناپیدا برسانند؛ و فقط خدا میداند آن همه مال و ثروت به کجا رفت!»
چهرهٔ پادشاه دگرگون شد، گویی سخنی باورنکردنی شنیده بود؛ پس از شیخ پرسید:
«این سفیران در چه دورانی زندگی میکردند؟»
شیخ با شور و حرارت، پس از آنکه حس کرد پادشاه سخنانش را با دقت دنبال میکند، پاسخ داد:
«آخرین سفیر در سال ۳۲۹ هجری (برابر با ۹۴۱ میلادی) درگذشت؛ یعنی ۶۷ سال پس از وفات حسن عسکری. پس از آن، این ارتباط ادعایی با مهدی منتظر پایان یافت، و سپس مفهوم امامت به شکلی تازه شکل گرفت؛ اینکه امام در عقیدهٔ شیعه هم قدرت دینی و هم قدرت دنیوی را در خود جمع میکند؛ پادشاهی عمامهبهسر که حلقهٔ پیوند میان امام غایب و پیروان است و در امور دین و دنیا اختیارات مطلق دارد. جنید تلاش کرد به هر دوی این قدرتها دست یابد، اما پیش از آنکه این طرح را محقق کند کشته شد؛ و نمیدانیم پس از او چه کسی خواهد آمد تا ادعای چنین حقی کند.»
پادشاه از آنچه میشنید شگفتزده و بهتزده بود؛ هر کاری که جنید انجام داده بود اکنون برایش معنا پیدا میکرد. حال باید مانع از آن میشد که حیدر راه پدرش را دنبال کند. پس رو به نگهبانان فریاد زد:
«بهسرعت حیدر را نزد من حاضر کنید!»
اوزون حسن به شیخ ابوبکر اشاره کرد که تالار را ترک کند؛ زیرا نمیخواست او سخنانی را که قرار بود به خواهرزادهاش بگوید بشنود.
شیخ پیش از آنکه برود، به پادشاه گفت:
«نامهای برایتان خواهم فرستاد تا برخی ناگفتهها را برای شما روشن کند، سرورم. امیدوارم آن را بخوانید؛ در آن هر چه را دربارهٔ این فرقه میدانم بر پایهٔ اسناد موجود در کتابخانهمان خواهم نوشت.»
❉ ❉ ❉
پسرک آمد، در حالی که عمامهای کوچک و جلبابی زیبا بر تن داشت. همه چیز در ظاهرش مرتب مینمود. مربی و آموزگار ویژهاش او را همراهی میکرد. پیش آمد، دست داییاش را بوسید و آن را روی پیشانیاش گذاشت. پادشاه از او خواست در کنارش بنشیند و از درس، تحصیل و تمرینهایش پرسوجو کرد. پاسخهای پسرک بسیار کوتاه و مؤدبانه بود. هر بار که سخن میگفت، نگاهی پرسشگرانه به مربیاش میانداخت و منتظر میماند تا او با تکان دادن سر موافقت کند؛ آنگاه نفسی عمیق میکشید و دوباره به داییاش نگاه میکرد و منتظر پرسش بعدی میماند.
اوزون حسن تسلط مربی بر پسرک و پاسخهایش را احساس کرد.
از صندلیاش برخاست و به سوی پنجرهای رفت که رو به باغهای زیبا باز میشد. به باغها نگریست، گویی تاریخی کهن را در ذهن مرور میکرد. نگاهش را تا افق کشید، سپس با دستانش بر لبهٔ پنجره کوبید و به صندلیاش بازگشت. بار دیگر به پسرک نگاه کرد و سخنش را آغاز نمود:
«بشنو ای خواهرزادهام! از زمانی که پدرت برای تو مربی گمارد، من در کارهایت دخالت نکردم و آن را به کسانی واگذاشتم که او برای تربیت و مراقبت از تو برگزیده بود. اما تو اکنون بزرگ شدهای و آنچه را میگویم درمییابی.»
سپاس خدای را، سپس به مربی نگریست که از حضورش احساس راحتی نمیکرد، و از او خواست تالار را ترک کند.
پادشاه درنگ کرد تا مربی بیرون برود و صدای بسته شدن در شنیده شود.
آنگاه رو به کودک کرد و گفت:
«بشنو پسرم! سخنی به تو میگویم که باید خوب بفهمی؛ تو در آستانهٔ آن هستی که در خانقاه جدت و پدرت، همان که برای تو و فرزندانت بر جای نهادهاند، جایگاهی بزرگ بیابی؛ پس باید بدانی پدرت چگونه از راه راست منحرف شد تا مبادا راه و رسم او را در پیش بگیری.»
پادشاه چشمانش را از کودک گرداند، گویی دشوار بود آنچه را باید، بر زبان آورد:
«پدرت جنید، نوهٔ صفیالدین اردبیلی، برای آموختن به حلب رفت و پس از آن به انطاکیه رفت و با گروهی از اهل عقاید باطل درآمیخت؛ همانها که ما «علیاللهی» مینامیم. آنان امام علی را میپرستند و او را به گونهای تقدیس میکنند که با آیین اجدادت در تضاد است. پدرت راه گذشتهٔ نیاکانش را تغییر داد؛ شنیدهام پیروانش در برابر او سجده میکردند و او از این کار لذت میبرد! با اینکه من بارها با او سخن گفتم تا دست بردارد، اما نپذیرفت. گمان میکردم اینها سرکشی جوانی است و وقتی بزرگتر شود سر عقل خواهد آمد.»
پادشاه دستش را بر سر پسرک نهاد و گفت:
«بشنو پسرم! روا نیست قرآن را به دروغ تفسیر کنند، و جایز نیست تفسیر آن برای منافع شخصی به کار رود، همانطور که پدرت کرد. باید این را درک کنی؛ قرآن روشن است و اگر چیزی از آن برایت دشوار بود، پاسخش در زبان و لغت است؛ اگر معنای کلمه را فهمیدی، معنای آیه را نیز فهمیدهای. قرآن معنای باطنی پنهانی ندارد؛ چگونه خداوند کتابی برای مردم میفرستد اما معنایی پنهان برایش قرار میدهد که مردم از آن سر درنیاورند؟! آیا میفهمی چه میگویم، پسرم؟»
سلطان به چشمان پسرک نگریست و گفت:
«باید بدانی کسانی که پدرت با آنان نشستوبرخاست کرد، در اصل مسیحی بودند و به اسلام درآمدند، اما اسلامی ویژهٔ خودشان! آنان مسیح را میپرستیدند و او را پسر خدا میدانستند؛ باور تثلیث در عمق جانشان ریشه داشت و نخواستند بهسرعت آن را رها کنند، پس باور تثلیث را با خود به اسلام آوردند و برای خود «خدا، محمد و علی» ساختند؛ آنان دینی دیگر پدید آوردند که از ما بیگانه است.»
پادشاه دستش را بر شانهٔ پسرک گذاشت و ادامه داد:
«از تو میخواهم از این راه دوری کنی و آیین پدرت جنید – که خدایش بیامرزد – را پیروی نکنی. تو از نسل شیخ صفیالدینی و اجدادت همگی شافعیمذهب بودند و هرگز از این مذهب منحرف نشدند؛ آرزو دارم راه و رسم نیاکانت را به همان وضعی که بود بازگردانی.»
پسرک به نشانهٔ احترام به داییاش، دستانش را روی پاهایش جمع کرده بود و به چشمان او نگاه نمیکرد؛ گویی کسی به او آموخته بود که احترام بسیار نشان دهد اما نظر واقعیاش را پنهان بدارد.
به نظر نمیرسید اوزون حسن از این گفتگو احساس راحتی کند، اما ناچار بود موضوع را برای پسر خواهرش، همان خواهری که بسیار دوستش میداشت، روشن کند؛ همان خواهری که او را به جنید شوهر داد به این امید که پیروان جنگجوی جنید را وارد سپاه خود کند؛ زیرا آنان فقرای آناتولی بودند که جنید را تقدیس میکردند و در راه او از مرگ باکی نداشتند، و در دورهای ستون فقرات ارتش او شدند؛ اما آن ماجرا پایان یافته بود و اکنون باید خطایش را اصلاح میکرد.
اوزون حسن به پسرک نگریست و گفت:
«علمای دین از پدرت شکایت کردند، زمانی که در حلب بود، و او به سبب عقاید نادرستش از آنجا رانده شد؛ و من میبینم که او به خودش ستم کرد. پس از آن، والی انطاکیه او را به خاطر فعالیتهای ناسازگارش بیرون کرد. او تحت تأثیر طریقت بکتاشیه هم قرار گرفت و پیروانش او را «سلطان المشایخ» خواندند و او این لقب را بسیار دوست میداشت؛ چرا که القاب دنیا و دین را در خود گرد آورده بود. پدرت در این مدت از شریعت بسیار فاصله گرفت و دینی دیگر ساخت که آمیزهای بود از بکتاشیه، علیاللهی و برخی سنتهای تاتار که از پدرانشان به ارث برده بودند.»
نگاهی به پسرک انداخت و پرسید:
«میفهمی چه میگویم، پسرم؟»
پسرک سرش را تکان داد و گفت: «بله.»
پادشاه با جدیتی بیشتر ادامه داد، گویی از درازای گفتگو خسته شده بود:
«چقدر نصیحتش کردم که از کارهایش دست بردارد، اما مثل همیشه به حرف کسی گوش نمیداد. وقتی از من خواست برای جهاد با مسیحیان به شمال برود، به او اجازه دادم، شاید سر عقل بیاید؛ اما در نبردی در منطقهٔ طبرسران با شروانشاه روبهرو و کشته شد. پس از آن سپاهش پراکنده شد و پیروانش به شرق آناتولی بازگشتند، در حالی که تو آن روزها خردسال بودی.
پس از کشته شدنش، تو را به کاخ خود آوردم و همهٔ خدمتکاران و آموزگارانت را که برای تربیتت برگزیده شده بودند، به احترام او و یادش نگاه داشتم؛ چرا که او شوهر خواهرم بود و تو پسر خواهرم هستی، اما امیدوارم با پدرت تفاوت داشته باشی.»
اوزون حسن حس کرد باید سخن را پایان دهد، زیرا در برابر پسربچهای بود که حوادث به این بزرگی را چندان درک نمیکرد. سپس ادامه داد:
«اکنون وقت آن است که بر مسند طریقت، طریقت پدرانت بنشینی و آن را به همان گونه که در گذشته بود بازگردانی. به اردبیل بازخواهی گشت تا رهبری آن را بر عهده بگیری؛ پیروانت هنوز تو را سرور خود و فرزند سرورشان میدانند. پس باید خانقاه و اوقاف آن را به نیکی اداره کنی و از اموالش برای پیروانت خرج کنی، زیرا آنان سپاه آیندهٔ تو هستند که از تو پاسداری خواهند کرد؛ و اگر وظیفهات را در خانقاه به نیکی انجام دهی، نذورات و اوقاف فراوانی به سویت سرازیر خواهد شد.»
پسرک پس از آنکه جرأت یافت و چشمانش را به سوی داییاش بالا برد، گفت:
«چشم سرورم، حتماً همان را انجام میدهم که از من میخواهید.»
سپس برخاست، دست پادشاه را بوسید و بیرون رفت.
پشت در تالار، مربیاش به پیشوازش آمد، با شگفتی و تحسین به او نگریست و از حاصل دیدار پرسید.
حیدر گفت:
«استاد، همان را کردم و گفتم که از من خواسته بودید. داییام از من خواست به اردبیل بروم تا رهبری خانقاه و اوقاف وابسته به آن را بر عهده بگیرم.»
مربی دست او را گرفت، بوسید و بر پیشانیاش نهاد. او را به جایی دور از تالار برد، اطراف را نگریست تا مطمئن شود هیچ نگهبانی آنان را نمیبیند و هیچ شنوندهای سخنشان را نمیشنود. سپس به سجده افتاد، پای پسرک را بوسید، سرش را بلند کرد و مستقیم به چشمان او نگریست و گفت:
«بشنو ای شاه بزرگ! تو فرزند سلالهای مقدس هستی! هزاران پیرو آمادهاند در راه تو خون بریزند و اموالشان را فدا کنند. آنان منتظر کلمهای از زبان تو هستند و از دیدارت و شنیدن صدایت تبرک میجویند. تو باید راه پدرت، شیخ سلطان جنید را دنبال کنی و انتقام خونش را بگیری، زیرا خون او فریاد انتقام سر میدهد! قدرت و شوکتت را مفروش و مانند آنچه پادشاه از تو میخواهد، خود را در خانقاه شیخ محدود مساز؛ بلکه باید جنگاوری باشی که شمشیر بر دشمنانت میکشد و در انتظار بازگشت مهدی خونها میریزد! داییات نمیخواهد تو برای او و فرزندانش رقیبی باشی. تو سرور جهان خواهی شد و ما طریقت خانقاه را به سراسر گیتی گسترش خواهیم داد!»
استاد در حالی که همچنان پیش روی پسرک زانو زده بود، ادامه داد:
«وقتی در اردبیل باشی، پیروانت از هر سو نزدت خواهند آمد؛ از آناتولی، از سوریه و انطاکیه میآیند؛ ما در آنجا پیروان فراوانی داریم. سپاه بزرگی خواهی داشت که از فرمانت پیروی میکند، و ما این سپاه را بر کشتار آموزش خواهیم داد تا لشکری شکستناپذیر شود و در ریختن خون و گرفتن انتقام تردید به خود راه ندهد. ما همه چیز را برایت فراهم میکنیم، چرا که تو شاه و سلطان مایی!»
سپس دست کودک را بوسید و بر سرش گذاشت، بار دیگر در برابرش سجده کرد و پایش را بوسید.
پسرک لبخند زد و از آنچه استادش به او گفت شادمان شد.
در همان حال، در یکی از اتاقهای پرشمار کاخ، دسپینا خاتون به سه دختر خردسالش چیزهایی میآموخت که میخواست یاد بگیرند. برایشان تعریف میکرد که چگونه عثمانیها پادشاهی جدشان را نابود کردند و خاندانش را کشتند. هنگام سخن گفتن از انتقام، به دختر بزرگش مارتا نگاه میکرد؛ همان که انتظار داشت وظیفهاش را در انتقامگیری به انجام برساند. این دختر خردسال باید با تمام توان انتقام آنان را میگرفت. دخترک چیزی جز این نمیفهمید که جنایتکارانی قاتل، پادشاهی مادرش را نابود کردهاند و او باید با تمام وجود از آنان بیزار باشد و فرزندانش را نیز با همین نفرت بزرگ کند.
دسپینا دختر خردسالش را اینگونه پرورش میداد، و این کودک و دو خواهرش با همین اندیشه بزرگ شدند؛ با انتقامی که پایانی نداشت، با کینهای که باید تا ابد با آنان میماند و به فرزندانشان به ارث میرسید. هیچکس به این دختران کوچک نگفت این دشمنی چه زمانی و چگونه پایان مییابد؛ فقط جنگ و انتقام بود. اما نقطهٔ مشترک میان جهانشاه (که با جنید جنگید) و عثمانیها چه بود؟ همهٔ آنان اهلسنت بودند، و بر همین اساس مارتا تربیت شد؛ این اهلسنت بودند که زندگی دسپینا، پدر و برادرانش را تباه کردند و جنید، شوهرعمهشان را کشتند؛ اما هرگز به ذهن این دختران خطور نکرد که پدر خودشان نیز به همین دین تعلق دارد! مادر، دخترانش را برخلاف خواستهٔ پدری تربیت میکرد که چندان به آنچه در حرمسرا میگذشت اهمیت نمیداد.
چند روز بعد، شیخ ابوبکر طهرانی با نامهای برای پادشاه آمد، اما به او اجازهٔ دیدار ندادند؛ زیرا به او گفتند پادشاه سرگرم کارهای دیگری است. پس شیخ نامهاش را نزد دربان دربار (حاجب) گذاشت و از او خواست به دلیل اهمیت موضوع، در زودترین زمان ممکن آن را به دست پادشاه برساند.
حاجب بر صندلیاش نشست، نامهٔ شیخ را باز کرد و خواند؛ متن نامه چنین بود:
«سرورم پادشاه،
سلام علیکم و رحمت خدا، از پروردگار میخواهم فضل گستردهاش را بر شما پایدار بدارد و نعمتهای گرامیاش را بر شما افزون کند.
پس از بررسی کتابها و اسنادی که در کاخ در اختیار داریم، موارد زیر برایم روشن شد:
صفیالدین، جد جنید و حیدر، به خانقاه شیخ زاهد گیلانی در گیلان پیوست. شیخ زاهد دخترش را به همسری او درآورد و او را به مقام مرید نخست و نمایندهٔ ویژهٔ خود منصوب کرد. صفیالدین خانقاه را از شیخ زاهد به ارث برد و سرور، صاحب و شیخ آن شد.
مردم نفهمیدند چرا شیخ زاهد خانقاه خود را – که طلا پس میداد – به صفیالدین سپرد، در حالی که خودش فرزندانی داشت که پس از او خانقاه به آنان نرسید. در این باره سخنان بسیاری گفتهاند و نمیخواهم با گفتاری طولانی شما را بیازارم.
هنگامی که شیخ زاهد درگذشت، شمار پیروان خانقاه نزدیک به ۱۰۰ هزار نفر بود که اموال، زکات و اوقاف خود را به خانقاه میدادند. روش شیخ صفیالدین بر این استوار بود که وقتی انسان غرق در ذکر میشود، روحش به معبود میپیوندد و حالتی از وجد و سرور بر او چیره میگردد که او را به رقص، جنبش، آواز و سرودن غزل وامیدارد.
این روش غیرجدی در عبادت، پیروان بسیاری را جلب کرد، زیرا سرگرمی و وقتگذرانی همان چیزی است که عوام مردم میپسندند.
در همان روزگار، غازانخان مغول وزیری یهودی و فاسد داشت که بر ادارهٔ کشور و امور مردم مسلط شده بود. او پیش از ورود به کاخ غازان، دکان عطاری در بازار همدان داشت و از جمله کارهایش پیشنمازی در عبادتگاه یهودیان و نسخهبرداری از تورات و فروختن آن به خریداران بود.
هنگامی که غازانخان بیمار شد، این عطار – که نامش رشیدالدین فضلالله بود – برای درمان او به کاخ فراخوانده شد. پس از بهبودی خان از بیماری، این یهودی را به خود نزدیک کرد و او را وزیر خود ساخت.
این یهودی خواست دوستی مهمترین طریقت صوفی، یعنی خانقاه شیخ صفیالدین را به دست آورد؛ پس به آن پیوست و از مریدان شیخ شد. او هدایا و بخششهای فراوانی به خانقاه میپرداخت و شیخ را وا میداشت کارهایی انجام دهد که ربطی به اسلام نداشت، تا آنجا که او را از راه راست بیرون برد. همراه این نامه، رونوشت نامهای را خواهید یافت که وزیر رشیدالدین فضلالله به پسرش میر احمد، حاکم اردبیل فرستاد و در آن سفارش خانقاه اردبیل و ساکنان پیرامون آن را کرده بود. او صفیالدین را با القابی توصیف کرده که اینجا مینویسم:
«جناب قطب، فلک حقیقت، شناگر دریاهای شریعت، مساح میدان طریقت، شیخ الاسلام و المسلمین، برهان واصلان، پیشوای پاکی و گل سرسبد بوستان وفاداری وفاداری.»
سپس فهرستی از هدایایی را به آن ضمیمه کرده بود که از محل مالیاتهای فقرای مردم برای صفیالدین فرستاده بود؛ هدایایی بسیار زیاد و بسیار گرانبها، و از این رو این هدایا شایستهٔ شیخ یک خانقاه صوفیانه نیست. همراه این مکتوب، متن نامهای که رشیدالدین به پسرش فرستاده، به همراه فهرست هدایا و بهای هر یک پیوست شده است.
در پایان، من آنچه را وظیفهام بود گفتم و از شما میخواهم از این طایفه که با بخششهای این یهودی ثروتمند شد، برحذر باشید؛ طایفهای خطرناک که ظاهرش با باطنش یکی نیست.
امضای شیخ طهرانی.»
پس از آنکه حاجب نامه را خواند، لبخندی موذیانه زد، آن را به آتش کشید و در بخاری انداخت، و نامه چنانکه شیخ ابوبکر امیدوار بود به دست پادشاه نرسید. این حاجب کسی جز جاسوس همان طریقت نبود؛ طریقتی که برایش اموال میفرستاد تا هر چه در کاخ پادشاه میگذشت برایشان گزارش کند.
❉ ❉ ❉
حیدر به اردبیل رفت و مربیاش همهٔ جزئیات زندگی او را هدایت کرد. هر آنچه استادش از او میخواست به او آموختند و ذهن پسرک را از انتقام انباشتند؛ انتقام خون پدرش، انتقام از کسانی که علی را کشتند، و انتقام از هر کس که در برابر این دعوت بایستد. تا آنجا که انتقام هدف اصلی این پسر شد و با تمام وجود خود را برای آن آماده ساخت. وقتی اندکی بزرگتر شد، یاد گرفت چگونه با دستان خود شمشیر و خنجر بسازد و زیر نظر مربی و استادانش به تمرین بهکارگیری آنها پرداخت؛ استادانی که هر چند روز یک بار گرد هم میآمدند تا دربارهٔ آنچه باید در دل این کودک بکارند گفتگو کنند و آیندهاش را پیریزی نمایند.
این مربیان از نشاط و هوش حیدر در سازماندهی، ساخت سلاح، سربازگیری و آموزش بهره بردند و او را از هر اثر بیرونی، جز آمادگی برای جنگ و انتقامگیری برای اهلبیت، پدرش جنید و هر کس که از زمان واقعهٔ کربلا تا امروز در برابر این دعوت ایستاده بود، دور نگه داشتند.
مربیان به مردم خبر دادند که سلطان حیدر در خوابی مبارک دیده است که امام «علی» از او خواسته پیروانش را ملزم کند کلاهی با دوازده چین یا منگوله بر سر بگذارند که نماد دوازده امام است، و همه باید آن را بپوشند تا از دیگران بازشناخته شوند؛ چرا که آنان گروه برگزیده و مبارکند. مردم شروع به پوشیدن این کلاه کردند و این کلاه در همه جا گسترش یافت. خیاطان ماهر به خاطر تقاضای زیاد، ساخت آن را آغاز کردند، و این کلاه در شمال ایران، شرق آناتولی و هر جا که پیروانش بودند پخش شد. مردم به زبان ترکی به کسانی که این کلاه را بر سر میذاشتند «قزلباش» یعنی «سرخسران» گفتند.
خانقاه اردبیل زمینداری بزرگ بود که بیش از بیست روستا را در تملک داشت؛ روستاییان تمام روز، ماه و سال خود را در مزارع، زمینها و دکانها کار میکردند و در پایان همهٔ این درو و فرآوردهها را برای نزدیکی به شیخ حیدر به او تقدیم میکردند؛ گذشته از نذوراتی که پیروان خانقاه در مناطق گوناگون وقف میکردند تا به شیخشان نزدیک شوند و به بهشت بروند.
با همهٔ این اموال سرازیرشده، مربیان کارگاههای سلاحسازی راه انداختند، کارشناسانی برای آن به کار گرفتند، کارگران را در آن آموزش دادند، انبارهایشان را از انواع ابزارهای کشتار پر کردند و ساختار یک ارتش را سامان دادند. حیدر بزرگ میشد و از همهٔ این اموال و قدرتی که به دست میآورد لذت میبرد؛ مربیان نیز به تناسب سنش، هر قدرتی را که نیاز داشت به او واگذار میکردند تا احساس اهمیت و توانایی کند.
پیروان او با انضباطی بسیار شدید از شیوهٔ تقیه پیروی میکردند، بهگونهای که هیچکس عقاید و اهدافشان را نمیدانست. هر کس وارد دایرهٔ سری میشد، باید سوگند وفاداری مطلق به شیخ یاد میکرد و آنچه را در درون این دایره رخ میداد حتی از نزدیکترین کسانش پنهان میداشت. این خانقاه در ظاهر با باطنش تفاوت داشت؛ در ظاهر خانقاهی صوفیانه بود و در باطن یک تشکیلات نظامی خونین که وفاداری به شیخ را بالاتر از هر چیز دیگری قرار میداد.
پادشاه اوزون حسن همچنان اخبار پسر خواهرش را پیگیری میکرد و گمان میبرد او راه اجدادش را در نگهداری خانقاه دنبال میکند و آن را به همان وضعیتی بازگردانده است که در روزگار نیاکانش بود.
وقتی حیدر به سن جوانی رسید، داییاش او را فراخواند. او با همراهانی اندک آمد، در حالی که لباسی ساده پوشیده بود و کلاهی سرخ با دوازده چین مانند پیروانش بر سر داشت که عمامهای پنبهای بر گردش پیچیده بود. جوانی بود خوشسیما با موهای بور، ریشی کمپشت و بور، و چشمانی آبی که آرامش در آنها دیده نمیشد؛ گویی زهری کشنده را زیر پلکهایش پنهان کرده بود. در برابر کاخ از اسبش پیاده شد و با نشان دادن فروتنی و افتادگی نزد پادشاه رفت. دست داییاش را با کمال فروتنی بوسید و بر پیشانی گذاشت. پادشاه اشاره کرد در کنارش بنشیند، و او درست مانند زمانی که کودک بود، با کمال فرمانبرداری و خضوع در کنارش نشست.
پادشاه لبخند ملایمی زد و گفت:
«بشنو ای پسر خواهرم، تو را برای کاری مهم فراخواندهام. باخبر شدهام که خانقاه پدرانت را با شایستگی اداره میکنی و خانقاه پیروان فراوان و اوقاف زیادی در همهٔ شهرهای اطراف پیدا کرده، تا آنجا که به دیاربکر، عراق، آمد، ماردین و حلب رسیده است، و اینها اوقاف بسیار بزرگی است؛ و مهمتر اینکه خانقاه را به وضعیتی بازگرداندهای که در روزگار نیاکان بزرگت بود.»
سپس به سر حیدر نگریست؛ کلاه سرخ توجهش را جلب کرده بود. گفت:
«میبینم که کلاه سرخ بر سر داری، همانطور که پیروانت میپوشند؛ کلاه زیبایی است و دیدهام که برخی از سربازان من نیز آن را میپوشند.»
سپس ادامه داد:
«حال که چنین شده، میخواهم دختر زیبایم مارتا را به همسری تو درآورم؛ دختری که همتایی جز تو برایش نیست. چه میگویی؟»
جوان لبخندی زد و بیدرنگ پاسخ داد:
«موافقم سرورم، هر چه شما صلاح بدانید انجام میدهم.»
در اینجا حلقهٔ دیگری از زنجیرهٔ آتش شعلهور شد؛ همان حلقهای که سوزانتر از همه بود. در این ازدواج همهٔ کینه و انتقامی که طی سالهای طولانی در سر دسپینا انباشته شده و به دخترش مارتا به ارث رسیده بود، گرد میآمد با کینهای که حیدر به دست مربیانش اندوخته بود و با انتقامخواهی برای اهلبیت، انتظار مهدی، و خونخواهی پدرش جنید که به دست شروانشاه کشته شد، درآمیخت.
چه ثمرهٔ چرکین و خونینی از این ازدواجِ سرشار از کینه و انتقام بیرون خواهد آمد!
ادامه دارد
عبدالعزیز آل محمود | ترجمه: عادل حیدری

