در اندیشهٔ اسلامی معاصر، بهروشنی میتوان نوعی همگرایی و سازش با اندیشهٔ سکولار را در میان طیفی از جریانهای اسلامی مشاهده کرد. این همگرایی بر پایههایی چون مستندات شرعی، رویکردهای مصلحتاندیشانه و تجربههای سیاسی استوار است که در نهایت به اتخاذ چنین موضعی انجامیده است. این سازش چهبسا «اسلامیسازی سکولاریسم»، «سکولاریسم مسلمان» یا تعابیری از این دست نامیده شود؛ هرچند طرفداران این رویکرد ممکن است با نگاهی مثبت از آن یاد کنند و آن را «پروژهٔ اصلاح، روشنگری و هدایتگری» بخوانند.
بنابراین، ما با پدیدهای برجسته روبهرو هستیم که نحوهٔ نامگذاری آن، به موضع افراد در قبال آن بستگی دارد: آنکه نگاهی مثبت دارد، با واژگانی ستایشآمیز توصیفش میکند، و آنکه نگاهی منفی دارد، تعابیری نکوهشآمیز برایش به کار میبرد.
این رویکرد در حقیقت شاخهای از یک پدیدهٔ فراگیرتر است؛ پدیدهای که با عناوین «نواندیشی دینی»، «بازخوانی میراث» یا «خوانش جدید از نصوص شرعی» شناخته میشود. در این روند، افراد در لابهلای ادله، قواعد، اقوال و مذاهب موجود در میراث اسلامی به جستوجو میپردازند تا از این طریق، دستاویزی برای توجیه اندیشههای جدید و مغایر با شریعت فراهم آورند.
پیش از ورود به جزئیات این پدیده، باید بر این نکته تأکید کنیم که روی سخن ما در اینجا با کسانی است که تن به حاکمیت شریعت دادهاند. بنابراین، پیشفرضِ مسلّمی که پیش از ورود به عمق این پژوهش در نظر میگیریم، پذیرش حاکمیت شریعت و رد مبنای سکولاریسم است. از این رو، در اینجا قرار نیست با آن دسته از سکولارها که از اساس با حاکمیت شریعت مخالفند به بحث و مناقشه بپردازیم؛ بلکه این پژوهش متوجه کسانی است که از این مرحله گذر کردهاند، تا تأثیر اندیشههای سکولار را که زیر نقاب «اسلامیسازی» پنهان شدهاند، بررسی کنیم.
سکولاریسم واژهای وارداتی است که پیشینهای در فرهنگ عربی و اسلامی ندارد، بلکه ترجمهای از یک مفهوم غربی است که در بستر تاریخیِ پیوندخورده با ستیزی طولانیمدت با دین شکل گرفته است. این اصطلاح از واژهٔ لاتین «سکیولوم» (saeculum) ریشه گرفته که به معنای «قرن» یا «عصر» است. این واژه برای نشان دادن تقابل میان راهب و فرد عامی (سکولار)، یا زندگی در زمان حال در برابر زندگیِ روحانیِ رهبانی به کار میرفت؛ در واقع، تقابلی بود میان زمان عادی در برابر زمان روحانی. بر این اساس، عدهای سرگرم امور دنیویِ مرتبط با زمان عادی بودند، و در نقطهٔ مقابل، عدهای دیگر به امور اخروی میپرداختند.[۱]
پس از آن، کاربرد این اصطلاح تطور یافت تا به معنای خروج «روحانیون» از جهان رهبانیت و ورود به عرصهٔ خدمت به پیروان کلیسا به کار رود. سپس دلالتِ معنایی آن باز هم دگرگون شد و مفهومِ گذار از جهانِ مقدس به جهان دنیوی را به خود گرفت.[۲]
شاید برخی بپندارند که اصطلاح سکولاریسم دارای معانی و مضامین مشخص و مرزبندی شدهای است، اما واقعیت چنین نیست. این اصطلاح، مفهومی بحثبرانگیز و تفرقهانگیز است که انواع گوناگون و کاربردهای متفاوتی در آن در هم آمیختهاند، ریشههای تاریخی متعددی دارد، بازنگریهای فراوانی بر آن اعمال شده، و هنگامی که به فرهنگ عربی و اسلامی انتقال یافت، بر ابهام و پیچیدگی آن نیز افزوده شد.[۳]
سکولاریسم در حقیقت، اتخاذ موضعی در قبال دین است و این موضع یک حد اعلی و یک حد پایین دارد:
حد اعلی: در این سطح، دین از اثرگذاری در تمامی عرصهها کنار گذاشته میشود و جهانبینی آن بر پایهٔ یک مرجعیت عقلانیِ مادی استوار میگردد که هیچ باوری به وجود وحی ندارد. این سطح، سطحی همهجانبه و فراگیر است و در واقع همان سکولاریسم در ساحت معرفتی و اعتقادی است.
پایینترین حد: این سطح به جدایی دین از سیاست گره خورده است؛ به این معنا که دین هیچ اثرگذاری مستقیمی بر نظامی که امور عمومی مردم را سامان میدهد، نداشته باشد، هرچند ممکن است جایگاه دین را در عرصههایی فروتر از آن نیز به رسمیت بشناسد. این سطح، همان رویکرد مرتبط با ساحت سیاسی است.[۴]
از آنجا که سخن ما در اینجا پیرامون «اسلامیسازیِ سکولاریسم» است، مفهومی که کانون بحث ما را شکل میدهد همان مفهومِ دوم است نه نخست. سکولاریسم به معنای نخست، دین را به طور کامل طرد میکند و بر پایهٔ تصوراتی استوار است که هرگونه اعتباری را از دین سلب مینماید؛ از این رو، پذیرش چنین رویکردی یا تلاش برای یافتن تأویلی برای آن، اساساً غیرقابل تصور است. آنچه که ممکن است بر ذهن برخی مسلمانان اثر بگذارد و آنان را به سوی توجیهتراشی و تأویل سوق دهد، همان سکولاریسم به معنای دوم است که با عرصهٔ سیاست سر و کار دارد. بنابراین، مفهوم سکولاریسم که در اینجا دستخوش تأویل میشود، همان منزوی ساختن دین از نظامِ حکمرانی است؛ بدین معنا که هیچ قانونی از خاستگاه و منظر دینی بر مردم تحمیل نشود.
این خوانش از سکولاریسم، نقطهٔ اشتراک و وجه توافقی در فهمِ این پدیده است. اساس این دیدگاه آن است که امور عمومیِ مردم و سیاستگذاریهای آنان باید به دور از تحمیل هرگونه قانونی که به اصلی دینی مستند باشد، اداره شود. پس ممکن است حکمی که اِعمال میشود، در اصل و ریشهٔ خود یک حکم شرعی باشد، اما پناه بردن به آن قانون، نه به این دلیل است که مستند به دین است، بلکه تنها به دلایلِ عقلانی یا مصلحتاندیشانه مورد استناد قرار میگیرد.[۵]
انگیزههای سازش با سکولاریسم
گروههای متعددی در این پدیده نقشآفرینی میکنند که همگی بر یک مدار یا روشِ نزدیک به هم حرکت نمیکنند. به همین سان، این اسلامیسازی نیز زاییدهٔ انگیزههای گوناگونی است؛ برخی با اهدافی نیک و خیرخواهانه و برخی با مقاصدی ناپسند.
از جمله مقاصد نیک و خیرخواهانه میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
۱- اشتیاق به ارائهٔ تصویری نیکو از نظام اسلام و احکام آن.
۲- دفع شبهاتی که از سوی دشمنان اسلام مطرح میشود.
۳- اشتیاق به پیادهسازی احکام اسلام در عالم واقع.
۴- هراس از انحرافِ برخی افراد به دلیل قدرتِ نفوذ فرهنگ غربی.
و مقاصدی از این دست.
اما در خصوص مقاصد ناپسند؛ اینها انگیزههایی هستند که قدرت نفوذ دین را در جان مردم در نظر میگیرند و میدانند که چهرهٔ سکولاریسم در ذهن بسیاری از مسلمانان تخریب و منفور شده است. همین امر آنان را ناگزیر میسازد تا از دعوت صریح به سوی سکولاریسم، اعلان آشکار مخالفت با حاکمیت شریعت، و یا تاختن مستقیم به اصول و قطعیات اسلام دست بکشند.
این بیزاری و رویگردانی از سکولاریسم در میان ملتهای عربی و اسلامی بسیار آشکار است و دلایل فراوانی دارد. برخی پژوهشگران شماری از این دلایل را چنین برشمردهاند:
۱- این باور که سکولاریسم همردیف با الحاد و دشمنی با اسلام است.
۲- گره خوردن چهرهٔ سکولاریسم با استبداد و رژیمهای سرکوبگر.
۳- سیاستهای جانبدارانهٔ غرب علیه مسلمانان.
۴. تثبیت هویت اسلامی معاصر بر پایهٔ تقابل و طرد غرب سکولار.[۶]
در این میان، مهمترین دلیل نادیده گرفته شده است و آن، قدرت دین در جان مسلمانان است. سکولاریسم با اصول دین آنان در تماس است و با قطعیاتی که تسلیمش هستند در تناقض است؛ امری که موجب میشود از هرگونه تجاوزی به این حریم رویگردان شوند. این اصول اعتقادی، از پایبندی عملی استوارترند؛ چهبسا بسیاری از مردم در انجام واجبات اسلام کوتاهی کنند یا در حرامها غوطهور باشند، اما دستدرازی به این اصول را در سطح اعتقادی نمیپذیرند. بنابراین، قدرت مؤلفهٔ ایمانی در جان مسلمانان، بیزاری از سکولاریسم را تحمیل کرده است؛ و همین امر، انگیزهای شده تا به بازتأویل آن روی آورند و بکوشند مفاهیم آن را در قالبهای جدیدی عبور دهند.
پیامدهای پدیدهٔ سازش با سکولاریسم
این پدیده پیامدهای منفی بسیاری دارد، اما پیش از بیان پیامدهای منفی، باید به جنبهٔ مثبتی که از آن پرده برمیدارد نیز اشاره کرد؛ و آن، نشان دادن ارج و منزلت شرع، و پرهیز از اعلام صریح مخالفت با آن است.
این همان جنبهای است که برخی سکولارها را به ستوه آورده و آن را دلیلی بر عقبنشینی اندیشهٔ سکولار دانستهاند. عادل ضاهر در این باره میگوید: «خطرناکتر از همهٔ اینها و بارزترین گواه بر عقبنشینی اندیشهٔ سکولار در میان ما: تلاشهای پیگیرانهای است که از سوی متفکران سکولار برای تقویت موضعشان از طریق پناه بردن به خود اسلام – به قرآن و سنت – شاهد آن هستیم؛ بیآنکه دریابند با این کار، بزرگترین امتیازها را به جریانهای ضدسکولاریسم میدهند، و خطرناکتر از آن اینکه، بهشدت دچار تناقضگویی میشوند، زیرا نص دینی را مرجع نهایی خود در دفاع از سکولاریسم خویش قرار میدهند، در حالی که سکولاریسم در وهلهٔ نخست بر اصل تقدم عقل بر نص استوار است».[۷]
اما در خصوص جنبهٔ منفی، برخی از بارزترین آثار منفی این پدیده عبارتند از:
پیامد نخست: تحریف دین.
این اندیشهها حکم شرعی را تحریف میکنند و آنچه را با شرع مخالف است، به عنوان جزئی از شرع ارائه میدهند. این کار مصداق سخن بستن به خدا بدون علم است که منکری بزرگ و فسادی عظیم به شمار میرود: {قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالْإِثْمَ وَالْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَأَن تُشْرِكُوا بِاللَّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَانًا وَأَن تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ} [اعراف: ۳۳] (بگو: پروردگار من فقط زشتکاریها را، چه آشکارش باشد و چه پنهان، و گناه و ستم ناحق را حرام کرده است، و اینکه چیزی را شریک خدا سازید که دلیلی بر [حقانیت] آن نازل نکرده است، و اینکه چیزی را که نمیدانید به خدا نسبت دهید).
تحریف، در زمرهٔ دروغ بستن به خدا و پیامبر اوست؛ زیرا به مردم میگوید این از دین خداست، در حالی که چنین نیست. پیامد این کار آن است که مردم در دینشان گمراه میشوند؛ به گونهای که باوری را که جایز نیست بپذیرند، معتقد میشوند و آنچه را باید بدان باور داشته باشند، رها میکنند؛ و تمامی اینها از آثار این تحریف زشت است.
پیامد دوم: فریب دادن مردم و مُشتَبَه ساختن حقیقت بر آنان.
تحریف، مردم را به اشتباه میاندازد و حق و باطل را بر آنان مشتبه میسازد. خداوند کسانی را که به این صفت متصف هستند نکوهش کرده و میفرماید: {يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ} [آل عمران: ۷۱] (ای اهل کتاب، چرا حق را به باطل میآمیزید و حق را پنهان میکنید در حالی که میدانید؟).
بنابراین، این اندیشهها مردم را در بزرگترین داراییشان یعنی دینشان میفریبند و به آنها نیرنگ میزنند. مسلمان از کسی که به او اعتماد دارد پیروی میکند، با این گمان که این سخن از دین است، اما در حقیقت چنین نیست؛ و از این رهگذر، فریب و نیرنگ برای مردم رقم میخورد.
پیامد سوم: نهادینه کردن منکرات و مخالفتهای شرعی.
از بزرگترین مفاسد این اندیشههای بهظاهر اسلامیساز این است که مخالفتها و منکرات رایج را عادیسازی میکنند. در نتیجه، به جای آنکه مسلمان در فضایی رشد کند که معروف را بشناسد و منکر را زشت بشمارد، این اندیشهها از راه میرسند و صفت معروف را از معروف، و صفت منکر را از منکر میزدایند. بدین ترتیب، مسلمان رشد میکند و پیر میشود بیآنکه این حقیقت را دریابد، در حالی که به منکر خو گرفته و آن را عین صواب میپندارد.
و این مفسدهای بس عظیم است. موقعیت کسی که در حرام میافتد اما میداند که با فرمان پروردگارش مخالفت کرده، برای توبه و بازگشت، آسانتر از کسی است که آن را انجام میدهد ولی نمیداند که حرام است؛ و حالِ آنکه نمیداند، باز هم آسانتر از کسی است که با قاطعیت آن را مباح میپندارد. حال چه رسد به اینکه این باور نیز بدان افزوده شود که تصور کند این همان فهم صحیح از دین است و جز آن، غلو در دین و کجفهمی به شمار میرود! این امر پایبندی او را به فعل حرام تقویت کرده و وی را از توبه و بازگشت دور میسازد.
و در پی آن، پیامد بعدی نمایان میشود که عبارت است از:
پیامد چهارم: مسدود شدن باب اصلاح و بازگشت به دین.
هنگامی که مسلمان بر پایهٔ این اندیشههای در ظاهر اسلامیشده تربیت یابد، فرصتهای اصلاح حقیقی و بازگشت به دین خدا تنگ و محدود میشود. این اثر، بیشباهت به اثر بدعت نیست؛ بدعت منکری است که شریعت به دلیل مفسدهٔ بزرگ آن و دشواری ریشهکن ساختنش از جانها، بر مقابله با آن سختگیری کرده است.
بنابراین، رواج اندیشههای اسلامیسازیشده تأثیر بسزایی در تضعیف دعوت به حاکمیت شریعت دارد. این حقیقتی است که در تجربههای معاصر کاملاً مشهود است؛ چنانکه یکی از پژوهشگران معاصر نیز هشدار داده است که برخی از تجربههایی که در شماری از کشورها به دنبال گزینهٔ اسلامیسازی بودند، چنان بر مفاهیم حاکمیت شریعت تأثیر منفی گذاشتند که این مفاهیم دیگر از پایگاه مردمی گستردهای برخوردار نیستند، برخلاف دیگر کشورهایی که چنین تجربههایی در آنها رخ نداده است.[۸]
همچنین این تجربهها در رد اندیشهٔ الزامی ساختن و اجرای قانون شریعت نیز اثرگذار بودند، و به فراهم آوردن بستری مناسب برای سکولاریسم، البته با التزام به مبانی دین آن، و گسترش پایگاه حامیان آن در جامعه کمک کردند.[۹]
این روند بیشباهت به دستاورد جنبش پروتستانتیسم در حمایت از سکولاریسم از طریق پشتیبانی از ارزشهای جهانشمول و انسانگرایانه نیست. بیگمان برخی از این تجربههای اسلامی نیز در درازمدت چنین پیامدی را رقم میزنند، که در واقع روشی نرم برای فروپاشی هویتهای دینی است.[۱۰]
پیامد پنجم: پلسازی برای سکولاریسم.
از دیگر پیامدهای ناگوار این اسلامیسازی این است که پلی میسازد تا مردم از طریق آن به سوی سکولاریسم عبور کنند. جانهایی که با بیزاری از سکولاریسم و دشمنی با آن پرورش یافته بودند، اکنون این اندیشهها برایشان به پلی بدل شده است که از آن به سمت سکولاریسم گذر میکنند.
امروزه وضعیت دگرگونیهای فکری که گروهی از مردم را درنوردیده، بهروشنی به چشم میآید؛ کسانی که بر مدار بزرگداشت شریعت، غیرت داشتن به آن و دفاع از ارزشها و اصول آن پرورش یافته بودند، ولی پس از آنکه نامشان در عرصهٔ دعوت و اصلاح بر سر زبانها افتاد، به مطالبهٔ همان ارزشها و مفاهیم لیبرالی روی آوردند که پیشتر با آنها میجنگیدند. اکنون میبینی که آنان به آزادی، تکثرگرایی، همزیستی و شهروندی دقیقاً به همان شیوهای فرامیخوانند که سکولاریسم مقرر میدارد، اما در قالبی اسلامی!
همین امر آنان را دستمایهٔ ریشخند و تمسخر سکولارها قرار داده است؛ چرا که این طرح و خوانش اسلامی هیچ حرف تازهای در بر ندارد، و همان ارزشهای سکولار و لیبرال بر زبان آنان جاری میشود، منتها پس از آنکه جامهای اسلامی بر تن آنها پوشاندهاند!
آنچه بر پیچیدگی این دگرگونیها میافزاید این است که چهبسا چنین چرخشهایی از سوی کسانی رخ دهد که در میان مردم از فضیلت و جایگاه نیکی برخوردارند و روزگاری الگوی آنان بودهاند. از این رو، پیشینهٔ نیک آنان در ترویج اندیشههای مخالف شرع اثرگذار میشود، و این خود بار مسئولیت آنان را سنگینتر میسازد.
پیامد ششم: تخریب برداشتهای شرعی و جایگاه دعوتکنندگان به آنها.
از دیگر پیامدهای ناگوار این پدیده آن است که خود را به عنوان فهم صحیح از اسلام، و نماد رواداری، آسانی و اعتدال دین در برابر اندیشههای غلوآمیز معرفی میکند. و برای بازنمایی این اندیشههای غلوآمیز، مجموعهای از احکام و محکمات شرعی را مثال میآورد؛ در نتیجه، چهرهٔ این احکام در جان بسیاری از مردم مخدوش میگردد، و به لطف این اندیشههای اسلامیسازیشده، از برپادارندگان این احکام رویگردان میشوند.
پیامد هفتم: تقویت شبهات و طعنهها علیه احکام شرع.
چهبسا کسی که این راه را میپیماید، گمان کند که با رویکرد تأویلگرایانهٔ خود در حال دفاع از اسلام و دفع شبهات از آن است. او میکوشد برخی از احکامی را که پیرامون آنها شبهه پراکنده میشود تأویل کند، تا دیگر جای هیچ طعنهای بر اسلام باقی نماند؛ اما این روش، ناخودآگاه همین طعنهها را تأیید و تقویت میکند.
برای نمونه، هنگامی که یکی از آنان به سراغ یک حکم آشکار شرعی مانند مباح بودن چندهمسری در شریعت میرود، و برای دفع سیاهنمایی غربیها و غربزدهها میکوشد آن را تأویل کند، در واقع میپذیرد که این کار ستم است، یا مصلحتی در آن نیست، یا موجب کسر شأن زن است، و سپس آن را از ساحت اسلام نفی میکند. اما او متوجه نیست که با این کار، به فاسد بودن چنین حکمی که فقیهان اسلام – که از او به اسلام داناترند – آن را مقرر داشتهاند، اقرار کرده است. او خود را از تیررس سیاهنمایان در امان نگه داشته، اما ناخواسته احکام شرع را محکوم کرده است.
یا هنگامی که دیگری به سراغ مجازات سنگسار میرود و در سیاهنمایی علیه آن مبالغه میکند و میگوید اسلام را باید از چنین احکامی منزه دانست – تا بدینگونه خود را از تنگناهای فرهنگ غربی برهاند – درنمییابد که در حقیقت شریعت اسلامی را محکوم کرده است. چرا که وجود این مجازات مورد اتفاق همهٔ فقیهان است و نصوص آشکاری دربارهٔ آن وجود دارد. پس اگر این مجازات تا این حد ناپسند است، او عملاً به وجود طعن و ایراد در خود اسلام اقرار کرده است؛ و این طعنه صرفاً با ارائهٔ نظری جدید از سوی او برطرف نمیشود. افزون بر این، برای هر طعنهزنندهای به اسلام بسیار آسان خواهد بود که او را ملزم کند که فهم شخصی تو بیانگر حقیقت اسلام نیست.
همین سخن دربارهٔ سایر احکامی نیز صدق میکند که او برای فرار از سیاهنمایی سکولاریسم معاصر، میکوشد آنها را تأویل کند. پذیرش وجود این قبح و زشتی، و سپس ارائهٔ پاسخی که آنان را خشنود سازد راهحل نیست؛ بلکه این کار، اقرار به وجود این فساد و خطا در اصل احکام شرعی است. این امر ملحدان را بر آنان گستاخ میکند و نفاق را در دلهای بیمار برمیانگیزد؛ زیرا این دلها میدانند که اینها احکام شرعیاند، اما در عین حال به وجود چنین مفاسد و طعنههایی در آنها اقرار میکنند.
گروههای دعوتکننده به این پدیده
با نگاهی به پدیدهٔ سازش با سکولاریسم، درمییابیم که این پدیده تنها از سوی یک جریان واحد دنبال نمیشود، بلکه پدیدهای فراگیر است که جریانهایی با رویکردهای گوناگون و حتی متضاد در آن اشتراک دارند. اندیشههای اسلامیسازیشده در میان طیفهای متعددی رواج مییابد که هیچگونه توافق فکری با یکدیگر ندارند؛ بنابراین، اینها گزارههایی مشترکند که خاستگاههای متفاوتی آنها را به حرکت درمیآورند. جریانهایی را که اندیشههای اسلامیسازیشده را میپذیرند، میتوان به موارد زیر دستهبندی کرد:
جریان نخست: سکولار پنهان.
این جریان شامل کسی است که از اساس اندیشهٔ سکولاریسم را پذیرفته است و هیچ پروایی نسبت به سازگاری آن با شریعت ندارد و خود را به آن پایبند نمیداند؛ اما این گزارهها را از سر فریب و نیرنگ و برای سازشکاری میپذیرد. هرچه جوامع دیندارتر و به اسلام پایبندتر باشند، این جریان نیز پررنگتر میشود.
جریان دوم: «اسلامگرایی» که دیدگاه سکولار را در عرصهٔ سیاسی میپذیرد.
این گروه شامل کسی است که به تصور سکولار باور دارد اما خود را به دیدگاه اسلامی منتسب میکند. چنین شخصی همان اصول سکولاریسم در زمینهٔ آزادیها، بیطرفی دین، نسبی بودن حقیقت، کارکرد دولت و امثال آن را تثبیت میکند، اما در عین حال، به طور کلی به دیدگاه اسلامی نیز پایبند است و برای توجیه رویکرد خود به نصوص شرعی استدلال میکند.
جریان سوم: «اسلامگرایی» که اصلِ دیدگاه سکولاریسم را رد میکند، اما با برخی از تصورات آن همسو است.
این شخص معنای بنیادین سکولاریسم مبنی بر جدایی کامل دین از دولت را رد میکند، اما با این حال، برخی از اصول و تصورات سکولاریسم به اندیشهٔ او راه یافته است، هرچند که با تمامیت این تصور موافق نباشد.
کسانی نیز که مشارکت سیاسی در نظامهای غیراسلامی را به دلیل مصلحتاندیشی میپذیرند، به این جریان میپیوندند؛ چرا که برای توجیه این کار، به برخی از گزارههای اسلامیسازیشده که توافق و همزیستی با نظام سیاسی سکولار را فراهم میآورند، متوسل میشوند.
جریان چهارم: «اسلامگرایی» که چالشها و پیامدهای مترتب بر این گزارهها را درک نمیکند.
این گروه شامل کسانی است که این گزارهها را تکرار میکنند، بیآنکه دیدگاه سکولاریسم را پذیرفته باشند یا به فعالیت سیاسی التزام داشته باشند. اما آنان متوجه چالشها و پیامدهای این گزارهها نیستند و میپندارند که این امور با شریعت سازگار است، در حالی که سکولاریسم را بهصراحت رد میکنند و موضعی اسلامی دارند.
این تباینِ شدید در رویکردهای مرتبط با این موضوع، و تفاوت در میزان درستی و نادرستیِ آنها، بر ضرورت احتیاط فراوان در برخورد با آنها تأکید میورزد. ما در اینجا با یک پدیدهٔ فرهنگی روبهرو هستیم که گزارههای آن را رصد میکنیم، پیامدهایش را برمیشماریم و خاستگاههایش را پی میگیریم، و بر این باوریم که این موارد در چارچوب رویکردی مشخص – یعنی تحقق همگرایی با تصور سکولار – جای میگیرند؛ و این همان هدفِ پژوهشیِ ما در اینجاست. اما صدور حکم دربارهٔ اشخاص یا گروهها بر این اساس، مقولهای دیگر است که نیازمندِ بررسیِ وضعیتِ هر شخص یا گروه است تا جنبهٔ خطا و وزنِ آن مشخص گردد. روا نیست که چنین موضوعِ عام و گستردهای، ملاک و دستاویزی برای صدور حکم دربارهٔ افراد قرار گیرد؛ زیرا این کار خللی بزرگ در ترازوی عدالتی است که رعایتِ آن واجب است.
مقایسه میان سازش با سکولاریسم و پذیرش کامل آن
هنگامی که سازش با سکولاریسم در این اندیشههای اسلامیسازیشده، و تأویل احکام شریعت در راستای همسویی با تصور سکولار را تبیین میکنیم، و از آثار و مفاسد مترتب بر آنها پرده برمیداریم، مقتضای عدل و انصاف آن است که در کنار بیان خطا و انحراف این مسیر، روشن سازیم که این رویکرد، شرّی کمتر و زیانی سبکتر از پذیرش کاملِ سکولاریسم دارد. بنابراین، به دلایل زیر جایز نیست گفته شود که زیان این گروه بیشتر، یا گمراهیشان شدیدتر است:
دلیل نخست: کسی که به مرجعیت وحی ایمان دارد و در مجموع تسلیمِ آن است، هرگز با کسی که این مرجعیت را رد میکند، یا به آن بیاعتناست و از آن روی میگرداند، برابر نیست. کسی که چنین گزارههایی را میپذیرد، در واقع پایبندی خود را به وحی، ایمانش را به آن، و تسلیم بودنش را در برابر شرع اعلام میدارد، اما در فهم یا اجرای آن دچار لغزش شده است. بنابراین، حال او بسیار بهتر از کسی است که به اصل شرع هیچ اعتنایی ندارد و برای آن ارزشی قائل نیست؛ و از دایرهٔ عدالت بیرون است که این دو با یکدیگر برابر دانسته شوند.
دلیل دوم: خطای ناشی از تأویل، با خطای برخاسته از رد آشکار و رویگردانیِ کامل، یکسان نیست. پس روا نیست مسلمانی که به گمان موافقت با شریعت یا دستکم عدم مخالفت با آن، به تأویل برخی احکام میپردازد و آنها را فرومیگذارد، با کسی برابر دانسته شود که بهصراحت به رد احکام شریعت و بیاعتنایی به آنها دست میزند. به همین دلیل، تأویل همواره در اجرای احکام بر اشخاص، تأثیرگذار و تعیینکننده بوده است.
دلیل سوم: وضعیت این تأویلکنندگان در قبال سایر احکام شرعی که با منطقهٔ سکولاریسم تلاقی ندارند، با وضعیت کسانی که از اساس با شریعت مخالف و رویگردانند، متفاوت است. تأویلکنندگان با سکولاریسم تنها در محدودهای سازش کردهاند که به قانون ادارهکنندهٔ دولت مربوط میشود؛ اما در سایر احکام شرعی، رویکردشان پیوسته بر پایبندی و بدون تأویل استوار است. بنابراین، موضع آنان در قبال دینداری موجود در جامعه و شعائر دینی، و نیز پایبندیشان به احکام دین، هرگز با مخالفان شریعت قابل مقایسه نیست. شخص مخالفِ شریعت، چهبسا با برخی از این شعائر دشمنی ورزد و در پی محدود ساختن آنها برآید، حتی اگر در ظاهر ادعای بیطرفیِ سکولار کند، زیرا هدفِ او مقابله با شعائر است. اما شخص تأویلکننده چنین نیست؛ پایبندی او به شرع، وی را به حمایت از این شعائر، تقویت آنها و بهکارگیری هر امکانی برای تحکیم جایگاهشان در جامعه وامیدارد. به همین سان، موضع او در تعامل با میراث، تاریخ و نمادهای اسلام نیز کاملاً متفاوت است.
دلیل چهارم: تفاوت با سکولارها تنها به عرصهای که با سکولاریسم در تضاد نیست محدود نمیشود، بلکه این تفاوت به عرصههای دیگری نیز کشیده میشود که سکولارها نسبت به رعایت شدن دین در آنها ملاحظه دارند و آن را نمیپذیرند؛ مانند عرصهٔ «نظم عمومی». نظم عمومی، همان ارزشها و آدابی است که جامعه آنها را بزرگ میدارد، به گونهای که زیر پا گذاشتن آنها موجب آسیب عمومی میشود. از آنجا که تأویلکنندگان، احکام دین را بزرگ میدارند و به ارزشهای شرع وابستهاند، در چارچوب نظم عمومی نیز، برخی از ارزشهای دینی یا اصول دین را رعایت میکنند، و چهبسا در اعتبار بخشیدن به این امر، دایره را گستردهتر نیز بکنند؛ و این خود یکی از پیامدهای بارز ارج نهادن به دین و رجوع به آن است.
دلیل پنجم: اندیشههای مبتنی بر تأویل از نظر نزدیکی و دوری با یکدیگر متفاوتند و همگی در یک سطح نیستند؛ برخی از آنها شدیدتر از برخی دیگرند. بنابراین نمیتوان همهٔ آنها را بدون در نظر گرفتن میزان خطای هر یک، در یک سطح قرار داد. همچنین میزان این خطاها با یکدیگر متفاوت است؛ زیرا گاهی خطا از باب «لوازم یک قول» است نه خود آن قول. در این حالت، توافق با تصور سکولار در لوازم قول رخ داده است نه در خود آن. بیگمان وجود خطا در لوازم ثابت میکند که خود آن قول نیز فاسد است، اما نمیتوان لوازم قول یک شخص را به او نسبت داد؛ چرا که لازم یک قول لزوماً قول صاحب آن نیست.
این تفاوت در نزدیکی و دوری [به حق]، و درجات مختلف توافق [با سکولاریسم]، اقتضا میکند که با این جریانها، بسته به میزان نزدیکی یا دوریشان از سکولاریسم، رفتاری یکسان نداشته باشیم.
همچنین، درجهٔ این تفاوت، ایجاب میکند که از قرار دادن تمامی قائلانِ به یک قول یا حکم در یک قالب واحد بپرهیزیم. این رویکرد، مقتضای عدالتی است که باید رعایت شود. هدف ما بررسی این پدیده به عنوان یک جریان فکری است، نه اینکه بخواهیم بدون تمایز، احکامی کلی را بر گروهی خاص یا اشخاصی معین بار کنیم.
دلیل ششم: این نکتهٔ مهم را باید در نظر داشت که در روزگار ما، شرایط و متغیرهای گستردهای وجود دارد که امکان اجرای بسیاری از احکام شریعت را در بسیاری از کشورها ناممکن میسازد. این امر، ناگزیر به سوی واقعیتی آکنده از متغیرهای آشکار سوق مییابد؛ و این شرایط، نیازمند نگاه و اجتهادی است که با رعایت این متغیرها، و بر پایهٔ رویکرد معتبر شرعی، صورت پذیرد. اما لغزش این جریان آن بود که به سمت تأویل و تحریف کشیده شد. با این حال، آنان احکام شریعت را در شرایطی که امکانپذیر و مقدور بود، رها نکردند. این امر، گرچه روش آنان را توجیه نمیکند و به معنای کوچک شمردن خطایشان نیست، اما نشاندهندهٔ آن است که مقایسهٔ وضعیت آنان با کسانی که سکولاریسم را بهطور مطلق پذیرفتهاند، نادرست است.
این دلایل بر اهمیت رعایت انصاف و عدالت در نقد اندیشههای اسلامیسازیشده تأکید میورزند. این توهم که این اندیشهها از سکولاریسم صریح خطرناکترند، نه با موازین عدل سازگار است و نه با ترازوی شرع.
اما اگر این تفاوت تا این حد روشن است، پس این توهم که اندیشههای اسلامیسازیشده خطرناکتر از سکولاریسمِ صریح هستند، از کجا سرچشمه میگیرد؟
شاید دلیل این امر، تمرکز بر مفسدهٔ فریبکاری و مشتبه ساختنی باشد که با این اندیشهها همراه است. باطل بودنِ سکولاریسم صریح، کاملاً آشکار است و انحرافش برای همگان هویداست؛ اما اندیشههای اسلامیسازیشده اینگونه نیستند؛ آنها دین مردم را بر آنان مشتبه میسازند و حق و باطل را درمیآمیزند، تا آنجا که این اندیشهها در میان مسلمانان رواج مییابد.
این فریبکاری بیگمان مفسدهای حقیقی و پیامدی آشکار است؛ و همین امر، ضرورت تبیین این اندیشهها، پرده برداشتن از نقاب فریب آنها، و روشن ساختن مفاهیم باطل سکولار رخنه کرده در آنها را ایجاب میکند. اما وجود این مفسده در این پدیده، هرگز آن را به مفسدهای بزرگتر و خطری شدیدتر از سکولاریسمِ صریح بدل نمیسازد. هرچند که در بیان مفاسد این اندیشهها مبالغه کنیم، باز هم کمضررتر و کممفسدهتر از سکولاریسم صریحی هستند که مردم را از دینشان تهی میسازد و مفاسدی را به بار میآورد که بسیار فراتر از مفسدهٔ مشتبه ساختن دین مردم در برخی از احکام است. سکولاریسم صریح، دین را از ریشه و اساس رها میکند، در کل اصول آن بذر تردید میپاشد، و راه را برای هر آنچه با دین در تضاد است هموار میسازد.
بنابراین، خطای رایجی که هنگامِ ارزیابی این اندیشهها رخ میدهد، تمرکز صرف بر میزان ابهام و پیچیدگی آنها برای مردم است، بیآنکه به تفاوت در سطح انحراف و گمراهی آنها توجهی شود. اگر این نگاه تقلیلگرایانه را بپذیریم، باید لغزش عالمی را که به تأویل پرداخته، گمراهکنندهتر و خطرناکتر از کفر کافران و ملحدان بدانیم، صرفاً به این بهانه که کفر و الحاد برای همگان آشکار است، اما لغزش عالم بر مردم مشتبه میشود؛ و این نگاه، آشکارا به دور از ترازوی عدالت است.
نویسنده: دکتر فهد العجلان
❉ ❉ ❉
[۱] بنگرید به: عصر علماني (عصری سکولار)، چارلز تیلور (۸۹)، و (۳۸۸).
[۲] بنگرید به: العلمانية (سکولاریسم)، سامی عامری (۵۳). و برای پژوهشی تفصیلی پیرامون ریشهٔ واژه، کاربرد کهن آن در فرهنگ اروپایی، چگونگی تطور آن به اصطلاح معاصر، و سپس انتقال آن به جهان عربی و اسلامی، بنگرید به: العلمانية الجزئية والعلمانية الشاملة (سکولاریسم جزئی و سکولاریسم فراگیر)، عبدالوهاب مسیری (۵۳/۱-۹۹)؛ العلمانية طاعون العصر (سکولاریسم، طاعونِ عصر)، سامی عامری (۵۲-۶۴)؛ آراء جديدة في العلمانية والدين والديمقراطية (دیدگاههایی جدید دربارهٔ سکولاریسم، دین و دموکراسی)، رفیق عبدالسلام (۱۷-۲۳).
[۳] بنگرید به: العلمانية الجزئية والعلمانية الشاملة (سکولاریسم جزئی و سکولاریسم فراگیر)، عبدالوهاب مسیری (۱۵/۱-۱۶)، و (۵۹/۱-۶۰).
[۴] بنگرید به: العلمانية الجزئية والعلمانية الشاملة (سکولاریسم جزئی و سکولاریسم فراگیر)، عبدالوهاب مسیری (۲۲۰/۱-۲۲۱)، و (۴۷۱/۲-۴۷۲)؛ الإنسانوية (انسانگرایی)، استیون لو (۱۰۱-۱۰۲)؛ العلمانية من منظور مختلف (سکولاریسم از منظری متفاوت)، عزیز العظمه (۳۷)؛ الأسس الفلسفية للعلمانية (مبانی فلسفیِ سکولاریسم)، عادل ضاهر (۶۲-۶۳)، و (۷۰-۷۲).
[۵] بنگرید به: الأسس الفلسفية للعلمانية (مبانی فلسفیِ سکولاریسم)، عادل ضاهر (۶۰).
[۶] بنگرید به: الإسلام والعلمانية والديمقراطية الليبرالية (اسلام، سکولاریسم و دموکراسی لیبرال)، نادر هاشمی (۲۷۹).
[۷] الأسس الفلسفية للعلمانية (مبانی فلسفی سکولاریسم) (۵).
[۸] بنگرید به: الإسلام والعلمانية والديمقراطية الليبرالية (اسلام، سکولاریسم و دموکراسی لیبرال) (۲۸۸).
[۹] بنگرید به: الإسلام والعلمانية والديمقراطية الليبرالية (اسلام، سکولاریسم و دموکراسی لیبرال) (۲۹۳)، و (۳۱۲).
[۱۰] بنگرید به: الإسلام والعلمانية والديمقراطية الليبرالية (اسلام، سکولاریسم و دموکراسی لیبرال) (۲۹۵).

