فرزندان مسافتپیامدهای روانی و اجتماعی غیبت مادر در کودکی

اگر روزی از دختران دانش‌آموز خردسال دربارهٔ آرزوهای بزرگسالی‌شان بپرسید، پاسخ‌های متعددی خواهید شنید؛ یکی از علاقه‌اش برای «پزشک» شدن می‌گوید، دیگری حرفهٔ «مهندسی» را دوست دارد و سومی شیفتهٔ شغل «معلمی» یا حتی «فضانوردی» است. اما آیا در میان آن دانش‌آموزان کسی را خواهید یافت که بگوید: «می‌خواهم مادری مهربان و مسئولیت‌پذیر شوم»؟ معمولاً نه. شاید تعداد انگشت‌شماری چنین بگویند یا حتی این پاسخ خیلی نادر به شمار آید. تازه اگر چنین حرفی هم زده شود، در سایهٔ نظام سرمایه‌داری عجیب و ناپسند به نظر می‌رسد؛ نظامی که به کار و خودشکوفایی اهمیت مفرط می‌دهد و به آن حق می‌دهد که ذهن و اندیشهٔ انسان را به تسخیر خود درآورد و امور دیگر را کنار بزند. در این دیدگاه، هر چه به رفاه مادی و جلب رضایت و خوشبختی «خود» مربوط نباشد، مذموم و نکوهیده است.

هدف در اینجا بحث دربارهٔ اشتغال زنان به عنوان یک مسئلهٔ اجتماعی، دینی یا امثال آن نیست؛ بلکه می‌خواهیم به سراغ یکی از حساس‌ترین و کم‌صدا‌ترین موضوعاتی برویم که آن‌طور که باید و شاید به آن پرداخته نشده است: یعنی آن کودک خردسال و بی‌پناهی که بدون اختیار خود به این دنیا می‌آید و سود و زیانی برای خود در اختیار ندارد؛ مگر اینکه یکی از والدین یا سرپرستانش او را زیر چتر مراقبت و توجه کامل خود بگیرند، وگرنه در غیر این صورت فرسوده می‌شود و از بین می‌رود.

گاهی شرایط بد اقتصادی در بیشتر کشورها، مادران را ناچار می‌کند که برای تأمین یک زندگی آبرومندانه برای فرزندانشان، با اکراه به سخت‌ترین شغل‌ها بچسبند. در این کار ملامتی نیست، اما بیایید روی پیامدهای این اتفاق پرتو بیندازیم. این آسیب، چه از قبل پیش‌بینی شده باشد چه ناشناخته، و چه عمدی باشد چه غیرعمدی، در هر صورت در بیشتر مواقع رخ می‌دهد. برای کاهش این آسیب‌ها و مدیریت بهتر اوضاع، والدین باید شناخت و آگاهی کافی از مشکلاتی داشته باشند که ممکن است در این مسیر دامن‌گیر کودک شود.

فارغ از مفهوم تربیت مدرن و مسائل مربوط به آن – که اینجا جای مناسبی برای طرحش نیست – پژوهش‌ها نشان می‌دهند که چهار تیپ رفتاری در میان والدینی که از کودک مراقبت می‌کنند وجود دارد که به این شرح است:

والد قاطع (والد متوازنی که قاطعیت و عاطفه را هم‌زمان دارد؛ او فردی کارآمد است و کودک می‌تواند در صورت نیاز، روی خود او و حضورش حساب کند).

والد مستبد (والد دیکتاتور، سلطه‌جو و سرد از نظر عاطفی که امنیت مادی را تأمین می‌کند اما از امنیت و ارضای عاطفی خبری نیست).

والد سهل‌گیر (والد ضعیف اما مهربانی که برایش سخت است قوانین خاصی برای کودک وضع کند؛ او در اینجا دوز بالایی از پاسخگویی عاطفی و تسلیم شدن محض در برابر احساسات کودک را بدون تفکر ارائه می‌دهد).

والد بی‌توجه (والدی که مراقبت مادی، روانی یا عاطفی ارائه نمی‌دهد؛ او در بیشتر مواقع یا غایب است یا خود را کنار گرفته است).

پس از این توضیح کوتاه دربارهٔ این چهار الگو، نوبت به بررسی مهم‌ترین بخش یعنی آزمایش روان‌شناس معروف، «ماری اینسورث» می‌رسد. نتایج این آزمایش ارتباط مستقیمی با الگوهای تربیتی یادشده دارد. ماری دست به آزمایشی ساده و بی‌ضرر زد؛ آزمایشی که برای روشن کردن اهمیت سبک فرزندپروری در سنین خردسالی و رفتارهای والدین – که تأثیر عمیقی بر آیندهٔ کودک می‌گذارد – بسیار حیاتی و کلیدی است.

ماری در این آزمایش، کودکان دوازده تا هجده‌ماهه را همراه با کسی که مراقبت آنان را برعهده داشت – که در اینجا مادر بهترین نمونه است – در یک اتاق بازی قرار داد. مادر روی صندلی درون اتاق نشست و کودک مشغول بازی شد، در حالی که مادر واکنشی نشان نمی‌داد و بی‌طرف می‌ماند. سپس زنی غریبه وارد شد و با مادر به گفتگو پرداخت. بعد از آن، مادر اتاق را ترک کرد تا کودک با آن زن غریبه تنها بماند. در مرحلهٔ بعد، مادر بازگشت و زن غریبه اتاق را ترک کرد. این چرخه یک بار دیگر هم تکرار شد. ماری با زیر نظر گرفتن رفتارهای کودکان دریافت که آن‌ها به چند گروه تقسیم می‌شوند:

گروه اول در حضور مادر با فرد غریبه همراه شدند و برای بازی از صندلی مادر فاصله گرفتند. سپس با رفتن مادر، بازی را متوقف کردند و نگران و آزرده شدند. اما با بازگشت مادر، دوباره به شکل طبیعی با شخص غریبه ارتباط برقرار کردند. این بهترین نتیجه و نشان‌دهندهٔ «دلبستگی ایمن»[۱] بود؛ جایی که کودک جهان را با پشتوانهٔ امن حضور مادرش کشف می‌کند، زیرا به خوبی می‌داند که او بازمی‌گردد و توانایی حمایت از وی را دارد.

گروه دوم در حضور مادر و حتی پس از رفتن او، با شخص غریبه همراه شدند و هیچ واکنشی به آمد و رفت مادر نشان ندادند. این رفتار، واکنش کودکی است که به «دلبستگی اجتنابی»[۲] مبتلا شده است؛ یعنی کودکی بی‌توجهی‌دیده که به حضور مراقب خود اهمیتی نمی‌دهد، زیرا اساساً منتظر حمایت مادی یا معنوی از سوی او نیست و در این وضعیت، خودش به آقای خودش و مسئول مراقبت از خویش تبدیل می‌شود.

گروه سوم – که قصد داریم روی آن تمرکز کنیم – کودکانی بودند که از کنار مادر تکان نخوردند، نسبت به فرد غریبه ترس و ناراحتی نشان دادند و با رفتن مادر شروع به گریهٔ شدید و هیستیریک کردند. آن‌ها پس از بازگشت مادر نیز دوباره به کنار او پناه بردند که این رفتار ناشی از «دلبستگی اضطرابی»[۳] است.

نوع چهارمی نیز بعدها در پژوهش‌های دیگر به این لیست اضافه شد که «دلبستگی آشفته»[۴] نام دارد. در این الگو، کودکان با بازگشت مادر رفتارهای عجیبی مثل پنهان شدن، گریه کردن یا فرار از خود نشان دادند. در این حالت می‌توان گفت که مراقب برای کودک، بیشتر یک منبع تهدید است تا منبع امنیت.

از اینجا باید این موضوع را کاملاً به بخش آغازین متن گره بزنیم. «دلبستگی اضطرابی» اغلب زمانی شکل می‌گیرد که پاسخگویی عاطفی مثلاً از سوی مادر، دچار نوسان شود؛ یعنی رفتار او از مهربانی به خشونت، از عصبانیت به آرامش و صلح‌طلبی، یا از بی‌توجهی به سخت‌گیری و امثال آن تغییر کند. اما ایدهٔ اصلی در اینجا، استدلال از نتایج این آزمایش برای رسیدن به نقطهٔ دیگری است؛ اینکه غیبت نامنظم و ناموجه مادر – از دیدگاه کودک – می‌تواند اثری معادل با نوسان و ناپایداری احساسات در مراقب داشته باشد. به بیانی دقیق‌تر، حضور نداشتنِ تقریباً همیشگی مادر در محیط پیرامون کودک در دوران نخستین کودکی، تأثیری منفی بر رفتارهای او به عنوان یک کودک به‌هنجار و معتدل می‌گذارد.

مغز کودک در سنین خردسالی، توانایی تحلیل و تفکر منطقی ندارد. او نمی‌تواند دلایل منطقی این غیبت‌ها را درک کند؛ تمام آنچه می‌فهمد این است: «من به مادرم نیاز دارم و او الآن اینجا نیست». این وضعیت، آشفتگی و سردرگمی مبهمی در مغز کودک ایجاد می‌کند؛ زیرا نه علت رفتن را می‌فهمد و نه دلیل حضور لحظه‌ای او را در این زمان. کودک سیستم رفت‌ و آمدهای دوره‌ای را درک نمی‌کند – به‌ویژه اگر این غیبت ناگهانی و طولانی‌مدت باشد – اما این را خوب می‌فهمد که اوضاع پایدار و منظم نیست و در نتیجه… امنیت ندارد!

بنابراین، آسیب تنها نتیجهٔ غیبت در آن «شیفت هشت‌ساعته» نیست؛ بلکه در شانزده ساعت بعدی رخ می‌دهد که چیزی نیست جز انتظاری آمیخته با اضطراب و آماده‌باش برای وقوع یک فاجعه. به این ترتیب، امنیت کودک حتی در زمان حضور واقعی مادر در کنارش از بین می‌رود؛ چون همیشه از خود می‌پرسد: «آن لحظه‌ای که مادرم دوباره ترکم کند و دیگر کنارم نباشد، چه زمانی فرامی‌رسد؟»

شاید این کودک بزرگ شود و مراحل کودکی را به ظاهر عادی سپری کند؛ بدون اینکه نشانهٔ بارزی از بیماری داشته باشد، مگر اندکی ترس، اضطراب، تنش، اجتناب، ترس از زندگی و انعطاف‌ناپذیری در برابر سختی‌ها. این‌ها هم ممکن است اموری طبیعی به نظر برسند و پای ژن‌ها و وراثت به میان بیاید تا غیبت مادر پشت اصطلاحاتی مثل «استعداد ژنتیکی» پنهان شود.

اما این کودک بزرگتر می‌شود، رشد می‌کند و به مردی بالغ تبدیل می‌شود؛ در حالی که وضعیتش بهتر از قبل نیست و شاید بدتر هم باشد. او نمی‌داند چرا از ترس می‌لرزد، نمی‌داند از دست دادن چه چیزی او را این‌طور هراسان می‌کند و علت وابستگی همیشگی‌اش به چیزهای آشنا و ترس از امور ناشناخته را نمی‌فهمد. او دلیل افکار مفرط و تنش‌هایش را نمی‌داند، مدام به این‌سو و آن‌سو چشم می‌دوزد و چه بسا به پزشکان گوناگون – روان‌پزشک و متخصص بیماری‌های جسمی – مراجعه کند؛ اما نه داروی سودمندی می‌یابد، نه درمانی برایش حاصل می‌شود و نه حتی دلیل منطقی برای این همه رنج و هراسی که می‌کشد، پیدا می‌کند.

مغز کودک وضعیت آماده‌باش و ناامنی را در خود حفظ می‌کند و ذهن در ناخودآگاهش به آن می‌چسبد تا با تمام جهان مانند امری مجهول برخورد کند؛ ترسی که رد پای آن در تمام روزها و سال‌های بعدی زندگی‌اش باقی می‌ماند. این حالت، خود را بیش از هر چیز در ترس افراطی از ناهمواری‌های مسیر نشان می‌دهد؛ ناهمواری‌هایی که ناگزیر در زندگی هر کسی سر راهش قرار می‌گیرند. مگر می‌شود زندگی کسی بدون مانع و گرفتاری باشد؟

نتیجهٔ این روند، شکل‌گیری نسلی است که از کمبود «اعتماد اجتماعی» رنج می‌برد؛ نسلی که کمتر رشد می‌کند و توانایی کمتری برای ریسک‌پذیری دارد. جامعه‌ای که تمام تلاش خود را صرف به دست آوردن ثبات و امنیت از دست‌رفته‌اش می‌کند، دیگر زمان کافی برای خروج از لاک دفاعی خود نخواهد داشت تا نگاهی وسیع‌تر به سودرسانی برای جامعه بیندازد.

از آنجا که این کودکان ناگزیر روزی بزرگ می‌شوند و خود در نقش «مراقب و والد» قرار می‌گیرند، بُعد دیگری از این مشکل آشکار می‌شود. واکنش طبیعی این افراد در بزرگسالی به دو شکل خواهد بود: یا به والدینی سهل‌گیر تبدیل می‌شوند که در هر شرایطی تسلیم احساسات کودک خود می‌شوند تا آن تجربهٔ تلخ و سخت برای فرزندشان تکرار نشود؛ یا اینکه این «کودک دیروز» فرسنگ‌ها از فرزندان خود فاصله می‌گیرد، چون خودش هرگز نتوانسته است کودکیِ سرشار از احساسات سالم و معتدل را تجربه کند.

بنابراین، ما با نسلی روبه‌رو هستیم که امور آشنا و منظم را ترجیح می‌دهد و از داشتن روانی قوی و پذیرا محروم است. هزینهٔ واقعی ناامنی در دوران کودکی، از دست رفتن یک جامعهٔ منسجم و پویا به بهای شکل‌گیری جامعه‌ای از افراد منزوی و فردگراست.

اکنون پرسش این است: آیا دستیابی به رفاه اقتصادی یا خودشکوفایی، ارزش پرداختن چنین بهایی را از حق و سهم کودک دارد؟ آیا این هدف، ارزش فرسودگی روحی او را دارد؟ واقعیت این است که هر انتخابی بهایی دارد.

سما الکاتب


[۱] Secure Attachment.

[۲] Avoidant Attachment.

[۳] Anxious/Resistant Attachment.

[۴] Disorganized Attachment.