کتابهای تخصصی علم تاریخ معمولاً بخشی را به بررسی «رابطهٔ تاریخ با دیگر علوم انسانی» اختصاص میدهند. این موضوع نیز بیشتر جنبهٔ نظری دارد و فایدهٔ عملی آن اندک است؛ در واقع، مبحثی دانشگاهی و مربوط به طبقهبندی علوم به شمار میرود و اهمیت کاربردی چندانی ندارد. دامن زدن به این بحث در غرب به دلیل منازعات ساختاری و کشمکشها بر سر جداسازی رشتهها، تعیین مرزها و نحوهٔ تعامل آنها با یکدیگر بسیار بالا گرفت. در نتیجه، جدالهای فراوانی دربارهٔ تفاوت علوم، روشها و ابزارهای هر رشته شکل گرفت؛ بحثهایی از این دست که کدام علم زیرمجموعهٔ دیگری است یا کدام رشته برای بررسی یک پدیدهٔ مشخص، شایستهتر و تواناتر است![۱]
از آنجا که جنبهٔ نظری بر این موضوع غلبه دارد، ما در اینجا به اشارهای گذرا بسنده میکنیم تا خواننده صرفاً در جریان کلیت امر قرار گیرد.
این موضوع را میتوان از چند زاویه به شرح زیر بررسی کرد:
۱. اهالی تاریخ بر این باورند که تاریخ، پدر علوم است و «هیچ پدیدهای فراتر از نگاه آن نیست یا دایرهٔ دید آن تنگ نمیشود؛ زیرا هر چه از انسان سر بزند یا بر او بگذرد، در قلمرو کار مورخ جای میگیرد».[۲] دلیل این امر آن است که تاریخ، گذشته را میکاود و روند دگرگونی آن را تا رسیدن به زمان حال بررسی میکند؛ از این رو، هر علمی خود سرگذشتی دارد و هر دانش روایتی از یک تکامل است. پس تاریخ نوعی چیرگی و گستردگی دارد که تمام علوم دیگر را در بر میگیرد؛ به طوری که میتوان گفت: تاریخ نجوم، تاریخ پزشکی، تاریخ مهندسی و مانند آن، اما نمیتوان گفت: پزشکی تاریخ، نجوم تاریخ یا مهندسی تاریخ! حتی هنرها نیز تاریخ دارند و گفته میشود: تاریخ آواز، تاریخ موسیقی، تاریخ مجسمهسازی و تاریخ نقاشی. این حوزهها هر چقدر هم گوناگون و گسترده باشند، بررسی تاریخشان به اصول واحدی بازمیگردد و تنوع چشمگیرشان به معنای رهایی آنها از این پایهها و قواعد روششناختی تاریخ نیست.
۲. متخصصان هر علم یا هنری، در رشتهٔ خود نیازمند درک روند دگرگونیهای تاریخی آن دانش هستند؛ چرا که این شناخت برای توسعه و پیشرفت آن رشته ضرورت دارد. از این طریق است که مراحل رشد آن علم، مسائل و ابهامات حل نشدهٔ آن، و عیار بزرگانی که در پیشبرد، رمزگشایی و گشودن گرههایش سهم داشتهاند، روشن میشود؛ تمام این نیازها است که آنان را ناگزیر به سوی قلمرو تاریخ میکشاند.
۳. مطالعات تاریخی دیگر در انحصار مورخان نیست؛ امروزه فلاسفه، اقتصاددانان، جامعهشناسان، روانشناسان، کارشناسان علوم تربیتی و دیگر صاحبنظران، نظریهها و دیدگاههایی دارند که ناگزیر باید در آزمایشگاه تاریخ محک بخورند. از همین رو، هر یک از آنان پا به عرصهٔ پژوهش تاریخی گذاشتهاند تا پدیدههای مرتبط با این تحقیقات و نظریهها را رصد کنند؛ زیرا یکی از الزامات اثباتِ صحت هر نظریهای در این علوم، آن است که درستی و تکرارپذیریاش در آینهٔ تاریخ – که کارنامۀ تجربههای بشری است – به اثبات برسد. همین جا بود که میان مورخان و دانشمندان این رشتهها بر سر مرزبندی قلمرو یکدیگر نزاع درگرفت.
برای نمونه، امیل دورکیم، پیشگام فرانسویِ جامعهشناسی، بر این باور بود که وظیفهٔ مورخ تنها به گردآوری شهد محدود میشود و این جامعهشناس است که آن را به عسل بدل میسازد؛ به گفتهٔ او، اگر مورخ بخواهد دست به چنین کاری بزند، از قلمرو تاریخ خارج شده و به ساحت جامعهشناسی گام نهاده است.[۳] نیازی به یادآوری نیست که این دیدگاه از سوی عموم مورخان کاملاً مردود است؛[۴] چراکه آنان تاریخ را «سرآغاز و جانمایهٔ هر فلسفهٔ استواری» میدانند.[۵]
۴. از طرفی، رشد چشمگیر و غنای روزافزون علوم انسانی مانند فلسفه، اقتصاد، علوم تربیتی، جامعهشناسی و روانشناسی، دید مورخان را بازتر کرد. آنها دریافتند که پدیدههای انسانی تا چه حد عمیق، پیچیده و چندبعدی هستند. این نگاه حتی به دانشهایی مثل جغرافیا، اقلیمشناسی و زمینشناسی نیز سرایت کرد؛ حوزههایی که هرچند به علوم محض نزدیکترند، اما امروز چنان توسعه و عمقی یافتهاند که در تفسیر تاریخ و تحلیل رفتارهای بشری حرفهای زیادی برای گفتن دارند. همین مسئله مورخان را ناگزیر کرد تا برای شناخت این دانشها آستین بالا بزنند؛ زیرا هدف همیشگی مورخ، بازسازی گذشته دقیقاً به همان صورت واقعی یا نزدیکترین شکل به آن است. آشنایی با این علوم، ابهامات رویدادها و پدیدههای تاریخی را برطرف میکند و به مورخان بینش عمیقتری میبخشد.[۶]
۵. راهکارهای عملی در مدارس علمی، مؤسسات و دانشگاهها به سمتی رفت که قلمرو تاریخ گسترش یافت و شاخههای جدیدی مانند تاریخ اقتصادی، تاریخ اجتماعی، تاریخ اندیشهها و… به آن اضافه شد! در مقابل، حوزهٔ علوم اجتماعی نیز با پدید آمدن گرایشهایی که به بررسی تاریخچهٔ خود این علوم و تواریخ مرتبط با آنها میپرداختند، پویاتر گردید. با تمام اینها، تلاش برای همافزایی و جستوجو در ساختار پیچیده و عمیق پدیدههای انسانی روزبهروز بیشتر شد؛ تا جایی که امروزه کاملاً عادی است که مورخ برای درک بهتر مسیر تاریخ، به تجربه و دانش حوزههای دیگری متمسّک شود که در ظاهر بسیار دور به نظر میرسند؛ علومی مانند نجوم یا فسیلشناسی![۷]
این پدیده – یعنی جدایی و تخصص از یک سو، و تلفیق و تکامل میان علوم از سوی دیگر – تنها به حوزههای نظری و علوم انسانی محدود نمیشود؛ بلکه در علوم محض نیز جریان دارد. برای نمونه، پزشکان هنگام معاینهٔ بدن ناگزیرند از دانش شیمی، عناصر مواد و پیامد واکنشهای آنها آگاه باشند، همانطور که باید از فیزیک و قوانین حرکت مایعات و سیالات سر درآورند؛ و مواردی از این دست.
ریشهٔ همهٔ اینها در آن است که انسان، موجودی یگانه است؛ تمام این علوم در وجود او به هم میرسند و رفتارهایش نیز برآمد برهمکنش همهٔ آنها با یکدیگر است. با این حال، توان علمی، عقلانی و طول عمر انسان محدودتر از آن است که بتواند تمام این علوم گسترده را یکجا در خود جای دهد. از این رو، ابتدا تخصص و سپس تخصص دقیق امری اجتنابناپذیر شد؛ اما در ادامه، نیاز به همافزایی و تکامل با سایر رشتهها نیز ضرورت یافت؛ زیرا {وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا} [اسراء: ۸۵] (و از دانش جز اندکی به شما داده نشده است).
نویسنده: محمد الهامی
[۱] میتوانیم بگوییم، ریشهٔ این بحث به یک چالش غربی بازمیگردد که از گرایشهای سکولار و مادیگرایانه و همچنین رویکرد آکادمیک و مدرسهگرای مدرن برای تفکیک بیش از حد رشتهها ناشی شده است؛ در حالی که در فرهنگ و تمدن اسلامی، هرگز با چنین نزاعها و کشمکشهایی روبهرو نبودهایم.
[۲] هرنشو، علم التاريخ، (۱۷۶، ۱۷۷).
[۳] وجیه کوثرانی، تاريخ التاريخ، (۲۰۱).
[۴] حسین مؤنس، التاريخ والمؤرخون، (۴۴)؛ دیوید کانادین، ما التاريخ الآن؟ ترجمه: د. قاسم عبده قاسم، چاپ اول (قاهره: المركز القومي للترجمة، ۲۰۰۶م)، (۱۲ – مقدمهٔ مترجم).
[۵] هربرت جرج ولز، معالم تاريخ الإنسانية (کلیات تاریخ)، ترجمه: عبدالعزیز توفیق جاوید، چاپ چهارم (قاهره: الهيئة المصرية العامة للكتاب، ۱۹۹۴م)، (۳/ ۸۲۹).
[۶] بنگرید به: وجیه کوثرانی، تاريخ التاريخ، (۲۰۰ به بعد).
[۷] برای نمونه بنگرید به: ایان موریس، لماذا يهيمن الغرب؟ أنماط التاريخ وما تكشفه لنا عن المستقبل (چرا غرب مسلط است؟)، ترجمه: روان القصاص، چاپ اول (بیروت: مرکز نماء للبحوث، ۲۰۱۸م)، (۴۰ به بعد).

