زنجیرهٔ آتش (داستان تاریخی)۱- فرار از خاکستر قزوین

قزوین… شمال ایران

کاخ سلطنتی، ۲۴ نوامبر ۱۵۷۷ برابر با ۳ آذر ۹۵۶ هجری خورشیدی

درهای پشتی حصار کاخ سلطنتی در قزوین به صدا درآمد؛ درهای چوبی بزرگی که جز در حالات خاص باز نمی‌شدند. سوارکار با سرعتی زیاد از در بیرون جهید و به سمت شهر تاخت. او کلاهخود نقره‌ای تزئین‌شده با نقش‌ونگارهای طلایی بر سر داشت که دور آن عمامه‌ای سرخ آویزان بود. روی پشتش سپر دایره‌ای زیبایی قرار داشت که نشان سلطنتی خاصی روی آن دیده می‌شد؛ نشانی که پیک‌های سلطنتی را از دیگران متمایز می‌کرد. این سوارکار مانند طوفانی سهمگین در کوچه‌های شهر به حرکت درآمد، به پشت سر نگاه نکرد و تا زمانی که به بازارهای شلوغ و پرجمعیت وارد شد، از سرعت اسب خود نکاهید. گرد و غبار راه او را همراهی می‌کرد. جمعیت در دو طرف راه با اضطراب کنار رفتند و زمزمه‌های پنهانی و حاکی از نارضایتی بالا گرفت، دست‌ها با اعتراضی خجولانه بلند شدند، اما پیش از اینکه کسی متوجه شود، همه‌چیز آرام گرفت.

مردم عادی طبق عادت همیشگی‌شان غر می‌زنند، اما تا زمانی که غر زدنشان خشم حکومت را بر آن‌ها برنمی‌انگیزد. آن‌ها خشم خود را در میان لب‌های بسته‌شان پنهان می‌کنند و هنگام احساس خطر، تظاهر به سکوت می‌کنند و این‌گونه در کنار هر حکومتی باقی می‌مانند. حکمتشان خشم در سینه‌هاست که ظاهر نمی‌شود مگر زمانی که صاحبش احساس امنیت کند. شهرهای سرزمین پارس نیز مستثنی نبودند؛ زیرا حکومت خشن و ظالمی که سال‌های دراز بر مردم سایه افکنده بود، باعث شد آن‌ها یاد بگیرند چگونه نارضایتی عمیق خود را پنهان کنند، در اوج درد کشیدن لبخند بزنند و هر جا لازم شد اشک بریزند. این رفتار جزو آیین‌های روزمره زندگی‌‌شان شده بود و از بار سنگین آن رهایی نمی‌یافتند، مگر در کنج خانه‌های خویش و در جمع کسان و خویشانی که به آن‌ها اعتمادی تمام داشتند.

سوارکار از میان شهر گذشت و مردم را با ناراحتی و بی‌‌حوصلگی، جیغ و فریاد و رمیدن حیواناتشان پشت سر گذاشت و به طرف دیگر شهر رفت. پس از اینکه از تمام آن شلوغی و هرج‌ومرج خارج شد و دو فرسنگ را طی کرد، روستای کوچکی در برابرش ظاهر شد. پس از عبور از آن، به کاخ کوچکی در حومه‌اش رسید که درختان میوه احاطه‌اش کرده بودند و آن را از چشم مردم پنهان می‌ساختند؛ تا جایی که در خروجی‌اش شاخه‌های یاس آویزان شده و بخشی از عمارت را پوشانده بودند و بوی آن مکان را معطر کرده بود. زیر همه آن درختان، گروهی از فقرا، سایه‌نشینان و مسافران نشسته بودند؛ زیرا صاحب خانه با آن‌ها کریمانه رفتار می‌کرد، عصرها میانشان غذا توزیع می‌نمود و اجازه می‌داد از میوه‌ها و ثمراتی که از دیوار کاخش آویزان بود بخورند. در کنار کاخ نیز جویباری از آب گوارا جریان داشت که از کوه‌ها و از آب شدن برف‌ها می‌آمد؛ بخشی از این آب وارد کاخ می‌شد و بخش دیگر به مزارع اطراف می‌رفت. آن مکان برای این فقرا بهشتی پاک و زیبا بود: سایه و آب گوارا، میوه و غذا.

آن‌ها به سواره‌ای که با سرعت به سویشان می‌آمد نگاه کردند و با کلماتی که دیگران نمی‌شنیدند در میان خود پچ‌پچ راه انداختند؛ نگاه‌هایشان را به او دوختند تا بفهمند مقصدش کجاست، زیرا کنجکاوی به‌ویژه در میان کسانی که وقت آزاد زیاد و کار کمی دارند، امری رایج است.

سواره به درگاه رسید، از نگهبان خواست که به سرعت در را باز کند و نگهبان در انجام فرمان درنگ نکرد، زیرا می‌دانست که او پیک سلطنتی است و تأخیر در کارش جایز نیست.

سواره دوباره اسبش را هی کرد و به سمت ساختمان اصلی تاخت. یکی از خدمتکاران از آنجا خارج شد و نامه‌ای را از او تحویل گرفت که با نوار قرمزی پیچیده شده و با مهر سلطنتی ممهور شده بود. خدمتکار به درون کاخ دوید تا این نامهٔ فوری را به اربابش برساند.

مردی در اواخر سی‌سالگی‌اش در سرسرای کاخ تنها نشسته بود، آب‌توت مورد علاقه‌اش را می‌نوشید و کتاب حجیمی با جلد زیبا می‌خواند. آن کتاب در آن زمان از کتاب‌های ممنوعه به شمار می‌رفت، زیرا گنجی بود که آن را از جدش به ارث برده بود و عنوانی داشت که به مذاق قدرت حاکم خوش نمی‌آمد. روی جلد آن با خطی درشت نوشته شده بود: «المهذب در فقه امام شافعی» و در زیر عنوان، نام نویسنده آمده بود: ابواسحاق شیرازی.

این کتابی بود که صاحبش به شدت آن را پنهان می‌‌کرد و نمی‌خواند مگر زمانی که تنها و به دور از چشم کنجکاوان باشد. آفتاب درخشان بود و پرتوهای آن از پنجره‌ای بزرگ به سرسرا می‌تابید و آنجا را کاملاً روشن می‌کرد. در منظری که نشان از ثروت و قدرت داشت، آن آقا غرق در نعمت به نظر می‌رسید؛ او ریش کوتاه و کم‌پشتی داشت که طول آن از اندازه یک مشت دست تجاوز نمی‌کرد. مقداری موی سفید در کناره‌های سرش ظاهر شده بود، گویی که سفیدی مو حضور زودهنگام خود را اعلام می‌‌کرد. موهای پرپشت و ضخیمی داشت که گوش‌هایش را می‌پوشاند، اما ابروهایش به گونه‌ای بود که نزدیک بود به هم پیوند بخورند و بینی صافی داشت که در قسمت بالا برجستگی خفیفی در آن دیده می‌شد و این حالت نوعی نجابت به او بخشیده بود.

او بدون عمامه‌ای که اکنون کنار گذاشته بود در برابر مردم ظاهر نمی‌شد. هنگام تحویل گرفتن نامه، ناخودآگاه از جا برخاست و آن را با دستانی لرزان به سرعت باز کرد:

«شاه را کشتند، خودت را نجات بده، آن‌ها برای کشتنت می‌آیند.»

او بی‌درنگ نویسندهٔ نامه را شناخت. چشمانش از وحشت گشاد شد و چهره‌اش سرخ گردید. عرق از پیشانی‌اش جاری شد و لبانش به لرزه درآمد. زانوانش توان خود را از دست دادند و دیگر نتوانست بایستد. بار دیگر روی صندلی‌‌اش نشست، عمیق نفس کشید و در چند ثانیه خاطرات تمام سال‌های گذشته از جلوی چشمانش گذشت. سپس خودش را جمع‌وجور کرد و به خدمتکارش دستور داد تا اسبش را آماده کند.

یک کیسهٔ چرمی بزرگ برداشت و مقدار زیادی سکهٔ نقره، مقداری جواهرات، لباس و برخی از اوراق مهمی را که نگهداری می‌کرد در آن قرار داد. سپس به یاد آورد که باید مقداری توشه همراه ببرد؛ بنابراین مقداری میوهٔ خشک و نان در آن گذاشت. لباس‌هایش را با لباس‌های ساده‌تری عوض کرد و عمامه ساده‌ای را که داشت، برخلاف عمامهٔ همیشگی‌اش، بر سر پیچید.

او خنجر کوچک و گران‌بهایی را در شال کمرش قرار داد، به سرعت به سمت جایگاه نشستنش برگشت گویی که چیز مهمی را فراموش کرده باشد، سپس با صدای بلندی از خدمتکار خواست تا سجادهٔ مخصوصش را بیاورد. آن سجاده زیبایی بود که مادرش به او هدیه داده بود؛ با دقت از آن مراقبت می‌‌کرد و هنگامی که در خانه بود روی آن نماز می‌خواند. خادم آن را در حالی که لای پارچه‌ای پیچیده شده بود آورد. میرزا آن را گرفت و با دقت پشت زین اسب بست، سپس کیسه را روی زین آویزان کرد، بر اسب سوار شد و آن را هی کرد تا با بیشترین سرعت بتازد.

پس از اینکه مسافتی نه چندان دور از کاخ را طی کرد، ایستاد و با چشمانی پر از اشک، نگاهی حسرت‌بار به خانه‌اش انداخت. نمی‌دانست آیا بار دیگر کاخ خود را خواهد دید یا این آخرین باری است که با آن وداع می‌کند؛ زندگی‌اش دیگر هرگز به روال سابق بازنمی‌گشت و نمی‌دانست کارش به کجا خواهد انجامید و در طول این فرار با چه چیزهایی روبه‌رو خواهد شد. به آسمان نگاه کرد گویی که از خالقش یاری می‌خواهد؛ اسبش را راند و به سمت شمال رفت، در حالی که ابری از گرد و غبار به پا می‌کرد و دلش نمی‌آمد پیش از انداختن نگاهی دیگر، آنجا را ترک کند.

بر فراز تپه‌ای که در مسیرش از آن بالا رفت، بار دیگر به خانه‌اش نگاه کرد گویی برای آخرین بار وداع می‌کند. دسته‌هایی پر سر و صدا را دید که از سمت شهر می‌آمدند و کسانی که در اطراف خانه نشسته بودند گویی از مرگ حتمی می‌گریختند. مهاجمان درِ بیرونی را شکستند و در حالی که هر چه در سر راهشان بود ویران می‌کردند وارد شدند. سپس دود سیاهی را دید که از خانه‌اش بالا رفت و لحظاتی بعد، زبانه‌های آتش از عمارت سر برآورد گویی که آن را می‌بلعد.

آن‌ها خانه را با هر چه در آن بود می‌سوزاندند. کتابخانهٔ خود را که پشت سر گذاشته بود به یاد آورد؛ آن کتابخانه باارزش‌ترین دارایی‌اش بود، حاصل تلاش‌های خود و نیاکانش که ارزش خانوادگی و تاریخی بسیار بزرگی داشت و با پول قیمت‌گذاری نمی‌شد.

هنگامی که دید زبانه‌های آتش همچنان به سمت آسمان می‌کشد به شدت گریست، گویی آن آتش از قلب و احساساتش تغذیه می‌کرد. تاب تماشای بیشتر آن صحنه را نداشت؛ خواست بگریزد، اما پیش از آنکه اسبش را براند، دید که مهاجمان، خدمتکار وفادارش و پسرعموی او را که از دوران کودکی رفیق و همراهش بود، از خانه بیرون می‌کشند. از آن فاصلهٔ دور چهره‌ها را نمی‌دید، اما آن‌ها را از لباس‌ها و قامتشان شناخت. جمعیت، آن دو فلک‌زده را جلوی درِ بیرونی کشاندند، آن‌ها را وادار کردند روی زانوهایشان بیفتند و در یک چشم به هم زدن، شمشیرها فرود آمد تا گردن‌هایشان را قطع کند و پیکرهایشان بی‌سر بر خاک افتاد. سپس آشوب‌گران هر چه توانستند با خود بردند و منزل را ترک کردند. این صحنه برای میرزا غیرقابل تحمل بود، به طوری که در آن بیابان با بلندترین صدا فریاد زد: نههههههه!

او تصورش را هم نمی‌کرد که این جنایتکاران جرات پیدا کنند خدمتکار و پسرعمویش را به قتل برسانند؛ او برای نجات جان آن‌ها گریخته بود، اما این اوباش با ریختن خون بی‌گناهان به پروردگارشان تقرب می‌جستند و همه‌چیز را پشت سر خود به خون و خاکستر تبدیل کرده بودند.

دست‌هایش را برای نفرین کردن بالا برد، اما کلمات یاری‌اش نکردند، همان‌طور که اشک‌های جاری‌اش نتوانستند تسکینش دهند. صورتش را روی گردن اسب گذاشت و چنان گریست که هیچ گاه آن‌گونه نگریسته بود؛ زیرل دیگر نه تنها خونش برای این افراد مباح شده بود، بلکه تمام زندگی‌اش – نزدیکانش، کتابخانهٔ باشکوه و کاخش – طعمهٔ زبانه‌های آتش و تیغ شمشیرها شده بود.

او در حالی که از قزوین دور می‌شد، به سمت شهر زنجان حرکت کرد که حدود پنج روز از او فاصله داشت؛ در مسیرش به سمت تبریز و از آنجا به مرزهای عثمانی. این همان راهی بود که برای خروج از سلطهٔ قزلباش‌ها باید طی می‌کرد و عبور از مرزها تنها امید او برای نجات از شمشیرهای آنان بود؛ شمشیرهایی که از زمان ورودشان به سرزمین پارس از کشتار دست برنداشته بودند.

افکار زیادی به سرش هجوم آوردند و ذهنش پریشان شد. نمی‌دانست چه باید بکند و تلاش کرد تا روی چالش‌های مسیر طولانی تمرکز کند. او دیگر امکان تفکر دربارهٔ همه‌چیز را نداشت؛ کاخ، ثروت، منصب، کتابخانه، خویشاوندان و عشقی که مدت‌ها با آن زیسته بود، همه را از دست داده بود. آیا این عشق هم مانند هر چیز دیگری به پایان می‌رسید، یا در برابر سوزش فراق و دوری راه‌ها استوار و پابرجا می‌ماند؟ عشقی واقعی بود که با تمام وجود حسش می‌کرد و به قلب و روحش نفوذ کرده بود؛ عشقی زیبا و شیرین که پیش از آن تجربه نکرده بود. معشوقش را به یاد آورد که سخنانش ترجمهٔ روح او بود و به همان زبانی که خودش می‌فهمید با او سخن می‌گفت. اشک‌هایش از چشمانش سرازیر می‌شدند و به دلیل باد تندی که به صورتش می‌خورد به سمت گوش‌هایش می‌رفتند و سپس فرو می‌چکیدند.

او عشق پاکشان را به یاد آورد که به خاطر شرایط روزگار قسمت نشده بود با ازدواج به سرانجام برسد. زیبایی‌اش، سخنانش، ظرافت رفتار و ادب فراوانش را به یاد آورد. چه سخت است عشق هنگامی که در درون جان حبس می‌شود! این سخنی نیست که هر کسی بتواند به زبان بیاورد؛ بنابراین در سینه میان بیم و امید در نوسان می‌ماند، سپس به تودهٔ آتشی تبدیل می‌شود که قلب عاشق را می‌سوزاند و او را از مردم جدا می‌کند، زیرا برای او مقدر شده تا به دور از چشم مردم و حسادت‌هایشان بماند؛ مانند پروانه‌ای که اگر دست‌های آدمی لمسش کند، بال‌هایش فرو می‌ریزد.

نامش را در برابر باد زمزمه کرد:

«پری‌خان، آیا بار دیگر تو را خواهم دید؟»

اسب با حداکثر سرعت می‌دوید گویی می‌خواهد از مرگ بگریزد. میرزا گاه با ناله‌ای شنیدنی می‌گریست و گاه در سکوت اشک می‌ریخت، در حالی که در سینه‌اش غم سنگینی را احساس می‌کرد. آنچه بر او می‌گذشت واقعیت بود یا کابوسی که به زودی از آن بیدار خواهد شد؟ با صدای کوبش سم‌های اسب، برایش قطعی شد که این یک حقیقت تلخ است و باید تک‌تک جزئیات، دردها و حسرت‌های آن را زندگی کند. چه سخت است که انسان خانه و عزیزانش را رها کند و تنها برای نجات جانش بگریزد! این تجربه‌ای دشوار است که روح را در هم می‌شکند و جان را از تن بیرون می‌کشد، آنگونه که انسان دیگر در زندگی طعم و امیدی نمی‌یابد؛ تجربه‌ای که غرور را می‌شکند و روح را در جهانی خشن بیگانه می‌سازد، تا جایی که دیگر از شادی‌های زندگی و حتی هوایی که تنفس می‌کند لذت نمی‌برد و همه‌چیز در اطراف او سخت، آزاردهنده و ویرانگر می‌شود.

در طول راه، در کاروانسراها توقف می‌کرد تا دمی استراحت کند و طبق عادت همیشگی‌اش کم‌سخن بماند و اخبار را از مسافران و تجار جویا شود. به چهره‌های مردم با دقت نگاه می‌کرد تا اصالت و تبارشان را بشناسد. زیرکی‌اش کمک می‌کرد تا تشخیص دهد به چه کسی باید اعتماد کند و از صحبت با چه کسی بپرهیزد. در یکی از شب‌ها در حالی که مسافران برای رد و بدل کردن اخبار دور آتش حلقه زده بودند، به آرامی آمد و گوشه‌ای از آن حلقه نشست. پیشانی‌اش را با عمامه پوشاند و بافت‌های بلند مویش را به دو طرف صورتش آویخت تا هویتش پنهان بماند. در هوای سرد شب، مردم خود را با اندک لباس‌هایی که داشتند می‌پوشاندند و دور آتش جمع می‌‌شدند. میرزا نمی‌توانست تنهایی را تحمل کند و دلش آرام نمی‌گرفت؛ هر نفسی که می‌کشید یادآور خسارت‌ها، آرزوهای باخته و دارایی‌های از دست رفته‌اش بود. می‌خواست بر دلش مسلط باشد، به همین دلیل تصمیم گرفت به جمع این افراد بپیوندد و به سخنانشان گوش دهد تا شاید آرام بگیرد.

به آتش نگاه کرد و پایان زبانه‌های مهیبش را نگریست. آتشِ خانه و کتابخانه‌اش را به یاد آورد؛ آیا زبانه‌های آتش هم احساس دارند؟ آن آتش‌ها روحش را سوزاندند اما این آتش جسمش را گرم می‌کرد. به دود برخاسته از آتش نگاه کرد و چشم به آسمان و ستارگان دوخت. او از شلوغی گریزان بود، اما به دانستن اخبار نیاز داشت؛ زیرا سرزمینش از درگیری‌ها و شایعات پر بود؛ شایعاتی که بسته به افراد دور آتش کم و زیاد می‌شد و همه در هراس بودند. همه از هم می‌ترسیدند، جاسوسان هر حرف کوچک و بزرگی را به اربابان قزلباش خود می‌رساندند؛ کسانی که خون مردم را به هر بهانه‌ای می‌ریختند، حتی به خاطر یک کلمه، یک دعا، یا سخنی که دشمنی به دروغ می‌گفت. قزلباش‌ها ترس و وحشت بر جان‌ها انداخته بودند و مردم تلاش می‌کردند جنایت‌های آنان را بازگو نکنند. کارهای آن‌ها فراتر از طاقت آدمی بود؛ به سبب جنایاتشان، خانواده‌ها از هم پاشیده بودند و مردم زیادی به افغانستان، هند، کوه‌های فارس و آناتولی مهاجرت کرده و برخی نیز سوار بر کشتی‌ها به دنبال ساحلی امن رفته بودند. همه از مرگ می‌گریختند و آن کس هم که فرار نکرد، خواسته‌های آنان را از روی ترس اجرا می‌کرد تا جان و مال و ناموسش در امان بماند. این افراد هیچ بهایی برای جان و آبروی انسان‌ها قائل نبودند؛ همه‌چیز برایشان مباح بود و گمان می‌کردند در ازای این ستم‌ها پاداش می‌گیرند و مأمور خشم خداوند در زمین هستند.

در این فضای متشنج، مردم با احتیاط از یکدیگر دربارهٔ نام و دیارشان سؤال می‌کردند تا بفهمند با چه کسی طرف هستند. یک کلمهٔ بی‌جا ممکن بود گوینده را به کشتن دهد، آواره کند، مالش را بسوزاند یا زنان و کودکانش را به بازارهای برده‌فروشی بکشاند؛ بازارهایی که قزلباش‌ها به راه انداخته بودند. شهرهای ایران پیش از این، پایگاه علم، تألیف، بیمارستان‌ها، کتابخانه‌ها، مدارس، باغ‌ها، مساجد و خانقاه‌ها بودند، اما ناگهان آن همه زیبایی ناپدید شد و آن بناهای پرشکوه به ویرانه‌هایی بدل گشتند.

در چنین جوی، گفتگو دربارهٔ دشمنان شاه امن‌ترین موضوع بود و با لعن و ناسزا به آن‌ها همراه می‌شد. حاضران پس از نفرین دشمنان، شاه و دودمانش را مدح می‌کردند تا مبادا خطایی به پایشان نوشته شود. صحبت از راهزنان و قیمت مواد غذایی آغاز شد که به‌ویژه پس از کاهش عیار سکه در دورهٔ شاه تهماسب بالا رفته بود. همچنین از یتیمان و آوارگانی سخن رفت که در خیابان‌ها سرگردان بودند و از تعطیلی دارالشفاها گفتند؛ بسیاری از طبیبان کشور را ترک کرده بودند، و برای حفظ ظاهر، لعنت‌ها متوجه کسانی می‌شد که هجرت کرده بودند؛ واژگانی تکراری که مردم تنها برای نجات جانشان بر زبان می‌آوردند!

یکی از حاضران، در حالی که پسر کوچکش را در کنار خود نشانده بود و با شاخهٔ خشکی آتش را زیر و رو می‌کرد، گفت: «شنیده‌ام که همه به دنبال میرزا مخدوم شریفی می‌گردند. امیران قزلباش، جاسوسان و سربازانشان را فرستاده‌اند تا او را به چنگ آورند و دستور داده‌اند سرش را جدا کنند و به کاخ بفرستند.»

بیش از این نگفت، چرا که مخدوم به شاه اسماعیل دوم نزدیک بود و مرد از عواقب سخنش می‌ترسید. او کلامش را بدون هیچ توضیحی تمام کرد، زیرا اوضاع ایران ناپایدار بود؛ دوست دیشب ممکن بود دشمن امروز شود. هر سخنی دربارهٔ دربار باید دوپهلو می‌بود تا گوینده هنگام بازجویی راه نجاتی داشته باشد؛ مگر چه کسی می‌توانست قساوت قزلباش را تحمل کند؟!

یکی از تاجران وارد بحث شد و گفت: «اما اکنون کشمکش بر سر قدرت است و نمی‌دانیم پس از مرگ شاه اسماعیل چه کسی حکومت خواهد کرد؛ خداوند این ملک و دودمان مبارک را حفظ کند!»

همه با شنیدن این حرف، دست راست بر سر گذاشتند و یک‌صدا گفتند: «آمین آمین!»

دیگری با لحنی هراس‌آلود گفت: «شنیده‌ام محمد خدابنده شاه خواهد شد، اما هنوز یقین نداریم، زیرا شورش درگرفته و مملکت آشفته است؛ خداوند دیار ما و دودمان مبارک را حفظ کند.»

همه باز همان حرکت را تکرار کردند: «آمین، آمین.» حرکتی خودکار که هنگام ذکر نام شاه صفوی انجام می‌دادند، گویی صحنه‌ای بود که بارها تمرینش کرده بودند؛ هرگونه مخالفت، به معنای مرگ بود.

پسر کوچک با سادگی پرسید: «قزلباش‌ها چه کسانی هستند پدر؟»

سکوت بر جمع افتاد؛ یک پاسخ اشتباه می‌توانست به قیمت جان تمام شود. پدر تلاش کرد خود را نجات دهد: «آن‌ها سربازان مخلص شاه هستند پسرم؛ کسانی که از مردم و مملکت دفاع می‌کنند.»

برخی لبخند تلخی بر چهره نشاندند؛ می‌دانستند آنچه گفته شد دروغ است، اما کسی جرات اصلاح آن را نداشت.

میرزا در میان این جمع نشسته بود؛ او که اکنون آواره‌ای فراری بود، می‌خواست هر خبری را بشنود، شاید اطلاعاتی به دست آورد که جانش را نجات دهد؛ زیرا فرد گریزان از مرگ، مانند غریقی در دریای مواج است که به هر تخته‌پاره‌ای چنگ می‌زند.

صحبت‌ها پیرامون قدرت ادامه داشت، اما مردم جانب احتیاط را نگه می‌داشتند. هنگامی که نوبت به پرس‌وجو از احوال یکدیگر رسید – «از کجا آمده‌ای؟ به کجا می‌روی؟ پیشه‌ات چیست؟» – میرزا در تنگنا قرار گرفت؛ از این رو با عذرخواهی از خستگی راه، شتابان برخاست، زیرا پاسخی برای این سؤالات آماده نکرده بود.

روز بعد، هنگامی که پیش از حرکت اسبش را وارسی کرد، متوجه شد حیوان دیگر توانی ندارد. گردنش را به پایین خم کرده بود و پاهایش می‌لرزید. میرزا دست بر پشت اسب گذاشت و تب تند گردنش را حس کرد؛ فهمید حیوان قادر به راه رفتن نیست و ناچار است پیاده افسارش را بکشد. در میانهٔ راه خسته شد و در سایهٔ درختی کهنسال پناه گرفت. زین را برداشت، علفی تازه پیش روی حیوان گذاشت و رهایش کرد تا از جویبار بنوشد، و یال او را به مهربانی نوازش کردآن اسب تنها دوستش در این غربت بود.

ناگهان دو سوار را دید که با سرعت می‌آیند. گوشهٔ عمامه‌اش را بر چهره پیچید تا شناخته نشود و خود را به تیمار اسب مشغول کرد؛ پیدا شدن سواران در این راه‌ها نشانهٔ خطر بود و قزلباش‌ها کسانی نبودند که بشود با آن‌ها مدارا کرد. یکی از سواران نگاهی به او انداخت و لحظه‌ای چشم در چشمش دوخت، اما راه خود را به سمت زنجان ادامه دادند. میرزا نفس راحتی کشید که دست‌کم فعلاً گریخته است، هرچند هراس آن نگاه بر دلش سنگینی می‌کرد.

پس از راهی طولانی، به حومهٔ زنجان رسید. اسب را به مهتر کاروانسرا سپرد و با انبان و سجاده، با پاهایی سنگین از خستگی و بی‌خوابی وارد کاروانسرا شد. صاحب کاروانسرا پیش آمد و میرزا بر سر کرایهٔ اتاق چانه زد؛ با اینکه به این کار عادت نداشت، اما ناچار بود پول اندکش را تا رسیدن به استانبول نگه دارد.

سرانجام بر سر بهایی اندک توافق کردند. میرزا پرسید: «به کدام اتاق بروم؟»

صاحب کاروانسرا با بی‌حوصلگی پاسخ داد: «اکثر اتاق‌ها پر هستند، اما می‌توانی در هر کدام از آن‌ها که رختخواب تا زده‌ای پیدا کردی بخوابی، اما آن‌هایی که تا نزده شده‌اند، صاحبش نمی‌خواهد شخص غریبه‌ای را ببیند که رویش خوابیده است، برو و در میان اتاق‌ها بگرد و هر تشکی که دوست داری را انتخاب کن، به یاد داشته باش، باید رختخواب تا زده باشد.»

او جمله آخرش را در حالی که در حال رفتن بود گفت، زیرا کارهای زیادی که باید به جای بحث با یک غریبه انجام می‌داد.

کاروانسرا قدیمی بود و از سنگ‌های بزرگ ساخته شده بود. علف‌ها در میان سنگ‌های آن روییده بودند و زیبایی ناخواسته‌ای به ساختمان بخشیده بودند که گویی گذر زمان را نشان می‌داد. آنجا بنایی مربع‌شکل با حیاطی بزرگ بود که در آن چند درخت میوه قرار داشت و زیر آن‌ها سنگ‌هایی بود که مسافران هنگام گفتگو یا غذا خوردن بر آن‌ها می‌نشستند. حیاط را اتاق‌های کوچکی احاطه کرده بود که با درهای چوبیِ بالاتر از سطح زمین بسته می‌شدند. میرزا درِ اولین اتاق را باز کرد و گروهی را دید که با صدای آهسته، چنان‌که گویی نمی‌خواهند کسی صدایشان را بشنود، صحبت می‌کردند. به آن‌ها سلام کرد، سپس از آنجا خارج شد و به اتاق دیگری رفت. دید که شخصی در یک سمت اتاق خوابیده و در سمت دیگر، رختخوابی تاخورده قرار دارد.

آن اتاق از بوی ماندگی و رطوبت پر شده بود، گویی پنجرهٔ کوچکش چند روزی می‌شد که باز نشده بود. صدای نفس‌های مرد خوابیده را شنید که منظم و عمیق بود؛ پس مطمئن شد که او در خواب است و نخواست مزاحمش شود. آرام وارد شد و رختخواب تاخورده را پهن کرد. سپس با کراهت به آن نگریست، زیرا از فرط استفاده بسیار کثیف بود. لحاف و بالش را تکاند، کیسهٔ چرمی و سجاده را کنار خود گذاشت و دراز کشید.

نفهمید چقدر زمان گذشته است؛ چشمانش را باز کرد و به پنجره نگریست؛ تاریکی فرارسیده بود و زمان را درنمی‌یافت. در آن هنگام به مرد غریبه‌ای که همراه او در همان اتاق خوابیده بود نگاه کرد اما او را ندید. دوباره تلاش کرد چشمانش را ببندد اما خوابش نبرد. از اتاق خارج شد تا به دنبال خلا بگردد که معمولاً کمی دورتر بود، و پشیمان شد که چرا پیش از فرارسیدن شب از جای آن نپرسیده بود.

با احتیاط در راهرو قدم برداشت و صاحب اتاق را دید که به سمت او می‌آید، در حالی که چراغ روغنی کوچکی در دست داشت و صورتش را روشن می‌کرد. میرزا از او دربارهٔ خلا پرسید و آن مرد چراغ را نزدیک صورت میرزا آورد، گویی می‌‌خواست او را ورانداز کند. سپس لبخند عجیبی زد، راهنمایی‌اش کرد و چراغ روغنی را به او داد تا راهش روشن شود. آن مرد در حالی که به سمت اتاق می‌رفت همچنان لبخند بر لب داشت؛ چیزی که خلاف عادت بود، چرا که رسم مردم این نیست که نیمه‌شب پس از بیداری لبخند بزنند، اما این یکی چهره‌ای گشاده داشت که با دیگران فرق می‌کرد.

میرزا به اتاق برگشت، مرد را خوابیده یافت و نخواست مزاحمش شود. پس از خاموش کردن چراغ روغنی، آرام روی رختخوابش دراز کشید و به وضعیتی که بدان دچار شده بود اندیشید. اکنون در مکانی ناشناخته بود و روی بستری کثیف می‌خوابید که هیچ خدمتکاری حاضر به خوابیدن بر آن نبود؛ مالی هم جز اندکی همراه نداشت، چندان‌که حتی برای نان و جای خوابش چانه‌زنی می‌کرد و به زودی ناچار می‌شد برخی از جواهرات عزیزی را که پیوند با جانش داشتند بفروشد.

به صدای جیرجیرک‌های شب گوش سپرد که اوج می‌گرفت و سپس به حرکت جانوران کوچکی که در پی غذا بیرون آمده بودند دقت کرد. به شکاف زیر در نگریست و از خدا خواست هر مار و عقربی را از او دور بدارد، زیرا چنان فراخ بود که حتی سگ‌ها هم می‌توانستند از آن به درون بیایند.

صدای هم‌اتاقی‌اش که در خواب هذیان می‌گفت او را از جا پراند: «خدایا آن‌ها را از ما دور کن! نه، نه، نه، نه، نه! مادر، مادر، مادر، نهههههه!»

سپس با دست چند بار محکم روی بستر کوبید و گفت: «یا رب، یا رب، خدایا به ما رحم کن!» بعد صدایش فرونشست و پس از لختی، صدای نفس‌های منظمش بازگشت.

میرزا به او نگریست و دریافت که آن مرد راز بزرگی در سینه دارد، و بر آن شد که فردا صبح از کار و بارش بپرسد. شیوهٔ دعای او برای عامهٔ مردم آشنا نبود، بلکه شبیه مناجات‌های مادرش بود؛ آن هنگام که در گوشهٔ اتاقش برای نماز خلوت می‌کرد؛ چرا که در دعایش تنها خدا را می‌خواند، بی‌آنکه نامی از امامان یا علی و حسین بر زبان بیاورد، و این شیوه دیگر در ایران طبیعی شمرده نمی‌شد.

میرزا با روشنایی سپیده‌دم و بر اثر پارس سگ‌ها، بانگ خروس‌ها و رفت‌وآمد و سر و صدای مردم در بیرون از خواب پرید. صاحب اتاق را دید که نشسته بود و لب‌هایش چنان می‌جنبید که گویی ذکری می‌گوید. آن مرد به میرزا نگریست و لبخند زد، و میرزا نیز لبخندی به او زد. در آن دم هر دو حس کردند پیوندی استوار میانشان شکل گرفته و هر یک در انتظار است تا دیگری سفرهٔ دلش را باز کند.

صاحب اتاق جوانی چند سال کوچک‌تر از میرزا بود؛ چهره‌ای گشاده و آرام، جامه‌ای فرسوده و چشمانی خندان داشت. گوشهٔ بیرونی چشمانش اندکی رو به پایین متمایل بود و ابروانش در امتداد انحنای چشم‌ها کشیده شده بود و به سیمایش آرامشی خاص می‌بخشید. اما ریشش کوتاه و در دو سوی صورت پراکنده بود و سبب می‌شد جوان‌تر از سنش به چشم آید. کلاهی به سر داشت که فرزندان روستاییان فقیر بر سر می‌گذارند، با شلواری کمی کوتاه و پیراهنی بلند که تا بالای زانویش می‌رسید.

میرزا پرسید: «گرسنه‌ای؟»

او لبخندی پهن زد، گویی انتظار چنین پرسشی را نداشت. آن صبحانهٔ سبک، سرآغاز آشنایی دو مرد شد.

میرزا در حالی که نان و طعام را با هم می‌خوردند از او پرسید: «به کجا می‌روی؟»

«به شرق آناتولی می‌روم آقا؛ خویشاوندانی دارم که باید به دیدارشان بروم.»

میرزا با اشتیاق گفت: «من نیز! چه می‌گویی اگر در این راه همسفر شویم؟»

«باعث خوشحالی و افتخار من است آقا.» سپس دست راستش را بر سینه نهاد.

میرزا گفت: «پس بگذار باروبنه‌مان را جمع کنیم و پیش از آنکه آفتاب بالا بیاید و گرم شود، به راه بیفتیم.»

به درون اتاق رفتند و هر یک به مرتب کردن وسایل و آماده شدن پرداختند. ناگهان در با شدتی تمام باز شد و دو مرد مسلح به درون جهیدند؛ یکی خنجری بلند در کف داشت و دیگری شمشیری به دست. سیمای سربازان هولناک بود؛ موی زنخ را تراشیده و سبیل‌ها را چنان تاب داده و بلند کرده بودند که دو سوی آن تا زیر چانه می‌رسید. چشمان زاغشان شراره می‌زد و بوی تندی از آنان به مشام می‌رسید که هر کس در نزدیکی‌شان بود حس می‌کرد.

«کدام‌یک از شما مخدوم شریفی است؟»

میرزا در آن دم دریافت که کارش ساخته است. نگاهی به صاحب اتاق انداخت که او نیز با چشمانی نگران به او می‌نگریست؛ سپس به آن دو گفت: «من همان کسم که در پی او آمده‌اید.»

دست‌هایش را گرفتند و به حیاط کشاندند. یکی از پشت لگدی به او زد تا به زانو درآید؛ میرزا با شدت به زانو افتاد و آن جوان نیز به دنبالشان دوید تا ببیند چه بلایی بر سر همراهش خواهد آمد.

سربازی که خنجر در دست داشت پشت سر میرزا ایستاد، دست چپش را زیر چانهٔ او نهاد و سرش را رو به بالا کشید تا با نمایان شدن گلو، بریدن سرش آسان‌تر شود.

میرزا تلاش کرد سخنی بر زبان آورد، اما در آن بند و بلا، یارای سخن گفتن نداشت.

تنها چند ثانیه مانده بود تا رگ‌های گردنش بریده شود، سرش از تن جدا گردد و همه‌چیز به پایان برسد…

 ادامه دارد

عبدالعزیز آل محمود | ترجمه: عادل حیدری