مکهٔ مکرمه؛ سالها پس از واقعهٔ فرار
پاییز ۱۵۷۸ میلادی – ۹۵۷ هجری خورشیدی
میرزا در سحرگاه از خانهاش در محلهٔ الشبيكه خارج شد، در حالی که ردای پشمی به تن داشت و روی سرش عمامهٔ سبزی محکم پیچیده شده بود. عصایی در دست داشت که هرگاه راه رفتن برایش سخت میشد به آن تکیه میداد؛ کوچههای مکه هموار نبود و پر از پستیبلندیها و پلههای صخرهای بود که عابران ناچار بودند از آنها بالا روند یا پایین بیایند. وضع سلامتیاش خوب بود، اما از درد خفیفی در زانوی راستش رنج میبرد که گاهی مانع از سجده کردنش میشد.
هوا در آن سحرگاه پاییزی سرد بود. او در کوچهای تاریک که آن را به خوبی میشناخت راه افتاد و عصا به او کمک میکرد تا جای پایش را پیدا کند، تا اینکه به راهی روشن با چراغهای روغنی رسید که به مسجدالحرام منتهی میشد. همهچیز در مکه توسط موقوفات اداره میشود؛ در آنجا موقوفاتی برای روشن کردن راهها، موقوفاتی برای نگهداری و تعویض آنها، موقوفاتی برای غذا دادن به عمرهگزاران و حاجیان، موقوفاتی برای ایتام، موقوفاتی برای مدارس و موقوفاتی برای بیماران وجود دارد، تا جایی که انسان گمان میکند تمام مکه بر پایهٔ وقف اداره میشود. او از متولیان خواسته بود چراغی در کوچهای که از مقابل خانهاش میگذرد روشن کنند تا راه خود را در تاریکی شب ببیند، اما آنها تاکنون این کار را نکرده بودند.
آرامش سکوت سحرگاه و آغاز حرکت آهستهٔ مردم را دوست میداشت، زیرا این همان وقتی است که پیادهروی در آن به دور از ازدحام و سروصدای انسانها لذتبخش است. مردی را جلوی خود دید که موظف بود آن قندیلها را خاموش کند و مطمئن شود که پس از پر شدن با روغن، برای روز کاری دیگری آمادهاند. آن مرد که میرزا را به خاطر تردد زیاد در همان مسیر میشناخت خدمت او سلام کرد و میرزا با صدایی رسا پاسخش را داد، جویای احوال خودش و خانوادهاش شد و سپس راه خود را به سمت مسجد ادامه داد.
از دور صدای همهمه و سر و صدایی شنید و فهمید که این یک کاروان تجاری است که عمرهگزاران و حاجیان آن را همراهی میکنند. طبق عادت، مردم دور این کاروانها جمع میشوند تا کالاهایی را که حمل میکنند ببینند و تازهواردانی را که با زبانهای غریبی صحبت میکنند تماشا کنند، اما در این ساعت از روز، هیچ تماشاگر یا خریداری وجود ندارد. کاروان به محوطهای نسبتاً بزرگ در نزدیکی حرم خواهد رفت، در آنجا بار میاندازد و تا طلوع آفتاب منتظر میماند.
صدای کاروان کمکم آرام گرفت تا اینکه تقریباً محو شد. او دید که مردان بیشتری در حال راه رفتن به سمت مسجد هستند؛ برخی به یکدیگر سلام میکردند و برخی دیگر شتابان میرفتند، گویی برای اولین بار چیزی را میدیدند. میرزا تلاش کرد آنچه را در خاطرش گذشت فراموش کند. تصویر همسرش فاطمه همراه او بود که در این فرار طولانی با او صبوری کرده بود، و در یک سفر دور و طاقتفرسا از استانبول به بغداد با او مهاجرت کرده بود، و روزهای زیبایی را در آنجا با هم زندگی کرده بودند تا اینکه چشم از جهان فرو بست، خدا او را بیامرزد. او زن مخلص و مهربانی بود که با تمام وجود با او زندگی کرد و آنچه توانست به او تقدیم کرد، از جمله تکدخترش که هدیهای از سوی او بود، تا اینکه بیماری بر وی غلبه کرد و در بغداد وفات یافت.
اما تصویر پریخان خانم همچنان به ذهنش خطور میکرد، گویی به فاطمه حسادت میورزد؛ او همان شاهدختی است که دوستش داشت و نمیخواست فراموشش کند. آهی عمیق از سینه برآورد و سپس این بازدم را چند بار تکرار کرد، گویی میخواهد سوزش قلبش را خاموش کند، اما چگونه فراموش کند؟ او تلاش کرده بود تمام زندگی گذشتهاش، کوچههای زیبای شیراز، باغهای سرسبزش، کاخ باشکوه و مناصبی که پشت سر گذاشته بود را فراموش کند، اما همهٔ اینها در برابر زیبایی خیرهکنندهٔ پریخان خانم و عشق سرکشی که او را رها نکرده و زندگی و روحش را تیره و تار کرده بود، کوچک و بیاهمیت به نظر میرسید.
بیتی از شعر حافظ شیرازی را به یاد آورد که میگوید:
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما
در حالی که به مسجد نزدیک میشد، از پروردگار خویش آمرزش طلبید؛ اما چه سود؟ آیا آتش عشقی که همچنان در سینهاش زبانه میکشید، رهایش میکرد؟ سالها از آن فراق تلخ میگذشت و او نمیدانست چه بر سر پریخانی آمده است که با تمام وجود دوستش میداشت. آیا مرده بود؟ آیا تن به ازدواج داده بود؟ اکنون کجا بود؟ پیام او بود که مسیر زندگیاش را دگرگون ساخت و سبب شد میرزا ایران را ترک کند. اکنون در مکه، فرسنگها دور از وطن، هرگاه کاروان تازهای را میدید، به این امید خام دل میبست که شاید پریخان خانم در یکی از کجاوهها نشسته باشد، پرده را بالا بزند و او را ببیند! سر به زیر انداخت و به جای پای خود خیره شد، سپس دوباره سر برداشت گویی میخواهد مسیر افکارش را تغییر دهد.
از یکی از درهای مسجد وارد شد، پاپوش از پای درآورد و به آرامی به سمت جایگاه همیشگیاش رفت. آنجا آستانهٔ مرمرینی بود که عادت داشت روی آن بنشیند، تا جایی که مردم او را به همین نام شناختند و آنجا را «آستانهٔ نماینده» نامیدند؛ او اکنون نمایندهٔ سادات در مکه بود و جایگاه محترمی در جامعه داشت. از وقتی زانویش درد گرفت و دیگر نتوانست آن را تا کند، ناچار بود برای نماز خواندن روی همان آستانه بنشیند.
نسیم خنکی بر سیمایش وزید که او را به یاد شهرش شیراز انداخت؛ همانجا که چهل و هفت سال پیش در آن زاده شده بود. چقدر شیراز را دوست داشت؛ شهر گل و هوای پاک! شهری که تمام جزئیاتش را به خاطر میآورد و گویی هنوز میتوانست عطر کوچههایش را استشمام کند. کودکیاش را به یاد آورد که با سجادهٔ مادرش بازی میکرد، در حالی که او غرق نماز بود و پس از ادای فریضه، فرزند را در آغوش میگرفت و بوسهها، محبتها و نگرانیهای مادرانهاش را نثار او میکرد. سپس به خاطر آورد که مادرش چگونه پیش از هر نماز، درِ اتاق را روی خودش و او میبست. نماز او با نماز کسانی که در حسینیههای شیراز میدید تفاوت داشت؛ همانها که بر ریتم نوحهها سینه میزدند، میگریستند و با شنیدن مقتل حسین بر سر و روی خود میکوبیدند. اما مادر با اوج خضوع، دستبسته در برابر پروردگارش میایستاد، در سکوت میگریست و سجدهها را طولانی میکرد؛ در فضایی آرام و کاملاً متفاوت با آنچه بیرون از خانه جریان داشت. مادر با او از چیزهایی سخن میگفت که از هیچکس دیگری نمیشنید. گویی فرشتهای بود که روی زمین گام برمیداشت و خوب میدانست چگونه با خدای خویش سخن بگوید؛ زنی که با تمام انسانهایی که در راه میدید تفاوت داشت.
پیش از نماز صبح دو رکعت نماز گزارد و سجدهها را طولانی کرد. در حال دعا از پروردگارش خواست تا او را به خاطر آنچه در خیالش میگذرد ببخشد، زیرا دیگر نمیتوانست کسانی را که در مسیر زندگیاش از کنارشان گذشته بود فراموش کند؛ برای برخی دعای خیر میکرد و عدهای را نفرین مینمود. چشمانش را با گوشهٔ عمامهاش پاک کرد، به واقعیت زندگی کنونیاش و احساس غریبی که وجودش را میلرزاند بازگشت و سپس برای ادای فریضه در صف نمازگزاران ایستاد.
پس از پایان نماز، سر به سوی آسمان برداشت تا تکهابرهایی را که لبههایشان با طلوع خورشید به سرخی گراییده بود تماشا کند. دیگر نمیدانست چگونه بر افکارش مسلط شود؛ گویی شخص دیگری در درونش بود که گرایش قلبش را هرطور که میخواست تغییر میداد. گاهی همسرش فاطمه را به یاد میآورد که سالها پیش از دنیا رفته بود، گاهی مادرش را و گاهی پریخان را. سپس کوچههای شیراز، استانبول، مساجد، دریاها و کشتیها در برابر چشمانش رژه میرفتند. آیا قلب او موجود مستقلی بود که ارادهاش را به رسمیت نمیشناخت؟
ناگهان مردی برای عرض سلام در برابرش ایستاد. میرزا در مکه شخصیتی شناختهشده بود، او نمایندگی سادات را بر عهده داشت و پیش از آن نیز در مسند قضاوت نشسته بود. اما تمام این احترام و ارادت مردمی نتوانسته بود سختی غربت و اندوه تنهاییاش را جبران کند.
به محض آنکه از درِ مسجد خارج شد، پسربچهای دواندوان به سویش آمد، دستش را بوسید و کفشهای میرزا را جلوی پایش گذاشت. میرزا کلاه کودک را برداشت، با کف دست سرش را نوازش کرد و دوباره کلاه را بر سرش گذاشت. کودک از شدت شعف لبخندی زد و دواندوان دور شد، چون توانسته بود خواستهٔ پدربزرگش را به جا آورد. از دور دستش را تکان داد و خداحافظی کرد؛ دوست ازبک میرزا از نوهٔ خود خواسته بود دست او را ببوسد و کفشهایش را جفت کند.
میرزا از همان مسیری که آمده بود بازمیگشت. کسبه به او سلام میکردند، در حالی که پارچهها را از روی بساط دکانهایشان کنار میزدند و تلاش میکردند با پاشیدن آب، مانع نشستن غبار بر اجناسشان شوند. اما غبارِ سمجی بود که با هر بار خشک شدن زمین، یورش خود را تکرار میکرد و دکانداران دوباره آب میپاشیدند؛ نبردی بیپایان که تنها با خستگی یکی از دو طرف خاتمه مییافت.
در طول مسیر، طبق عادت همیشگیِ تنهاییاش، افکار گوناگون در سرش با هم میجنگیدند. عمامهاش را مرتب کرد و هنگامی که به مقصد نزدیک شد، از درست بودن آن اطمینان یافت. سپس پیش از ورود، غبار نشسته بر لباسش را تکاند.
وارد کتابخانهٔ کوچکی در سمت چپ گذر شد. دوست صمیمیاش، صاحب کتابخانه، به استقبالش آمد، با او دست داد و با چهرهای گشاده لبخند زد. میان میرزا و او دوستیِ عمیقی برقرار بود، زیرا هر دو به زبانهای ترکی و عربی مسلط بودند و گذشتهٔ مشترکی آنها را به هم پیوند میداد. صاحب کتابخانه همان دوست ازبکی بود که پس از نماز صبح با او سلام و احوالپرسی کرده و نوهاش را برای ادای احترام فرستاده بود. پیرمرد همچنان عمامهٔ زیبای ازبکی بر سر و عبایی با نقشونگارهای دشت فرغانه به تن داشت. او که در سنین جوانی به مکه آمده بود، اقامت در این شهر را دوست میداشت. زمانی که تنها یازده سال داشت، پس از آغاز جنگهای میان ازبکها و صفویان، پدرش از او خواسته بود به مکه بگریزد و در آنجا زندگی کند. داستان فرارش طولانی و پردرد بود و آن را برای هر کسی که پای صحبتش مینشست تعریف میکرد؛ دشت فرغانه در گذشته محل اقامت بسیاری از قبایل عربی بود که همراه با سپاهیان فاتح به آنجا رفته یا بعداً مهاجرت کرده بودند.
پیرمرد ازبک به دو جوان که در گوشهٔ کتابخانه نشسته بودند و با ورود میرزا به پا خاستند اشاره کرد و گفت: «این دو کاتب، طالب علم هستند که سالها پیش از ازبکستان به مکه آمدهاند. هر چه را بگویی کلمه به کلمه یادداشت خواهند کرد. آمادهاند تا تمام مدت با تو بمانند و هرگز خسته نخواهند شد، مگر آنکه تو خسته شوی. در تمام روزهایی که میخواهی خاطراتت را دیکته کنی، همراهت خواهند بود. با پذیرفتن نوشتن داستانت مرا بسیار خوشحال کردی، چرا که این نوشتهها برای آیندگان مرجع بزرگی خواهد بود.»
میرزا به دو جوان نگریست، هوش و اراده را در چشمانشان خواند و پرسید: «آیا این درست است؟ آیا تا پایان کار با من خواهید ماند؟»
آنها سر به زیر انداختند و یکصدا گفتند: «بله آقا.»
پیرمرد ازبک سخنانش را ادامه داد: «در نهایت ما دو نسخهٔ خطی مشابه از سرگذشت تو خواهیم داشت که هر چه بگویی در آن خواهند نوشت. اما خواهش میکنم هیچ جزئیاتی را از قلم نینداز، زیرا آنها در پایان هر روز آنچه را برایشان گفتهای مرور میکنند تا کتاب کامل شود. حالا صبر کن تا کمی شیر تازه مخلوط با عسل – همانطور که دوست داری – برایت گرم کنم».
میرزا لبخند زد، روی صندلی چوبی نشست و منتظر نوشیدنی مورد علاقهاش ماند.
پیرمرد ازبک چند تکه چوب در اجاق کوچکی بیرون از کتابخانه افروخت، ظرف شیر را روی آن گذاشت و هنگامی که شیر داغ شد، آن را در فنجانها ریخت، میان همه پخش کرد و نشست تا میرزا سخنانش را آغاز کند.
میرزا با چشمان ریزبین و کاوشگرش به آنها نگاه کرد، سپس نفس عمیقی کشید و آن را با صدایی شنیدنی بیرون داد و گفت: «داستان زنجیر آتش را برایتان تعریف خواهم کرد؛ اینکه چگونه آغاز شد. این زنجیرهای طولانی است که خطاهای بشر و انباشت کینههای بی حد و مرز، آن را ساخت، سپس آتشی شعلهور شد که هر بیگناهی را در مسیرش سوزاند و هنوز خاموش نشده است و گمان نمیکنم به این زودیها خاموش شود. خطاها و کسانی را که در شعلهور ماندن آن و قربانی کردن انسانها دست داشتند برایتان نام خواهم برد، اما پیش از آغاز، باید کمی دربارهٔ خودم سخن بگویم؛ زیرا من نه اولین قربانی این زنجیر هستم و نه قطعاً آخرین آنها خواهم بود. برای اینکه دلایل آن را به خوبی بفهمید، باید شما را به تاریخ دوردست بازگردانم؛ تاریخی که نمیشناسید. سپس داستانم را با جزئیات تعریف خواهم کرد و امیدوارم خستهکننده نباشد.»
سپس رو به دو نوجوان کرد و گفت: «آنچه را میگویم یادداشت کنید.
لقبی که با آن شناخته شدم، میرزا مخدوم شریفی است. در سال ۱۵۴۰ میلادی برابر با سال ۹۴۶ هجری قمری در شهر شیراز متولد شدم. پدرم نام مرا معینالدین اشرف گذاشت، اما بعداً لقبم بر نام واقعیام غلبه یافت و نامم همانطور شد که اکنون نزد شما شناخته شده است.
شیراز مرکزی علمی بود که از مدارس، بیمارستانها، کتابخانهها، باغها، مساجد و خانقاههای صوفیان برخوردار بود. شهری زیبا بود که مردمش در پرورش گل و زیباسازی کاخها با هم رقابت میکردند؛ شهر علما، تجار و کسانی که نزد پادشاهان و امیران محبوبیت داشتند. شیراز با تمام جزئیاتش شهری فوقالعاده بود و مردمش اشتیاق داشتند تا زیباترین داراییهای خود را به نمایش بگذارند، تا جایی که علاقهمندان به علم و دانش از سرزمینهای آناتولی، افغانستان، هند، ازبکستان، اویغور، عرب و کرد به آنجا میآمدند تا از علما و مشایخش علم بیاموزند. هر جویندهٔ علمی که وارد آنجا میشد، مسکن، غذا و مقرری از بزرگان و تجار دریافت میکرد. مردمِ آن دیار چقدر دانش و جویندگان علم را دوست داشتند! اما آن روزها سپری شدهاند؛ زنجیرهای آتش آن را سوزاندند، نابود کردند و به خاکستر تبدیل نمودند.
خانوادهٔ من ثروتمند بود، زمینها و کاخهای زیادی داشت و با خاندانهای بزرگ ایران وصلت کرده بود؛ عموی من با خواهر شاه تهماسب ازدواج کرد. این را از روی افتخار نمیگویم، چرا که من از این شاه به شدت متنفرم، اما این را فقط برای روشن شدن وضعیت خانوادهام میگویم. از پدرم شنیدم که اجداد ما از خراسان مهاجرت کردند و خانوادهام در شهر شَماخی[۱] در شمال ایران سکنی گزید، جایی که مزار اجدادم در آنجاست. سپس جد بزرگم به شیراز مهاجرت کرد و من در آنجا متولد شدم و زندگی کردم. خانوادهٔ من مانند بسیاری از خاندانهای دارای اصالت عربی است که به شهرهایی که در آنها زندگی کردهاند منتسب میشوند؛ بنابراین نام من به لقب «شریفی» و سپس «شیرازی» ختم میشود. «شریفی» یعنی من به خاندان پیامبر منتسب هستم و این لقبی است که تمام طول زندگیمان در ایران با آن زیستیم. ما از سلالهٔ میر شریفالدین علی بن محمد جرجانی، عالم مشهور هستیم که لقب گرگانی را از شهری که در آن زندگی میکرد گرفت و حدود ۱۷۰ سال پیش در شیراز وفات یافت.»
او نفس عمیقی کشید و سپس ادامه داد:
«من دربارهٔ شرفالدین گرگانی زیاد صحبت نخواهم کرد، زیرا شما قطعاً دربارهٔ او شنیدهاید یا در طول تحصیلتان خواهید شنید. کتابهای او در مدارس، خانقاهها و حلقههای حرم تدریس میشود.
خانوادهٔ من به دین خود متعهد بودند و هنگامی که شاه اسماعیل اول به زور متوسل شد و حملات خونین خود را برای تغییر مذهب مردم آغاز کرد، خانوادهٔ من مخفیانه بر عقاید و باورهای پیشین خود پایبند ماندند. گرچه در ظاهر آنچه را شاه اسماعیل و سربازانش میخواستند انجام میدادند، اما این تظاهر تنها تا زمانی بود که درهای خانه بسته میشد و چشم خدمتکاران دور میماند.»
نگاه میرزا به دوردست خیره شد، گویی در دنیای دیگری زندگی میکند. سپس به سخنان خود بازگشت و از دو کاتب پرسید که آیا آنچه را میگوید یادداشت میکنند؟ گویی سؤال اولش را فراموش کرده بود!
یکی از آنها با عجله به دیگری نگاه کرد و گفت: «بله آقا، نگران نباشید. ما آنچه را میگویید مینویسیم و سخنتان را قطع نخواهیم کرد، مگر اینکه چیزی برایمان نامفهوم باشد.»
آن نگاه دوردست دوباره به میرزا بازگشت، گویی به خلأ خیره شده بود. او در ادامه گفت:
«به لطف ثروت خانوادهام، پدرم در گرفتن معلم و مربی برای من کوتاهی نکرد، به طوری که تمام روز با آنها مشغول بودم؛ یکی میآمد و دیگری میرفت و پدرم هرگز راضی نمیشد که در زمان تدریس کسی وارد خانهٔ ما شود.»
این معلمان به من زبان فارسی، قرآن، فقه و حدیث آموزش میدادند و همهٔ این درسها به صورت سری و مخفیانه برگزار میشد. معلمان توسط پدرم شخصاً انتخاب میشدند و هیچکدام از دیگری اطلاعی نداشتند. اما عمویم به من زبان عربی آموزش میداد تا اینکه نوشتن و مکالمه به آن را به خوبی فراگرفتم؛ او همیشه میگفت ما نباید زبان اجدادمان و زبان قرآن را فراموش کنیم. اینکه الآن دارم با شما به زبان عربی سخن میگویم از لطف اوست.
بعد از اینکه به سن مسئولیتپذیری رسیدم، پدرم اصرار کرد که این راز را حفظ کنم؛ رازی که والدینم تلاش میکردند آن را از نزدیکترین افراد به خود نیز پنهان کنند. آنها مرا وادار کردند برای حفظ آن سوگند یاد کنم و به من گفتند که اگر آن را فاش کنم، نتیجهٔ آن انتقامی بسیار سخت و بیرحمانه خواهد بود؛ همهٔ عزیزانم را از دست خواهم داد و چه بسا والدینم را نیز.
و من همچنان آن لحظهای را به یاد میآورم که مادرم با قدرت مرا در آغوش گرفت و گفت: «خواهش میکنم پسرم، سرنوشت همهٔ ما به زبان تو بسته است، راز ما را برای هیچکس فاش نکن.»
من این راز را برای مدت طولانی حفظ کردم، تا روزی که تلاش کردم زنجیر آتش را خاموش کنم، و نزدیک بود به خاطر آن بهای جانم را بپردازم، اما قطعاً بهای گزافی از زندگیام، قلبم، سعادتم، املاکم و هر چیز دیگری پرداختم؛ چرا که هدفم را خاموش کردن زنجیرهای قرار دادم که هر چیز عزیزی را در درونم سوزاند.
آن زنجیر، آتش سوزانی بود که خاموش کردنش دشوار است، زیرا دنیای خاص خود را ساخته بود و بسیاری از آن بهره میبردند؛ همان کسانی که برای بقای آن میجنگند، زیرا میدانند که خاموش کردنش مناصب، ثروتها و عمامههایشان را از بین میبرد. آنها روزی خود را در دروغ گفتن میجویند و تلاش میکنند حقایقی را که چون خورشید روشن هستند پنهان کنند. چقدر از این زنجیر متنفرم و چقدر نابودیاش را آرزو میکنم! از وقتی که شعلهور شده، میسوزاند، نابود میکند و پراکنده میسازد. چه خونهایی که به خاطر شعلهور شدنش ریخت و چه انسانهایی که از آن گریختند و در پهنهٔ زمین متفرق شدند! تلاش خواهم کرد آن را به سادهترین شکل ممکن برایتان توصیف کنم.
اکنون بیش از یک قرن در زمان به عقب بازمیگردیم، زمانی که زنجیر آتش آغاز شد تا حرارت، زبانهها و جهنمش به ما برسد.
پادشاهی ترابزوندا، ترابزون،
شمال آناتولی، شهری بندری در سواحل دریای سیاه
کاخ شاه کارلو یوهانس (یوحنا) کومنینوس – سال ۱۴۵۸
دروازههای باروی پادشاهی ترابزون به روی کاروان بزرگی که از تبریز برای دیدار امپراتور یوحنا، امپراتور ترابزون آمده بود، گشوده شد. این کاروان شامل تعداد زیادی از شترهای بارکش و اسبهای زینشده بود که گروهی از سواران با بهترین لباسها رهبری آن را بر عهده داشتند. آنها نیزههای بلندی در دست داشتند که انتهایشان با دم اسبهای رنگارنگ زینت یافته بود، غلاف شمشیرهایشان با نقشونگارهای طلا و جواهراتی که زیر اشعهٔ خورشید میدرخشیدند آراسته شده بود و بر سر کلاهخودهای فلزیشان آیاتی از قرآن کریم نقش بسته بود. پس از آنها کاروانی از شترهای بارکش میآمد که جامههای درخشان و زیبایی بر روی آنها انداخته شده بود و مردانی با لباسهای یکدست که برای بهترین جلوه انتخاب شده بودند، آنها را هدایت میکردند. این کاروان مظهری از زیبایی، تجمل و نمایش ثروت بود که توجهها را به خود جلب میکرد. مردم در دو صف جمع شدند تا آنها را تماشا کنند، در حالی که کاروانیان با تمام بارهایشان از دروازه عبور کرده و از بازار میگذشتند. گروهی از گارد سلطنتی امپراتور که صلیبهایی بر روی لباسهایشان داشتند، در دو خط موازی در سمت راست و چپ آنها حرکت میکردند تا از آنان در برابر مردم محافظت کنند و در پیشاپیش آنها نیز گروه موسیقی با کوبیدن بر طبلها و سازها آهنگهای خوشآمدگویی مینواخت.
این منظرهٔ زیبا همیشه قابل مشاهده نیست؛ منظرهای که در آن مسلمانان و مسیحیان در یک جلوهٔ جشنگونه و کمتکرار با هم درآمیختند. کاروان در برابر دروازهٔ کاخ متوقف شد و گروهی از بزرگانِ عمامه بر سر که عمامههایشان نشاندهندهٔ جایگاه اجتماعیشان بود از اسب پیاده شدند. پشت سر آنها گروهی از غلامان و سربازان، جعبههای طلایی، طاقهپارچههای گرانبها، شمشیرهای زرین و صندوقهای بسته را حمل میکردند و به سمت تالاری که امپراتور یوحنای چهارم در آن مینشست، حرکت کردند.
هیئت بزرگ وارد تالاری شد که امپراتور بر تخت پادشاهیاش نشسته بود و در پشت سر او نگهبانانی با نیزههای بلند از جنس معدن درخشان قرار داشتند. در سمت راست و چپ او مشاوران و وزیران با زیباترین لباسها ایستاده بودند؛ بر روی شانههایشان شنلهای بلندی از مخمل قرار داشت که لبههایشان با نقشونگارهایی از نخهای طلا که در آنها تصاویر صلیبهای هماهنگ دیده میشد، تزیین شده بود و کلاههای بزرگی بر سر داشتند که در جلوی آنها صلیبهای درخشانی قرار داشت.
پادشاهی ترابزون، یک پادشاهی مسیحی بود که با تمام توان تلاش میکرد به دین خود پایبند بماند؛ قسطنطنیه سقوط کرده بود و پس از آن چند پادشاهی مسیحی دیگر نیز فرو پاشیده بودند و برای ترابزون چیزی نمانده بود جز اینکه به همسایگان خود نشان دهد که با وجود همهچیز قوی است و بر دین خود باقی خواهد ماند.
همراهان سفیر با دیدن زیبایی لباسها و شکوهمندی مکان شگفتزده شدند. سپس سفیر از گروه خود جدا شد و به سمت امپراتور پیش رفت. پس از اینکه کمی بدنش را خم کرد و دست راستش را بر روی قلبش گذاشت که نشانهٔ تمجید و احترام است، گفت:
«ای امپراتور، ما فرستادگان سلطان حسن بن علی بن عثمان، پادشاه ایران، عراق، تبریز، آذربایجان، خراسان، ارمنستان و شرق آناتولی، ملقب به اوزون حسن هستیم؛ ما تمام احترام و تقدیر سلطان خود و تمنای ایشان برای طول عمر جنابعالی و پادشاهیتان را به شما تقدیم میکنیم. بر شما پوشیده نیست که سلطان عثمانی، محمد دوم، پس از تسخیر قسطنطنیه از پنج سال پیش، بر اراضی زیادی در غرب آناتولی و سرزمین بالکان مسلط شده و اکنون چشم به تمام پادشاهی شگفتانگیز شما دوخته است. سرور ما سلطان اوزون حسن متعهد به حمایت از پادشاهی شما میشود، اما او تمنا دارد که بانو تئودورا، شاهدخت پاکدامن و شریفزاده را از شما خواستگاری کند و این هدایا بابت حسن نیت از سوی سلطان به شما و شاهدخت است.»
سپس با دست اشارهای کرد که همراهان آن را فهمیدند.
پس از آن سربازان جلو آمدند و پشت سر آنها غلامانی که هدایا را حمل میکردند، آنها را در برابر امپراتور گذاشتند؛ سپس صندوقهای بسته را باز کردند، پارچههای ابریشمی را گستردند و شمشیرهای زرین را در برابر او گذاشتند. امپراتور در حالی که از زیبایی و دقت ساخت آنها مبهوت شده بود به آنها نگاه کرد، سپس نگاهش را به سمت سفیر بالا آورد و گفت:
«همه میدانیم که ما در برابر خطر بزرگی از سوی حملات عثمانیها و سلطانشان، محمد، قرار داریم، زیرا او همانطور که گفتم میخواهد پادشاهی ما را به قلمروش ضمیمه کند. محمد جنگجویی جوان و بلندپرواز است و هیچچیز او را از تحقق اهدافش بازنخواهد داشت، مگر اینکه بتوانیم او را شکست دهیم، پادشاهیاش را تضعیف کنیم و بلندپروازیاش را در هم بشکنیم، و هیچ پادشاهی به تنهایی قادر به انجام این کار نخواهد بود. بنابراین باید تلاشهایمان را برای تحقق آن یکپارچه سازیم، چرا که او ارتش قوی و منضبطی دارد و ما برای وارد کردن شکستی سهمگین به او نیاز به همبستگی و اتحاد داریم.»
امپراتور برای ثانیهای از سخن گفتن ایستاد، سپس ریشش را گرفت و در حالی که نگاهش تغییر کرده بود گفت: «من ضمانتهایی از سلطان اوزون حسن میخواهم تا از پادشاهیام در برابر هرگونه حملهای که سلطان عثمانی علیه ما انجام دهد محافظت کند، اما در خصوص شاهدخت تئودورا، او خودش تصمیم میگیرد و همانطور که میدانی در این زمینه آزادی کامل دارد.»
سپس به یکی از وزیرانش روی آورد و گفت: «شما باید در طول مدت اقامت، از این سفیر محترم پذیرایی کنید، زیرا آنها مهمانانی هستند که از سوی پادشاهی بزرگ به نزد پادشاهی بزرگ آمدهاند.»
سپس نگاهش را به سمت سفیر چرخاند و گفت: «خستگی سفر را از خود رفع کنید و پاسخ ما ظرف چند روز به شما داده خواهد شد.»
در پشت درهای بسته در کاخ امپراتور، همهمه و گفتگویی میان اشراف و کشیشها دربارهٔ پاسخی که سفیر سلطان اوزون حسن دریافت خواهد کرد، آغاز شد. اشراف تمایل داشتند که شاهدخت با این ازدواج موافقت کند؛ زیرا این وصلت، حامی قدرتمندی برای امپراتور محسوب میشد. اما کشیشها طبق عادتِ همیشگیشان مخالف بودند و تمایلی نداشتند یک پادشاه مسلمان با یک شاهدخت مسیحی ازدواج کند. این همهمه به میان تودههای مردم نیز کشیده شد و به تنها موضوعی تبدیل شد که مردم در بازارها، مجامع و کلیساهایشان و حتی ملوانان در کشتیهایشان دربارهٔ آن صحبت میکردند، زیرا همه نگران امنیت امپراتوری بودند.
چشمپوشی از شاهدختشان برای یک سلطان مسلمان برای مردم سنگین بود. بهراستی آیا کلیسا با این ازدواج موافقت میکرد؟ کلیسا جز به منافع خاص خود نمیاندیشید و بر اساس آن تصمیم میگرفت، اما مردم جرئت نداشتند این را به زبان بیاورند.
در نشستی خصوصی در راهروهای کاخ، دو روز پس از بازدید سفیر، امپراتور با شاهدخت تئودورا و مشاور خاصش، جورج امیروتریس، دیدار کرد؛ مردی با چشمانی ریز که نگاههایش هیچگونه اطمینانی القا نمیکرد. این مشاور محبوبیتی نداشت، هرچند در مقایسه با سایر مشاوران بسیار ثروتمند بود و چهبسا پول هنگفتی از امپراتور به دست میآورد. کمی آنطرفتر از امپراتور، جورج کشیشاعظم نشسته بود که نقشش ایجاد راهکاری دینی برای خواستههای امپراتور بود و بار سنگین متقاعد کردن سایر کشیشان را برای هر امری که امپراتور میخواست، بر دوش داشت. این شورا آیندهٔ امپراتوری، مردم و همچنین سرنوشت شاهدخت را رقم میزد.
مشاور، جورج امیروتریس، برای امپراتور تشریح کرد که چگونه هماهنگی برای بازدید هیئت ایرانی از ترابزون انجام شده است و سفیری که به نمایندگی از هیئت سخن گفته چه کسی است. سپس فهرست تمام هدایایی را که به امپراتور و شاهدخت تقدیم شده بود بیرون آورد. او این فهرست را از سفیر تحویل گرفته بود؛ فهرستی که در جعبهای زرین نهاده شده و مهر سلطان اوزون حسن بر آن نقش بسته بود. سپس از امپراتور پرسید که با این هدایا چه باید بکنند.
امپراتور دست به ریش خود کشید، با انگشتانش آن را نوازش کرد و سپس گفت:
«برخی از آنها را برای خویشاوندانم در قبرس و ونیز بفرستید، زیرا آنها مستحق آن هستند، و دوست ما پادشاه گرجستان را نیز فراموش نکنید.»
شاهدخت زیبا در کمال ادب و متانت، در حالی که نگاهش به زمین دوخته شده بود، به احترام پدرش و حاضران نشسته بود. او در همهچیز زیبا به نظر میرسید؛ دهان، بینی، چشمان، ابروها، زنانگی فوقالعاده در جزئیات چهرهاش، و موهای بلوند متمایلش که پشت حجاب نخی سادهای شبیه به مقنعهٔ راهبهها که بسیار با آنها خو گرفته بود، پنهان شده بود. دستهای از آن موها روی گوشهٔ چشم چپش آویزان شده بود تا با هر پلک زدن، در چشمان آبی زیبایش برقی بیندازد. زیبایی شاهدخت همهجا شهرت یافته بود و مردم دربارهٔ آن بهگونهای اسطورهای سخن میگفتند. این زیبایی با عفت و تدین شدیدی همراه بود. او بسیار کم در برابر عوام ظاهر میشد و خدمتکارانِ اندکی اجازهٔ ورود به خلوتش را داشتند. او بسیار متدین بود، هر روز برای عبادت به کلیسای داخل کاخ میرفت و بیرون از اتاقش حرکت نمیکرد مگر با نقاب ابریشمی ضخیمی که مانع از دیده شدن چهرهاش توسط دیگران میشد. او بیشتر شبیه به قدیسهای برای مردم خود و برای ملتهای مسیحی در آناتولی و سرزمینهای مجاور بود؛ همیشه در حال عبادت بود، نذورات توزیع میکرد و کلیساها را تجدید بنا مینمود. با گذشت زمان، مردم صفاتی غیرب شری به او نسبت دادند، گویی فرشتهای است که در میان انسانها زندگی میکند. آنها دربارهٔ زیبایی فرشتهگونهاش صحبت میکردند و هرگاه سرگذشتش به دلیلی مطرح میشد، او را در تخیلات خود همچون یک قدیسه تصویر میکردند.
مشاور از او پرسید که آیا هدایا را دیده است؟
شاهدخت با آرامش پاسخ داد: «من همهٔ آنها را باز نکردم، اما همانطور که به نظر میرسد بسیار زیبا هستند، و من دستور توزیع برخی از آنها در کلیساها را دادهام تا فقیرانی که از آن بهرهمند میشوند ما را از دعای خیر خود محروم نکنند.»
نگاه امپراتور دگرگون شد و جزئیات چهرهاش جدیتر گشت، سپس گفت: «بشنو دخترم، ما در دنیایی بسیار بیرحم زندگی میکنیم، و پادشاهی ما تحت تهدید سلطان عثمانی است که نمیدانیم چه زمانی به ما یورش خواهد برد. برخی از قبایل ترکمن حمله به روستاهای اطراف ما را آغاز کردهاند، و این مردی که به او شیخ جنید میگویند از اقصی نقاط جنوب آمده تا کشتزارهای ما را بسوزاند و روستاهای ما را ویران کند. ما حقیقت امر و هدفش را نمیدانیم، و شاید همهٔ اینها به دستور سلطان عثمانی باشد تا ما را از کشت در آن اراضی و استفاده از آنها بازدارد. هرچه در حال حاضر از طریق دریا به دست ما میرسد، گران تمام میشود و مردم از این گرانی شکایت دارند. اخیراً دیدهایم که بسیاری از خانوادههای مسیحی راهی ممالک امنتر میشوند، و اگر وضعیت به همین منوال ادامه یابد، مردم خود و درآمدهای مالیاتی را که برای ادارهٔ امور مملکت به آن تکیه میکنیم، از دست خواهیم داد.»
تئودورا با تمام وجود به پدرش گوش میسپرد، چرا که میدانست تصمیم او بر آیندهٔ همهچیز از جمله خانوادهاش و پایان امپراتوری ترابزون – که قرنهاست بر کرانههای دریای سیاه و کوههایش و بر مردمی که روی این زمین زندگی میکنند حکومت میکند – تأثیر خواهد گذاشت.
اشکی به آرامی از چشمانش جوشید و بر گونهاش لغزید تا به کنار دهانش رسید، سپس گفت: «من از زمانی که سفیر ایران به اینجا آمد به این موضوع فکر کردم، و تصمیم خودم را گرفتم. با این ازدواج تنها به یک شرط موافقت خواهم کرد، آن هم اینکه بر دین خود باقی بمانم و هیچکس تحت هیچ شرایطی مرا مجبور به ترک آن نکند، کلیسایی برای من در کاخ او ساخته شود و بتوانم هر کدام از خدمتکاران و همراهانم را که بخواهم با خود ببرم.»
امپراتور با شنیدن این سخنان لبخند زد؛ زیرا در ازای ازدواج دخترش، صاحب همپیمانی قدرتمند میشد که میتوانست از پادشاهیاش در برابر عثمانیها محافظت کند، و از سوی دیگر ممکن بود از نسل او ولیعهدی برای امپراتوری ایران زاده شود که پس از مرگ اوزون حسن به پادشاهی برسد و فرزندان دخترش را همانگونه که او و تئودورا تمایل دارند، بر دین مسیحیت تربیت کند.
پس از حدود یک ماه، کاروان بزرگی از دروازههای پادشاهی ترابزون به سمت تبریز خارج شد، در حالی که گروهی از نوازندگان طبل، ساز و شیپور پیشاپیش آن حرکت میکردند و آهنگی زیبا مینواختند. در مقدمهٔ کاروان، پرچم سلطان اوزون حسن در اهتزاز بود که در میانهٔ آن تصویر یک برهٔ سفید قرار داشت؛ این نماد قبیلهٔ آققویونلو، یعنی «صاحبان برهٔ سفید» به زبان ترکی است. شاهدخت در کالسکهٔ باشکوهی که چهار اسب سفید آن را میکشیدند نشسته بود و گارد خاص و خدمتکارانش پیرامون او بودند، اما حاملان کالاها و غلامان با کالسکههای تدارکات و خیمهها در انتهای کاروان قرار داشتند. در پسِ کاروان نیز گروهی از کشیشان با سر دادن سرودی کلیسایی به نشانهٔ اندوه از رفتن شاهدخت محبوبشان، خود را به صبر دعوت میکردند. شاهدخت پردهٔ پنجرهٔ کالسکه را کنار زد تا با شهرش و کسانی که دوستشان داشت وداع کند و آن خط طولانی را از انتهای کاروان تماشا کرد که در میان جنگلها مانند ماری حرکت میکرد و کوههای ترابزون را که برف همچنان قلههایشان را زینت داده بود، پشت سر میگذاشت.
کلیسا اعلام کرده بود که امروز روز سعادت و شادی نیست؛ از این رو برخی از کشیشان پیش از سپیده نماز گزاردند و در صبحگاه به صورت دو ستون در پشت کاروان به راه افتادند، در حالی که میگریستند، ناله سر میدادند و بر خود میکوفتند و بدینگونه احساس اندوه خود را از خروج شاهدخت به سوی دربار یک پادشاه مسلمان ابراز میداشتند.
شاهدخت زیبا نمیتوانست دوری از شهری را که دوست داشت و به آن عشق میورزید تاب بیاورد، بنابراین با صدایی بلند و با ناله گریست. این امر سبب شد ندیمههای نزدیکش نیز همراه با او بگریند و او را در آغوش بگیرند. صدای ناله از کالسکهٔ سلطنتی به گوش محافظان همراه رسید؛ برخی از آنها در برابر این وضعیت میگریستند و برخی دیگر مقاومت میکردند، چرا که همهٔ آنها به سوی سرنوشتی نامعلوم میرفتند و عزیزان، خویشاوندان، چراگاهها و خانههایی را که دوست داشتند و به آنها انس گرفته بودند، پشت سر میگذاشتند. ترابزون از آن دست ممالکی نبود که ترک کردنشان آسان باشد؛ آنجا یکی از زیباترین ممالک شمال سرزمین آناتولی و تنها مملکتی بود که در برابر موج بزرگ و سهمگین حملات از شرق و غرب، پرچم صلیب را همچنان برافراشته نگه داشته بود.
گروه موسیقی کاروان آهنگی حزین مینواخت، گویی نوازندگان آنچه را همه در دل داشتند حس میکردند. هرگاه کاروان در نقطهای از راه متوقف میشد، تئودورا از کالسکه پیاده میشد و کمی در آن مکان قدم میزد تا نصب چادرش به پایان برسد و به آرامی وارد آن شود، و تا زمانی که کالسکه دوباره برای حرکت آماده نمیشد، از آن خارج نمیگشت. از آنجا که او دختر امپراتور بود، همهچیز برای او آماده بود. هنگامی که به مرزهای مملکت اوزون حسن وارد شد، امیران مناطق به وظایف خود برای تأمین راحتی و آسایش کاروان عمل کردند؛ سفر او سهل و آسان و با همراهی سپاه محافظ در تمام طول راه ایمن بود. بدین ترتیب روزها میان امید، ترس و گریه گذشت تا اینکه کاروان به حومهٔ تبریز رسید.
آن روز جشنی بزرگ در حال برگزاری بود؛ فرستادگانی از سوی سلطان اوزون حسن و سایر اشرافزادگان ایران برای استقبال از کاروان خارج شدند و اردوگاهی بزرگ برای استراحت مسافران برپا شد. خیمهها نصب گردید، آتشها برای پخت غذا روشن شد و سبدهای میوه میان همه توزیع گشت، اما هیچکس در طول روزهای جشن، شاهدخت را ندید؛ چرا که او در خیمهٔ خود باقی ماند و به جز برخی از خدمتکاران و ندیمههای مخصوصش با کسی معاشرت نکرد. حتی زنان اشرافزادهای که به همراه شوهرانشان از تبریز آمده بودند نتوانستند او را همانطور که آرزو داشتند ببینند و هیچکدام از اشرافزادههایی که امیدوار بودند پیش از ازدواجش او را ببینند موفق به این کار نشدند. افسانههایی که دربارهٔ زیباییاش شنیده بودند، آنها را شیفتهٔ خود کرده بود.
پس از دو روز استراحت، کاروانها همگی به سوی شهر و به سمت «کاخ هشت بهشت» به راه افتادند. این کاخ باشکوه به شکل هشتضلعی ساخته شده بود و باغهای مسحور کنندهای آن را احاطه کرده بود. بنای آن شکوه فراوانی داشت و گنبدی بزرگ بر فراز آن قرار گرفته بود. طبقهٔ همکف این کاخ شامل چهار درِ اصلی بود که به تالارهای طلاییکاریشده و مزین به میناکاری باز میشدند. طبقهٔ بالا دارای سی و دو اتاق و چندین تراس بود که به باغهای سرسبز و پر از طاووسهایی با پرهای رنگارنگ و زیبا که در آنها جولان میدادند، و آبراههایی که در آنها غازهای سفید شنا میکردند، مشرف بود. کاخ از بیرون و درون با رنگهای شاد و محبوبِ مردم منطقه مانند آبی و فیروزهای تزیین شده بود.
سلطان اوزون حسن در برابر دروازهٔ کاخ به استقبال شاهدخت آمده بود؛ در حالی که لباس سنتی ترکمنی به تن داشت و عبایی بلند تا زانو که با طلا زردوزی شده و با پرهای رنگینکمان تزیین شده بود، کمربندی چرمی و مزین به سنگهای گرانبها به کمر بسته بود، کفشی تا نیمهٔ ساق پا که نقشونگارهای نقرهای روی آن حک شده بود به پا داشت و کلاه سفیدی که نماد قبیلهٔ آققویونلو تحت فرمانش بود و پری از طاووس بزرگ در جلوی آن خودنمایی میکرد، بر سر گذاشته بود.
شاهدخت در حالی که تکهپارچهای ابریشمی و سفیدرنگ بر چهرهاش آویخته بود و هیچکس نمیتوانست او را ببیند و جز برق چشمان زیبای آبیاش چیزی نمایان نبود، از کالسکه پیاده شد. او در حالی که زانو زده بود به پادشاه سلام کرد. پادشاه نیز دستور داد تا او را به داخل کاخ همراهی کنند و سپس خودش به همراه تمام گارد محافظ خارج شد و کاخ تنها برای شاهدخت و خدمتکارانش باقی ماند.
در روز عروسی، شاهدخت جامهٔ سنتی بیزانسی از جنس ابریشم سفید به تن کرد که خطوط ارغوانیرنگ – رنگ مورد علاقهٔ امپراتوران روم و بیزانس از حدود هزار سال پیش – بر آن نقش بسته بود و با عناصر مسیحی مانند صلیبها و غیره گلدوزی شده بود. اما اوزون حسن لباس سنتی ترکمنی را کنار گذاشته و عبای قبلی خود را با ردایی زیبا از مخمل که با زردوزیهای طلا تزیین شده بود و شلواری از ابریشم که نقشونگارهای زرین گل و بوته در دو طرف آن وجود داشت، جایگزین کرد؛ و کلاه سفیدش را که هرگز آن را ترک نمیکرد، بر سر داشت.
در این مراسم دو عالم، یکی مسلمان و دیگری ارتدوکس حضور داشتند؛ ابتدا عقد نکاح به روش اسلامی جاری شد و سپس کشیش حضور یافت و مراسم ازدواج را طبق سنتهای کلیسا برگزار کرد. در آن هنگام، لقب «دسپینا خاتون» به شاهدخت داده شد که این لقب بازتابی از آمیزش دو زبان یونانی و ترکی است و هر دو واژه به معنای شاهدخت یا شهبانو هستند. با گذشت زمان، نام او به «دسپینا خاتون» بدل گشت و به همین نام شناخته شد.
پس از انجام آیینهای ازدواج کلیسایی، دسپینا هدایای پدرش را به همسر خود پیشکش کرد که شامل یک نسخهٔ خطی زرین انجیل از میان گنجهای مذهبی ترابزون و فرشهای ابریشمی با نمادهای متصل مسیحی و اسلامی بود. سپس نوبت به غذا رسید که شمار آن به سیصد نوع غذای گوناگون ترکی و یونانی میرسید، همچون کباب آهو، باقلوای پستهای، پلوِ تزئینشده با بادام و دیگر خوراکهای فراوان. این جشنی تاریخی و فراموشنشدنی بود که در جریان آن، عروس و داماد به گرمی با یکدیگر گفتگو کردند و در کنار مهمانان عالیرتبه و بزرگانِ هر دو طرف به خنده و شادی پرداختند.
دسپینا در این جشن آرامش فراوانی یافت و دیگر تپشهای تند قلبش را احساس نکرد؛ زیرا سلطان فردی خوشخلق، خوشمشرب و خوشسخن بود. با آنکه او جنگجویی چیرهدست بود که بیشتر عمر خود را بر پشت اسبان، در نبرد با دشمنان و گسترش قلمرو خویش گذرانده بود، از حس شوخطبعی و قامتی بلند بهره داشت؛ بهگونهای که در میان دیگران همچون انسانی غولپیکر به نظر میرسید. اوزون حسن در آن مقطع از زندگیاش چندان اهل دینداری نبود، زیرا در اوج اقتدار، قدرت و گستردگی قلمرو خود قرار داشت.
او کار نابودی تمامی رقیبانش را به پایان رسانده بود، حاکم مطلق سرزمینهای پهناور و ملتهایی با نژادهای گوناگون به شمار میرفت و از اقتداری بهرهمند بود که با ازدواج با این شاهدخت زیبا تکمیل میشد. دسپینا احساس میکرد که در خانهٔ خود است؛ زیرا همهچیز در اطراف او آشنا به نظر میرسید؛ از ندیمهها و خدمتکارانش گرفته تا کشیش ارتدوکسی که به او اعتماد بسیار داشت، غذای آشنا، صلیبهایی که در تالار پراکنده شده بودند و سربازانی که آنها را به خوبی میشناخت. گفتار و تبسم همسرش باعث آرامش خاطر او شد؛ چرا که توانسته بود امنیت را برایش به ارمغان آورد و قلبش را تسخیر کند.
در آن شب، نخستین شعلهها در زنجیرهٔ طولانی آتش زبانه کشید…
عبدالعزیز آل محمود | ترجمه: عادل حیدری
ادامه دارد
[۱] این شهر اکنون در جمهوری آذربایجان واقع شده و تا باکو ۱۲۰ کیلومتر فاصله دارد. (مترجم)

