چه چیزی باعث میشود یک انسان در نمایش حریم خصوصی یا فاش کردن اسرار خود در محیط عمومیِ دیجیتال افراط کند؟ شاید علت اصلی، جستوجوی ارتباطات انسانی و فرار از احساس تنهایی باشد. همچنین ممکن است پای اضطراب یا افسردگی در میان باشد؛ حالاتی که قدرت تصمیمگیری درست را از فرد سلب میکنند (Jacobson, 2021). از سوی دیگر، شاید هدف از این کار کسب شهرت برای غلبه بر اضطراب وجودیِ فراگیر یا جبران احساس نقص باشد (Frohne, 2002). تمام اینها محتمل است، اما برای درک عمق ماجرا کافی به نظر نمیرسد. از این رو، این نوشتار با نگاهی دقیقتر به ردیابی برخی از این انگیزهها و بررسی پیامدهای رفتارهای مبتنی بر «خودافشاگری» میپردازد.
پیش از هر چیز، باید توجه داشت که رفتار افشاگری و اشتراکگذاری بیش از حد، کاملاً با منافع شرکتهای بزرگ مالک اپلیکیشنهای مختلف همسو است. این شرکتها به تحریک موردی یا عمومیِ کاربران اکتفا نمیکنند، بلکه با قدرت تمام تلاش دارند تا جنبش «خودافشاگری» را به جلو برانند.
بهعنوان نمونه، پلتفرم «تیکتاک» در سال ۲۰۲۰ هفتهٔ سلامت روان را جشن گرفت و از کاربران خود خواست با هشتگ اختصاصی SpeakYourMind# تعامل داشته باشند تا از رنجهای خود در مواجهه با اختلالات روانی و فشارهای عصبی بگویند. بازدیدهای این هشتگ از مرز ۷۷۰ میلیون بار گذشت و استقبال از آن چنان ادامه یافت که تا سهماههٔ اول سال ۲۰۲۴، بیش از ۱۲۷ میلیارد بازدید را ثبت کرد. همچنین هشتگ «تروما» (trauma) به نزدیک ۳۰ میلیارد بازدید رسید. در ذیل این هشتگها، با انبوهی از ویدیوهای کوتاه روبهرو میشوید که وقایع دردناک واقعی، حملات پانیک، فروپاشیهای عصبی، گریههای هیستریک و مواردی از این دست را مستند کردهاند (India, 2024b).
در جستجوی قبیله
تردیدی نیست که نیاز به «تعلق داشتن»، یکی از عمیقترین نیازهای بشری است؛ نیازی که حتی میتوان آن را با نیاز به غذا همتراز دانست. هر فرهنگی، با هر انگیزهای، اگر بخواهد این نیاز را نادیده بگیرد یا آن را از بین ببرد، در نهایت با شکست مواجه خواهد شد (Baumeister & Leary, 1995). در گذشته، مردم اغلب در شهرها و روستاهای کوچک و در قالب گروههای بزرگ خانوادگی زندگی میکردند و بهندرت زادگاه خود را ترک میگفتند. به همین دلیل، پیوندها در آغوش این جوامع، بسیار قوی و عمیق شکل میگرفت. در آن روستاها همه یکدیگر را میشناختند و رفتار اکثر مردم در همان مسیری بود که از آنها انتظار میرفت.
طبق آداب، رسوم و باورهای پایدار آن زمان، هیچ فردِ مخالف، شورشی یا معترضی نمیتوانست از سختگیریهای جامعه و مرزهای اخلاقیِ پذیرفتهشده فرار کند. اگر کسی پایش میلغزید یا از خط قرمزها عبور میکرد، نقلِ محافل و سوژهٔ غیبتهای مردم میشد؛ اتفاقی که اعتبار او را خدشهدار میکرد و او را در معرض طرد شدن، انزوا و محرومیت قرار میداد. در واقع، این تبادلِ شایعات و سرزنشهای ضمنی، بخشی از جریان اطلاعاتی بود که همبستگی گروهها را تقویت میکرد و بر معیارها و عرفهای آنها مُهر تأیید میزد؛ گویی این هزینهای بود که عضو یک گروه در ازای دریافت حمایت و حس تعلقِ قوی و گرم پرداخت میکرد (Ben-Ze’ev, 1994; Niedzviecki, 2009).
در آن جوامع قدیمی و بههم پیوسته، هر فرد جایگاه و نقش مشخص و ثابتی داشت و از حمایت و امنیت جمعی برخوردار بود. اما همانطور که میدانیم، از زمان انقلاب صنعتی تا تحولات ریشهای اواخر قرن بیستم، این ساختارهای اجتماعی کهن رو به فروپاشی رفتند. انسان در جامعهٔ مدرن امروز، گرفتار شتابزدگیِ عمومی و جابهجاییهای بیوقفه شده و از درد تنهایی، انزوا و پیامدهای ناشی از زوال شکلهای سنتیِ تعلق رنج میبرد. او حالا بیش از هر زمان دیگری مشتاق است که دیگران او را نهفقط به عنوان یک کارمند، متخصص یا نیروی کار، بلکه به عنوان یک «انسان کامل» بشناسند. با ظهور شبکههای اجتماعی، استقبال بیسابقه از آنها نشان داد که چقدر نیاز به پر کردن این «خلاء اجتماعی» و پاسخ دادن به آن میل درونی به «قبیله» جدی است.
امروزه بسیاری از مردم به گروههای مجازی و انجمنهای دیجیتال پناه میبرند، در زندگی دیگران سرک میکشند و متقابلاً زندگی شخصی خود را با بقیه به «اشتراک» میگذارند. این کار لزوماً برای جلب توجه یا تبدیل شدن به ستاره و سلبریتی نیست؛ بلکه «آنها در تلاشند نیازی را پاسخ دهند که جامعهٔ معاصر دیگر قادر به برآوردن آن نیست». منظورم نیاز به قواعد، معیارها و حفظ انسجام گروهی در برابر کسانی است که اصول اخلاقی را زیر پا میگذارند. آنها میخواهند خودِ واقعیشان را خارج از چارچوبهای خشک نظام اقتصادی حاکم نشان دهند و انسانیت و روزمرگیهایشان دیده شود. در واقع، انسان امروز به دنبال «آغوش گرم» عشیره است و در این مسیر، آمادگی دارد تا خصوصیترین بخشهای زندگیاش را در معرض دید عموم بگذارد و بلکه اجازه دهد مدام تحت نظارت باشد، تا در مقابل، به این اجتماع انسانی بپیوندد و در پیوندهای آن و پذیرش معیارهایش سهمی داشته باشد.
او همچنین از مشارکت فعال در کمپینهای دیجیتال علیه هنجارشکنان ابایی ندارد؛ از همین رو، جنگهای «رسواسازی آنلاین» اهمیت ویژهای پیدا میکنند؛ چراکه این اقدامات، اقتدار و سلطهٔ جوامع بههم پیوستهٔ قدیم را بازسازی میکنند. در اینجا فرد با اینکه میتواند متخلفان را بلاک و هنجارشکنان را مجازات کند، اما همزمان با یک تناقض مدرن دست به گریبان است: تنفر از دیکته شدنِ رفتارها توسط دیگران و گریز از بازگشت به انضباط جمعی، در تقابل با میل به زندگی در جامعهای منسجم با قواعدی محکم قرار میگیرد. هال نیدزویکی، پژوهشکر فرهنگ کانادایی، در تحلیلهای گستردهٔ خود مینویسد که پدیدهٔ «برهنگی داوطلبانه» در پلتفرمهای عمومی، «ابزاری برای ارضای نیاز به تأیید قبیله است. در غیاب جوامع واقعی، بهترین کار ممکن تلاش برای خلق همان احساسات ساختگی است که آن جوامع ایجاد میکردند؛ لذا فرد ناامیدانه در فضای مجازی به دنبال ادغام در قبیلهای است که دیگر وجود خارجی ندارد» (Niedzviecki, 2009, pp. 149-150).
این تحلیل اساساً با وضعیت جامعهٔ آمریکا همخوانی دارد. در سال ۱۹۸۵ پژوهشی دربارهٔ پیوندهای اجتماعی افراد و تعداد نزدیکانی که مسائل مهم خود را با آنها در میان میگذارند، انجام شد. هنگامی که این مطالعه در سال ۲۰۰۴ تکرار شد، نتیجه نشان داد که تعداد افراد نزدیکِ هر فرد حدود یکسوم کاهش یافته است. همچنین تعداد کسانی که میگفتند هیچکس را ندارند تا دربارهٔ مسائل مهم با او گفتگو کنند، تقریباً سه برابر شده بود (McPherson & et al, 2006). در سال ۲۰۲۱ نیز ۵۹ درصد آمریکاییها اعلام کردند که یک دوستِ صمیمی دارند، در حالی که این آمار در سال ۱۹۹۰ حدود ۷۵ درصد بود؛ کاهشی چشمگیر که طی سه دههٔ گذشته رخ داده است (The Survey Center on American Life, 2021). علاوهبر این، میزان عضویت در سازمانها و انجمنهای غیرکاری نیز روندی نزولی داشته است (Rebecca et al, 2015).
علاوه بر این، تعداد افرادی که بهتنهایی زندگی میکنند رو به افزایش است؛ بهطوری که این آمار از ۷.۸ درصد در سال ۱۹۴۰، به ۲۸ درصد در سال ۲۰۱۳ رسیده است و ۵۴ درصد از این افرادِ تنها را زنان تشکیل میدهند (Masnick, 2013). به نظر میرسد کل جهان با افزایش تعداد افرادی روبهرو است که تنها زندگی میکنند. این موضوع در یک مطالعهٔ آماری که روی ۷۵ کشور جهان در فاصلهٔ سالهای ۱۹۶۰ تا ۲۰۱۹ انجام شد، به اثبات رسیده است. طبق این گزارش، بالاترین نرخ تنهایی در جهان مربوط به اروپا و ایالات متحده است و سوئیس در آماری تازه، رقم بیسابقهٔ ۳۸ درصد از کل جمعیت را ثبت کرده است (Cohen, 2021).
این اعداد و ارقام، تحلیلهایی را تایید میکنند که میان رشد افشاگری عمومی و فروپاشی پیوندهای اجتماعی ارتباط قائلند؛ چرا که:
«راز صرفاً ابزاری برای حفاظت از زندگی خصوصی نیست، بلکه ابزاری کارآمد برای ایجاد وحدت و پاسداری از آن و برقراری قویترین پیوندهای بشری است. ما وقتی برخی از افراد «بسیار خاص» را انتخاب میکنیم تا رازهایمان را نزد آنها به امانت بگذاریم و دیگران را از آن محروم کنیم، در واقع در حال بافتن تار و پود روابط دوستی و برگزیدن «عزیزترین دوستان» هستیم تا باقی عمر را با آنها سپری کنیم… به این ترتیب، بحران زندگی خصوصیِ فعلی، با ضعف تمامی پیوندهای انسانی و فروپاشی آنها پیوندی ناگسستنی دارد» (باومان، ۲۰۲۲ [۲۰۱۱]، ص ۱۷۱).
با وجود این سستی که گریبانگیر روابط اجتماعی شده است، اشتراکگذاری حریم خصوصی و عواطف روزمره در پلتفرمها میتواند حس تعلق به گروه را تقویت کند و به رغبتهای عمیق برای برقراری ارتباط و تعامل اجتماعی با دیگران پاسخ دهد.
عواطف شدیدی که به دلیل این «مشارکتهای» صمیمانه وجود فرد مشارکتکننده را فرا میگیرد، از تجربهٔ حسی مشترک و نوعی همذاتپنداری عاطفی میان تولیدکنندهٔ محتوا و دنبالکننده نشأت میگیرد. اگر چنین باشد، افراط در اشتراکگذاری به معنای تقویت همین حس تعلق و تلاش برای رسیدن به گرمای صمیمیت با دیگران است. بار دیگر باید گفت که انسان در نشر خصوصیترین زوایای زندگیاش مبالغه نمیکند تا صرفاً گدایی تمایز و خاصبودن کرده باشد، بلکه چه بسا در این مسیر، به دنبال الفت حقیقی متقابل و رابطهٔ آرامشبخش است (Kennedy, 2018)؛ تلاشی برای تثبیت حس بودن در یک گروه، آن هم در میان هجوم احساس تنهایی و انزوای عمومی که بسیاری از آن رنج میبرند (Sayeau, 2015).
اِستر رورا، پژوهشگر ایرلندی، در رسالهٔ دکترای خود که به بررسی انگیزههای انتشار روزمرگینویسی در پلتفرمها میپردازد، معتقد است که شبکههای اجتماعی در مقایسه با روزنامهنگاریها و خاطرهنویسیهای شخصی سنتی، در ایجاد فضایی صمیمی برای تأمل در خویشتن شکست خوردهاند. اما او پس از مجموعهای از مصاحبهها و بررسیهای دقیق دریافت که این پلتفرمها به بسیاری از کاربران، «توهم صمیمیت» بخشیدهاند و در آنها «حسی خوب نسبت به خودشان و جهان اطرافشان» ایجاد کردهاند (Roura, 2018, p. 14). همچنین یکی از مطالعات (Li & Zhuo, 2023) که روی نمونهای از زنان انجام شده، نشان میدهد که بیش از ۷۰ درصد از آنها هنگام گفتگو با غریبهها در فضای مجازی، احساس راحتی میکنند.
پلتفرمهای اجتماعی به فرد این امکان را میدهند که از طریق مشاهدهٔ واکنش دیگران، نسبت به انتخابهای شخصی خود اطمینان یابد یا در توضیح آنها کمک بگیرد. این همان پدیدهای است که «اثبات اجتماعی» نامیده میشود؛ یعنی تمایل انسان به تقلید از رفتار و افکار دیگران، بهویژه همسالان، دوستان و کسانی که به آنها اعتماد دارد. همچنین نشاندهندهٔ گرایش قوی او به همسویی با تمایلات جمعی و تنظیم و اصلاح رفتارهایش به گونهای است که با رفتار و آرای اکثریت سازگار باشد. این تمایل یکی از «اصول اساسی حاکم بر رفتار بشری» است و شبکههای اجتماعی فرصتی فراهم میکنند تا در سطحی گسترده و بیسابقه، نظرات و مواضع دیگران را از طریق شاخصهای برجستهای نظیر تعداد دنبالکنندهها، لایکها، کامنتها و امتیازدهیها رصد کنیم (Sanak-Kosmowska, 2021). هدف از این کار، رسیدن به «تأیید اجتماعی» است؛ فرآیندی که طی آن، فرد میکوشد مهر تأیید دیگران را بر جایگاه، مواضع و ویژگیهای خود بنشاند. این «مشارکتها» و تعاملات دیجیتال مستمر، ابزاری دائمی برای تأکید و تصدیقی هستند که عزتنفس را تقویت کرده و پذیرش و جایگاه اجتماعی فرد را تثبیت میکنند (Oliveira et al, 2020; Ballara, 2023).
همین موضوع توضیح میدهد که چرا افراد تمایل دارند محتوایی جذاب تولید کنند تا بیشترین لایک و کامنت را به دست آورند، بیآنکه اهمیت چندانی به اعتبار، دقت یا انسجام آن محتوا بدهند. هنگامی که فرد تصویری از خود منتشر میکند و از سوی غریبههایی با دیدگاههای متنوع نظرات تمجیدآمیز دریافت میکند، اعتمادش به تصویری که از خود ارائه داده،[۱] بسیار بیشتر از زمانی میشود که آن را میان خانواده و دوستانش منتشر کرده باشد (Masur, 2018).
در گذشته نیز ابوحامد غزالی (درگذشتهٔ ۵۰۵ هـ.ق) با بصیرت همیشگی خود به این نکته اشاره کرده است. او میگوید لذت ستایش فرد به صفتی که خود در داشتن آن تردید دارد، به مراتب بزرگتر است؛ چرا که:
«انسان چه بسا در کمال زیبایی یا کمال دانش خود تردید داشته باشد و مشتاق زدودن این تردید باشد تا یقین یابد که در این امور بیهمتا است؛ زیرا نفس او با این یقین آرام میگیرد. پس چون دیگری از آن یاد کند، این یادکرد موجب طمأنینه و ثبات قدم و اطمینان به آن کمال میشود و با احساس آن کمال، لذتش فزونی مییابد» (غزالی، ۱۴۳۴ هـ، ج ۶، ص ۲۹۷).
حتی لورین شِرمن (Sherman et al, 2016) دریافته است که تماشای پستهایی با لایکهای فراوان، بهخودیخود امری شورانگیز و رضایتبخش است. مغز نوجوانانی که شاهد چنین پستهایی بودهاند، در نواحی عصبی مربوط به پاداش، ادراک اجتماعی و توجه، فعالیت بیشتری نشان داده است. علاوه بر این، آنها تمایل بیشتری به لایک کردن تصاویری داشتند که قبلاً لایکهای زیادی دریافت کرده بود، در حالی که نسبت به تصاویر با لایک اندک چنین رغبتی نشان نمیدادند. علت این امر را باید در تأثیرات «پذیرش» و همراهی با نظر همسالان جستوجو کرد.
از آنجا که انسانها بهطبع موجوداتی اجتماعی هستند، همراهی با دیگران و اشتراکگذاری تجربهها و رویدادها، جایگاهی راهبردی در ساختار روانی آنها دارد. بیشتر خوشیها و لذتها تنها در کنار کسانی که دوستشان داریم دلنشین میشوند؛ درست مانند زمانی که فرد کتابی بینظیر یا قصیدهای زیبا میخواند[۲] که اگر کسی نباشد تا لذت آن را با او تقسیم کند، از زیبایی آن کاسته میشود.[۳] اما اگر آن را با دیگری بخواند، شادیاش فزونی مییابد و بهویژه اگر همراهش نیز از آن لذت ببرد، این شادی دوچندان و مستحکم میشود. همین موضوع لذتی را توضیح میدهد که از همبازی شدن با کودکان حاصل میشود؛ چرا که شادی و نشاط آنها، در دل کسی که با آنها همبازی شده است نیز مینشیند و برای او لذتبخش میشود (Bloom, 2024). این معنا در یکی از پژوهشها نیز به آزمون گذاشته شد؛ به این صورت که از شرکتکنندگان خواستند یک قطعه شکلات را یک بار بهتنهایی و بار دیگر در حضور دیگران امتحان کنند. آنها گزارش دادند که طعم شکلات هنگام همراهی با دیگران، بسیار لذیذتر و دلپذیرتر بود، با اینکه نوع شکلات در هر دو حالت فرقی نداشت؛ اما اشتراکگذاری، آن را در نظرشان زیباتر جلوه داد (Boothby et al, 2014).
ماجرا فقط این نیست؛ بلکه اشتراک و سهیم شدن در دیدنیها، شنیدنیها، چشیدنیها و حتی رایحهها با دیگران، اهمیت زیستی و عصبی بسیاری دارد. این کار بر تقویت حافظه، انگیزش، و بهبود عواطف و رفتار اثر میگذارد. در واقع مشارکت اجتماعی، دیدگاه فرد به جهان را تثبیت و مستندتر میکند (Hazanov, 2014). با اینکه حضور فیزیکی در کنار دیگران نسبتاً کاهش یافته است، اما همانطور که پیشتر اشاره شد، این حضور مشترک در فضاهای دیجیتال با کیفیتی بینظیر ممکن شده است. با وجود برخی تفاوتهای جدی، آگاهی از این «اشتراک در توجه» با دیگران در فضای مجازی که حول هدفی مشخص شکل میگیرد، تأثیر عمیقی بر روند پاسخهای شناختی، عاطفی و رفتاری شرکتکنندگان دارد؛ زیرا آگاهی از این اشتراک، حالتی روانی ایجاد میکند که فرد را به سمت «توجیهِ بیش از پیشِ منابع شناختی خود به سوی آن هدف» سوق میدهد.
نتیجه این میشود که انسان تجربهٔ مشترک را بسیار راحتتر از تجربههای فردی به یاد میآورد. همچنین حس تجربهٔ مشترک (مانند مثال چشیدن شکلات)، پاسخهای عاطفی – چه محبوب و چه منفور – را شدت میبخشد. در وضعیت حضور دیجیتال مشترک، وقتی فرد در حال تماشای ویدئو یا پخش زنده با هزاران یا میلیونها نفر دیگر است، به لطف آمار و ارقام و اعداد، از این مشارکت آگاهی دارد. بعید است که این آگاهیِ گسترده از مشارکت، بر خودِ فرد اثر نداشته باشد؛ بلکه میتوان گفت تأثیری که در رفتار و احساسات شرکتکنندگان در گروههای کوچک مشاهده میشود، هنگام مشارکت با صدها هزار و میلیونها نفر، چندین برابر میشود. بهویژه تأثیرات ناشی از «بزرگنمایی احساسات و مواضع» که میتواند در اثر این اشتراک وسیع، واکنشهای عاطفی شدیدی ایجاد کند (Hazanov, 2014; Shteynberg, 2015).
این سازوکارهای روانشناختی-اجتماعی (اثبات، تأیید و اهتمام مشترک) با قدرت در شکلگیری رفتار افراد و جهتدهی به کارهایشان اثر میگذارند و در تعیین احساس هویت و تصویر آنها از خودشان نقش ایفا میکنند (Krause et al, 2019; Ballara, 2023).
بافتنِ روایت خود
از همان ابتدا و از لحظهٔ ورود اطلاعات برای ساخت حساب کاربری در شبکههای اجتماعی، از فرد خواسته میشود تا تصویر، جملاتی برای معرفی و برخی دادههای شخصی خود را اضافه کند. این کار در واقع به منزلهٔ آغاز ساختِ تصویری از هویت فردی و شکل دادن به قالبی برای نمایش «خود» است. فرد از طریق انتشار منظم مطالب و افشای مداوم ابعاد وجودیاش، طرحی از یک روایت شخصی ترسیم میکند؛ او به دیگران میگوید که کیست، چه میکند و چه تصویری از آیندهاش دارد (Harcourt, 2015). با تداوم تعاملات متنی و تصویریِ گوناگون که در ظاهر پراکنده به نظر میرسند، روایتی انباشته و تدریجی شکل میگیرد که در باطن خود، میل به انسجام، پیوستگی و نظم را پنهان کرده است. هر کامنت یا تصویر را میتوان بخشی از جریان «خُردهروایتهایی» دانست که ابعاد مختلف زندگی سازندهاش را آشکار میکند (Roura, 2018). اینها گونهای از «روایتهای مدرن» هستند، حتی اگر برخی عناصر روایتگری سنتی مثل تسلسل زمانی یا حرکت خطی به سوی پایان را نقض کنند (Page & Bronwen, 2011).
انتشار گستردهٔ این مشارکتهای دیجیتال در قالب «خُردهروایتها»، نیازمند تحلیل است. همانطور که در جای دیگری به تفصیل شرح دادهام (الوهیبی، ۲۰۲۴)، یکی از بزرگترین آسیبهای فرهنگ مدرن، مخدوش کردن بنیانهای وجودی معنای زندگی و حذف نظاممندِ ساختارهای جمعی است؛ همان ساختارهایی که به زندگی انسان و در رأس آنها به ادیان، ارزش میبخشیدند. در چنین فضایی، فرد رها شده است تا به تنهایی در جستوجوی پاسخی برای یک زندگی انسانیِ ارزشمند دستوپا بزند. کسی که در چنین خلأ بزرگی زندگی میکند، نمیتواند بدون منطق روایی یا منظومهای از معنا، تعادل روانی خود را حفظ کند؛ برای همین بهسرعت روایت خودشیفتهوار خود را خلق میکند که محور آن، موفقیت شخصی و ساختن «بهشت زمینی» خویش است.
مسئله تنها به ابهام در پاسخ به پرسشهای بزرگ وجودی محدود نمیشود؛ بلکه حتی تجربهٔ روزمره در دنیای معاصر نیز دچار گسست و آشفتگی شده است. علت این وضعیت را باید در بروز شکلهای افراطی فردگرایی، جابهجاییهای مدام میان مکانها و زمانهای مختلف، و رواج روابطی دانست که با انسانها و اشیاء بهصورت آنی، موقت و مصرفی برقرار میشوند. از این رو، به محض آنکه رسانههای جدید در دسترس قرار گرفتند، انسان برای ترمیم این شکاف وجودی به «روایتگری افراطی» پناه برد تا تمام کارهایش را به یک «داستان» تبدیل کند. او با این کار میخواهد از شدت این سردرگمی فراگیر بکاهد و درد بیثباتیِ جایگاه خود در جهان را تسکین دهد (Sibilia, 2008). بدین ترتیب، فرد به خود چنین القا میکند که «هر کاری انجام میدهد معنایی دارد و شایستهٔ روایت کردن است»؛ پس وظیفهٔ ایجاد حس انسجام – هرچند واهی – بر عهدهٔ این روایتهای خُرد و انبوه گذاشته میشود (المجنونی، ۲۰۲۱).
با این حال، این روایتها لزوماً تمام محتوای دیجیتال را در بر نمیگیرند؛ بلکه بسیاری از مشارکتهای بیرویه، هرچقدر انبوه تقریباً تهی از معنا و عاری از هرگونه رغبت یا آگاهی برای روایتگری هستند. اینها صرفاً صحنههایی هستند که بهصورت تصادفی از میان پیشپاافتادگیهای زندگی روزمره و زیست لحظهای مبتذل بیرون کشیده شدهاند (Sibilia, 2008). حتی گاهی این پخش افراطی لحظات خود، «ضد روایت» به نظر میرسد و فرسنگها با درک تجربه یا غرق شدن در آن فاصله دارد. این کار بیشتر شبیه زرهی است که از درگیری درونیِ فرد با خودِ تجربه جلوگیری میکند و ارتباط با دیگران را جایگزین آن میسازد. در چنین حالتی، هدف از «مشارکت»، گذار از لحظه است نه ثبت خاطره؛ این رفتار بهعنوان راهکاری موقت در برابر غرق شدن خفقانآور در لحظهٔ اکنون عمل میکند و تلاشی است برای نجات از «احساس گمگشتگی در دریای بیکران رویدادها، آن هم از طریق اشتراکگذاری «اینجا و اکنون» با دوستان در شبکهٔ اجتماعی»؛ و اینجاست که «تکنیکهای مشارکت به مثابهٔ تکنیکهای اجتناب از خویشتن» آشکار میشوند (Simanowski, 2018, p. 27).
درمان جمعی دیجیتال
زمانی که امیلی گولد، روزنامهنگار و وبلاگنویس، به پیمان زناشویی خود خیانت کرد و این موضوع منجر به جدایی از همسرش شد، دربارهٔ «تجربهٔ» خود نوشت. او پیش از آن هم عادت داشت در نوشتههای «اعترافی» خود دست به افشاگری بزند، اما این بار متنش غرق در تلخی و اندوه بود. او با همدردی انبوه تماشاگران روبهرو شد و صدها کامنت دربارهٔ داستان زندگیاش دریافت کرد. درست در همان زمان، وبسایتی که او در آن مینوشت، شمارشگری برای نمایش تعداد بازدیدها اضافه کرد و مشخص شد که بیش از ۱۰ هزار نفر مقالهٔ او را خواندهاند. گولد دربارهٔ این اتفاق میگوید: «حالا دیگر دانستن تعداد دقیق کسانی که به احساسات من اهمیت میدهند، آسان شده بود» (Gould, 2008). او بعدها اعتراف کرد که از این توجه لذت برده و حتی احساس کرده که انتشار مطلب و واکنشهای دیگران به این موضوع خصوصی، به چیزی شبیه به «جلسات درمان جمعی» تبدیل شده است (Burkart, 2010). از همین رو، برخی منتقدان پلتفرمهای ارتباطی را مؤسسات جدیدی میدانند که میراثدار فرهنگ اعتراف و درمان جمعی آماتور در رسانههایی چون مطبوعات، تلویزیون و اتاقهای چت ابتدایی هستند. داربی ساکسبی، استاد روانشناسی، معتقد است رفتار برخی سلبریتیها و «بلاگرها» در تعامل و افشای افکار، احساسات و محیط زندگیشان، الهامگرفته از «گونهای اعتراف مدرن» است؛ زبانی اعترافی که با حساسیت مفرط نسبت به تروماها و آسیبها، هدفش «پردهبرداری از تجربههای سخت» و دردناک است (Waldman, 2021).
امر جوهری در جریان تعاملات اعترافی و در سیاق افشاگری به مثابهٔ درمان جمعی، همان مخاطبان شنونده هستند. یکی از کسانی که بیش از دو سال تحت درمان جمعی بوده، آشکارا بیان کرده که مهمترین بخش درمان، حضور گروهی از افراد است که میتوان همیشه با آنها حرف زد، بدون آنکه فرد را طرد کنند یا نادیده بگیرند (Yalom & Leszcz, 2020)؛ و این دقیقاً همان چیزی است که شبکههای اجتماعی بهوضوح در اختیار کاربران قرار میدهند.
«واقعاً غمانگیز است که گمنام باشی»
شاید شناخته شدهترین انگیزه برای افشای زندگی شخصی، جستجوی شهرت و «رغبت بیپایان» برای جلب توجه باشد. این شبکههای ارتباطی شبیه به «اماکن مقدسی» برای آیین اشاعهٔ ذات شدهاند؛ آنها ادعا میکنند که یک «شبکهٔ اجتماعی» برای ارتباط با دیگران هستند، اما در حقیقت وجود دارند تا ما بتوانیم دربارهٔ خودمان اطلاعرسانی کنیم: از همهچیز بگوییم، از کتابهایی که ترجیح میدهیم و فیلمهایی که دوست داریم گرفته تا اعلام لحظات گذراندن تعطیلات تابستانی و انتشار «گواهیهایی» که از صفات دلفریب ما تمجید میکنند یا تصویری که از خود داریم را جلا میدهند (کین، ۲۰۰۸ [۲۰۰۷]، ص ۱۹).
بسیاری از فرهنگهای معاصر و در رأس آنها فرهنگ آمریکایی، بهعنوان فرهنگهایی توصیف شدهاند که «سلبریتیها» پیشقراول آنها هستند؛ هیچ جامعهای تا به حال شاهد این تعداد از مشاهیر نبوده است. آنها محتوای اخبار، موضوع گفتگوهای روزمره، منبع ارزشها و موضوع عشق، شور و تعلق خاطر هستند (Gabler, 1998). فرصتهای شهرت برای عموم مردم با ظهور برنامههای «رئالیتیشو» افزایش یافت و سپس با ظهور پلتفرمهای جدید، این امر به اوج خود رسید؛ جایی که قواعد نخبگانی برای ساختن ستارههای مردمی در هم شکست. پیش از این، شهرت یا از طریق نسب و تبار به دست میآمد یا با استعداد، دستاورد و تمایز در علم، هنر و امثال آن؛ اما پس از آن، گونهای جدید از شهرت پدیدار شد که فقط بر پایهٔ خودش بنا شده است. این شهرت نه به ارزش خاصی وابسته است و نه به مهارتی منحصربهفرد، بلکه بر ابزارها و رسانههای جدید در ساخت و استمرار خود تکیه دارد (Kellner, 2015). اگر آنچه دربارهٔ مشاهیر تلویزیونی رئالیتیشو گفته میشد درست باشد که آنها آمادهٔ انجام هر کار یا گفتن هر حرفی در ازای ستاره شدن و حضور تلویزیونی بودند (Calvert, 2004 [2000])، پس در عصر پلتفرمها این وضعیت به مراتب شدیدتر است.
بدین ترتیب، «شهرت» به یک شغل تماموقت تبدیل میشود (Alice, 2015, p. 333)؛ شغلی که صاحب آن نیازی به داشتن مهارت یا استعداد خاصی ندارد؛ بلکه تمام تمرکزش بر این است که با نمایش جنبههای عادی زندگی و کارهای روزمرهاش، دیگران را سرگرم کند تا برای خودش یک «برند شخصی» بسازد. این نوع شهرت از طریق چنگ زدن به هر راهی برای معتبر نشان دادن خود، حفظ جذابیت، جلب توجه و حضور همیشگی در همهجا به دست میآید. به زبان ساده، ماهیتِ این شهرت جدید با «افشای داوطلبانه» و اشتراکگذاری لحظه به لحظهٔ اطلاعات زندگی خصوصی گره خورده است (Niedzviecki, 2009; Gamson, 2011; Alperstein, 2019).
جذابیت شهرت دیجیتال از پیوند نزدیک آن با سبک زندگی تجملی و مرفه سرچشمه میگیرد؛ اما با این حال، میل به جلب توجه و گریزان بودن از فراموشی، برخاسته از یک غریزهٔ انسانیِ عمیق است؛ چرا که دیده نشدن، رنج به همراه دارد. رالف الیسون، نویسندهٔ آمریکایی (درگذشتهٔ ۱۹۹۴) در نوشتههای خود به خوبی این حس را توصیف کرده است:
«من انسانی نامرئی هستم؛ و به نظر میرسد گویی با آینههایی از شیشهٔ سخت و کدر احاطه شدهام. وقتی به من نزدیک میشوند، چیزی جز آنچه اطراف مرا فرا گرفته (یعنی خودشان یا پارههایی از خیالشان) نمیبینند… [فرد] از خود میپرسد آیا من تنها روحی در ذهن دیگران هستم؟ وقتی با انگیزهٔ نارضایتی این حس را تجربه میکنی، به نوبهٔ خود شروع به برخورد با مردم میکنی. بگذار به تو اعتراف کنم که این حس در بیشتر مواقع به سراغت میآید. تو از شدت نیاز به متقاعد کردن خودت مبنی بر اینکه واقعاً در جهانِ واقعی حضور داری، به درد میآیی؛ اینکه تو جزئی از تمام صداها و دردها هستی، و مشتهایت را به هم میکوبی و فحش میدهی تا تو را ببینند» (الیسون، ۲۰۲۱ [۱۹۵۲]، ص ۱۳ با تصرف و اختصار).
گمنام بودن و شناخته نشدن، شبیه به «قدم زدن در تاریکی» است؛ جایی که عواطف غربت و تنهایی با تلخیِ احساس بیارزشی یا نادیده گرفته شدن در هم میآمیزد (Bihun, 1993). در مقابل، شناخته شدن برای بسیاری لذتی عمیق و شادی وصفناپذیر به همراه دارد؛ زیرا حس تعلق، چشیدن طعم محبت و برخورداری از تمام امتیازهای مادی و معنوی را با خود میآورد. در فیلم «همهچیز درباره ایو» (۱۹۵۰) به نویسندگی و کارگردانی جوزف منکیهویچ (درگذشته ۱۹۹۳)، زنی که ستارهٔ تئاتر است و از افول شهرت خود میترسد، دربارهٔ تشویقها و استقبالی که نگران از دست دادنش است، میگوید:
«من از پشت صحنه به صدای مردم گوش دادهام که هلهله میکنند و دست میزنند؛ این صدا شبیه به موجهای عشقی است که از بالای نورافکنهای صحنه تو را در بر میگیرد. تصور کن هر شب بدانی که صدها نفر دوستت دارند؛ با دیدنت لبخند میزنند و چشمانشان تنها با دیدن چهرهٔ تو میدرخشد. تو آنها را شاد کردهای و آنها همیشه تو را میخواهند؛ پس حس میکنی قبیله و گروهی داری که به آن تعلق داری. این تنها چیزی است که ارزش دارد بگویی: همهچیز فدای آن!»
این احساسات تند و شدید ممکن است به نوعی اعتیاد تبدیل شود؛ همانطور که امیلی گولد (Gould, 2008) از قول دوستش جولیا که شیفتهٔ دیده شدن بود، نقل میکند که اعتراف کرده بود «جلب توجه برای او حکم داروهای مخدر را دارد»؛ حتی اگر با تمسخرهای تند روبهرو شود. بلکه گولد خودش هم از خلال تجربهٔ اعترافی در اینترنت، اذعان کرد که دورهای را پشت سر گذاشته که هنگام شنیدن اهانت از سوی غریبهها، نوعی هیجان را احساس میکرده است؛ البته نه به خاطر لذت بردن از توهین، بلکه به احتمال زیاد به دلیل «توجهی» که در آن نهفته بود.
برخی متخصصان اصطلاح (Athazagoraphobie) را برای توصیف حالتی ابداع کردهاند که وقتی فرد از مشارکت در فعالیتهای دیجیتال کناره میگیرد، وجودش را فرا میگیرد. مقصود از آن «هراس از نادیده گرفته شدن یا طرد شدن» یا ترس از فراموش شدن توسط همسالان در فضای مجازی است. از آثار شناخته شدهٔ این هراس، تمایل افراطی به مشارکت است؛ «چنین فردی به امید دریافت «کامنت» یا «لایک» یا «بازنشر»؛ یا به دنبال «تحسین» به صفحهٔ تلفن هوشمند خود چشم میدوزد، تا بر این باورِ درونی که او فردی سطح پایین است، خط بطلان بکشد و ثابت کند که سزاوار فراموشی نیست، همان فراموشیای که گروهش او را در آن غرق کردهاند» (باتینو، ۲۰۲۱ [۲۰۱۹]، ص ۴۶).
جستوجوی پذیرش
رغبت به شهرت با تمایل قوی دیگری برای طلب پذیرش اجتماعی یا حتی به چنگ آوردن آن در صورت لزوم، در هم میآمیزد. رغبت به پذیرفته شدن ممکن است از بزرگترین انگیزهها برای رها کردن حریم خصوصی و انتشار اسرار شخصی و هر آن چیزی باشد که منجر به انباشت سرمایهٔ نمادین در فضای دیجیتال میشود. بهویژه آنکه این فضاها «مکانی ایدهآل برای خلق هویتی بسیار محبوب از نظر اجتماعی به شمار میروند». بر پایهٔ این تصور، بهترین راه برای درک تناقض رایج میان تلاش برای پنهانکاری و افشاگریِ داوطلبانه، این است که آن را به منزلهٔ معاملهٔ روانی مستمر میان «نیاز فرد به دیده شدن» و آگاهی به اهمیت حریم خصوصی قلمداد کنیم (Ziegele & Quiring, 2011).
آرون بالیک، رواندرمانگر و نظریهپرداز فرهنگی، معتقد است انگیزهٔ اصلی ارتباط بهطور کلی، همان رغبت به رسمیت شناخته شدن و پذیرش اجتماعی است. بالیک از قول برخی پژوهشگران نقل میکند که رسمیت یافتن، برای وجود انسانی چنان بنیادین است که در بسیاری از مواقع دیده نمیشود (مانند آب برای ماهی)؛ این نیاز پشت بسیاری از جلوهها و رفتارها مانند جستوجوی دانش، اثبات خود، فهمیده شدن، همدردی، پذیرش، تقدیر، دیده شدن، عشق و امثال آن نهفته است. اگر این موضوع را در نظر بگیرید، اهمیت رسمیت یافتن در الگوی عملکرد پلتفرمهای اجتماعی برایتان روشن میشود؛ زیرا فرد در این فضاها موضوعی برای شناخت، پذیرش و… قرار میگیرد. از این رو، «تداولِ رسمیت یافتن بهعنوان کالایی در شبکههای اجتماعی، همان عامل جذابی است که میلیونها کاربر را به مشارکت در آنها ترغیب میکند» (Balick, 2014, p. 22). این فضاها امکانات گستردهای برای احساس بیهمتا بودن و تمایز فراهم میآورند (Harutyunyan, 2013). این وضعیت طبیعتاً از کل سیاق معاصر جدا نیست؛ سیاقی که در آن راههای سنتیِ کسب رسمیت و اعتبار، و در رأس آنها پیوندهای دینی، خانوادهٔ گسترده و پایدار، و دیگر گروههای همبسته در شهرکها، محلهها و روستاها عقبنشینی کردهاند (Niedzviecki, 2009).
از همین رو تلاش برای به رسمیت شناخته شدن، امری حیاتی در مسیر زندگی انسان است؛ چرا که نبود نگاه معنوی دیگران به معنای فروپاشی خویشتن است، درست همانطور که نبود نگاه مادی آنها چنین اثری دارد. نویسندهٔ مشهور، ژوزه ساراماگو (درگذشته ۲۰۱۰) میگوید: اگر در میان جهانی از نابینایان تنها یک نفر بینا باقی بماند، او نیز در واقع نابینا است؛ «زیرا کسی نیست که او را ببیند» (بهواسطه: Roura, 2018). جان مارتن هال (درگذشته ۲۰۱۵)، نابینای دیگری که نابینایان را بهتر از خودشان میشناخت، در کتاب «خاطرات نابینایی» میگوید: «مرئی بودن یعنی موجود بودن» (هال، ۱۴۴۳ هـ [۱۹۹۰]، ص ۹۹) و عکس آن نیز صادق است. روبرت هاین (درگذشته ۲۰۱۵)، نابینای دیگری، با تایید این نظر میگوید: «دیده شدن توسط دیگری، مایهٔ تقویت خویشتن است. ما از این طریق میفهمیم کیستیم، چون میتوانیم خودمان را با دیگران مقایسه کنیم؛ و هرگاه این کار برایمان دشوار شود، خودِ ما تا حد زیادی تمایز و ویژگیهایش را از دست میدهد» (هاین، ۲۰۲۱ [۱۹۹۳]، ص ۱۶۱).
هال این موضوع را با حکایتی تاثیرگذار تایید میکند؛ او تعریف میکند که دختر ده سالهاش روزی به او گفت: «پدر، کاش میتوانستی مرا ببینی». هال در تحلیل این جمله میگوید: «این تنها رغبتی برای دیده شدن در حال انجام کارهای مهیج نیست، آنگونه که در کودکان خردسال دیده میشود؛ بلکه رغبت به حضور در پیشگاه کسی است (در مقام یکی از والدین) که به تو هستی و وجود میبخشد، اما او اکنون نابینا است» (هال، ۱۴۴۳ هـ [۱۹۹۰]، ص ۹۹). بدین ترتیب، در این تحلیل، نگاه واقعی یا خیالیِ دیگری به منزلهٔ تضمینی برای وجودِ خویشتن است: «من تا زمانی وجود دارم که همواره به من نگریسته شود» (Zizek, 2002).
این نیاز در عصر پلتفرمها ریشهدارتر میشود و در این میان، هدف به وسیله تبدیل میگردد؛ بهطوری که دیگر مشارکت، ارتباط و افشاگری، به خودی خود هدف نیستند. از این رو، جای تعجب نیست که بسیاری آمادگی دارند برای دستیابی به حضور و رسمیت یافتن، مبالغ زیادی هزینه کنند و خود را در معرض شرمساری و اهانت قرار دهند. یک مطالعهٔ جدید (Charles et al, 2022) نشان داده است افرادی که تنهاتر هستند و سطح عزت نفس پایینتری دارند، بیش از دیگران تمایل دارند تجربههای شخصی خود را در رسانههای اجتماعی منتشر کنند. همچنین مطالعهٔ دیگری که رفتارِ افشای خویشتن را در میان یک نمونهٔ متنوع مقایسه کرده، نشان داده است کسانی که از تعامل مخاطبان با محتوای خود سخن گفتهاند، بسیار بیشتر از کسانی که تعامل مخاطبان را ضعیف دانستهاند، دست به انتشار محتوا زدهاند (Walsh et al, 2020).
اگر در راههای گوناگون دستیابی به پذیرش تأمل کنی، ناگزیر با آرون بالیک همصدا خواهی شد که معتقد بود ارتباط دیجیتال بر پیچیدگیِ میل به پذیرفته شدن و مسیرهای تحقق آن میافزاید (Balick, 2014)؛ زیرا در این فضا، شاهد اصرار افراطی بر نمایش موفقیتها و بزرگنماییِ دستاوردها هستی. فراتر از این، امور عادی به ابزاری برای تفاخر تبدیل میشوند (Roura, 2018) و کار حتی تا جایی پیش میرود که رفتارهای شرمآور، بازسازی و در قالب فضیلت و مزیت ارائه میشوند؛ زیرا هدف دیگر به خودِ محتوا مربوط نیست، بلکه به آثار و پیامدهای آن پیوند خورده است. این پیچیدگی زمانی شدت مییابد که صاحبان پلتفرمهای دیجیتال با این میلِ انسانی بازی میکنند و با ترغیب مستمر به انتشار، دنبال کردن، کامنت گذاشتن و افشای خویشتن، این رغبت را همواره ناتمام و تشنهٔ گسترش باقی میگذارند.
گویی زبان حال آنها این است که تو هنوز هم میتوانی مشهورتر شوی و همیشه فرصت بیشتری برای دریافت مدح و ستایش وجود دارد (Zuboff, 2019). در اینجا نمیتوان عواطف سرازیر شده از سوی تودهها به سمت کسی که «خود» را افشا میکند، دستکم گرفت؛ زیرا این عواطف در بسیاری از مواقع بسیار اثرگذار هستند. تا جایی که آرون بنزئیف، متخصص فلسفهٔ عواطف، میگوید بوسهای که بهصورت دیجیتال فرستاده میشود، میتواند زنده و واقعی باشد و تأثیری مشابه بوسهٔ حقیقی داشته باشد (Ben-Ze’ev, 2004).
در نقطهٔ مقابل، لایک نگرفتن یا دریافت نکردن کامنت، حال سازندهٔ اثر را دگرگون و او را آشفته میکند. نتایج مطالعهای جدید (Li & Zhuo, 2023) نشان داده است که بیش از ۸۰ درصد شرکتکنندگان، زمانی که با واکنشی روبهرو نمیشوند یا محتوایشان پایینتر از سطح توقع مخاطبان ظاهر میشود، «احساس ناامیدی و سرخوردگی میکنند، دچار افسردگی میشوند و اعتمادبهنفس آنها متزلزل میشود».
آنچه در اینجا برای ما اهمیت دارد، این است که نیاز مبرم به رسمیت شناخته شدن، دیده شدن و تایید وجود و ارزش، از طریق افشای خویشتن و مشارکت افراطی میسر میشود. وندی کامینر، نویسندهٔ آمریکایی (Kaminer, 1992)، در یادداشتی پیرامون افشاگریهای شخصی که در برنامههای اعترافگونه رواج یافته بود، میگوید دیگر از این رفتار ناپسند تعجب نمیکند؛ زیرا شرکتکنندگان به دنبال تثبیت خویشتن و حضور خود هستند. تن دادن آنها به انگشتنما شدن در برابر همگان، به معنای وجود داشتن آنها است. او میگوید این موضوع را بهعنوان طبیعتی انسانی در دوران پسامدرن پذیرفته است.
حتی حریمهای خصوصی نیز از تعقیب رسمیت یافتن در امان نمیمانند؛ زیرا انگیزهٔ افشای داستانهای رمانتیک زناشویی، رغبت به تایید صمیمیت و صحه گذاشتن تماشاگران بر آن است؛ چون این تایید – آنگونه که در گذشته بود – از سوی خانواده و نزدیکان به دست نمیآید. این گرایش همیشه با انگیزههای خودنمایی، تفاخر یا میل به افشاگری (آنگونه که بهزودی شرح خواهم داد) و یا حتی صرفاً ابراز وجود، مرتبط نیست؛ زیرا فردِ مباهاتگر تلاش میکند تا آنچه فریبنده و جذاب است را علنی کند، در حالی که افشای رابطهٔ صمیمانه، پذیرفتن ریسکِ جستوجوی رسمیت، تایید و صحه گذاشتن است، با علم به اینکه احتمال دارد نتیجه آن طرد شدن و بیزاری باشد (Tisseron, 2001; 2006; 2007; 2009).
اما اگر از سیاقهای جدیدتر غافل شویم، این نگرش ناقص خواهد بود؛ زیرا سازوکارهای رسمیت یافتن با تحولات «جامعهٔ اعترافی» جدید در هم تنیده شده است. بدین ترتیب، خویشتن به کالایی تبدیل شده که باید آن را به بازار آورد و برایش تبلیغ کرد تا به مصرفکنندگان فروخته شود. در اینجا، فرد هم کالا است، هم مبلّغ کالا، هم بازاریاب و هم فروشندهٔ آن. از این رو، شرکتکنندگان برای اینکه در این پلتفرمها «موفق» شوند، باید از طریق «بازتعریف خود بهعنوان کالا» از آزمون بازاریابی سربلند بیرون بیایند؛ یعنی محصولاتی باشند که توانایی جلب توجه و جذب تقاضا و مشتری را دارند. آنها باید دیده شوند، مشاهده شوند و موضوعِ گفتگوی مردم قرار گیرند تا از سوی بسیاری مطلوب واقع شوند؛ درست مانند کالاهای عرضه شده، تا پذیرفته شوند و جوایز اجتماعی را دریافت کنند (باومن، ۲۰۲۲ [۲۰۰۷]، ص ۲۷، ۱۷ با تصرف).
از آنجا که نادیده گرفته شدن و عدم حضور به معنای مرگ اجتماعی است، در دوران معاصر وضعیت بهگونهای استثنایی درآمده است؛ همانطور که زیگمونت باومن توضیح میدهد:
«در روزگار کنونی، امکان نقض حریم خصوصی دیگر ما را نمیترساند؛ بلکه برعکس، بسته ماندن این حریم خصوصی بر روی خود است که ما را به وحشت میاندازد. حریم خصوصی به زندانی تبدیل شده که صاحبش در آن نشسته و بخت بد خود را نفرین میکند؛ زیرا او مجبور است در وضعیتی بماند که تماشاگرانِ تشنهٔ دانستن اسرار را از تماشای خود محروم کند. اسراری که باید در معرض همگان قرار گیرند و به دارایی عموم تبدیل شوند تا هرگونه که میخواهند با آنها رفتار کنند. گویی ما از اینکه نگهبان اسرار خود باشیم، دیگر احساس شادی نمیکنیم؛ مگر آنکه این اسرار از نوعی باشند که بتوانند با جلب توجه پژوهشگران، سردبیران برنامههای گفتوگومحور تلویزیونی و صفحات نخست روزنامههای عامهپسند و روی جلد مجلات لوکس، غرور ما را تقویت کنند» (باومن، ۲۰۲۲ [۲۰۱۱]، ص ۱۷۰ با تصرف).
کسی که در این بازار غرق شده، همواره آرزو دارد «دوباره تجزیه نشود و در تودهٔ کالاهای بینامونشان و بیهویت ذوب نگردد؛ بلکه پیکار میکند تا برجسته، نمایان و مطلوب باقی بماند؛ کالایی که مردم دربارهٔ آن حرف بزنند، کالایی که از دیگر کالاها متمایز باشد و نادیده گرفتن، مسخره کردن یا کنار گذاشتن آن غیرممکن باشد» (همان، ص ۲۹ با تصرف). بهویژه آنکه ماهیت پلتفرمهای اجتماعی، زوال و نوسازی آنی را تسریع میکند. از این رو، برخی مطالعات ذکر میکنند که ۹۲ درصد از تمام فعالیتها و تعامل با توییتر (X)، در همان ساعت نخست انتشار رخ میدهد (Seymour, 2019)؛ بنابراین، تکرار انتشار و مداومت بر آن برای تضمین بقا و تعامل، امری ضروری است و این از اصول اولیهٔ بازاریابی دیجیتال برای تمام انواع «کالاها» محسوب میشود.
با در نظر گرفتن این منظر، عمق پیوند میان راهبردهای دستیابی به پذیرش اجتماعی و موج افشای خویشتن در پلتفرمهای ارتباطی روشن میشود؛ زیرا بدون فاش کردن جزئیات کافی از زندگی خصوصی، فرد همواره با خطر خروج از این «بازار» روبهرو است. این افشای داوطلبانه لزوماً با هدف کسب شهرت نیست؛ بلکه تلاشی است برای تضمین استمرار در «بازی ارتباط اجتماعی»، اطمینان از تعلق به تودهٔ مردم، حضور در متن رویدادها و تجربه کردنِ آنچه دیگران تجربه میکنند (Beer, 2008).
به دلیل همین اهمیت حیاتی گرایش به افشاگری با هدف کسب پذیرش، برخی تمایلات افراطی و رفتارهای زننده که در نمایش خویشتن و برهنه کردنِ آن در برابر غریبهها زیادهروی میکنند، فزونی یافته است. روانشناسان برای توصیف گونهای از رفتار نابهنجار و منحرف، واژهٔ (Exhibitionism) را وضع کردهاند که معمولاً به «بدننمایی» یا «خودافشاگری زننده» ترجمه میشود. معنای نخستین آن، برهنه شدن یا نمایاندن اندامهای جنسی برای تحریک شهوت، یا رغبت شدید به دیده شدن توسط دیگران حین فعالیت جنسی است (MSD Manuals, 2023). اما بریت کار (Kahr, 2001)، تحلیلگر روانی بریتانیایی، معتقد است این مفهوم را میتوان برای درک رفتارهای مشابه دیگری نیز گسترش داد؛ زیرا رغبت به افشای خویشتن یا دریدن پردههای حیا، تنها به جنبههای محض جنسی محدود نمیشود. بنابراین مردی که در برابر عموم دربارهٔ مادر معتادش سخن میگوید، یا زن جوانی که هر روز جزئیات بدنش را در «اینستاگرام» به نمایش میگذارد، یا جوانی که با طول و تفصیل دربارهٔ هدیهٔ خاصی که برای نامزدش خریده حرف میزند و واکنش او را از چندین زاویه تصویربرداری کرده و پس از افزودن جلوهها و تدوین، با عنوانی جنجالی در «یوتیوب» بارگذاری میکند؛ همگی در این تعریف میگنجند. نیازی نیست فرد حتماً در پارکهای عمومی برهنه شود تا در این دسته قرار بگیرد؛ بلکه همین که پرده از عواطف صمیمانه، خفایای شخصیت و جزئیات زندگی خانگی خود در برابر غریبهها بردارد، کافی است. بریت کار اصطلاح «برهنه شدن روانی» یا «خودافشاگری روانی»[۴] را پیشنهاد کرده که مقصود از آن، پردهبرداریِ افراطی از جنبههای خصوصی با شیوههایی نامناسب، مبالغهآمیز و بدون مراعات حال دیگران است.
این رغبت همچنین در الگوهای رفتاری بیمارگونهای ظاهر شده است؛ مانند آنچه در رواج نسبی پدیدههایی چون جعل رویدادهای شخصیِ اثرگذار، مثل بیماری یا حتی مرگ در شبکه دیده میشود. مطالعات متعددی این موضوع را رصد کردهاند (Stokes, 2021)، که با عنوان سندرم خودبیمارانگاری یا «سندرم مونخهاوزن» شناخته میشود. این یک اختلال روانی است که در آن فرد مبتلا، بیماریها و ناخوشیهای جسمی و روانی را از خود درمیآورد؛ و حتی ممکن است برای دیگران مانند فرزند، گربه یا همسرش نیز بیماری جعل کند. این رفتار ممکن است شامل بزرگنمایی نشانههای یک بیماری واقعی و مبالغه در تصویرسازی آنها باشد، تا از این طریق توجه، اهتمام ویژه و همدردی دیگران را برانگیزد، یا حمایت مالی و هدایا دریافت کند. ظهور اینترنت در تسهیل ابراز این اختلال و انتشار آن نقش داشته است؛ از این رو، اصطلاح خاص «سندرم مونخهاوزن اینترنتی» (Mbi) برای آن وضع شده است. در یکی از پژوهشها از قول برخی مرتکبان این نوع رفتار نقل شده است: «من هرگز در تمام زندگیام حس نکردم مورد محبت و مراقبت هستم، و ناگهان تشنهٔ اهتمام همگان و عشق و مراقبت و مهربانی آنها شدم […] این موضوع برایم بسیار جذاب شد و تصمیم گرفتم بیشتر در آن پیش بروم». واقعیت این است که در بسیاری از مواقع، کشف این نوع جعل[۵] دشوار است؛ چرا که صاحبان آن غالباً حقایق را با دروغ میآمیزند، و شک و تردیدهایی که به آنها وارد میشود نیز تفاوت چندانی با تردیدهایی ندارد که ممکن است متوجه افراد راستگو شود (Pulman & Taylor, 2012; Lawlor, 2018).
درامای مجازی و کارناوال دیجیتال
ممکن است رغبت به اعتراف با نوعی گرایش «کارناوالی» و جشنوارهای همراه شود؛ به همان معنایی که میخائیل باختین، نظریهپرداز روس (درگذشته ۱۹۷۵)، تعریف کرده است. در این صورت، این افشاگریهای نمایشگرانه راهی برای رهایی از قید و بندهای زندگی عادی و سنتی تلقی میشوند؛ درست همانطور که در کارناوالهای مردمی اروپای قرون وسطی مرسوم بود. از این رو، چنین رفتاری میتواند شامل اعلام شکست، ابراز گناه و زیر پا گذاشتن خط قرمزهای عرفی باشد. همچنین میتواند روشی برای آسان کردنِ نمایش زشتی، وقاحت، پارادوکسهای عجیب، پوچی و تجلیل از بدن باشد.
همین تحلیل باختین موجب شده است تا برخی پژوهشگران (Kalaman & Batu, 2020) از مفهوم «کارناوال» برای درک راز انتشار رفتارهای عجیب، افراطهای غریب و برهنگی نابهنجار (در هر دو جنبهٔ مادی و معنوی) در پلتفرمهای ارتباطی بهره ببرند؛ کارهایی که مردم معمولاً در زندگی روزمره خود هرگز انجام نمیدهند. باختین مینویسد: «کارناوال، پیروزیِ نوعی رهایی موقت از حقیقت حاکم و نظام موجود، و لغو موقت تمام روابط سلسلهمراتبی، امتیازها، قواعد و تابوها است؛ کارناوال جشنی است اصیل که در آن تمام مرزهای سلسلهمراتبی بهصورت آرمانی و در عین حال واقعی برداشته میشود. همچنین در کارناوال، فرد از بند قواعد نزاکت و آداب مرسوم رها میگردد» (باختین، ۲۰۱۵ [۱۹۶۵]، ص ۲۲-۲۳ با تصرف). به همین دلیل، یک پدیدهٔ اجتماعی موقت شکل میگیرد که ویژگیهای آن با ساختار معمول فضای عمومی تفاوت دارد؛ مانند افراط در خنده و تمسخر ریشهای. این امر در تابانیدن نور بر نقاط پنهانِ انزجارآور نیز آشکار میشود؛ مانند جلب توجه به نقصهای بدن، آثار درمان [و جراحی] یا نشانههای زشت آن، و زوایای پنهان اماکن، بازارها، اشخاص و چیزهایی که به دلیل زشتیشان از دیدهها پنهان میمانند (Roura, 2018).
شاید مفهوم کارناوال از نظر روانشناختی با تمایل برخی افراد به مشارکت در اشکال مختلف درامای زندگی مرتبط باشد؛ همانطور که جوی دیویدسون، رواندرمانگر (Davidson, 1991)، با تفصیل دربارهٔ رغبت مهارناپذیری سخن گفته است که برخی برای احساس هیجان، ارضا و سرزندگی دارند. این رغبت مورد مطالعهٔ روشمند قرار گرفته و ماروین زوکرمن، روانشناس آمریکایی (درگذشته ۲۰۱۸) و همکارانش، آن را «جستوجوی احساس» (Zuckerman, 1979) نامیدهاند؛ به معنای گرایش فرد به جستوجوی احساسات جدید و تجربههای متنوع، کاوش در موقعیتهای پیچیده و قوی، و آمادگی برای پذیرش خطرهای جسمی و اجتماعی در این راه. این رغبت در چهار ویژگی اساسی جلوهگر میشود: جستوجوی هیجان و ماجراجویی، کاوش مستمر برای تجربه، کاهش خودمهارگری یا برونریزی، و زود کلافه شدن و بیحوصلگی.
دیویدسون جلوهای از مظاهر این جستوجو را در هیاهوی عاطفیِ ناشی از ساختن دراما در زندگی شخصی رصد میکند و سه الگوی متمایز برای درامای شخصی پیشنهاد میدهد: (الف) درامای درگیری و بحران: در این الگو، فرد تمایل دارد موقعیتها و رویدادها را بحرانی جلوه دهد و روابط را به صحنهٔ دائمی اختلاف و اضطراب تبدیل کند. (ب) درامای چالش: این دراما بر خلق روابط رمانتیک با ضربآهنگ دراماتیک استوار است و از طریق روشهای هیجانانگیز، مانند تلاش برای جذب شریک عاطفی مطلوب، پیش میرود. (ج) درامای شورش: این دراما بر پایهٔ جستوجوی هیجان در نقض قواعد رفتاریِ ریشهدار، زیر پا گذاشتن سنتها و آزمودن رفتارهای اجتماعی تند بنا شده است.
سناریوهای دراماتیک (مانند بحرانی کردن مستمر روابط، رفتارهای شورشی و ساختارشکن اجتماعی یا خلق رمانسهای همیشگی) بر بزرگنمایی و مبالغه استوار هستند. در این مسیر، فرد همواره تماشاگر پیگیر را مد نظر دارد، دیگران را دشمن میپندارد و رویدادهای هیجانانگیز، فشرده و بیپایان از خود درمیآورد و حتی ممکن است به گریه و زاری متوسل شود؛ اما درامای اثرگذار آن است که بر تماشاگر تأثیر بگذارد. فرانک کاپرا (درگذشته ۱۹۹۱)، کارگردان ایتالیایی، زمانی گفته بود: «فکر میکردم دراما وقتی شکل میگیرد که بازیگر روی پرده گریه کند، اما بعد فهمیدم دراما یعنی وقتی که تماشاگر گریه کند!»
این وضعیت دراماتیک شخصی، انگیزهٔ لازم و جذابیت مطلوب را برای صاحبش فراهم میکند و به او حس تمایز، بیهمتا بودن و گاهی ستاره بودن میبخشد، هرچند ممکن است در نهایت به احساس خلأ درونی، از دست رفتن لذت هیجان سالم، افزایش دشمنیها و غرق شدن در نقاط ضعف شخصی منجر شود. گرچه دیویدسون منشأ تمام این رفتارهای دراماتیک را به زنان نسبت میدهد، اما این موضوع تنها به آنها محدود نیست؛ زیرا ماهیت نمایشی «خودِ دیجیتال» در فضای مجازی – چنانکه خواهیم دید – باعث میشود این تحلیل دربارهٔ هر دو جنس به یک اندازه صدق کند.
هنگامی که هدف، بازیابی حس هیجان و راندن ملال از طریق ورود به «درامای دیجیتال» باشد، غرض تنها جستوجوی وجود نیست که بگوییم: «من مشارکت میکنم، پس هستم»؛ بلکه خود مشارکت اهمیت کمتری از حسی دارد که ایجاد میکند: «میخواهم حس کنم، پس مشارکت میکنم». به دلیل شتاب حرکت زندگی روزمره و انبوه محرکها و تنوع آنها، حسِ خویشتن تضعیف میشود و فرد ممکن است پیوند درونی با خود را از دست بدهد؛ از این رو شکایت از بیحسی افزایش مییابد. در این حالت، افراط در انتشار محتوا و در پیش گرفتنِ هیجان در افشای خویشتن، راهی برای غلبه بر این وضعیت عاطفی آزاردهنده است؛ زیرا برانگیختن احساسات تماشاگران میتواند حس بودن را در فرد بیدار کند و یخ عواطفِ منجمدش را ذوب نماید. (Turkle, 2015).
بسیاری از این رفتارهای دراماتیک، هنگامی که برای عموم به نمایش گذاشته میشوند، با افشای خویشتن و به حراج گذاشتن حریم خصوصی همراه هستند. اما به نظر میرسد رواجِ «برهنگی روانی داوطلبانه»، گاهی از شدتِ اثرگذاری دراما میکاهد و آن هیجانی را که معمولاً با پردهبرداری از امور پنهان همراه بود، سست میکند. به همین دلیل جاشوا میروویتز متوجه شده است که هرچند عصر حاضر «شیفتهٔ افشاگری» است، اما خودِ فعلِ «علنی کردن» بیش از آنچه که فاش میشود، ما را به هیجان میآورد (Meyrowitz, 1985, p. 311).
تأثیر فضای حاکم بر دنیای دیجیتال و عادیسازی رفتارهای آن
در تعاملات اجتماعی، مردم از قواعد و معیارهای مشترکی پیروی میکنند؛ زیرا وقتی همه شبیه به هم رفتار کنند، رفتارشان برای دیگران قابل درک میشود و همین موضوع باعث میشود پیوندشان با گروه حفظ شود. مردم همواره بهصورت ضمنی بر سر این قواعد یا معیارها توافق میکنند و به همین دلیل ممکن است این معیارها هر از گاهی تغییر کنند. در تعاملات دیجیتال نیز نوعی توافق پنهان برای هماهنگی میان معیارهای زندگی واقعی و تجربهٔ اجتماعی دیجیتال شکل میگیرد تا مشخص شود چه چیزی برای اشتراکگذاری مناسب است و چه چیزی باید خصوصی بماند (Kennedy, 2018).
با توجه به آنچه گفته شد، میتوان گفت جریان اصلی تعاملات در پلتفرمهای اجتماعی، معیارهای سنتیِ حریم خصوصی، رازداری و رفتارهای مبتنی بر حیا و خویشتنداری را با الگوی اجتماعی دیگری جایگزین کرده است؛ معیاری که دربارهٔ «افشای خویشتن» تساهل دارد و اشتراکگذاری خصوصیترین مسائل و روزمرگیهای صمیمانه را میپذیرد. این موج فراگیر، این معیارهای جدید را عادیسازی کرده و از آنها دفاع میکند و احتمالاً در بسیاری از جوامع نیز موفق شده است؛ به شکلی که زیادهروی در اشتراکگذاری، دیگر مثل گذشته زشت و ناپسند نیست. به دلیل رواج گستردهٔ این پدیده، بسیاری از کسانی که زندگی شخصی خود را پیش چشم همگان میگذارند، دیگر نه احساس عجیبی دارند و نه حس میکنند کار نامتعارفی انجام میدهند؛ بلکه این رفتار برایشان «طبیعی» و شبه بدیهی به نظر میرسد (Niedzviecki, 2009).
شاید تحریک و تشویق به افشاگری و علنی کردن مسائل، تحت تأثیر انگیزههای ایدئولوژیک باشد؛ همانطور که در فراخوانهای مستمر برای تشویق منحرفان جنسی به «آشکارسازی» و خجالت نکشیدن از «گرایشهای خود» دیده میشود. این افراد تلاش میکنند حضور خود را در جامعه عادیسازی کنند. چند دهه پیش، «همجنسگرایانی که به گرایش خود اعتراف کرده بودند» از [میشل] فوکو خواستند که او نیز آشکارا به انحراف خود اعتراف کند. همچنین ژان پل آرون، فوکو را به دلیل «اعتراف نکردن» به اینکه بر اثر بیماری ایدز در حال مرگ است، محکوم کرد؛ همان کاری که خودِ آرون انجام داده بود. انسان از دیگران انتظار دارد دست به اعترافاتی بزنند، بهویژه از همان جنسی که خودش به آنها اقرار کرده است. زیرا وقتی دیگران اعترافات فرد را تکرار میکنند، حسی مطلوب از تمایز، مشارکت انسانی و اجتماعی، و شاید نوعی تسامح عمومی را با خود به همراه میآورد» (Taylor, 2009, p. 174).
روشن است که عادت به معاشرت و تداوم یک رفتار، باعث میشود غریب بودن آن از بین برود و بیزاری اولیهای که ممکن است نسبت به کارهای ناپسند وجود داشته باشد، کمرنگ شود. در سال ۲۰۱۲، برخی پژوهشگران تلاش کردند این موضوع را در زمینهٔ حریم خصوصی به صورت آزمایشی بررسی کنند؛ آنها با اطلاع خانواده، در خانهای دوربین مراقبتی نصب کردند. در ماههای اول، تغییراتی در رفتار اعضای خانواده مشاهده شد؛ مثلاً از صحبت دربارهٔ موضوعات حساس خودداری میکردند یا عمداً به بخشهایی از خانه میرفتند که در دیدِ دوربینها نبود. اما با گذشت زمان، بیشتر آنها به نظارت عادت کردند و دیگر نقض آشکار حریم خصوصی آزارشان نمیداد.
مطالعهای در سال ۲۰۱۳ بر روی گروهی از کاربران پلتفرمهای دیجیتال، این یافته را تأیید کرد؛ نتایج نشان داد که پس از ۶ ماه، تمایل آنها به «افشای خویشتن» افزایش یافته است. این اتفاق یا به دلیل تجربهٔ تأثیر این نوع محتوا بود، یا به خاطر احساس تعهد نسبت به انتظارات دیگران که آنها را به انتشار و مشارکت بیشتر وامیداشت،[۶] و یا به علت شکلگیری نوعی «عرف دیجیتال» که برای همراهی با جمع، بر فرد فشار میآورد؛ چون «همه این کار را انجام میدهند». در چنین فضایی، حتی فرد خویشتندار نیز ناچار است خود را با اکثریت هماهنگ کند (Noctor, 2017; Masur, 2018). این فشار تا جایی پیش میرود که فرد در صورت کمشدن تعاملات، کاهش انتشار مطلب یا ناچار شدن به حفظ حریم خصوصی در برخی موارد، حس میکند باید از دنبالکنندگانش عذرخواهی کند. امروزه تعارف، [چاپلوسی] و فشارهای پنهان برای همرنگی با جماعت، بسیاری از افراد را به این سمت میکشاند.
علاوه بر تأثیر متقابل توجه، حمایت و تعامل در فضای مجازی، برخی از منتقدان معتقدند موفقیت چشمگیر پلتفرمها به دلیل ظهور نوعی «قرارداد اجتماعی جدید» است که محتوای آن اینچنین است: «اگر تو وانمود کنی که به محتوای بیارزش من توجه داری، من هم وانمود میکنم که به محتوای بیارزش تو اهمیت میدهم!» (Dalrymple, 2015).
مطالعهٔ هاشم المکرمی (Almakrami, 2015) که روی نمونهای از کاربران عربستانی و استرالیایی فیسبوک انجام شده نیز به نتیجهٔ مشابهی رسیده است؛ به این صورت که افزایش تعداد دوستان، بالا رفتن تعداد گروههایی که فرد در آنها عضو شده و زمان زیادی که در پلتفرم میگذراند، منجر به افشای هرچه بیشتر جنبههای شخصی در ابعاد گسترده میشود.
همچنین فرد حاضر در این پلتفرمها ممکن است تحت تأثیر «مقایسه» قرار بگیرد؛ زیرا همیشه کسانی هستند که با افراط بسیار و بدون هیچ شرمی، خصوصیترین جزئیات زندگی خود را فاش میکنند. بنابراین فرد هرچقدر هم که اسرار یا حریم خصوصیاش را بر ملا کند، با دیدن کسانی که در این کار افراطیتر هستند، احساس آرامش میکند و خود را تسکین میدهد. او با توجیه تفاوتِ انگیزهها، دیگران را متهم میکند که برای جلب توجه در افشاگری زیادهروی میکنند، در حالی که معتقد است خودش تنها با هدف راهنمایی دیگران یا انتقال یک تجربهٔ واقعی و اهدافی اینچنینی، دست به افشاگری میزند (Noctor, 2017).
برخی از کاربران فضای مجازی – بهویژه در سنین نوجوانی و جوانی – از نوعی فشار ناخواسته برای مشارکت و انتشار محتوا سخن میگویند؛ آنها برای اینکه بتوانند بر تصویری که دیگران از آنها میسازند نظارت کنند، مجبور به فعالیت هستند. وقتی اطرافیان شما در پلتفرمها فعال باشند، شما هم خواهناخواه بخشی از محتوای آنها خواهید بود؛ پس اگر خودتان آگاهانه تصویری از خویش ارائه ندهید، دیگران هویت و ماهیت دیجیتال شما را تعریف خواهند کرد. همین موضوع فرد را مجبور میکند تا با انتشار عکس، افکار، احساسات و روزمرگیهایش، خودش مسئولیت ساختن آن «نسخهٔ دیجیتالی» که میخواهد به دنیا نشان دهد را بر عهده بگیرد (Thompson, 2008; Marwick, 2013).
افشای اندکی از جزئیات شخصی، راه را برای افشاگریهای بزرگتر هموار میکند. این یک سازوکار روانی شناختهشده در تکنیکهای بازاریابی و روانشناسیِ اقناع است؛ مشخص شده که اگر افراد در ابتدا با یک مشارکت کوچک در یک کار یا اعانه یا فروش و شبیه آن موافقت کنند، به دلیل تأثیر «تعهد و ثبات قدم»، در مراحل بعد با درخواستهای بسیار بزرگتر هم موافقت خواهند کرد. برای مثال یک فروشندهٔ حرفهای در ابتدا به دنبال سود نیست، بلکه میخواهد مشتری را به «خرید کردن» متعهد کند؛ این روش که «جای پا باز کردن» (Foot-in-the-door) نام دارد، با یک درخواست کوچک شروع میشود تا در نهایت فرد را به پذیرش درخواستهای بزرگتر وادار کند (سیالدینی، ۲۰۱۰ [۱۹۸۴]، ص ۹۰). این موضوع توجیهگر شدت یافتنِ «برهنگی روانی» در برخی افراد است؛ وقتی کسی به افشاگری و نمایان کردن حریم خصوصیاش عادت کرد، عقبنشینی برایش دشوار میشود، حتی اگر ته دلش به این کار راضی نباشد. رابرت سیالدینی در اینباره مینویسد:
«به محض اینکه فرد به چیزی متعهد شود، از هر سو تحت فشار قرار میگیرد تا بر سر حرف خود بماند؛ هم یک فشار درونی برای هماهنگ کردن تصویر ذهنیاش با رفتاری که انجام داده، و هم یک فشار بیرونی و بسیار قویتر که از نگاه دیگران نشأت میگیرد. چون دیگران به ما نگاه میکنند تا ببینند آیا به آنچه گفتهایم باور داریم یا نه، ما هم دوباره به شدت وسوسه میشویم تا نگاه خودمان به خویشتن را با همان چیزی که قبلاً علنی کردهایم، هماهنگ کنیم» (همان، ص ۹۶ با تصرف).
یکی از مطالعات نشان داده است وقتی به فرد به چشم یک آدم بخشنده و نیکوکار نگاه میشود، میزان و تعداد دفعات کمکهای او برخلاف دیگران، افزایش مییابد (منبع پیشین).
در بافتار کلی این تأثیرات، نمیتوان نقش کسانی را که به عنوان «مؤثر» (اینفلوئنسر) یا سلبریتی شناخته میشوند، نادیده گرفت. آمارهای جدید نشان میدهد که کمی بیش از ۳ نفر از هر ۱۰ شهروند سعودی، یعنی تقریباً ۳۰٪ از کاربران شبکههای اجتماعی، اینفلوئنسرها را دنبال میکنند. این نسبت برای کاربران مصری به ۲۴٪ میرسد. این میزان پیگیری و توجه، کمی بیشتر از میانگین جهانی است که حدود ۲۲٪ برآورد میشود (Radcliffe et al, 2023; Wachler, 2022). آمارهای دیگری نشان میدهد که نزدیک به ۷۰٪ از حدود ۳۴۰ میلیون کاربر شبکههای اجتماعی، هر روز تنها به یک قصد وارد این فضا میشوند: تعامل با «اینفلوئنسرها». بنابراین غیرمنطقی است که تصور کنیم این همراهی نزدیک و روزانه هیچ اثری ندارد؛ بهویژه با پیشرفتهای ارتباط بصری که نزدیکی جسمی را شبیهسازی میکند و جزئیترین اشارات فیزیکی و حالات چهره را فاش میسازد؛ چیزهایی که قبلاً فقط در دیدارهای مستقیم و چهرهبهچهره ممکن بود (Meyrowitz, 2009). این نزدیکیِ شبهمادی و همراهی دیجیتال روزانه، بیشک انفعال را تقویت میکند و تأثیرگذار است.
با اینکه پلتفرمهای جدید تنوع بسیار و فرصتهای بینظیری برای مشارکت و تأثیرگذاری همگان فراهم کردهاند، اما واقعیت نشان دهندهٔ عدم تعادل فاحش میان شرکتکنندگان است. در مطالعهای گسترده (Lin et al, 2014) که با هدف بررسی پویاییهای رفتار دیجیتال انجام شد، حدود ۲۹۰ میلیون توییت که توسط بیش از ۱۹۳ هزار کاربر آمریکایی در پلتفرم توییتر (X فعلی) و در جریان چندین رویداد بزرگ سیاسی در ایالات متحده منتشر شده بود، مورد واکاوی قرار گرفت. یکی از نتایج این بود که رویدادها نه تنها باعث افزایش انتشار مطالب [کاربران عادی] نمیشوند، بلکه منجر به کاهش نسبت ارتباط بین افراد شده و باعث میشوند تعامل و فعالیت عمومی حول محور حسابهای سلبریتیها (یعنی کسانی که دنبالکنندگان بسیار زیادی دارند) متمرکز شود. این موضوع بر اهمیت ویژهٔ سلبریتیها در پلتفرمهای دیجیتال و تأثیر رفتار آنها بر تودهها تأکید دارد.
نکتهٔ جالب اینجاست که تأثیر فضای عمومی تنها به همرنگی با جماعت و تمایل به پیوستن به گروههای افشای جمعی محدود نمیشود؛ بلکه اثر آن همچنین به مقاومت و مخالفتی که به شکلی دیگر در خدمت تثبیت همان فضا است، گسترش مییابد. در اینجا مفهوم «ضد هوادار» (anti-fan) را به یاد میآوریم که جاناتان گری (Gray, 2003) آن را وضع کرد؛ این اصطلاح به کسانی اشاره دارد که به شدت از یک اثر هنری یا محتوایی خاص متنفرند و بر همین اساس در گروههای دیجیتال یا «سایتهای تنفر» گرد هم میآیند. این گروهها ساختاری شبیه به گروههای هواداران (fans) دارند. به این افراد باید دستههای مختلف مخالفان سلبریتیها را هم اضافه کرد؛ آنها بخشی از سازوکار بازار دیجیتال هستند و چه بسا اگر آنها نبودند، بسیاری از سلبریتیها تا این حد مشهور نمیشدند و به جایگاهی که اکنون دارند نمیرسیدند.
کالایی شدنِ روزمرگیها
کن پلامر، جامعهشناس بریتانیایی (درگذشتهٔ ۲۰۲۲)، در بحث خود پیرامون زمینههای ظهور داستانهای جنسی و شخصی در فضای عمومی در اواخر قرن بیستم، به نقش تعیینکنندهٔ رسانهها اشاره کرده است؛ رسانهها این نوع حکایتها را به یک «کالای» پرطرفدار تبدیل کردند و قرار گرفتن آنها در تیتر روزنامهها، مجلات، برنامهها و گفتگوهای تلویزیونی امری پذیرفتهشده شد (Plummer, 1995). این پیوند میان «اقتصاد تبلیغات» و «کالایی کردن حکایتهای صمیمانه»، تنها آغازی فروتنانه برای ورود زندگیهای شخصی و روایتهای خصوصی به چرخهٔ تولید و مصرفِ انبوه بود که از آن زمان تا کنون مدام در حال گسترش است.
با ظهور پلتفرمهای اجتماعی، این «کالاییسازی» به عرصههای جدیدی وارد شد که مهمترین آنها «کالایی کردن پشت صحنههای شخصی» است؛ جایی که فرد «پشت صحنه» زندگی روزمرهاش را به تماشاگر ناظر میفروشد و از تمایلات مهارناپذیر آنها برای سرک کشیدن در حریم خصوصیاش، جهت پیشبرد تبلیغات و کسب درآمد از طریق افزایش بازدید بهره میبرد. به این ترتیب، «اینفلوئنسر» روتین روزانه، روابط، ازدواج، طلاق، اعتیاد، سفر و محل اقامت خود را به عنوان موادی ارزشمند و جذاب برای تماشا عرضه میکند و میفروشد. او به شدت اصرار دارد که از هر فرصتی در رفتارها، عادتها و علایقش برای بازتولید آنها به عنوان یک «کالا» برای مخاطب استفاده کند. در «جامعهٔ اعترافی»، این رفتار نه تنها پذیرفته شده، بلکه به یک مدل اقتصادی موفق تبدیل شده است که نویدبخش آیندهای پررونقتر است (Niedzviecki, 2009; Roura, 2018). در چنین فضای دیجیتالی، مرز میان تبلیغات و غیرتبلیغات تا حد زیادی مبهم و مهآلود شده است؛ دوران پیامهای بازرگانی – به سبک کانالهای تلویزیونی قدیمی – به پایان رسیده و اکنون تقریباً همه چیز به یک آگهی تبلیغاتی یا دستکم یک آگهیِ احتمالی تبدیل شده است (Williams, 2018).
در پی این تحولات، اشتیاق نهادها، شرکتها و حتی دولتها در سراسر جهان برای سرمایهگذاری در تبلیغات دیجیتال، بهویژه از طریق «اینفلوئنسرها»، رو به افزایش است. ارزش بازار جهانی تبلیغات اینفلوئنسری در سال ۲۰۲۳ به حدود ۲۱ میلیارد دلار رسید که نسبت به سال ۲۰۱۹ بیش از سه برابر شده است (Dencheva, 2023). بر اساس برخی برآوردها، انتظار میرود هزینههای صرف شده برای این تبلیغات تا پایان سال ۲۰۲۴ به نزدیکی ۲۴ میلیارد دلار برسد. از این رو، جای تعجب نیست که آمارها نشان میدهند ۷۵٪ از اینفلوئنسرها اعتراف کردهاند که حجم محتوای تولیدی و اشتراکگذاریشده خود را صرفاً با انگیزههای مادی افزایش دادهاند.
نکتهٔ قابل توجه در اینجا، تمایل شرکتها و مؤسسات به همکاری با «میکرو-سلبریتیها» (سلبریتیهای کوچک یا محلی)[۷] به جای اینفلوئنسرهای بسیار مشهور است (Geyser, 2024). تمام این نتایج، خود را در قالب افزایش نرخ افشای خویشتن و رقابت در «جشن برهنگی عمومی» نشان میدهند؛ رقابتی که هدفش جلب قراردادهای تبلیغاتی و بازاریابی بیشتر است.
در بیشتر بخشهای پیشین، واژهٔ «برهنگی» را در معنای روانی و معنوی آن به کار بردم؛ اما واقعیت این است که برهنگی، پردهدری مادی و جسمی را نیز در بر میگیرد، بهویژه که پلتفرمهای جدید بر پایهٔ «تصویر» استوارند و به جلوههای بصری اهمیت میدهند. این فضاها اصالتاً در بستر یک فرهنگ بصری شکل گرفتهاند که بر «ظهور مشاهده شدنی» و نمایش بصری خویشتن تکیه دارد (Burkart, 2006a)؛ همان چیزی که برخی آن را «چرخش تصویری» نامیدهاند که از دههها پیش آغاز شده و محور آن انتقال از فرهنگ نوشتار به فرهنگ تصویر است. از این رو، خویشتن معاصر دیگر تنها نمیخواهد که صدایش شنیده شود، بلکه به شدت میخواهد که دیده شود (Schoer, 2006). جنبههای بصری نمایش خویشتن، اکنون از روایتهای نوشتاری صِرف اهمیت بیشتری یافتهاند و «اعتراف» از مسیر نمایش بدن میگذرد. همچنین افشای خویشتن گاهی در قالب نمایاندنِ بخشهای خصوصی بدن ارائه میشود (Burkart, 2010). این موضوع گاهی با تلاش تولیدکنندگان محتوای مبتذل گره میخورد (مانند دخترانی که در ازای دریافت پول در فضای دیجیتال تنفروشی میکنند)؛ کسانی که بر افشای خویشتن و ایجاد پیوندهای عاطفی و احساسی با مخاطبان اصرار دارند. برخلاف صنعت پورنوگرافی کلاسیک که تنها بر فروش برهنگی محض استوار بود.[۸]
اگر تأثیرات اقتصادی را هم به این موضوع اضافه کنیم، نتیجه چیزی جز پردهدریِ بیشتر و نمایش جذابیتهای بدنی نخواهد بود. مطالعهای بر روی ۵۰۰ حساب اینستاگرامِ اینفلوئنسرهای حوزههای مد، ورزش، موسیقی، هنر و آشپزی در یک بازه ۵ ماهه انجام شد تا تأثیر نمایش بدن بر سود و درآمد این حسابها سنجیده شود. نتیجه نشان داد که برهنگی بیشتر منجر به درآمد تبلیغاتی بالاتر میشود؛ تا جایی که بهطور متوسط، یک تصویر برهنه در مقایسه با سایر تصاویر، ۴٪ درآمد بیشتری نصیب صاحب حساب میکند (Gaenssle, 2023).
این سرمایهگذاری روی برهنگی فقط محدود به افراد نیست؛ بلکه احتمال دارد خود اپلیکیشن اینستاگرام هم الگوریتمهایی طراحی کرده باشد که به تصاویر برهنه اولویت میدهند و آنها را بیشتر از بقیه نمایش میدهند. طبق بررسیها، پستهایی که شامل تصاویری از زنان با لباس زیر یا مایو هستند، ۵۴٪ بیشتر شانس دیده شدن توسط دنبالکنندگان را دارند. همچنین پستهای مربوط به مردان نیمهبرهنه با سینهٔ عریان، ۲۸٪ بیشتر از سایر پستها شانس نمایش دارند (Duportail et al, 2020). این موضوع شاید توضیح دیگری برای آمار خیرهکنندهٔ بازدید این نوع پستهای نازل و مبتذل باشد.
این برهنگی بخشی از یک فرهنگ اباحهگری افراطی است که اینترنت – بهواسطهٔ امکان ناشناس ماندن و تجربه کردن – به رواج و عادیسازی آن کمک کرده است (Barcan, 2004). سپس با ظهور پلتفرمهای جدید، این وضعیت شدت گرفت؛ بهویژه با آنچه «پورنوگرافی نرم» نامیده میشود و اکنون در گوشه و کنار جهان دیجیتال منتشر شده است. هدف از این جریان، جنسیسازی خویشتن است که مخاطبان را به سمت «در پیش گرفتن رفتارهای مختلف برای تقویت جذابیت جنسی» سوق میدهد. جلوههای این فرهنگ در انبوه ایما و اشارههای جنسی در نمایشهای فردی، و غلبه رویکرد جنسی در نمایش بدن دیده میشود؛ درست همانطور که در صفحات مد، رقصهای «تیکتاک»، اکانتهای مشاورهٔ جنسی، نمایشهای میکآپ، و صفحات سلامت و ورزش زنان مشاهده میکنیم. همگی اینها بدن نیمهبرهنه را در پوششی شیک ارائه میدهند تا از مزایای همراهی با این فرهنگ فراگیر بهرهمند شوند (Choi, 2017; India, 2023).
اعتیاد به افشاگری
آخرین انگیزهای که در این مبحث به آن اکتفا میکنم، موضوع «اعتیاد» است. انتشار جزئیات زندگی شخصی میتواند از طریق جلب توجه عموم و دریافت لایک و کامنتهای مطلوب، نوعی تجربهٔ «ارضای روانی» ایجاد کند. در نتیجه، فرد انتظار دارد آن احساسی را که اولین بار تجربه کرده، با تکرار همان رفتار دوباره به دست آورد؛ و تمایلات اعتیادگونه اینگونه به تدریج شکل میگیرند. میل به کسب هیجان ناشی از جلبِ توجه، با گذشت زمان چنان قوی میشود که فرد در بازداری یا مهار آن دچار سختی میشود؛ امری که منجر به رفتارهای تکانشی و ناگهانی و افشای حساب نشدهٔ خویشتن میگردد. همچنین ملاحظه شده است که هنگام دوری از این فضا و تلاش برای شکستن این چرخهٔ اعتیادی، ممکن است علائم «خماری» یا گوشهگیری ظاهر شود که شبیه به علائم ترک اعتیاد به الکل است (Ostendorf & et al, 2020; Burhan & Moradzadeh, 2020).
شکی در اهمیت این دست مطالعات و تحلیلها که تفسیرهای زیستی یا عوامل ارگانیک را هم در بر میگیرند نیست؛ تفسیرهایی که در آنها مدام به هورمونهایی مثل دوپامین، سروتونین، اکسیتوسین و اندروفین اشاره میشود. این موضوع نشاندهندهٔ تأثیر زبان علمی و سلطهٔ علوم اعصاب و علوم شناختی در دهههای اخیر است که با ظهور «عصبمحوری» (Neurocentrism) همراه شده است.؛ یعنی گرایش علمی گسترده[۹] به تکیه بر ساختار مغز و دستگاه عصبی مرکزی برای تفسیر پدیدههای روانی و رفتارهای انسانی و درمان آنها (Lilienfeld et al, 2015).
اما این مسیر تفسیری با مجموعهای از کاستیهای فلسفی و ایرادات روششناختی همراه است. رابطهٔ میان شیمی مغز و پدیدههای رفتاری پیچیده، در قالب یک رابطه علّیِ واضح ظاهر نمیشود؛ برای مثال، از نظر تجربی اینگونه نیست که انسان صرفاً با تزریق هورمون دوپامین خوشحال شود، بلکه این موضوع شامل مقدمات فلسفی پیچیده و مورد اختلافی است (Hofman, 2021). همچنین پژوهشگر متخصص ناچار است برای معنا بخشیدن به سیگنالهای فعالیت مغزی، از نظریهها و تفسیرهای روانشناختی کمک بگیرد (De Vos, 2013). بنابراین، تفسیرهای عصبشناختی وهمآلود منجر به «تقلیلگرایی» میشوند (مانند نادیده گرفتن دیدگاهها، حالات روحی، انگیزهها و سبکهای فکری) و به نوعی «جبرگرایی» میانجامند؛ یعنی این تصور را ایجاد میکنند که رفتار انسان مکانیکی است، در حالی که در واقعیت، بدن تنها بر اساس واکنشهای شیمیایی داخلی و جدا از محیط اجتماعی و بافتارهای خاص و پیچیده حرکت نمیکند. از این رو، اعتیاد تنها یک بیماری جسمی یا یک اختلال شیمیایی صِرف نیست، بلکه بیشتر به یک اختلال «روانی-اجتماعی» شباهت دارد که درمان یا برخورد با آن تنها در بستر اجتماعی فرد امکانپذیر است (Hammer et al, 2013)؛ چرا که رفتار، نتیجهٔ ترکیبی از تعاملات میان عوامل بیولوژیکی، شناختی و محیطی است.
عبدالله الوهیبی
[۱] احتمالاً زنان بیش از مردان به استفاده از شبکههای اجتماعی روی میآورند تا بهطور مکرر جویای توجه و تأیید دیگران باشند؛ در نتیجه، آنها بیشتر در معرض احساس تنهایی، ناامیدی یا حتی افسردگی قرار میگیرند (Li & Zhuo, 2023).
[۲] دربارهٔ ماکس شلر (درگذشته ۱۹۲۸)، فیلسوف مشهور آلمانی، نکتهٔ جالبی نقل شده است: «او چنان غرق در مطالعات خود میشد که حتی صفحاتی از کتاب در حال مطالعه را پاره میکرد و به زور به اطرافیانش میداد تا آنها را مجبور کند به همراه او، آن صفحات را بخوانند! از همین رو گفته میشود او چندین نسخه از کتاب «متافیزیک شناخت» نیکولای هارتمان را تهیه کرده بود؛ کتابی که بسیار گرانقیمت بود (گادامر، ۲۰۱۳ [۱۹۷۷]، ص ۸۰-۸۱).
[۳] از جمله این موارد، روایتی است که مبرّد از یکی از نزدیکان اسحاق بن ابراهیم موصلی نقل کرده است. او میگوید شبی سراسیمه نزد من آمد. اسحاق تعریف میکرد: «گمان کردم اتفاق ناگواری برایش افتاده که اینطور هراسان به من پناه آورده است؛ پس بهسرعت سمت در رفتم و پرسیدم: چه شده؟ گفت: بگذار برایت بگویم؛ دوستی مرا به غذایی لذیذ، نوشیدنیای بینقص، کبابی برشته، همصحبتی لذتبخش و غنایی دلکش دعوت کرد. دعوتش را پذیرفتم و سپس این شعر نصیب را به آواز خواندم که:
بزینبَ ألمَم قبلَ أن یَرحلَ الرکبُ / وقُل إن تملّینا فما مَلّك القلبُ
(پیش از آنکه کاروان کوچ کند، سری به زینب بزن / و بگو اگرچه ما خسته و ملول شدیم، اما دل ما از تو ملول نشد)
در آن لحظه از شدت شادی نزدیک بود به پرواز درآیم، اما ناگهان حس کردم این خوشی ناقص است؛ چرا که کسی همراه من نبود که این حال را همانطور که هست درک کند. پس سراسیمه نزد تو آمدم تا این حال را برایت وصف کنم و بعد نزد دوستم برگردم.» آن مرد میگوید: اسحاق این را گفت و در حالی که پشت به من میکرد، کفشهایش را به زمین میزد و دور میشد. فریاد زدم: صبر کن با تو حرف دارم! اما او گفت: «من دیگر نیازی به ماندن نزد تو ندارم» (المبرد، ۱۴۱۷ هـ، ج ۲، ص ۱۸۹).
[۴] psychological exhibitionism / psychic exhibitionism.
[۵] پژوهشهای مرتبط چندین نشانه برای تشخیصِ جعل در روایتهای بیماری در پلتفرمها ذکر میکنند؛ از جمله: شادمانیِ عجیب و جالب توجه نسبت به وضعیت سلامتی (شادی از بیماریِ ادعایی)، انتشار مطالب با طول و تفصیل و تکرار زیاد در بازههای زمانی که با سختیِ بیماری همخوانی ندارد، و تصویرسازی از وضعیت به شکلی هیجانی؛ بهگونهای که بیمار یا در آستانهٔ مرگ به نظر میرسد و یا به شکلی معجزهآسا بهبود مییابد. همچنین وجود تناقض در داستان، تشدید درامای شخصی هنگامی که توجه به صاحب آن کم میشود، شکایت از بیتوجهی مردم و ضعف همدردی آنها، فرار از تماس تلفنی و ضبط ویدئوهای طولانی و مفصل، و نیز واگذاری امرِ انتشار و پیگیری به دیگران از دیگر نشانههای شکبرانگیز هستند.
[۶] تجربه نشان داده است که وقتی مرتب برای دیگران کامنت میگذارید و با آنها تعامل دارید، نوعی احساس وظیفه در شما شکل میگیرد؛ به طوری که حس میکنید در آینده هم باید به فعالیتهای مجازی آنها واکنش نشان دهید تا ذوقشان کور نشود و ناامید نشوند (Brozzo & Michael, 2023).
[۷] در تحلیل پدیدهٔ برندینگ شخصی و بازاریابی در عصر اینفلوئنسرها، نگاه کنید به: (Khamis et al, 2017).
[۸] شاید یکی از دلایل این تغییر، زیاد شدن دست در این کار باشد که باعث شده رقابت بالا بگیرد و روشهای جدیدی برای پابند کردن مخاطب ابداع شود. همینطور چون تصاویر برهنه همهجا پخش شده و دسترسی به آنها آسان است، دیگر مثل قبل جذابیت ندارند؛ به همین خاطر، فعالان این حوزه ناچار شدهاند برای خودشان یک شخصیت و هویت خاص بسازند تا برای مخاطب جذابتر از نمایش ساده و بیروح بدن باشد.
[۹] برای مثال ملاحظه شده است که مجلات روانپزشکی، در مقایسه با سایر مجلات پزشکی، نسبت بسیار بالاتری از مقالاتی را منتشر میکنند که به طور کامل یا تا حد زیادی به پیوندهای بیولوژیک بین رفتار و اختلالات مغزی اختصاص یافتهاند؛ همانطور که بودجههای پژوهشی نیز به سمت تحقیقات روانشناختی با رویکرد بیولوژیک سوق پیدا کرده است (Lilienfeld et al, 2015).

