آیا انسان همتایی دارد؟تفاوت‌های بنیادین بشر و حیوانات در یادگیری و آگاهی

همین الان می‌توانی این آزمون را انجام دهی… از خودت بپرس: کجای مسیر خودروی خود را متوقف کردی؟ دسته‌کلیدت کجاست؟ و شارژر موبایلت دقیقا کجاست؟ آیا می‌توانی هر سه مکان را به یاد آوری؟

اما در واقعیت، فندق‌شکن کلارک (Nucifraga columbiana) هر پاییز ۳۰ هزار دانه را در ۶ هزار نقطهٔ مختلف پنهان می‌کند و در بهار به همهٔ آن‌ها دست می‌یابد!

اگر قدرت خود را در برنامه‌ریزی برای آینده و توانایی‌ات در یادآوری گذشته، میان خودت و فندق‌شکن کلارک مقایسه کنی، به نظرت چه کسی پیروز می‌شود؟!

این تنها ویژگی هوش انسانی نبود که حیوانات می‌توانند در آن با ما رقابت کنند؛ برای مثال: استفاده از ابزار. جین گودال در سال ۱۹۶۰ رواج استفاده از ابزار را نزد شامپانزه‌ها اثبات کرد، در حالی که کلاغ‌های کالدونیای جدید (Corvus moneduloides) نه تنها می‌توانند از ابزار استفاده کنند، بلکه آن‌ها را تغییر می‌دهند و مجموعه‌ای از ابزارهای متوالی می‌سازند که مکمل یکدیگرند. در همین حال، حیواناتی که در استفاده از عصا شکست خوردند، مانند فیل‌ها، در استفاده از جعبه‌ها و چرخ‌ها موفقیت چشمگیری داشتند.

ویژگی سومی برای هوش انسانی وجود دارد که به فرهنگ یا شیوه‌ای مربوط می‌شود که با آن می‌توانیم به فرزندانمان به شکلی متفاوت و متمایز از سایر گروه‌های انسانی آموزش دهیم. در پژوهشی در ساحل عاج روی سه گروه مجزا از شامپانزه‌ها که هر گروه از نظر ژنتیکی به هم متصل و نمایندهٔ قبیله‌ای مستقل بودند، مشخص شد هر گروه از نوع متفاوتی از ابزارها برای شکستن همان نوع از گردوی آفریقایی استفاده می‌کند. هر گروه به شکلی متفاوت فرزندان خود را آموزش داده بود.

در پژوهشی که در سال ۲۰۱۳ در PLOS ONE منتشر شد، نغمه‌ای از آوازهای نهنگ گوژپشت (Megaptera novaeangliae) یافت شد که تنها یک گروه از نهنگ‌ها در سال ۲۰۰۹ آن را می‌خواندند، تا اینکه در سال ۲۰۱۰ با گروه دیگری از نهنگ‌ها در یک منطقهٔ تغذیهٔ مشترک ملاقات کردند و طولی نکشید که گروه دوم از آواز اصلی خود دست کشیدند و زمانی که به زیستگاه خود بازگشتند، همان آواز را سر می‌دادند.

حیوانات از یکدیگر می‌آموزند؛ همان‌طور که پراثر و سه تن از همکارانش در پژوهشی که در سال ۲۰۰۸ در Nature منتشر شد، دریافتند که در گنجشک‌های مرداب (Melospiza georgiana)، مناطق مربوط به نورون‌های آینه‌ای (Mirror Neurons) هنگامی که پرنده از آوازهای پرندهٔ دیگر تقلید می‌کرد، فعال می‌شد؛ این‌ها همان نوع از عصب‌هایی هستند که در ما نیز هنگام تقلید رفتار انسانی دیگر فعال می‌شوند!

با این حال، از بارزترین ویژگی‌های هوش انسانی، توانایی ما در درک خویشتن یا خودآگاهی در سطوح مختلف است؛ از جمله «آزمون آینه» که به معنای توانایی انسان در شناخت خود از طریق آینه است.

انسان‌ها در ۱۸ ماهگی می‌توانند از آزمون آینه سربلند بیرون بیایند؛ پیش از آن، نوزاد خودش را می‌بیند اما درک نمی‌کند که آن خودش است. یکی از راه‌هایی که با آن موفقیت یا شکست در آزمون آینه را تشخیص می‌دهیم، گذاشتن دایره‌ای قرمز روی پیشانی کودک است؛ زمانی که به ۱۸ ماهگی می‌رسد، می‌تواند درک کند این لکهٔ قرمزی که در آینه می‌بیند متعلق به اوست و دستش را روی پیشانی‌اش می‌گذارد تا آن را پاک کند.

در میان حیوانات، شامپانزه، فیل، دلفین و حتی زاغی (Pica pica) توانستند از آزمون آینه سربلند بیرون بیایند. حیواناتی وجود دارند که باهوش محسوب می‌شوند، مانند سگ‌ها و برخی انواع میمون‌ها، اما نتوانستند در این آزمون دشوار موفق شوند.

با این حال، ممکن است سگ به دلیل ضعف بینایی نتوانسته در این آزمون موفق شود؛ زیرا بینایی سگ تقریباً هشت برابر ضعیف‌تر از ماست و علاوه بر آن، دچار کوررنگی است. از این رو، پژوهش دیگری توانایی سگ را در درک خویشتن از طریق حس بویایی و متعلقاتش دنبال کرد و سگ در این آزمون موفق شد؛ فراموش نکنید که حس بویایی سگ تقریباً ۱۰ هزار بار قوی‌تر از ماست!

بنابراین، برخی ویژگی‌های هوش انسانی منحصر به بشر نیست؛ حیوانات در بسیاری از این ویژگی‌ها با ما مشترک هستند و حتی در برخی از آن‌ها بر ما برتری دارند؛ همچنین ویژگی‌های خاصی از هوش وجود دارد که ما طبیعتاً قادر به انجام آن‌ها نیستیم!

مثلا اختاپوس در محیط خود به‌طور کامل استتار می‌شود و در کسری از ثانیه، رنگ پوستش را به رنگ صخره‌ها یا تپه‌های مرجانی تغییر می‌دهد؛ یا مانند ماهی‌های آزاد (Salmo salar) که در شنای خود از طریق میدان مغناطیسی زمین جهت‌یابی می‌کنند؛ یا مانند خفاش‌ها که از پژواک صوتی (Echolocation) برای درک موقعیت اشیاء بهره می‌برند.

در برخی ادیانِ تحریف‌شده، این موضوع برای برخی از باورهایشان چالش‌برانگیز بود؛ همان‌هایی که نگاهی فرودست به حیوانات داشتند، تا آنجا که ادعا می‌کردند آن‌ها درد را حس نمی‌کنند یا روح ندارند. در حالی که ما در اسلام به هدهد سلیمان ایمان داریم که حقایق هستی را درک کرد و طبایع اشیاء را فهمید؛ به مورچه‌ای ایمان داریم که قومش را هشدار داد تا به لانه‌هایشان بروند؛ و به کلاغی ایمان داریم که خداوند او را فرستاد تا به فرزند آدم بیاموزد چگونه پیکر برادرش را به خاک بسپارد؛ و به سخن پیامبر ﷺ ایمان داریم، آنگاه که الاغی را دید که صورتش را داغ زده بودند و فرمود: «خداوند لعنت کند کسی را که این [حیوان] را داغ زده است»؛ و به کلام خداوند ایمان داریم که فرمود: {وَمَا مِن دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثَالُكُم} [انعام: ۳۸] (و هیچ جنبنده‌ای در زمین و هیچ پرنده‌ای که با دو بال خود پرواز می‌کند نیست، مگر آنکه آن‌ها نیز امت‌هایی همانند شما هستند).

اما مطالعات اولیه دربارهٔ هوش حیوانات، به شکلی افراطی خوش‌بینانه بود؛ روان‌شناسانِ مکتب رفتارگرایی ادعا کردند که می‌توان هر چیزی را از طریق سیستم پاداش و تنبیه به حیوانات آموزش داد. برخی نیز پا را فراتر گذاشته و ادعا کردند که هیچ ویژگی متمایزی در هوش انسانی وجود ندارد؛ همان‌طور که داروین پیش‌تر در یکی از فصل‌های کتاب «تبار انسان» (The Descent of Man) گفته بود: «هدف من در این فصل، نشان دادن این مطلب است که هیچ تفاوت جوهری میان انسان و پستانداران عالی در توانایی‌های ذهنی‌شان وجود ندارد». او همچنین در همان کتاب گفته بود: «تفاوت ذهنی میان انسان و پستانداران عالی، با تمام بزرگی‌اش، قطعاً تفاوتی در درجه است و نه در نوع».

نخستین تلاش‌ها برای اثبات این ادعاها، به آموزش توانایی تکلم به باهوش‌ترین حیوانات وحشی مربوط می‌شد. در دههٔ چهل میلادی، دانشمندان تلاش کردند به یک شامپانزه با نام «فیکی» سخن گفتن بیاموزند، اما تمام تلاش‌ها با شکست مواجه شد؛ زیرا بعدها مشخص شد که تارهای صوتی شامپانزه آمادگی تکلم را ندارد.

در سال ۱۹۶۶، تلاشی جدی‌تر صورت گرفت؛ نوزاد مادهٔ شامپانزه‌ای از حیات‌وحش به نام «واشو» انتخاب شد، مانند یک کودک انسان تحت سرپرستی قرار گرفت و به او زبان اشاره آموختند. نتایج این پژوهش در سال ۱۹۷۳ منتشر شد؛ واشو توانسته بود ۱۵۰ اشارهٔ مختلف را بیاموزد که همگی برای کلمات منفرد بودند، مانند «آغوش»، «خروج» و «باز کن».

نوآم چامسکی (Noam Chomsky)، برجسته‌ترین فیلسوف زبان در قرن بیستم، استدلال می‌کرد که ما انسان‌ها ذاتاً برای زبان مهیا شده‌ایم و آن را از طریق سیستم پاداش و تنبیه یا صرفاً به این دلیل که شرایط برای یادگیری‌اش مهیا بوده، نمی‌آموزیم؛ و هنگامی که دربارهٔ آن بچه شامپانزه (واشو) که برخی کلمات را با زبان اشاره آموخته بود از او پرسیدند که آیا او زبان را آموخته است؟ پاسخ داد: «انسان‌ها می‌توانند در المپیک چندین متر به بالا بپرند، آیا می‌توانیم نام این کار را پرواز کردن بگذاریم؟!»

برای درک سخن چامسکی، به موفق‌ترین تلاش در آموزش زبان اشاره به حیوانات بنگرید؛ شامپانزه‌ای به نام نیم چیمپسکی (Nim Chimpsky) توانست [به زبان اشاره] جملات پیوسته بگوید، اما طولانی‌ترین جمله‌ای که چیمپسکی گفت از ۱۶ کلمه تشکیل شده بود و چنین بود:

«پرتقال بده من بده خوردن پرتقال من خوردن پرتقال بده من خوردن پرتقال بده من خوردن پرتقال بده من خوردن پرتقال!»

با وجود ایمان و یقین ما به هوش حیوانات، اما پرواضح است که چیزهایی وجود دارد که تنها به انسان اختصاص یافته است؛ خداوند در قرآن دربارهٔ انسان ذکر کرده است که «بَیان» را به او آموخته است. آن توانایی بر ابراز افکار درونی با شیوایی و سهولت، بدون نیاز به یادگیری، از زمانی که تنها به دو سالگی می‌رسیم.

داروینیسم مانند اسیدی تمام عقایدی را که به تمایز انسان و برتری او بر طبیعت باور داشتند، در خود حل کرد؛ همان‌طور که روان‌شناس ملحد، استیو استوارت ویلیامز (Steve Stewart-Williams) می‌گوید:

«نظریهٔ تکامل با این ایده که می‌توان ساکنان این سیاره را به دو گروه بشر و حیوانات تقسیم کرد، در تضاد است!»

با وجود این، هر کس به این ایده باور داشته باشد، نمی‌تواند معتقد به برتری انسان بر طبیعت نباشد! انسان ملحد در وفادار ماندن به ایدهٔ مرکزی‌اش مبنی بر اینکه او و حیوان یکسان هستند، شکست خورده است؛ زیرا اگر به برابری کامل با چهارپایان پایبند بود، به جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی به عنوان شاخه‌هایی از جانورشناسی می‌نگریست، به پزشکان به چشم دامپزشک، به حقوق بشر به عنوان شاخه‌ای از حقوق حیوانات، به تربیت اجتماعی کودکان به عنوان نمونه‌ای از اهلی کردن حیوانات و به نسل‌کشی‌های نژادی به عنوان نوعی قصابی نگاه می‌کرد. یا همان‌طور که ریچارد داوکینز (Richard Dawkins)، ملحد مشهور می‌گوید: « چه چیزی مانع از آن می‌شود که بگوییم هیتلر بر حق نبوده است؟ منظورم این است که این واقعاً پرسش دشواری است!». یا همان‌گونه که جیمز ریچلندز (James Rachels)، فیلسوف ملحد آمریکایی گفته است: «برخی انسان‌های بدشانس – شاید به این دلیل که دچار آسیب مغزی شده‌اند – موجوداتی عاقل نیستند. دربارهٔ آن‌ها چه باید گفت؟ طبق آموزه‌ای که در حال بررسی آن هستیم، نتیجهٔ طبیعی این خواهد بود که آن‌ها صرفاً حیوان هستند و شاید باید چنین نتیجه بگیریم که می‌توان از آن‌ها همان‌گونه که از حیواناتِ غیرانسان استفاده می‌شود، استفاده کرد؛ شاید به عنوان سوژه‌های آزمایشگاهی یا به عنوان غذا!».

هیچ‌کس نمی‌تواند طبق این دیدگاه زندگی کند؛ همان‌طور که دیوید برلینسکی (David Berlinski) می‌گوید: « منشأ تمایز و خاص بودن انسان در طبیعت هر چه که باشد، وجود آن چنان آشکار است که هرگونه انکار تحقیرآمیزِ آن، ناگزیر به بلاهت ختم می‌شود!».

ممکن است ما انسان‌ها در برخی جنبه‌ها نظیر داشته باشیم… ممکن است مخلوقی در تیزبینی با ما رقابت کند، یا دیگری در هوشِ عینی از ما پیشی بگیرد، یا سومی در استفاده از ابزار با ما برابر باشد. اما هر موجودی حول یک عملکرد محوری طراحی شده است، در حالی که ما در مجموع جوانب، کامل‌ترین هستیم. ما بینایی‌ای داریم که قوی‌ترین نیست، اما متعادل‌ترین است. هوشی داریم که سریع‌ترین نیست، اما عمیق‌ترین گستره را دارد. دستانی داریم که نیرومندترین نیستند، اما قابلیت بی‌پایانی برای کار با ابزار دارند. مغزی داریم که نه پرواز می‌کند، نه شنا می‌کند و نه در اعماق اقیانوس پنهان می‌شود، اما برای جهان نقشه می‌کشد و آن را بازنویسی می‌کند.

بنابراین جهان می‌تواند در هر ویژگی رقیبی برای ما ارائه دهد، اما هیچ‌کدام از آن‌ها آن هماهنگی را ندارند که چشم را با حافظه، و حافظه را با زبان به همکاری وادارد؛ زبانی که نور را به معنا، معنا را به علم، و علم را به آینده تبدیل می‌کند.

تنها انسان است که حس را با غایت پیوند می‌زند. ما قدرت تخیل فراتر از حدود حواس را داریم و در حالی که به آسمان می‌نگریم، به دنبال معنای وجودمان هستیم!

تمایز ما از طبیعت، تنها چیزی است که قداست زندگی ما، احساساتمان، افکار درونی‌مان و باورمان به حق و باطل را تضمین می‌کند.

یا همان‌گونه که عبدالوهاب المسیری رحمه‌الله می‌گوید: «پروژهٔ معرفتی غرب به معنای عمیق کلمه، کافر است… او تنها به خدا کافر نیست، بلکه به انسان نیز کافر است؛ چرا که ابتدا مرگ خدا را اعلام می‌کند، سپس مرگ انسان را به عنوان موجودی متمایز از طبیعت؛ و در نهایت کار به جایی می‌رسد که قداست را از همه‌چیز می‌زداید و معنا را انکار می‌کند!».

مهاب السعید (برگرفته از کتاب هفت رنگِ چشم)