تلفیق ورشکسته؛ نقد گفتمان محمد شُحرور (۱)

مقدمه

الحمدلله والصلاة والسلام علی رسول الله صلی الله علیه وسلم و بعد:

کتاب‌های پرشماری در موضوعات بسیاری نوشته می‌شود که بسیاری از آنها چیزی بر شناخت موجود نمی‌افزاید؛ در دورانی که چاپ و نشر و توزیع آسان شده، امر بر برخی مُشتَبَه گشته گمان می‌کنند هرآنچه بدرخشد طلاست و فایدهٔ هر کتاب با تعداد صفحات آن رابطهٔ مستقیم دارد. در این بحبوحهٔ غیاب رویکرد انتقادی که ارزش واقعی کم این کتاب‌ها را نمایان سازد، برخی از این نویسندگان بر اثر تشویق مردمی که نوشته‌هایشان را می‌ستایند، فریفتهٔ توانایی خود در سیاه کردن صفحات می‌شوند حتی اگر کارشان اضافه‌گویی بی ارزشی باشد.

از جمله کتاب‌های گرفتار اضافه وزن، نوشته‌های محمد شُحرور است که می‌شود به موهبت او در نوشتن صدها صفحه اشاره کرد؛ صدها صفحه‌ای که می‌توان همه‌اش را در چند برگه خلاصه کرد، اما با این وجود خود بر حجم کتاب‌های فقه خرده می‌گیرد:

«فقه عبادات مانند وضو و نماز و حج و زکات پدید آمد تا جایی که این فقه مجلدات بسیاری را در بر گرفت؛ با علم به اینکه عبادات برای عالم و جاهل و برای عوام و خواص ساده و با تفصیل و توضیح آمده و نیازی به این همه [نوشته] نداشت».[۱]

اما ایشان خودش را فراموش می‌کند! اگر قضیه به این سادگی است چرا خود ایشان صدها صفحه را دربارهٔ دین نوشته‌اند؛ دینی که بر اساس این منطق برای عوام و خواص آسان است!

اما در هر حال سخن از شکل سخن و طول آن اینجا برای ما اهمیتی ندارد؛ این برای ما مهم نیست که شخص اندیشهٔ خود را در چه قالبی ارائه می‌دهد. بحث ما اینجا دربارهٔ قالب هنری و زیبایی و بلاغی نیست. بحث دربارهٔ جانب شناختی است. چشم ناقد متوجه مورد مهم‌تر یعنی سخن ایشان در جنبهٔ شرعی، در اصول و عقاید و شریعت به طور عام است.

البته ایشان ما را برای حذف پیشوند «دکتر» از پس نامشان معذور بدانند، چرا که تخصص ایشان در مهندسی عمران است و سخن ما دربارهٔ تخصص ایشان نیست و ایشان در محیط فرهنگی به نوشته‌های دینی‌شان معروف هستند. نوشته‌هایی که دوست دارند در آغاز همهٔ آنها بیان کنند حاوی قرائتی جدید و اصولی نوین است! و تابع منهجی جدید است که آن را چنین معرفی می‌کند:

«رویکرد ما مواضع اشکال را در ذات خود و بدون هیچ تعارف یا در نظر گرفتن عواطف افشا می‌کند».[۲]

ایشان در تعصب به آنچه منهج خود می‌نامد تا جایی می‌رسد که در برخورد با مخالفان خود از روش تحریم کلیسانی استفاده کرده و آنان را «بندگان تراث»[۳] می‌نامد که پنهان نیست این نوعی طعنه به کافر بودن آنان است چرا که به زعم او غیر الله را بندگی کرده‌اند.

اینجا سوالی پیش می‌آید: منهج و روشی که محمد شحرور وفق آن به پیش می‌رود چیست؟ و این رویکرد به کجا می‌رسد؟

پس از حذف زیاده‌گویی‌های محمد شحرور در کتاب‌هایش به چه خلاصه‌ای می‌رسیم؟ بنیان‌هایی که محمد شحرور بر اساس آن پیش رفته چیست؟ آنطور که بشود شخصی به این روش منتسب گردد نه به شخص او و بتوان بر اساس آن به روشی هماهنگ رسید که به هدفی مطلوب می‌رسد نه صرفا خواسته‌های پراکنده که هیچ جامع تئوریکی آن را یکجا نسازد.

این چیزی است که در صفحات پیش رو سعی در پاسخ‌گویی به آن را خواهیم داشت. هدف ما این است که طرح ارائه شده از سوی شحرور را همانگونه که هست، بدون زشت یا زیبانمایی و با معیار نقد به تصویر بکشیم. اما از آنجایی که ایشان معمولا هرگونه طرح انتقادی از سوی مخالفانش را با این جنجال که این نقد متوجه شخص نویسنده است مواجه می‌سازد و برای اینکه این حجت دوباره تکرار نشود می‌گوییم: نویسنده نیز همانند شخص منتقد یک انسان است و مقامش آنقدر والا نیست که از وی اسم برده نشود و مورد خطاب قرار نگیرد و به محک نقد سپرده نشده و سخنی متوجهش نگردد.

وقتی نویسنده‌ای مطرح می‌شود این حق خواننده است که وی را مورد نقد قرار دهد و از صلاحیت او دربارهٔ آنچه می‌نویسد بپرسد، بنابراین ـ حتی اگر شخص او مورد خطاب قرار گیرد ـ مسئله به موضوع مطرح شده ربط دارد نه به شخص او، بنابراین نیازی به یادآوری دلیل این امر نیست و کاری که کرده‌ایم هرگز ربطی  به مغالطهٔ «حملهٔ شخصی» یا مغالطهٔ «توسل به شخص» نیست، زیرا هرگاه اشتباهات یک شخص نشانگر عدم صلاحیت نویسنده در موضوعی باشد این نکوهش متوجه او خواهد شد که چرا پیش از کسب اهلیت و صلاحیت به نوشتن در موضوعی پرداخته و اینجا ایرادی متوجه شخص منتقد نیست. در این حالت مورد انتظار است که کسی از نقد نوشته‌های محمد شحرور ناراحت نشود، چرا که خود ایشان نوشته‌اش را «به هر عقل منتقد روشنی که هر جا در پی حقیقت است»[۴] اهدا کرده است. بنابراین می‌گوییم: هدیه‌تان دریافت شد، شما و طرفدارانتان نیز هدیهٔ متقابل ما را بپذیرید.

فرهنگ اندیشه منتقدانه باید همیشه حاضر باشد زیرا «نقد خون زندگی فلسفی است»[۵] و «بدون نقدِ عقلی هیچ شناختی وجود ندارد»[۶]. این اندیشهٔ منتقدانه در میراث اسلامی ما به شکلی فعال و موثر حضور داشته و می‌توان در عرصهٔ نقد حدیث نام‌های درخشانی را مانند ابن مدینی و احمد بن حنبل و ابن مَعین و دیگران مشاهده کرد. امروزه نیز در کنار عرضهٔ اندیشه به شدت به چنین منتقدانی نیازمندیم، چنانکه علمایی گرانقدر بوده‌اند که به عرصهٔ نقد حدیث اکتفا نکرده بلکه به نقد اندیشه و پی‌گیری ریشه‌ها و اشکالات آن پرداختند تا هیچ اندیشه‌ای به همین سادگی [و بدون حلاجی] به مردم عرضه نشود. شخصیت‌هایی مانند ابن تیمیه و ابن قیم و دیگران؛ و چه زیباست سخن ابن قیم که تعهد خود به انتقاد اهل بدعت را اینگونه بیان می‌کند:

آنان را در حضور خلائق رسوا کنم و حلاجی‌شان کنم با زبانم!

و با بیانم رازهایی را که بر ضعیفان پنهان مانده آشکار سازم.[۷]

در ادامه‌ی مسیر انتقادی‌ام این چند خط را در نقد بنیان‌هایی که گفتمان محمد شحرور بر آن استوار شده نوشته‌ام و فعالیت انتقادی از تحلیل جدا نیست؛ منظور، تحلیل سخن نویسنده و بازگرداندن آن به بنیان‌هاست و در برخی موارد صرفا به تصویر کشیدن یک اندیشه و بیان اصل آن برای کدرسازی و از بین بردن هاله‌ی شکوهمندی که آن را فرا گرفته و فرو آوردنش به ظرف و سیاقش و ارتباط آن به لوازمش کافی است، چه رسد به آنکه اندیشه‌ای ذاتا بر پای دلیل و برهان استوار نباشد؟ همینگونه میزان هماهنگی گفتمان او و فرو افتادنش در دام «تلفیق» را بررسی خواهیم کرد؛ تلفیق به معنای «خلط غیر منظم آرای فلسفی و مقدمه‌های نظری و تقدیرات سیاسی متفاوت است که غالبا در تعارض قطعی با یکدیگرند»[۸] که این شامل همه‌ی آرا در مجال عقیده و فقه و… می‌باشد.

از آنجایی که تلاش دارم به عرضهٔ سخنان محمد شحرور در نوشته‌های وی بپردازم، در این کتاب، نوشته‌های ایشان را در کتاب‌های زیر بررسی کرده‌ام:

۱- الکتاب والقرآن، ۲- القصص القرآنی (در دو بخش)، ۳- الإسلام الأصل والصورة ۴ـ الإسلام والأیمان ۵- الدولة والمجمتع ۶- نحو أصول جدیدة للفقه الإسلامي ۷- السنة الرسولیة والسنة النبوية رؤیة جدیدة، ۸- الدین والسلطة قراءة معاصرة للحاکمیة، ۹- تجفیف منابع الإرهاب، ۱۰- دلیل القراءة المعاصرة للتنزیل الحکیم، ۱۱- الإسلام والإنسان: من نتائج القراءة المعاصرة، ۱۲- أم الکتاب.

من البته در این بینش نقدی، به پی‌گیری همهٔ جزئیات نپرداخته‌ام بلکه تمرکزم بر بنیان‌هایی است که مُجمل گفتمان محمد شحرور و اساس اندیشه‌اش بر آن بنا شده و اگر گاه به برخی جزئیات پرداخته‌ام به سبب ارتباطش با این اصول و بیان اثر آن در هنگام پیاده‌سازی یا بیان لوازم آن است.

یوسف سمرین – بیت المقدس

علیه ثوابت

این عنوان نه غلو است و نه به قصد تخریب. این دقیقا همان چیزی است که خود محمد شحرور به آن فرا می‌خواند:

«فقه اسلامی ـ آنطور که فقها در قرن‌های دوم و سوم هجری ـ برای ما سرشته‌اند و همینطور علوم قرآن نیاز به بازبینی دارند به ویژه در مورد آنچه ثواب یا اصول خوانده می‌شود. ما امروزه به شدت نیازمند اعاده‌ی بنیانگذاری خود اصول و بازبینی آنچه احکام شرعی و ادله‌ی آن خوانده می‌شود هستیم».[۹]

او خواهان بازبینی ثوابت و اصول است، همان چیزی که پیروانش را «بندگان تراث» می‌نامد، بنابراین عجیب نیست که هجومش را متوجه امام شافعی ـ نخستین کسی که اصول فقه را تدوین کرد ـ بسازد؛ او از روی استنکار می‌پرسد:

«آیا توانسته‌ایم در اصول فقه از شافعی عبور کرده و اصولی جدید بنیان گذاریم؟».[۱۰]

و این را کافی ندانسته بلکه به طعن وارد ساختن در دین شافعی پرداخته می‌گوید که او «دینش را به دنیای دیگران فروخت»[۱۱]و متهمش می‌سازد که وی از علمای سلاطین بوده و در فقه خود با آنان از درِ مداهنه وارد شده است[۱۲]، اما شناخت شحرور از سخن شافعی در چه حد است؟

از این سخن شحرور می‌توان به وضوح به سطح شناخت او از سخنان شافعی پی برد:

«امام شافعی… در کتابش «الرسالة» منکر نقش احادیث آحاد در مجال عقاید می‌شود».[۱۳]

او ادعا می‌کند که امام شافعی در کتاب «الرسالة» حدیث صحیح را در مباحث مربوط به عقیده اگر از اخبار آحاد باشد رد کرده، که این دروغ محض است و او نمی‌تواند از هیچ جای الرسالة حتی یک شاهد برای چیزی که مدعی شده بیاورد، بلکه برعکس، امام شافعی «بابی را در الرسالة قرار داده که در آن سخنی طولانی در اثبات خبر واحد و لزوم حجت‌آوری از آن به میان آورده و کسی که خبر واحد را رد کند از اطاعت الله و پیامبرش خارج دانسته است و او و هیچ‌یک از اهل حدیث هرگز میان احادیث احکام و احادیث صفات تفاوتی قائل نشده‌اند و چنین تفاوتی را از هیچ‌یک از صحابه و تابعین و پیروان آنان و هیچ‌کدام از ائمه‌ی اسلام سراغ نداریم به جز از سران اهل بدعت و پیروان آنها».[۱۴]

بنابراین، اساسا این قولی است نوپیدا و امام شافعی برعکس ادعای شحرور، در مورد احادیث آحاد در احکام و عقاید به عنوان مثال در مورد صفات الهی تفاوتی قائل نیست، بلکه به نص سخن ایشان در «الرسالة» در اسلام حجت با خبر واحدی که راستی‌اش ثابت شده اقامه می‌گردد. ایشان به عمل خود پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ احتجاج نموده که «ایشان امرای سریه‌ها را فرستاد ـ و هر امیری در مورد ماموریتی که برایش فرستاده شده بود حاکم بود ـ که وظیفه‌ی آنان است تا دعوت را به هرکس که به وی نرسیده برسانند و با کسانی که نبرد علیه‌شان حلال است بجنگند و همینطور درباره‌ی همه‌ی والیان یا صاحبان سریه که ایشان فرستادند. در حالی که ایشان می‌توانستند دو والی یا سه یا چهار یا بیشتر بفرستند.

ایشان در یک آن دوازده فرستاده به سوی دوازده پادشاه فرستاد که آنان را به اسلام دعوت کنند و آنان را به سوی کسانی که دعوت به آنان رسیده بود و حجت بر آنها برپا گشته بود نفرستاد».[۱۵]

شافعی اینگونه برای قیام حجت در اسلام بر اساس خبر واحد استدلال می‌کند که این در مقام اول در مورد عقاید است و بیان نمود که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ برایش امکان داشت تا برای هر پادشاهی بیش از یک نفر بفرستد و او را به اسلام دعوت کند در نتیجه دانسته می‌شود که شحرور بر شافعی دروغ بسته و به این راضی نشده بلکه به دین او طعن وارد ساخته و دروغ خودش را به الرساله‌ی ایشان نسبت می‌دهد. انگار کسی نمی‌تواند نسبت به صحت ادعای او اطمینان یابد حال آنکه کتاب امام شافعی چاپ شده و در کتابخانه‌ها موجود است و بر شبکهٔ جهانی اینترنت نیز قابل مطالعه. این روش او بارها در نوشته‌های ایشان تکرار شده است. شحرور نام کتب را در فهرست مراجع خود می‌آورد طوری که انگار آن را مطالعه کرده است.

در هر صورت شحرور قصد خروج از اصول را دارد تا در نتیجه جا برای سخن گفتن بی‌ضابطه را برای خود باز کند و سپس خود را در زمرهٔ مجتهدان قرار داده و قواعد اجتهاد در علوم شرعی را نادیده گیرد. وی می‌گوید:

«امکان اجتهاد در ضمن چارچوب‌هایی که از قرن دوت و سوم هجری ترسیخ شده به پایان رسیده و اجتهاد در این چارچوب دیگر ممکن نیست مگر آنکه از آن عبور کنیم و به قرائت بر اساس معارف کنونی و قرار دادن اصولی جدید برای تشریع اسلامی برسیم».[۱۶]

او خواهان اصولی جدید برای تشریع اسلامی است بنابراین اعلام می‌دارد که «آنچه قواعد فقه و ضوابط شریعت دانسته می‌شود… صلاحیت خود را در بیشتر امور ـ اگر نگوییم همه‌اش ـ از دست داده».[۱۷]

وی «سست‌بنیادی اساس‌های فقهی که شافعی آن را بنا نهاد و آنها را قرآن، سنت، اجماع و قیاس معرفی کرد»[۱۸] اعلام کرده و می‌گوید: «پیروی از اقوال سلف … اشتباهی است بزرگ و عامل گمراهی مردم».[۱۹]

او می‌خواهد از همه‌ی این ضوابط بیرون آمده تا ضوابط جدیدی را ابداع کند که دربارهٔ آن می‌گوید:

«پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ وظیفهٔ خود را به عنوان یک رسول به کاملترین وجه ادا نمود به طوری که همهٔ غیبیاتی که به او وحی شده بود … که بخش بزرگتر [آیات] کریم نازل شده بر ایشان را در بر می‌گیرد ابلاغ کرد… چرا که پیامبر بیش از یک ابلاغ کنندهٔ غیب نبود بدون آنکه به هیچ عنوان نسبت به آن عالم باشد برای همین کمر به شرح تنزیل حکیم نبست زیرا کلید فهم آن در خودش پنهان است که همان تفصیل کتاب است و از رسول سرچشمه نمی‌گیرد، اما وظیفهٔ تفکر و تدبر در معانی به مردم موکول شده، همان‌هایی که کتاب بر ایشان نازل شده است… اینکه رسول به بیان آن اکتفا نموده و شرحش نداده اثباتی است برای نبوت او و دلیل بر عمل او به ابعاد این نبوت».[۲۰]

این بنیان که محمد شحرور از آن دفاع می‌کند معنایش چنین است که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ بیشتر قرآن را نمی‌دانست! بلکه تنها به ابلاغ آن اکتفا کرده و ابلاغ نزد محمد شحرور یعنی اینکه ایشان تنها قرآن را برای مردم خوانده‌اند! گویا تبلیغ مانند رساندن یک نامهٔ رمزنگاری شده به مردمی است که تقریبا از آن سر در نمی‌آورند، برای همین ایشان نه قرآن را برای کسی شرح دادند و نه تفسیرش کردند که این چیزی جز زیاده‌گویی نیست، زیرا او نخست ندانستن قرآن را به پیامبر نسبت داد، چگونه می‌تواند آنچه را نمی‌داند شرح دهد؟

اما وظیفهٔ تفسیر بر عهدهٔ دیگران است و اینگونه برای مردم منزلتی قائل شده که برای پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ قائل نشده چرا که تدبر و تفکر برای مردم است، انگار پیامبر توانایی تدبر قرآن را ندارد و در آن اندیشه نمی‌کند، با این حال از نظر شحرور بهترین کسی که قرآن را تفسیر کرده کیست؟

او می‌گوید:

«نزد من بهترین کسی که آیات را تاویل کرده دانشمند بزرگ چارلز داروین است، اما آیا داروین از قرآن اطلاع داشته؟ می‌گویم: ضروری نیست که بداند زیرا داروین در اصل انسان به جستجوی حقیقت پرداخته بود و قرآن نیز حقیقت را در اصل انسان قرار داده، بنابراین اگر داروین بر حق بوده این دو نیز باید مطابق هم باشند و من معتقدم نظریهٔ او دربارهٔ اصل بشر در چارچوب کلی‌اش صحیح است».[۲۱]

یعنی ایشان ادعا می‌کند پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ که قرآن بر وی و به زبان وی نازل شده بیشتر آن را ندانسته اما بهترین کسی که قسمتی از قرآن را تاویل نموده داروین است، بدون آنکه داروین قرآن و زبان قرآن را بداند! حجتش نیز این است که معتقد است نظریهٔ او درست است و از آنجایی که داروین خواهان حقیقت بوده پس باید [نظریه‌اش] با قرآن مطابقت داشته باشد! این چه منطقی است؟!

او می‌گوید:

«پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ اخبار غیبی و تاریخی را بدون فهم آن و بدون آنکه بتواند آن را برای اهل دورانش شرح دهد ابلاغ نمود و این شامل وظیفه‌ای است بس بزرگ و سخت، زیرا چطور می‌تواند آنان را به چیزی قانع سازد که قادر به درکش نیستند؟ به عنوان نمونه علم ژنتیک».[۲۲]

او فرض را بر این گرفته که پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ صرفا یک وسیلهٔ انتقال پیام است و «بیان» نزد وی به معنای «اعلان آن به صورت صوتی است، به این معنی که خودش در برابر مردم به زبانش بیاورد بدون آنکه بخشی از آن را شرح دهد».[۲۳] او برای پیامبر کاربردی همانند رادیو و خط و کاغذ و دستگاه‌های چاپ متصور شده نه آنکه ایشان ابلاغ کننده‌ای از سوی پروردگارش باشد حال آنکه ابلاغ با کمتر از بیان آنچه در پیام نهفته حاصل نمی‌شود آنقدر که گیرندهٔ پیام محتوایش را بفهمد و اگر کتاب به زبانی نازل می‌شد که کسی نمی‌دانست، ابلاغ نیز صورت نمی‌گرفت و الله عزوجل می‌فرماید:

{وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ}[۲۴]

(و ما هیچ پیامبری را جز به زبان قومش نفرستادیم).

قرآن به زبان عربی نازل شد و پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ نیز یک شخص عربی بود تا از همان آغاز برای قومش تبیین نماید چرا که مقصد از رسالت، بیان است نه ابهام و «بیان: شناخت حقیت یک چیز برای کسی که خواهان دانستنش باشد ذاتا امکان پذیر باشد».[۲۵] و ابانه و تبیین یعنی: «کاری است که شخص تبیین‌گر انجام می‌دهد که همان خارج ساختن یک معنا از اشکال [و ابهام] به سوی امکان فهم حقیقت آن است»[۲۶] پس اینکه یک چیز «بَیِّن» باشد یعنی واضح باشد و شناخت آن برای مخاطَب امکان پذیر؛ الله تعالی می‌فرماید:

{يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ}[۲۷]

(ای پیامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده را ابلاغ کن و اگر چنین نکنی پیامش را نرسانده‌ای و الله تو را از [گزند] مردم حفظ می‌کند).

و می‌فرماید:

{وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ}[۲۸]

(و این قرآن به من وحی شده تا به وسیلهٔ آن شما و هرکس را [که این پیام به او] برسد هشدار دهم).

این هشدار به واسطهٔ قرآن برای کسانی که این پیام به آنان رسیده تنها با فهم آن حاصل می‌شود، نه آنکه گمان کنیم بیشترِ قرآن غیر مفهوم است و با این حال بلاغ هم حاصل شده!

و باز می‌فرماید:

{وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ}[۲۹]

(و این قرآن را به سوی تو نازل کردیم تا برای مردم آنچه را به سویشان نازل شده است توضیح دهی و امید که آنان بیاندیشند).

اما بنابر ادعای ایشان، پیامبر صرفا قرآن را به دیگران منتقل کرده بدون شرح و تفسیر، و این را نادیده می‌گیرد که «استفسار نزد اصولی‌ها به معنای درخواست معنای لفظ در صورت وجود غرابت یا پنهان بودن [معنی] است».[۳۰]

و اگر پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ مثلا برخی از آیات را شرح نداده به دلیل قوی بودن دلالت [و واضح بودن] معنایش بوده نه برای آنکه معنایش را نمی‌دانسته. برای این شرحش نداده که معنایش نزد مخاطَبان واضح بوده به طوری که ایرادی در فهم آن نداشته‌اند و در نتیجه سوال هم نکرده‌اند.

از سوی دیگر این شخص فرض را بر این می‌گیرد که علم ژنتیک در خود قرآن موجود است و پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ آن را ندانسته! که چنین چیزی حتی دانشمندان علوم طبیعی را از نقشی که بر عهده دارند ساقط می‌سازد و با این وجود تنها کاری که کافی بود انجام دهند این بود که روش شُحرور را در تفسیر دنبال می‌کردند و در نتیجه می‌دانستند این همه تلاشی که در خارج از چارچوب قرآن و در علوم طبیعی انجام داده‌اند در قرآن می‌یافتند! اما خود شُحرور با این روش چه چیزی را کشف کرده؟ آیا مساله‌ای علمی وجود دارد که با این روش بدان دست یافته باشد؟… خیر، حتی یک مساله!

همهٔ این سخنان صرفا برای این است که شحرور راه را برای گفتن هر چیزی به بهانهٔ اجتهاد فراهم سازد حتی اگر در مخالفت با احادیث نبوی و فهم همهٔ دانشمندان اسلام باشد. او داروین را به منزلت بهترین کسی که آیات قرآن را تفسیر کرده قرارمی‌دهد زیرا معتقد است که نظریهٔ او صحیح است، در نتیجه رواست که همهٔ مسلمانان نسبت به کتاب الله نادان باشند حال آنکه علمای آنان عمرشان را طی این همه قرن برای فهم آن صرف کرده‌اند تا آنکه شخصی بیاید که بنابر سخن شحرور حتی لازم نیست نام قرآن را شنیده باشد و زبانش را بداند و چیزی از آن را خوانده باشد ـ با چشم‌پوشی از اینکه اصلا به آن ایمان دارد یا خیر ـ و او را بهترین مفسر قسمتی از آن بداند، بدون آنکه خود داروین ادعای تفسیرش را داشته باشد و حتی یک بار به آن استناد کرده باشد و بدون آنکه مسلمان باشد یا حتی بدون در نظر گرفتن اینکه اصلا به خود خدا ایمان داشته یا خیر![۳۱] چه تسلسل بیهود و بی‌معنایی بیش از این، تا چنین نتیجه‌ای حاصل شود؟!

و با این وجود می‌گوید:

«مغالطهٔ بزرگ این است که ما می‌خواهیم اسلام را بفهمیم اما در روش اندیشیدن خود از قرن بیستم به قرن هفتم برمی‌گردیم».[۳۲]

برای او فهم اسلام چنانکه در دوران پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ بوده اهمیتی ندارد زیرا پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ در قرن هفتم میلادی مبعوث شده است.

او سعی می‌کند این سخن را در قالبی مصلحتی و دیپلماتیک بیان کند و می‌گوید:

«ما صاحبان تفاسیر تراثی در قرن‌ها هفتم و هشتم میلادی را که به سبب قصور در پس‌زمینهٔ معرفتی، برای آنچه از کتاب پروردگارشان نفهمیده‌اند ملامت نمی‌کنیم».[۳۳]

اما در واقع او پیش از این عدم فهم بیشتر قرآن را به خود پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ نسبت داده بود، و این یعنی سخن او محدود به تفاسیر تراثی نیست. مسالهٔ دیگر این است که او سبب عدم فهم آنان را قصور در پیش زمینی معرفتی دانسته و این به سبب خلط بین دو زمینه است:

۱ـ علوم محصور (یعنی علوم غیر قابل گسترش) مانند علوم لغت عرب و علوم شرعی که در آن اجماع حجت به حساب می‌آید زیرا هیچ دلیل یا شاهد جدیدی خارج از محدودهٔ زمانی مشخصی کشف نشده است یعنی علما آیه یا حدیثی را که تا این دوران کشف نشده یا شاهد لغوی جدید را که قبلا نمی‌دانسته‌اند کشف نخواهند کرد.

۲ـ علوم غیر محصور (علومی که قابل گسترش هستند) مانند علوم فلک و شیمی و فیزیک و هندسه که تخصص خود شحرور است. در این علوم ممکن است معارف و ادله‌ای کشف شود که پیشتر شناخته شده نبودند و کائنات وسیع است چنانکه ممکن است امروزه چیزی از آن بدانیم که تا دیروز نمی‌دانستیم.

اما او می‌خواهد علوم نخست را مانند علوم دومی قرار داد تا کسانی مانند او در آن بر صدر بنشینند و مثلا بگویند: ما امروزه در علم هندسه چیزهایی می‌دانیم که صحابه نمی‌دانستند و بنابراین پیش‌زمینهٔ معرفتی ما بزرگتر از آنان است و برای همین ما چیزهایی از قرآن می‌دانیم که صحابه یا حتی خود پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ نمی‌دانستند! که این چیزی نیست جز خلط محض بین دو امر، چرا که برای مثال، شناخت و معرفت صحابه در لغت بیشتر از کسانی است که بعدها آمدند و همینطور شناخت آنان نسبت به نزول قرآن و فقه و دیگر علوم شرع، در نتیجه غیر ممکن است که آنان چیزی از دین را ندانند و کسانی که بعدا آمده‌اند بدانند. چگونه ممکن است در حالی که خود پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ میانشان بود و فهم آنان را [در صورت صحت] تایید می‌کرد و و اگر کسی از آنان آیه‌ای را خلاف معنایش می‌فهمید اشتباهش را تصحیح می‌کرد و آنچه درست بود را برایش تبیین می‌نمود همانطور که برای عَدی بن حاتم پیش آمد. وی در فهم این سخن الله پروردگار متعال دچار اشتباه شد که می‌فرماید:

{وَكُلُواْ وَاشْرَبُواْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّواْ الصِّيَامَ إِلَى الَّليْلِ}[۳۴]

(و بخورید و بیاشامید تا رشتهٔ سفید بامداد از رشتهٔ سیاه [شب] بر شما آشکار شود، سپس روزه را تا [فرا رسیدن] شب به اتمام رسانید).

او می‌گوید: «عِقالی (زانبند شتری) سیاه و عقالی سفید را برداشتم و زیر بالشم گذاشتم و شب آن را می‌نگریستم و برایم آشکار نمی‌شد [که کدام سفید است و کدام سیاه] پس نزد رسول الله ـ صلی الله علیه وسلم ـ آمدم و این را به ایشان گفتم، پس فرمود: «منظور از آن سیاهی شب و سفیدی روز است».[۳۵]

واضح است که شرع از پیشرفت دیگر علوم مانند فلک و هندسه و مانند آن مستقل است و هرچه این علوم پیشرفت کنند خدایی دیگر به جز آنکه صحابه عبادتش می‌کردند کشف نخواهند کرد و از تشریع نیز چیزی خلاف آنچه صحابه دانستند نخواهند فهمید. اما آنچه از علوم دنیا که صحابه نمی‌دانستند و ممکن است دیگران به آن برسند امری است مُسَلّم و واضح، ولی مشکل این است که او در مورد این امر دچار خلط شده تا به بهانهٔ دانستن هندسه برای خود میان علمای شرع جایی باز کند.

ادامه دارد

یوسف سمرین ـ ترجمه: احمد معینی


[۱] محمد شحرور، الدولة والمجتمع، الأهالي للطباعة والنشر والتوزیع، دمشق، سوریه (۲۳).

[۲] محمد شحرور، نحو أصول جدیدة للفقه الإسلامي، الأهالي للطباعة والنشر، دمشق ـ سوریه (۲۳).

[۳] محمد شحرور، تجفیف منابع الإرهاب، مؤسسة الدراسات الفکریة المعاصرة، بیروت ـ لبنان، الأهالي للطباعة والنشر، دمشق ـ سوریه، چاپ اول: ۲۰۰۸ (۸۶).

[۴] محمد شحرور، أم الکتاب وتفصیلها؛ قراءة معاصرة للحاکمیة الإنسانیة تهافت الفقهاء والمعصومین، دار الساقي، بیروت، چاپ اول: ۲۰۱۵ (۱۳).

[۵] کارل پوپر، در جستجوی دنیایی بهتر، ترجمهٔ عربی احمد مستجیر، مهرجان القراءة للجمیع، قاهره: ۱۹۹۹ (۲۲۵).

[۶] پیشین.

[۷] محمد بن أبي بن أبي أيوب ابن قيم الجوزية، الكافية الشافية في الانتصار للفرقة الناجية، تحقيق محمد بن عبدالرحمن العريفي – ناصر بن يحيى الحنيني – عبدالله بن عبدالرحمن الهذيل – فهد بن علي المساعد، دار عالم الفوائد، مكه، چاپ اول: ۱۴۲۸ هجری قمری (۱۵۵).

[۸] دایرة المعارف فلسفی، تحت نظر روزنتال یودین، ترجمه: سمیر کرم، بازبینی: صادق جلال العظم، جورج طرابیشی، دار الطلیعة للطباعة والنشر، بیروت – لبنان (۵۲۴) با تصرف اندک.

[۹] تجفیف منابع الإرهاب (۳۰۴)

[۱۰] الدولة والمجتمع (۲۲۸).

[۱۱] تجفیف منابع الإرهاب (۸۴).

[۱۲] نگا: تجفیف منابع الإرهاب (۸۴).

[۱۳]نحو أصول جديدة للفقه الإسلامي (۱۱۱).

[۱۴] ابن قیم الجوزیة، مختصر الصواعق المرسلة علی الجهمیة والمعطلة، تحقیق: سید عمران، دارالحدیث، القاهرة، ۲۰۰۵ میلادی (۵۷۰).

[۱۵] محمد بن إدریس الشافعي، الرسالة، تحقیق: أحمد شاکر، مکتبة دار التراث، قاهره، چاپ دوم: ۱۹۷۹ میلادی (۴۱۷ – ۴۱۸).

[۱۶] محمد شحرور، الدین والسلطة قراءة معاصرة للحاكمية، دار الساقي، بيروت – لبنان، چاپ اول: ۲۰۱۴ میلادی (۲۹۶).

[۱۷] محمد شحرور، السنة الرسولیة والسنة النبوية، رؤیة جدیدة، دار الساقی، بیروت ـ لبنان، چاپ اول: ۲۰۱۲ میلادی (۲۱۱).

[۱۸] منبع پیشین (۲۱۱).

[۱۹] محمد شحرور، القصص القرآني قراءة معاصرة، دار الساقي با مشارکت مؤسسة الدراسات الفکریة المعاصرة، بیروت ـ لبنان، چاپ اول: ۲۰۱۰ میلادی (۱/ ۲۴۲).

[۲۰] پیشین (۱۰۳).

[۲۱] الکتاب والقرآن (۱۰۶).

[۲۲] السنة الرسولیة والسنة النبویة، روية جدیدة (۱۰۳).

[۲۳] محمد شحرور، القراءة المعاصرة للتنزیل الحکیم، دار الساقي ـ بیروت لبنان، چاپ اول (۵۴).

[۲۴] سورهٔ ابراهیم، آیهٔ (۴).

[۲۵] ابومحمد، علی بن احمد بن سعید بن حَزم اندلسی، الإحکام في أصول الأحکام، دار الآفاق الجدیدة، بیروت ـ لبنان، ۱۴۰۳ ه‍ ـ ۱۹۸۳ میلادی (۱/ ۴۰).

[۲۶] الإحکام في أصول الأحکام، (۱/ ۴۰).

[۲۷] سورهٔ مائده، آیهٔ (۶۷).

[۲۸] سورهٔ انعام، آیهٔ (۱۹).

[۲۹] سورهٔ نحل، آیهٔ (۴۴).

[۳۰] الموسوعة الفقهیة، وزارة الأوقاف والشؤون الإسلامية ـ کویت، ذات السلاسل کویت، چاپ دوم: ۱۴۰۶ ه‍ ـ ۱۹۸۶ میلادی (۴/ ۵۹).

[۳۱] خود داروین در پایان زندگی‌اش ندانم‌گرا (آگنوستیک) بود یعنی نه وجود خداوند را اثبات می‌کرد و نه نفی. نگا: زندگی چارلز داروین، نگارش: فرانسیس داروین. ترجمه [عربی] و بازبینی: مجدی محمد الملیحي، المرکز القومي للترجمة، قاهره، ۲۰۱۱ میلادی (۳۱۶).

[۳۲] الکتاب والقرآن (۵۶۶).

[۳۳] القصص القرآني قراءة معاصرة (۱/ ۳۲۸).

[۳۴] سورهٔ بقره، آیهٔ (۱۸۷).

[۳۵] محمد بن اسماعیل بخاری، صحیح بخاری، دار ابن کثیر، دمشق ـ بیروت، چاپ اول: ۱۴۲۳ ه‍ ـ ۲۰۰۲ میلادی (۴۶۱) حدیث شمارهٔ (۱۹۱۶).