عوامل نفوذ سکولاریسم به جنبش‌های اسلامی

توجه: این متن، ترجمهٔ یکی از فصل‌های کتاب «سکولارسازی از درون؛ بررسی نفوذ مبانی سکولار در اندیشهٔ جریان‌های اسلامی معاصر» است. دکتر بشیر عصام المراکشی که خود از علمای مراکش است در این نوشته با در نظر گرفتن نمونهٔ جنبش‌های اسلامی فعال در مغرب، به بررسی چگونگی نفوذ مفاهیم و اصول سکولار به این جنبش‌ها پرداخته است. این نمونه هرچند مربوط به مراکش است، در دیگر مناطق جهان اسلام نیز الگویی پرتکرار و آشناست.

عوامل نفوذ سکولاریسم به جنبش‌های اسلامی
(فصلی از کتاب سکولارسازی از درون)

پدیده‌ای پیچیده و چندوجهی مانند نفوذ سکولاریسم به جنبش اسلامی نمی‌تواند تنها یک انگیزه داشته باشد؛ بلکه مجموعه‌ای از اسباب مختلف با ریشه‌هایی متفاوت دست به دست هم می‌دهند که هر یک اثری خاص بر جای می‌گذارد. تصویر کامل این پدیده از انباشت و تجمع همین آثار شکل می‌گیرد.

من قبلا در بخش‌های گذشته بارها به صورت گذرا و مختصر به برخی از این اسباب خاص اشاره کرده‌ام، اما این فصل را به گردآوری و ترتیب‌بندی آن اسباب اختصاص می‌دهم تا نحوهٔ تأثیر آن‌ها را بر تحول فکری جنبش اسلامی تبیین کنم.

از طریق بررسی و استقرا برای من روشن شد که این اسباب بر سه نوعند:

۱. اسباب خارج از جنبش اسلامی که تأثیری آشکار بر آن دارند.

۲. اسباب برخاسته از انحرافات اعتقادی یا اختلالات فکری که از همان آغاز با برخی جریان‌های اسلامی همراه بوده است.

۳. عوامل روانی که بسیاری از اسلام‌گرایان آن را درونی کرده‌اند و در نتیجه، دیدگاه خاصی پدید آورده‌اند که با نگرش سکولار غربی همسو است.

همچنین تلاش می‌کنم پس از تبیین تفصیلی این اسباب، الگوهایی کلی پیشنهاد دهم که از طریق آن‌ها بتوان این پدیده را تفسیر کرد؛ تا وجه حتمیِ پیوند میان اسباب و نتایج را روشن سازم و نشان دهم که جنبش اسلامی نمی‌تواند از قالب‌های کلی حاکم بر بسیاری از پدیده‌های انسانی خارج شود.

اسباب خارجی

جنبش اسلامی نمی‌تواند از محیط انسانی خود جدا باشد؛ چه محیط خاصِ کشوری که در آن فعالیت می‌کند و چه محیط بین‌المللی عمومی در چارچوب جهانی‌سازیِ حاکم.

از این رو جای شگفتی نیست اگر رابطهٔ اثرگذاری و اثرپذیری میان جنبش اسلامی و محیط پیرامونش بسیار گسترده و برای هر ناظری آشکار باشد.

نکتهٔ مهمی که اینجا باید بر آن درنگ کنیم این است که جوامعی که جریان اسلامی در آن‌ها فعالیت می‌کند، تا مغز استخوان سکولار شده‌اند. همچنین نرخ سکولارشدن در این جوامع به شکل مستمر رو به افزایش است و تا زمانی که امت در تمام ابعاد وابستگی تمدنی، فرهنگی، سیاسی و غیره، پیرو ملت‌های غربی باشد، هیچ حد و مرزی برای این روند در آیندهٔ نزدیک دیده نمی‌شود؛ غربی که در لجن‌زار سکولاریسمِ حاکم بر همه چیز غرق شده است!

فرزندان جنبش‌های اسلامی نیز اعضای همین جوامع سکولار هستند. از اینجاست که برخی افرادِ برجسته از اهل فکر و تجربه می‌توانند با موفقیت فرآیند «رهاییِ معرفتی» از مرداب سکولاریسم را انجام دهند و در عین حال به معاشرت اجتماعی ادامه داده و انزوا را نپذیرند.

اما اکثریت قاطع – اگر از غرق شدن کامل در این مرداب جان سالم به در ببرند – از آلودگی‌های چسبیده به آن رهایی نمی‌یابند!

این سخن دکتر عبدالوهاب مسيری (رحمه الله) برای من جالب است که می‌گوید:

«نرخ سکولار شدن رو به افزایش است و از کشوری به کشور دیگر و از بخشی به بخش دیگر تفاوت دارد. گاهی سکولار شدن در خواسته‌ها و رویاها رخ می‌دهد، حتی اگر واقعیت پیرامونی سکولار نباشد. برای نمونه به آن دختر متدین و محجبه‌ای اشاره می‌کنم که همسرم از او دربارهٔ مردی که آرزوی ازدواج با او را دارد پرسید و او پاسخ داد: کسی که خودروی BMW  داشته باشد. روشن است که این دختر، آدم خوبی است و نماز می‌خواند، اما خواسته‌ها و رویاهای او کاملا سکولار است؛ چرا که او همسر آینده را از منظر دارایی‌هایش تعریف کرده است، یعنی به او نگاهی ابزاری داشته و او را به یک مادهٔ مصرفی تبدیل کرده است…».[۱]

مثالی که مسیری اینجا ذکر کرد، نمونه‌های بی‌شماری دارد که از خطر نفوذ سکولاریسم به وجدان‌ها و باطن نفوس، فراتر از رفتارهای ظاهری، حکایت می‌کند.

به دلیل همین پیوند استوار میان فرزندان جنبش اسلامی و محیط سکولار پیرامونشان، جنبش اسلامی در قالبی که در آن فعالیت می‌کند ذوب شده و به طور کلی شکل همان را به خود می‌گیرد.

هرگاه دولتی در سکولاریسم خود افراط کند، نرخ سکولاریسم در جنبش اسلامی آنجا نیز بیشتر خواهد بود.

و هرگاه دولت حاشیه‌ای از آزادی مذهبی قائل شود یا خود به انجام برخی مناسک و ظواهر دینی بپردازد، جنبش اسلامی انحراف کمتری خواهد داشت.[۲]

از این رو نرخ سکولاریسم در جنبش «النهضه» در تونس و در «حزب عدالت و توسعه» ترکیه[۳] بسیار بالاست و به همین شکل در میان اسلام‌گرایان کشورهای غربی، مانند طارق رمضان و دیگران، به اوج خود می‌رسد.

در مقابل، این نرخ در کشورهایی که سکولاریسم را به عنوان مذهب رسمی نپذیرفته‌اند به طور محسوسی کاهش می‌یابد تا جایی که در کشورهای دارای صبغهٔ صریح دینی، به کلی یا تقریبا از بین می‌رود.

اگر تأثیرپذیری از محیط خاص کشور چنین باشد، تأثیر فرهنگ جهانیِ حاکم به مراتب بزرگتر است.

بنابراین یکی از بزرگترین اسباب سکولار شدن جنبش اسلامی، وضعیت گشایش فکری مطلق در برابر تمدن سکولار غربی با تمام پستی ‌و بلندی‌های آن است. این گشایش مراحل پیاپی دارد که من با چشمان خود در میان گروهی از بزرگواران منتسب به جنبش اسلامی، به صورت جمعی یا انفرادی، شاهد بوده‌ام: «اطلاع»، سپس «شیفتگی» و در نهایت «پیروی».

بیشترین آسیب را از مرحلهٔ اطلاع کسی می‌بیند که در محیطی بسته زندگی کرده است؛ محیطی که ادعای رسیدن به «خودبسندگی» در حوزهٔ فرهنگ و اندیشه را داشت. اطلاع ناگهانی از فرهنگ و تمدن غرب پس از سال‌های طولانی انسداد فکریِ سخت، منجر به چیره شدن حس بهت‌زدگی و شیفتگی ویرانگر می‌شود.[۴]

شیفتگی به فرهنگ غربی نشانه‌های بیمارگونه‌ای دارد که از چشم انسان هوشمند دور نمی‌ماند؛ از جمله شتاب در به‌کارگیری اصطلاحات و مفاهیم غربی به کمترین بهانه‌ای؛ همچنین اصرار بر نقل‌قول‌های فراوان از حکیمان و فیلسوفان غرب، در حالی که ممکن است نظیر آن یا بهتر از آن در میراث اسلامی وجود داشته باشد. از دیگر نشانه‌ها، اعتیاد به مطالعهٔ کتاب‌های فلسفهٔ غربی با وجود ضعف در بنیهٔ شرعی است. همچنین ستایش فراوان از پیشرفت علمی غربی‌ها، آداب اجتماعی آن‌ها و ارزش‌های نظم و برنامه‌ریزی‌شان، همراه با مقداری غیرقابل چشم‌پوشی از تحقیرِ خود و خودسرزنشی. از دیگر موارد، تکلم به زبان‌های اروپایی و اشتیاق وافر به ادبیات اروپایی است.

و به همین ترتیب…

پس از شیفتگی، چیزی جز پیروی باقی نمی‌ماند.

این همان اتفاقی است که برای بسیاری از فرزندان جنبش اسلامی رخ داده در حالی که خود متوجه نیستند؛ می‌بینی که تمدن غرب را برمی‌گزینند، ارزش‌ها و افکار آن را منتقل می‌کنند و بر الگوی زندگی غربی در زنجیره‌ای پایان‌ناپذیر از شکست‌های فکری و فرهنگیِ پی‌درپی پافشاری می‌ورزند.

در میانهٔ این پیروی روشمند، آیا تعجب دارد اگر سکولاریسم به قلب‌ها و ذهن‌های این قوم نفوذ کند؟

خلل در اندیشه و عقیده

نیت پاک مانع از شکل‌گیری تصور منحرف یا وقوع رفتار زشت نمی‌شود.

از این رو مقصد نیکی که جنبش اسلامی برای آن برپا شد، مانع از وقوع برخی انواع خلل در مفاهیم از همان آغاز نگردید و این خلل همچنان در حال گسترش است و در حال جویدن پیکرهٔ تصور فکری است، تا جایی که به انحرافی منجر شد که پیش‌تر شرح دادیم.

شاید خطرناک‌ترین خللی که برخی جریان‌های اسلامی در آغاز فعالیت‌های تشکیلاتی و سیاسی خود با آن روبه‌رو شدند، کاستن از نقش علم شرعی بود.[۵]

من اینجا در صدد تبیین اهمیت طلب علم شرعی یا بیان خطر کوتاهی در آن نیستم؛ چرا که این موضوع به دلیل نصوص فراوان، اجماع قطعی و تجربه‌های انباشته در واقعیت، امری بدیهی است.

اما تنها به این نکته بسنده می‌کنم که این نقص علمی منجر به پیدایش نسل‌های متأخری شد که در مقایسه با نسل‌های پیشین، از دانش [دینی] اندکی برخوردارند.

بی‌تردید علم، بازدارنده‌ای در برابر عقاید فاسد و محافظی در برابر تأثیرات مخرب خارجی است. کسی که علمش اندک باشد، بیشتر در معرض تأثیر سکولاریسم غربی قرار می‌گیرد.

این‌گونه بود که دیدیم رهبران متعلق به نسلِ اول جنبش اسلامی، در مقایسه با بسیاری از فرزندان نسل‌های بعدی، در راهی هدایت‌یافته‌تر و بر سخنی استوارتر بودند.

در اینجا نباید از آنچه پیش‌تر[۶] بدان اشاره کردم غافل شد؛ یعنی رخنهٔ برخی فلسفه‌های خطرناک غربی در اندیشه و رویکرد اصلاحیِ جنبش اسلامی. به طور مشخص منظورم این دو مورد است:

❁ «پراگماتیسم» که از طریق آن تسلیم کامل در برابر واقعیتِ حاکم رخ داد.

❁ و «ماکیاولیسم» که با آن، ابزارهای رایج در واقعیت پست، «شرعی‌سازی» شدند.

همچنین عقیدهٔ «ارجاء»[۷] که در برخی جریان‌های اسلامی شایع شد، در را به طور کامل برای نفوذ اندیشهٔ سکولار گشود.

بیان مختصر این مطلب چنین است: ارجاء یعنی خارج کردن «عمل» از مسمای ایمان و ناچیز شمردن ارزش آن در دین. این امر مستلزم توجیهِ تعطیل کردن شریعت اسلامی است؛ با این استدلال که این کار مربوط به حوزهٔ «عمل» است و ایمان بدون آن هم برقرار می‌ماند. تعطیل کردن شریعت در ابعاد سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن، مستلزم ادعای محصور کردن دین در دایرهٔ فردی و خارج کردن آن از تأثیرگذاری در دایره‌های جمعی است. و این دقیقا همان تصور سکولار است.[۸]

از دیگر موارد ملحق به معنای ارجاء، غلو در اطاعت از حاکمان است که این نیز از اسباب سکولارسازی به شمار می‌رود.

تبیین این موضوع آن است که تقدس‌بخشی به حاکمان و غلو در اطاعت مطلق از آن‌ها، تنها با سلب قداست – یا نقص آن – از پروردگار متعال و شریعت پاک او ممکن است. بلکه این قداستی که به حاکم بخشیده می‌شود، او را مجاز می‌سازد که از طاعتی که برای خدا بر عهده دارد رها شود و راه را برای تعطیل کردن شریعت الهی بر او می‌گشاید.

به همین دلیل، غلو در اطاعت از حاکمانِ دنیوی، پل مهمی برای عبور به سوی سکولاریسم با ظاهری اسلامی بوده است!

عوامل روانی

نمی‌توان اسباب یک پدیدهٔ خاص انسانی را تنها در عوامل مادیِ آشکار محصور کرد. تجربه‌های متعدد واقعیت نشان داده است که انگیزه‌های روانیِ پنهان، نقشی کلیدی در بسیاری از رفتارهای انسانی دارند.

بدون شک، انحرافی که جنبش اسلامی با آن روبه‌رو شد و من برخی از نشانه‌های آن را پیش‌تر بیان کردم، در بخش بزرگی از خود به مجموعه‌ای از تأثیرات روانی برمی‌گردد که برخی فرزندان جریان اسلامی در مراحل مختلف تحول این جریان، آن را درونی کرده‌اند.

برخی از این عوامل روانی عبارتند از:

نخست: شتاب‌زدگی با فرض ثبات در عوامل مادی پیرامون

این شکلی از اَشکالِ عقیدهٔ «پایان تاریخ» است که بسیاری از مردم بدون آگاهی عمیق، آن را درونی کرده‌اند.

خلاصهٔ ماجرا این است که آن‌ها – غالبا با زبانِ حال – می‌گویند وضعیت مادی کنونی که ویژگی آن شکست تمدنی بزرگ امت اسلامی و برتری جهان غرب در تمام سطوح است، وضعیتی ثابت است که تغییر نمی‌کند و محال است این معادله دگرگون شود و قوی ضعیف گردد و ضعیف قوی!

آن‌ها با این حال به خوبی می‌دانند که خداوند بر هر کاری توانا است و تبدیل احوال ممکن است و نه محال. اما رفتارهایشان بر خلاف این گواهی می‌دهد. می‌بینی که در تمام محاسبات سیاسی خود، همیشه ثبات را در تمام محیط پیرامونی، چه داخلی و چه خارجی، فرض می‌کنند. معمولا شتاب در چیدن میوه‌ها و دستیابی به نتایج مطلوب نیز با این نگاه همراه است.

شکی نیست که نخستین گام درمان برای این بیماریِ سخت که در دل‌های بسیاری ریشه دوانده، درهم ‌شکستن بت مادیِ حاکم بر دل‌ها و به یاد آوردن معانی ایمانی فراتر از ماده است.

دوم: شکاف بزرگ میان واقعیت موجود و غایت مطلوب

بسیاری از اسلام‌گرایان به دلیل تفاوت فاحش میان آرمان مورد انتظار و واقعیتی که بر آنان فشار می‌آورد، از گسستگیِ خطرناکی رنج می‌برند.

غایت اصلی جنبش اسلامی – همان‌گونه که پیش‌تر تبیین شد – اجرای شرع خدا و برپایی دولت اسلام است، اما واقعیتی که این جنبش در آن حرکت می‌کند از این غایت بسیار دور است، تا جایی که با آن تضاد صریح دارد.

این گسستگی به یکی از دو مورد منجر می‌شود: یا ناامیدی کامل از اصلاح، در خود فرو رفتن و رضایت به انزوا؛ یا بالا رفتن نرخ نفاق سیاسی و مداهنهٔ فکری به قیمت زیر پا گذاشتن اصول استوار.

سوم: چیرگیِ اشتیاق برای هدایت مخالف

هر دعوتگری با تمام وجود مشتاق است که دعوتش به هدایت آشکار مخاطبانش بینجامد.

این اخلاقی پسندیده است و در ذات خود عیب شمرده نمی‌شود. اما مشکل زمانی رخ می‌دهد که این اشتیاق چنان چیره شود که به مرحلهٔ تحریف دین برسد و به خاطر آن، عقب‌نشینی‌های بزرگ شرعی صورت گیرد!

این اتفاق برای بسیاری از کسانی می‌افتد که با غربی‌ها به بحث می‌نشینند و با آنان وارد مناظره می‌شوند؛ مناظره‌هایی که به سرعت از تبیین دین به تلاش برای «زیباسازی» آن در چشمان غربی‌ها [بر اساس ذوق و سلیقهٔ خود آن‌ها] به تمام روش‌های ممکن تغییر جهت می‌دهد، حتی اگر به قیمت اصول و ثوابت باشد.

چهارم: خلط میان سخن و سخنگو

متأسفانه در امت الگوهای کافی – از نظر تعداد و تأثیر – از علمایی که بر تحقق غایات بزرگ دین حریص باشند و در عین حال از سلامت فکری و استقلال علمی و عملی برخوردار باشند، دیده نمی‌شود.

جوانان جنبش‌های اسلامی به راست و چپ می‌نگرند و بسیاری از مشایخی را می‌بینند که منادی حاکمیت شریعت هستند اما در طرح‌ها و مواضع سیاسی خود، با قدرت‌های ستمگر و حاکمانِ جور همسو شده‌اند.

از سوی دیگر بسیاری از منادیان رفع ستم از عموم مردم و تحقق آزادی‌های شخصی و جمعی را از غرب‌زدگان سکولار می‌یابند که از مطالبهٔ حاکمیت شریعت دور هستند.[۹]

نتیجهٔ این مشاهده، یک باور روانی پنهان است مبنی بر اینکه حاکمیت شریعت می‌تواند با ظلم جمع شود و اینکه ضروری است ابتدا مطالبهٔ آزادی و عدالت کرد و اشکالی ندارد که از شریعت – ولو موقت – در راه هدف بزرگتر یعنی آزادی و عدالت، دست شست.

همین باور روانی پشت بسیاری از مواضع سیاسیِ سکولارشدهٔ برخی فرزندان جنبش اسلامی قرار دارد.

از این رو، یکی از بزرگترین رسالت‌های امروز مشایخ این است که موضع سلبی در قبال جنبش‌های رهایی‌بخش از بند بندگی سیاسی را کنار بگذارند. آن‌ها باید شخصاً پیشران توده‌های مطالبه‌گر عدالت سیاسی و اجتماعی شوند تا حق امانت سنگینی را که بر دوش دارند، به درستی ادا کنند.[۱۰]

الگوی تفسیری

انحراف در جنبش اسلامی پدیده‌ای انسانی و شناخته‌شده است که پیشینه دارد و چه بسا در آینده نیز تکرار شود. جنبش اسلامی در میان گروه‌ها و جریان‌ها تافته‌ای جدا بافته نیست؛ بلکه تابع سنتی پایدار است که هرگاه اسبابش فراهم شود، مسبباتش نیز ناگزیر رخ می‌نماید.

بر اساس بررسی و استقرا دریافتم جنبش‌های اسلامی‌ای که سکولاریسم در اندیشه‌شان رخنه کرده، ذیل یکی از دو الگوی تفسیری می‌گنجند:[۱۱] «گروه تحت ستم» و «گروه مناظره‌گر».

گروه تحت ستم

الگوی «گروه مخالفِ تحت ستم»، از بیشترین انطباق بر جنبش اسلامی از آغاز پیدایش آن برخوردار است. منظور از آن، ویژگی‌های خاصی است:

– این جریان در باورها و مبانی فکری خود با الگوهای حاکم سر ناسازگاری دارد.

– برای دگرگونیِ نظم مسلط می‌کوشد و همزیستی میان دو جهان‌بینی متضاد را برنمی‌تابد.

– به سبب همین تقابل عقیدتی و خطری که برای نظام سیاسی و فرهنگی حاکم ایجاد می‌کند، با سرکوب مادی و ترور فکری روبه‌روست.

– این گروه پس از کوشش‌های بی‌امان و به دلیل فشارهای توان‌فرسا، در تغییر واقعیت تحمیلی ناتوان مانده است.

برای این گروه چه اتفاقی می‌افتد؟

این گروه به سبب شکاف عمیق میان آرمان و واقعیت و تحت فشار ستمی که بر آنان می‌رود، ناگزیر می‌شوند با کاستن از سطح آرزوها و انتظارات، در راستای نزدیک کردن آرمان به واقعیت تلاش کنند؛ هرچند این کار با تحریف افکار و تصورات صورت پذیرد!

این الگو در محیط‌های گوناگون و بسترهای تمدنی و تاریخی متفاوت، بسیار تکرار می‌شود.

یکی از مشهورترین نمونه‌های کاربردی این الگو، مسیحیان در دوران امپراتوری روم هستند.

واقعیتِ ستم شدیدی که بر مسیحیان روا داشته شد و وضعیت شکاف عمیق میان دین آسمانی جدید و عقاید بت‌پرستانهٔ حاکم، به وقوع انحرافی تدریجی در آیین مسیحیت انجامید؛ به گونه‌ای که در چارچوب آن، کلیسا مواردی را که با عقیدهٔ صحیح در تضاد بود پذیرا شد.

فیشرِ مورخ می‌گوید:

«حکمت کلیسای مسیحی، پدران نخستینِ آن را به پذیرش آن دسته از آداب، سنت‌ها و باورهای کهنی که توان جلوگیری از آن را نداشتند، هدایت کرد؛ کلیسا اصل چندخدایی را که میان ملت‌های دریای مدیترانه ریشه‌دار بود، پذیرفت و آن را با اقتضائات عقاید خویش تطبیق داد».[۱۲]

دیگری می‌گوید:

«جامعهٔ مسیحی اگرچه به چنان قدرتی رسیده بود که قسطنطین پادشاه را با خود همراه کرد، اما نتوانست ریشهٔ بت‌پرستی را قطع کند و آن را از بن برکند. نتیجهٔ مبارزهٔ آن این شد که اصولش در هم آمیخت و از آن، دینی جدید پدید آمد که در آن، مسیحیت و بت‌پرستی به یک اندازه جلوه‌گر بودند…».[۱۳]

از این رو این سخن معروف شد که: رم مسیحی نشد، بلکه مسیحیت، رمی شد!

این را با حال برخی احزاب اسلامی مقایسه کن که در بعضی کشورها به مسند قدرت رسیدند، سپس با سکولاریسم صریح، یا با ترکیبی از اسلام و سکولاریسم حکومت کردند!

یکی از خطرناک‌ترین شکل‌های تحریفی که عقیدهٔ مسیحی دچارش شد، این بود که کلیسا میان عقیده و شریعت تفاوت قائل شد؛ یعنی پذیرفت که بر حوزهٔ عقیدهٔ فردی نظارت کند و حکم‌رانی در همهٔ عرصه‌های زندگی عمومی را برای قانون روم واگذاشت!

«با وجود اینکه وجوب داوری بردن مسیحیان نزد تشریعاتِ تورات و انجیل در کتاب‌های موجود در دستانشان – علی‌رغم تمام تحریفات – کاملاً روشن است، اما کلیسا ادعا کرد قانون روم (قانون قیصر) مشروعیتی دارد که پیروی از آن را مباح می‌کند؛ در حالی که این قانون به غیر از آنچه الله نازل کرده حکم می‌راند. کلیسا این ادعا را به مسیح نسبت داد، همان‌گونه که پیش از آن به او نسبت داده بود که او خدا و پسر خداست».[۱۴]

ایدهٔ حاکم بر این الگوی تبیین‌گر این است که نقضِ ایدهٔ مسلط توسط قدرت و حاکمیت، تنها پس از اشباع ‌شدن از برخی اجزای آن ایده ممکن است؛ و اینکه قهر و ستم، تصورات و باورهایی پدید می‌آورد که فردِ تحت ستم ناچار به پایبندی به آن‌ها می‌شود، تا جایی که او را به درجهٔ انحراف صریح می‌رساند.[۱۵]

گروه مناظره‌گر

این الگوی دوم، جنبهٔ دیگری از ابعاد فعالیت جنبش اسلامی را پوشش می‌دهد؛ زیرا جنبش اسلامی از سویی به گروه‌های سیاسی فعال شباهت دارد که الگوی اول آن را تبیین می‌کند و توضیح می‌دهد، و از سوی دیگر با طوایف و فرقه‌های اعتقادی که بُعد نظریِ محض دارند، مشابهت‌هایی دارد.

گروه مناظره‌گر ویژگی‌های خاصی دارد:

– گروهی است که عقیدهٔ خاص یا روش فکری ویژه‌ای دارد.

– گروهی است که وظیفهٔ پاسخ‌گویی به طوایف مخالف و تبیین آنچه را که نزد آن‌ها باطل می‌پندارد، بر عهده می‌گیرد.

– این گروه در این پاسخ‌ها افراط می‌کند و چنان به آن مشغول می‌شود که از خودسازی درونی باز می‌ماند.

– این گروه در پاسخ‌های خود، از روشِ طایفه‌ای که به آن پاسخ می‌دهد اشباع شده و از همان ابزارهای روش‌شناختی او استفاده می‌کند.

سرنوشت محتوم این گروه آن است که سخنان فرقه‌های مخالف به تدریج و به شکلی پنهان که جز برای ناظر هوشمند آشکار نمی‌شود، به درون آن نفوذ می‌کند.

این اتفاق در گذشته برای اشاعره رخ داد؛ آن زمان که تمام همت خود را بر پاسخ‌گویی به معتزله معطوف کردند و چنان بدان سرگرم شدند که از برخی حقایق موجود نزد طرف مقابل و نیز از ساختن بنیان اعتقادی خاص به خود – مستقل از پاسخ‌ها و مناظرات – غافل ماندند. آن‌ها همچنین از راه سلف در مناظره منحرف شدند و در مقام پاسخ، از همان سبک کلامی بهره جستند که معتزله بدان تکیه کرده بود!

نتیجه این شد که بسیاری از اندیشه‌های معتزلی در میان آنان نفوذ کرد؛ چنان‌که محققان خودشان نیز بدان اعتراف دارند.

به همین ترتیب بسیاری از اسلام‌گرایان نیز بیش از آنکه به ساختن یک بنای فکری کامل و پی‌ریزی دولتی که از آن محافظت کند مشغول شوند، به پاسخ‌گویی به مکاتب غربی و اصول سکولار مشغول شدند. فاجعه‌بارتر اینکه در این پاسخ‌ها از ابزارهای نظام سکولارِ مسلط استفاده کردند که همان اصول سکولار مربوط به دولت، فرد و روابط میان آن‌ها است!

❁ ❁ ❁

هر کس در تحول فکری و ممارست عملیِ جریان اسلامی تأمل کند، الگویی تکرار ‌شونده را به‌وضوح می‌بیند که اثری بزرگ دارد و روز‌به‌روز در حال افزایش است. این همان الگوی تناقض است:

– تناقض میان ممارست سیاسی تراثیِ مبتنی بر شریعت اسلامی و ممارست سیاسی مدرن وارداتی که بر پایهٔ سکولاریسمِ مستحکم بنا شده است.

– تناقض میان محافظت بر دین‌داری محدود شده [اما تحریف نشده] و مرزبانی بر سنگر پایبندی اعتقادی تحت ستم، با پیوستن به مدرنیتهٔ مسلط و کاروان سکولاریسم چیره.

– تناقض میان بزرگداشتِ الگوی تمدنی غرب به خاطر رهایی انسان از توهمات فکری و عقب‌ماندگی مادی، با نقد این الگو به دلیل جدایی‌اش از ارزش‌های اخلاقی.

در این نبرد تناقض، بسیاری از اسلام‌گرایان در صف طرف مسلط که مالک قدرت مادی است، می‌ایستند.

این‌گونه ممارست سیاسیِ مدرن بر آن‌ها چیره می‌شود، از دین‌داری تحت ستم رها می‌شوند و جنبهٔ نقدِ تمدن غرب، تحت ضربات فرهنگ غربیِ حاکم در زبان، رسانه، اندیشه و آموزش، در آنها از بین می‌رود، در حالی که جنبهٔ بزرگداشت [الگوی سکولار] متورم می‌گردد؛ امری که به سکولار شدن خردکننده منجر می‌شود.

[۱] العلمانية والحداثة والعولمة، ضمن سلسله حوارات (۱۴۲).

[۲] از این رو، احزاب «اسلامی» که در کشورهایی با نظام سیاسی سکولار مستبد مانند تونس فعالیت می‌کنند کاملا سکولار شده‌اند، با این تفاوت که احزاب حاکم نمایندهٔ سکولاریسم ضد دینی هستند و احزاب سابقاً اسلامی، نمایندهٔ سکولاریسم غیر دینی. (مترجم)

[۳] حزب اسلامی در ترکیه حزبی سکولار با لایه‌ای نازک از اسلام‌گرایی است. این موضوع از استقرای سیاست‌ها و مواضع حزب برمی‌آید؛ چنان‌که رجب طیب اردوغان در سفر به مصر پس از بهار عربی صراحتاً گفت: «نسبت به دولت سکولار نگرانی نداشته نباشید و من آرزو دارم دولتی سکولار در مصر وجود داشته باشد». او سکولاریسم را بسیار ستود و آن را راهکاری برای بسیاری از مشکلات سیاسی دانست. (برخی مردم از اینکه حزب حاکم در ترکیه آموزش عربی و قرآن را تشویق می‌کند شادمانند؛ اما آیا این با سکولاریسم در تضاد است؟) با این حال آنچه این حزب در ترکیه – که دژ سکولاریسم مدرن در جهان اسلام است – انجام می‌دهد، در مقایسه با وضعیت محیط پیرامون، گشایش بزرگی به شمار می‌رود.

[۴] خوراندن دوز اندکی از اندیشهٔ غربی از زمان کودکی در مقادیر حساب‌شده ـ همان‌گونه که آنتی‌بیوتیکِ حاوی بخشی از میکروب تجویز می‌شود ـ اما همراه با پاسخ فکری استوار و تبیین جایگاه‌های خلل، تضمین‌کنندهٔ محافظت در برابر آسیب‌های کشف دیرهنگام است که اغلب به بهت‌زدگی و در نتیجه به بی‌هویتی می‌انجامد.

[۵] این خلل موجب گرایش بسیاری از دیگر جریان‌های اسلامی به جنبهٔ علمی شد تا جایی که بیداری علمی بزرگی پدید آمد که به زودی نزد برخی از آن‌ها به تقدس‌انگاری علم و ناچیز شمردن جنبه‌های دعوی و تشکیلاتی تبدیل گشت؛ و این‌گونه است که از هر تفریطی، تنها به سوی افراط گریز زده می‌شود! والله المستعان.

[۶] در فصل دوم از بخش دوم این کتاب، مبحث: «تأصیل المشارکة السیاسیة الدیمقراطیة».

[۷] برای آگاهی از میزان نفوذ این عقیده در جوامعی که جنبش اسلامی در آن‌ها فعالیت می‌کند، به کتاب «ظاهرة الإرجاء في الفكر الإسلامي» نوشتهٔ شیخ سفر الحوالی مراجعه شود.

[۸] برای تفصیل بیشتر به کتاب پژوهشگر عصام آیت یحیی به زبان فرانسوی با عنوان (Aux origines chrétiennes d’une laïcité musulmane. L’Irja ou le chaînon manquant) مراجعه شود.

[۹] این شاید بزرگترین فتنه‌ای باشد که در حال حاضر در فضای ایران دیده می‌شود. افرادی که داعیهٔ دین را دارند اما از ستم و ستمگران حمایت می‌کنند و در سوی دیگر، جریان‌ها و افراد سکولاری که با این ظلم مبارزه می‌کنند و چه بسا بهای سنگینی مانند زندان و شکنجه و تبعید را پرداخت می‌کنند. شاید در هیچ جای دیگر این تضاد به این شکل خطرناک دیده نمی‌شود که سکولاریسم ردای اخلاق پوشیده و مدعیان اسلام در سمت ستمگر و بی‌اخلاقی ایستاده باشند. غالب مردم از تفکیک میان سخن و سخنگو و ارزش‌ها و مدعیان آن ارزش‌ها ناتوان هستند. (مترجم)

[۱۰] من همچنان به بسیاری از فُضَلا در برخی کشورهای اسلامی دربارهٔ خطر این مواضع سلبی مشایخ هشدار می‌دهم؛ چرا که این مواضع دیر یا زود به تحول از ظلم سنتی به نام دین، به سوی ظلم مدرن به نام آزادی منجر خواهد شد. دشمنان دین که در بزک کردن چهره‌های عبوس خود مهارت دارند میوه‌ها را خواهند چید، در حالی که اهل علم و طالبان آن از اینکه تحت توجیه‌های مختلف در صف ظلم ایستادند، پشیمان می‌شوند!

[۱۱] دکتر عبدالوهاب مسیری (رحمه الله) اصطلاح «الگوی تفسیری» را به عنوان ابزاری تحلیلی برای فهم بسیاری از پدیده‌ها به کار می‌گیرد؛ او برای نمونه الگوی «جماعت وظیفه‌ای» (گروه‌های کارکردی) را در دایرةالمعارف یهودیت و صهیونیسم و الگوهای دیگری مانند «حلولیه» و «سکولاریسم فراگیر» را در مواضع مختلف استفاده کرده است. من هنگامی که این اصطلاح را از او وام می‌گیرم، منظورم معنای انتزاعیِ پیچیدهٔ آن نیست، بلکه مقصودم همان قالب انسانی کلی شامل مجموعه‌ای از اسباب به‌هم‌پیوسته است که نتایج خود را به شکلی حتمی پدید می‌آورند، حتی اگر شرایط محیطی تغییر کند.

[۱۲] به نقل از کتاب «مذاهب فکری معاصر» نوشتهٔ استاد محمد قطب، (۱۴).

[۱۳] از همان منبع. این را با حال برخی احزاب اسلامی مقایسه کن که به مسند قدرت رسیدند و سپس با سکولاریسم صریح، یا با ترکیبی از اسلام و سکولاریسم حکومت کردند!

[۱۴] همان منبع، (۱۹)؛ همچنین است ادعای برخی اسلام‌گرایان امروزی مبنی بر اینکه بعضی قوانین صریح سکولار، مشروعیتی دارند که پیروی از آن‌ها را مباح می‌کند!

[۱۵] از انحرافات عجیبی که اخیراً دیدیم، سخنان ستایش‌آمیز و طلب رحمت برخی اسلام‌گرایان مشرقی برای بعضی طاغوت‌های معاصر است که به سرکوب جنبش اسلامی و ایستادگی سخت در برابر پروژهٔ آن مشهور بودند. این انحراف تنها مرا به یاد چیزی می‌اندازد که روانشناسان معاصر آن را «سندرم استکهلم» می‌نامند؛ وضعیتی که در آن، گروگان در شرایطی خاص نسبت به ربایندگان خود ابراز شیفتگی می‌کند!

نویسنده: دکتر بشیر عصام المراکشی