انسان همانطور که ابن خلدون گفته «طبعاً اجتماعی» است، یا بهتر بگوییم «فطرتاً اجتماعی» است؛ یعنی نمیتواند به تنهایی زندگی کند، بلکه تمایل دارد با مردم معاشرت داشته باشد. او به تنهایی کم است و با دیگران بسیار؛ چرا که هر فردی به آنچه نزد دیگری است نیاز دارد، بهویژه آنکه خدای متعال انسانها را امتی واحد آفریده که در معاش و زندگی به هم مرتبطند و برای افراد آسان نیست که در این دنیا زندگی کنند مگر اینکه گرد هم آیند و یکدیگر را یاری دهند. هر یک از آنها با بخشی از کار خود زندگی را میگذراند، اما توان روحی و جسمیاش برای تأمین تمام نیازهایش کافی نیست، پس ناگزیر باید نیروی دیگران به نیروی او ضمیمه شود.
به همین دلیل، او تعامل میکند و از محیط و اطرافیانش تأثیر میپذیرد و بنا بر فطرتش گرایش دارد که در میان گروهی همگون با خود زندگی کند؛ که نتیجهٔ آن پدید آمدن انواع موقعیتهای اجتماعی است که گاه مثبتند و گاه منفی.
و از آنجا که تشریع اسلامی جامع است و همهٔ شئون زندگی را در بر میگیرد، مجموعهای از قوانین رفتاری را شامل میشود که زندگی جوامع و افراد را سامان میدهد تا مسلمان حرکت خود را با آن هماهنگ کند و رفتارش را بر اساس مقتضیات آن تنظیم نماید.
این انسانِ فطرتاً اجتماعی، ناگزیر باید دوستان و آشنایانی داشته باشد، اما این موضوع مطلق و بیقید و شرط نیست؛ زیرا فرد بر اطرافیانش اثر میگذارد و از آنها اثر میپذیرد. قدیمیها گفتهاند: «خوی و خصلت، دزد است» و «دوست، انسان را به دنبال خود میکشد»… از این رو اسلام بر جستوجوی محیط پاک و رفیق شایسته تأکید و دقت داشته است، و پیامبرمان ﷺ از کسی که در میان مشرکان اقامت گزیند بیزاری جسته، و هجرت را برای یافتن سرزمینی که انسان بتواند در آن آزادانه پروردگارش را عبادت کند، تشریع کرده و او را به یافتن همراهان شایستهای که بر طاعات یاریاش کنند، تشویق نموده است.
عمر بن خطاب – رضیاللهعنه – میفرماید: «در آنچه به تو مربوط نیست دخالت نکن، از دشمنت کناره بگیر و از دوست صمیمیات هم بپرهیز [و جانب احتیاط را نگهدار] مگر آنکه امین باشد؛ زیرا هیچچیز با فرد امین در میان مردم برابری نمیکند. و با بدکار همنشینی نکن که از بدکاریاش به تو میآموزد، و رازت را به او نگو، و در دینت با کسانی مشورت کن که از خدای عزوجل میترسند».
ابن قیم – رحمهالله – مقامات و درجات این رابطه را با واضحترین تقسیمبندی روشن میکند و میگوید:
زیادهروی در معاشرت، دردی بیدرمان و آورندهٔ هر شری است. چه بسیار نعمتها که معاشرت [ناباب] آن را سلب کرد و چه بسیار دشمنیها که کاشت، و چه بسیار کینهها که در قلب غرس کرد؛ کینههایی که کوههای استوار از جا کنده میشوند اما آنها در دلها زوالناپذیرند.
پس زیادهروی در معاشرت مایهٔ خسران دنیا و آخرت است. بنده باید به اندازهٔ نیاز از معاشرت برگیرد و مردم را در این زمینه چهار دسته بداند که هرگاه یکی از این دستهها را با دیگری مخلوط کند و میانشان تمییز ندهد، شر بر او وارد میشود:
۱- دستهٔ اول: کسانی که معاشرت با آنها مثل غذاست و در شبانهروز از آن بینیاز نیستی. وقتی نیازت را گرفتی، معاشرت را ترک میکنی و هرگاه نیاز داشتی دوباره بازمیگردی… این دسته از کبریت احمر (کیمیا) نایابترند؛ آنان علمای به خدا و دستورات او و نیرنگهای دشمنش و بیماریهای قلب و داروهای آن هستند؛ کسانی که برای خدا، کتاب او، پیامبرش و خلق او خیرخواهند. معاشرت با این دسته سراسر سود است.
۲- دستهٔ دوم: کسانی که معاشرت با آنها مثل داروست و هنگام بیماری به آن نیاز داری. پس تا وقتی سالمی نیازی به معاشرت با آنها نداری. اینها کسانیاند که برای مصلحت زندگی و انجام معاملات و مشارکتها و مشورتها و درمان بیماریها و امثال آن، معاشرت با آنها لازم است. وقتی نیازت از معاشرت با این دسته برطرف شد، ادامهٔ معاشرت با آنها حکم دستهٔ سوم را پیدا میکند.
۳- دستهٔ سوم: کسانی که معاشرت با آنها مثل بیماری است، با درجات و انواع و شدت و ضعف مختلف. معاشرت با برخی از آنها مثل بیماری صعبالعلاج و مزمن است؛ کسی که نه در دین از او سودی میبری و نه در دنیا، و با این حال به ناچار دین یا دنیا یا هر دو را به پای او میبازی. اگر معاشرت با این فرد پابرجا شود و ادامه یابد، تبدیل به بیماری مرگبار و ترسناکی میشود.
برخی دیگر، همنشینی با آنها مثل دنداندرد است؛ تا وقتی هستند، ضربان درد امان آدم را میبرد و وقتی میروند، درد ساکت میشود.
و برخی هم معاشرت با آنها «تبِ جان» است؛ آدمهای نچسب و کُندذهنی که نه بلدند حرف بزنند تا سودی به تو برسانند و نه بلدند سکوت کنند تا از تو سودی ببرند. خودشان را نمیشناسند که حد و اندازهٔ خود را بدانند؛ بلکه اگر حرف بزنند، سخنانشان مثل چماق بر دل شنوندگان فرود میآید، در حالی که خودشان از حرفهای خود به وجد آمده و شادمانند! این فرد هر بار که دهان باز میکند، گمان میکند عطر و عنبر به مجلس میپاشد، و اگر ساکت شود، سنگینتر از نصف سنگ آسیاب بزرگی است که نه میتوان آن را حمل کرد و نه روی زمین کشید.
از شافعی – رحمهالله – نقل شده که گفت: «هرگز نشد که یک آدم نچسب و سنگین کنارم بنشیند، مگر اینکه حس کردم سمتی که او نشسته، پایینتر از سمت دیگر رفته است [و زمین زیر سنگینیاش کج شده]».
روزی نزد استادم [ابن تیمیه] – قدّس الله روحه – بودم و مردی از همین قماش آنجا بود. استاد او را تحمل میکرد، در حالی که توانش برای تحمل او ضعیف شده بود. رو به من کرد و گفت: «همنشینی با آدم نچسب، مثل تب نوبه (تب و لرز شدید) است». سپس گفت: «اما جانهای ما دیگر به این تب معتاد شده و برایش عادت شده است»؛ یا چیزی شبیه به این.
خلاصه اینکه معاشرت با هر فرد ناسازگاری، تب جان است؛ چه گذرا باشد و چه همیشگی. و یکی از بدبختیهای دنیا برای بنده این است که به یکی از افراد این دسته مبتلا شود و چارهای جز معاشرت و آمیزش با او نداشته باشد. در این صورت باید با او به نیکی رفتار کند تا خداوند گشایش و راه خروجی برایش قرار دهد.
۴- دستهٔ چهارم: کسانی که معاشرت با آنها نابودی محض است و حکم خوردن سم را دارد. اگر اتفاقاً پادزهری پیدا شود، جان سالم به در میبری، وگرنه خدا صبرت دهد. و چقدر این دسته در میان مردم زیادند – که خدا زیادشان نکند – ؛ اینها «اهل بدعت و گمراهی» هستند که سد راه سنت پیامبر ﷺ شده و به خلاف آن دعوت میکنند؛ کسانی که راه خدا را میبندند و آن را کج و منحرف میخواهند. بدعت را سنت جا میزنند و سنت را بدعت؛ معروف را منکر جلوه میدهند و منکر را معروف.
اگر در میان آنها توحید را خالص کنی [و فقط خدا را بخوانی]، میگویند به مقام اولیا و صالحان توهین کردی؛ اگر فقط از پیامبر پیروی کنی، میگویند جایگاه امامان و پیشوایان را نادیده گرفتی؛ اگر خدا را آنگونه که خودش و پیامبرش توصیف کردهاند – بدون افراط و تفریط – توصیف کنی، میگویند تو از «مُشَبّهه» هستی [و خدا را به مخلوق شبیه کردی]؛ اگر به آنچه خدا و رسولش امر کردهاند امر کنی و از آنچه نهی کردهاند بازداری، میگویند تو فتنهگری؛ اگر از سنت پیروی کنی و خلاف آن را رها کنی، میگویند تو از بدعتگذارانِ گمراهکنندهای؛ و اگر از مردم ببری و به خدای متعال روی آوری و لاشهٔ دنیا را برای خودشان بگذاری، میگویند تو افسرده و ناامیدی. اگر هم دست از راه خود برداری و از هوا و هوس آنها پیروی کنی، نزد خدای متعال از زیانکارانی و نزد آنها از منافقان.
بنابراین، اوج هوشیاری و عزم این است که رضایت خدای متعال و پیامبرش را به قیمت خشمگین کردن آنها بجویی، و خودت را مشغول سرزنش کردن آنها یا طلب رضایتشان نکنی و به بدگویی یا خشمشان اهمیتی ندهی.
رویکرد اسلام
اصل در رویکرد اسلام این است که مؤمن با جامعهاش تعاملی مثبت و سودمند داشته باشد. از ابن عمر – رضیاللهعنهما – نقل شده است که پیامبر ﷺ فرمودند: «محبوبترین مردم نزد الله، سودمندترینشان برای مردم هستند و محبوبترین اعمال نزد الله، سروری است که در دل مسلمانی ایجاد کنی، یا غمی را از او بزدایی، یا قرضی را از جانبش ادا کنی، یا گرسنگیای را از او رفع نمایی. و اینکه با برادر مسلمانم برای انجام کاری بروم، نزد من دوستداشتنیتر از آن است که یک ماه در این مسجد اعتکاف کنم. و هر کس خشم خود را نگه دارد، الله عیب او را میپوشاند، و هر کس خشمش را فرو برد در حالی که میتوانست آن را اعمال کند، الله روز قیامت قلبش را از خشنودی پر میکند. و هر کس با برادر مسلمانش برای انجام کاری برود تا آن کار برایش فراهم شود، الله گامش را در روزی که گامها میلغزند، استوار میگرداند. و همانا بدخویی عمل را تباه میکند، همانگونه که سرکه عسل را فاسد میکند». [ابن ابی الدنیا در قضاء الحوائج، و طبرانی در الکبیر و الاوسط و الصغیر].
بنابراین مؤمن عمرش را در معاشرتهای اجتماعی سرمایهگذاری میکند؛ معاشرتهایی که طبع او را از طریق همنشینی با صالحان و بلندهمتانِ در دین ارتقا میدهد؛ همان کسانی که امر به معروف و نهی از منکر میکنند و مردم را بندهٔ پروردگارِ مردم میسازند. اینها همان عمرهای پربار و تجارتهای پرسود است.
از ابوهریره – رضیاللهعنه – روایت شده که مردی از یاران رسول خدا ﷺ از درهای گذشت که چشمهٔ آب گوارایی داشت و خوبی آن آب او را به شگفت آورد. پس گفت: «کاش در این دره اقامت میکردم و از مردم کناره میگرفتم؛ اما این کار را نمیکنم تا از رسول خدا ﷺ اجازه بگیرم» پس موضوع را با پیامبر ﷺ در میان گذاشت. ایشان فرمودند: «این کار را نکن؛ زیرا ایستادن یکی از شما در راه الله، بهتر از شصت سال نماز خواندن در خلوت است. آیا دوست ندارید که الله شما را بیامرزد و وارد بهشتتان کند؟ در راه الله بجنگید؛ هر کس در راه الله به اندازهٔ فاصلهٔ دو دوشیدن شیر شتر بجنگد، بهشت بر او واجب میشود». [احمد، با سند حسن].
پس گوشهنشینی ذاتاً پسندیده نیست، مگر برای دوری از فاسقان و سفیهان و ناهنجاریهای اهل دوران، یا مانند استراحت بزرگان، جهت بازسازی درون و تجدید ایمان از طریق انس با خدای رحمان.
سخنان سلف در ستایش عزلت و برتری دادنِ آن را باید بر همین اساس فهمید؛ وگرنه در این امر به بیراهه رفته و به بدعتهای صوفیانه و حکایتهای عجیبشان در بریدن از خلق و رهبانیت دچار میشویم؛ چیزی که نه شرع به آن راضی است و نه دین حنیف و آسانگیر اسلام آن را میستاید.[۱]
– حسن بن صباح میگوید: شنیدم شعیب بن حرب میگفت: «جز با یکی از این دو نفر همنشین نشو: مردی که نزدش مینشینی و به تو خیری میآموزد و تو از او میپذیری، یا مردی که به او خیری میآموزی و او از تو میپذیرد؛ و از نفر سوم فرار کن».
– از عبدالله بن مبارک نقل شده که گفت: شخصی در تفسیر عزلت به من گفت: «عزلت یعنی با مردم باشی؛ اگر در یاد خدا وارد شدند، با آنها همراه شوی و اگر در غیر آن وارد شدند، سکوت کنی».
– اَحنَف بن قیس میگوید: «نزد ابوذر نشستم در حالی که تسبیح میگفت. رو به من کرد و گفت: خوبی را املا کن (بگو) تا برایت خوبی نوشته شود، آیا این خیر نیست؟ گفتم: بله سوگند به خدا، خدا اصلاحتان کند. سپس دوباره مشغول تسبیح شد و گفت: و سکوت بهتر از املای شر است، آیا اینطور نیست؟ گفتم: بله. سپس گفت: و همنشین شایسته بهتر از تنهایی است، آیا اینطور نیست؟ گفتم: بله. گفت: و تنهایی بهتر از همنشین بد است، آیا اینطور نیست؟ گفتم: بله».
– ابوذر میفرماید: «رفیقِ شایسته بهتر از تنهایی است و تنهایی بهتر از رفیق بد است. و گویندهٔ خیر بهتر از ساکت است و ساکت بهتر از گویندهٔ شر است. و امانتداری بهتر از خیانت است و خیانت [چه بسا] بهتر از بدگمانی باشد».
– از ابوموسی اشعری نقل شده که گفت: «همنشین راستگو بهتر از تنهایی است و تنهایی بهتر از همنشین بد است. حکایت همنشین شایسته، حکایت عطرفروش است؛ اگر به تو عطری ندهد، بوی خوشش به تو میرسد. و حکایت همنشین بد، حکایت آهنگر است؛ اگر لباست را نسوزاند، بوی بدش به تو میرسد. و همانا قلب را به خاطر دگرگونیاش «قلب» نامیدهاند (از ریشهٔ تقلب و زیر و رو شدن)؛ مثال قلب، مثال پَری است در بیابان که باد آن را به درختی چسبانده و مدام آن را زیر و رو میکند. و همانا بعد از شما فتنههایی خواهد بود مانند پارههای شب تاریک؛ که مرد در آن صبح میکند در حالی که مؤمن است و شب میکند در حالی که کافر است، و شب میکند در حالی که مؤمن است و صبح میکند در حالی که کافر است. گفتند: پس به کسی از ما که آن زمان را درک کرد چه دستور میدهی؟ گفت: در خانه بمانید».
– حذیفه مرعشی گفت: «هیچ چیزی از اعمال نیک را برتر از ماندن در خانهات نمیدانم؛ و اگر برای [انجام ندادن] این فرایض راه چارهای داشتی، شایسته بود که برایش حیلهای میآوردی [تا در خانه بمانی و بیرون نیایی]».
از داود بن ابیسوداء نقل شده که گفت: «کعب به علی – رضیاللهعنه – گفت: آیا تو را به سه نجاتدهندهای که موسی (علیهالسلام) آورد خبر ندهم؟ ملازمت خانه، گریه بر گناهت، و نگه داشتن زبانت. علی – رضیاللهعنه – در پاسخش گفت: آیا تو را به سه نابودکننده خبر ندهم؟ شکستن پیمان، ترک سنت، و جدا شدن از جماعت».
از بُسر بن عبیدالله حَضرَمی روایت شده که شنید ابوادریس خَولانی میگوید که شنید حُذیفه بن یَمان میگوید: مردم از رسول خدا ﷺ دربارهٔ خیر میپرسیدند و من از ترس اینکه شر مرا دریابد، از شر میپرسیدم. پس گفتم: ای رسول خدا! ما در جاهلیت و شر بودیم، سپس خدا این خیر را برایمان آورد؛ آیا بعد از این خیر، شری هست؟ فرمود: «آری» گفتم: آیا بعد از آن شر، خیری هست؟ فرمود: «آری، ولی در آن کدورت و ناخالصی است» گفتم: کدورتش چیست؟ فرمود: «قومی که به غیر از هدایت من راه مینمایند؛ کارهایی از آنها میبینی که میپسندی و کارهایی که ناپسند میشماری» گفتم: آیا بعد از آن خیر، شری هست؟ فرمود: «بله، دعوتکنندگانی بر دروازههای جهنم؛ هر کس دعوتشان را به سوی آن بپذیرد، او را در آن میافکنند» گفتم: ای رسول خدا! آنها را برایمان توصیف کن. فرمود: «آنان از پوست و خون ما هستند و به زبان ما سخن میگویند» گفتم: ای رسول خدا! اگر آن زمان را درک کردم، به من چه دستور میدهی؟ فرمود: «همراه جماعت مسلمانان و امامشان باش. پس اگر جماعت و امامی نداشتند، از تمام آن فرقهها کناره بگیر، حتی اگر مجبور شوی ریشهٔ درختی را به دندان بگیری تا مرگ تو را دریابد و تو بر آن حال باشی».
یعنی: از مردم کناره بگیر و بر سختیها و مشقتها صبر کن، و از میان آنان به بیابانها برو و از ریشهٔ گیاهان بخور و به همان اکتفا کن.
خانهات برایت کافی باشد
– ترمذی از ابوامامه روایت کرده که عُقبه بن عامر گفت: گفتم: «ای رسول خدا! راه نجات چیست؟» فرمود: «زبانت را نگهدار، خانهات برایت فراخ [و کافی] باشد [و در آن آرام بگیر]، و بر گناهت گریه کن».
– از عبدالله بن عمرو بن عاص نقل شده که گفت: در حالی که دور و برِ رسول خدا ﷺ بودیم، صحبت از فتنه شد (یا نزد ایشان یادی از آن رفت). گفتم: «خدا مرا فدایتان کند، [در آن شرایط] چه کنم؟» فرمود: «در خانهات بمان و زبانت را نگهدار». [حدیث حسن: به روایت ابوداوود]
– ابوداوود از ثوبان، آزادشدهٔ رسول خدا ﷺ روایت کرده که گفت: پیامبر ﷺ فرمود: «خوشا به حال کسی که جلوی زبانش را بگیرد، خانهاش برایش کافی باشد، و بر گناهش گریه کند».
– از ابودرداء نقل شده که گفت: «مجالس سه دستهاند: مجلسی در راه الله، مجلسی در خانهای از خانههای خدای عزوجل که در آن الله یاد میشود و به وسیلهٔ آن تذکر داده میشود، و مجلسی در خانهٔ خودت که نه آزاری میرسانی و نه آزاری میبینی».
– از عبدالرحمن بن عبدالله بن مسعود – رضیاللهعنه – نقل شده که گفت: پدرم به من گفت: «پسرم! از پروردگارت بترس، خانهات برایت کافی باشد، زبانت را نگهدار، و به خاطر گناهت گریه کن».
– معاذ بن جبل میگوید: «بگذارید خانههایتان برایتان کافی باشد [و شما را در خود جای دهد]، و ضرری ندارد که کسی شما را نشناسد؛ و [در عوض] به سوی خدای عزوجل از مردم سبقت بگیرید».
– طلحه بن عبیدالله میگوید: «کمترین عیب برای یک مرد این است که در خانهاش بنشیند». و دربارهٔ او میگفتند: «او از حکیمان قریش است».
– طلحه بن عبیدالله همچنین میگوید: «نشستن مرد بر درِ خانهاش [و پاسداری از حریم آن] نشانهٔ جوانمردی است».
– از ابودرداء نقل شده که گفت: «بهترین صومعهٔ مرد مسلمان خانهاش است؛ زبان، ناموس و چشمش را [در آن] حفظ میکند. و بپرهیزید از همنشینی در بازارها که [انسان را] غافل میکند و به بیهودگی میکشاند».
– از ثابت بن محمد عابد نقل شده که گفت: شنیدم سلمهٔ عابد میگفت: «اگر [نماز] جماعت نبود، هرگز تا زمان مرگم از درِ خانهام بیرون نمیرفتم». و شنیدم که میگفت: «فرمانبردارانِ خدای عزوجل در دنیا لذتی شیرینتر از خلوت کردن برای راز و نیاز با سرورشان نچشیدهاند، و در آخرت نیز از میان آنهمه پاداش بزرگ، هیچچیز در سینههایشان محبوبتر و در دلهایشان لذتبخشتر از تماشای او (خداوند) نیست». ثابت گفت: سپس سلمه از هوش رفت. سلمه عادت داشت روزهاش را از این سحر تا سحر فردا وصل کند [فقط سحرها غذا میخورد] و پیش از اذان صبح وضو میگرفت و تا همان موقع در روز بعد، وضویش را نگه میداشت.
– طاووس در خانهاش مینشست؛ وقتی علت این کار را از او پرسیدند، گفت: «از ستم حاکم و فسادِ مردم بیم داشتم».
– از مالک بن انس نقل شده که گفت: طاووس وقتی از حج برمیگشت، وارد خانهاش میشد و دیگر بیرون نمیآمد تا سال بعد که دوباره برای حج خارج شود. مالک گفت: طاووس غذا درست میکرد و بینوایانِ «اصحاب صُفّه» را دعوت میکرد. به او میگفتند: «نمیشود غذایی سادهتر [و ارزانتر] از این درست کنی؟» میگفت: «آنها این را به سختی گیر میآورند».
– از ابن سَمّاک نقل شده که گفت: مردی به سفیان ثوری گفت: «مرا نصیحتی کن». گفت: «این زمانه، زمانهٔ سکوت و چسبیدن به کنجِ خانه است».
– از عبدالصمد بن یزید صائغ نقل شده که گفت: شنیدم فُضیل بن عیاض میگفت: «در آخرالزمان بر شما باد [پناه بردن به] صومعهها». پرسیدیم: «صومعهها چیست؟» گفت: «خانهها؛ چرا که از شر آن زمانه نجات نمییابد مگر برگزیدگان خلق خدا». و میگفت: «این زمانهٔ حرف زدن نیست، زمانهٔ سکوت و ماندن در خانه است». همچنین میگفت: «سرت به کار خودت گرم باشد و مشغول دیگران نباش؛ زیرا هر کس سرگرم دیگران شود، فریب خورده است».
– از واصل، آزادشدهٔ ابوعُیینه نقل شده که گفت: یحیی بن عقیل نوشتهای به من داد و گفت: «این خطبهٔ عبدالله بن مسعود است؛ شنیدهام که او هر عصر پنجشنبه میایستاد و این خطبه را برای یارانش میخواند. در آن آمده است: به زودی زمانی بر مردم میآید که نماز در آن میمیرد [ترک شده یا سبک شمرده میشود]، ساختمانها بلند میشود، سوگند خوردن و نفرین کردن زیاد میشود، رشوه و زنا رواج مییابد و آخرت به دنیا فروخته میشود. پس هرگاه چنین دیدید، نجات را دریابید، نجات را دریابید!» پرسیدند: «راه نجات چیست؟» گفت: « خانهنشین شو و زبان و دستت را نگهدار».
– از بشیر بن عُقبه نقل شده که گفت: به یزید بن عبدالله بن علاء گفتم: «مُطَرِّف وقتی اوضاع مردم به هم میریخت و فتنهای برپا میشد، چه میکرد؟» گفت: «به کنج خانهاش میچسبید و نه در صفی با آنها میایستاد و نه در گروهی، تا اینکه آن ماجرا تمام میشد و گرد و خاکش میخوابید».
– از جَریر بن حازِم نقل شده که گفت: شنیدم حسن [بصری] میگفت: «مردی از اهالی شهر بود که به دربار سلطان رفتوآمد داشت و از آنان بهرهمند میشد. سپس آن را ترک کرد و در خانهاش نشست. خانواده و فرزندانش سراغش آمدند و گفتند: سلطان و بهرهات از او را رها کردی؟ اما او اصلاً به آنان توجهی نمیکرد. گفتند: به خدا سوگند اگر چنین کنی، زیر فشار [فقر] خرد میشوی و میمیری. گفت: ای فرزندانم! به خدا سوگند اگر با ایمان و تنی خردشده [و لاغر] بمیرم، نزد من محبوبتر است از اینکه منافق و فربه بمیرم». حسن رحمهالله گفت: «به خدا سوگند او دانست که قبر، چربی و گوشت را میخورد، اما ایمان را نمیخورد».
آنگاه که فتنهها شدت میگیرد
– بخاری از ابوسعید خُدری – رضیاللهعنه – روایت کرده که گفت: رسول الله ﷺ فرمود: «نزدیک است که بهترین داراییِ مسلمان، گوسفندانی باشد که صاحبش آنها را برمیدارد و به دنبال بلندیهای کوهها و محلهای ریزش باران میرود؛ تا دینش را بردارد و از فتنهها بگریزد». (منظور فتنههایی است که دیگران در آن وارد میشوند).
– ابن عبدالبَرّ در کتاب «التمهید» میگوید: «دلیل اینکه در این احادیث از درهها، کوهها و چوپانیِ گوسفندان یاد شده – والله اعلم – این است که این مکانها اغلب جاهایی بودهاند که مردم در آن عزلت میگزیدند. بنابراین هر جایی که دور از مردم باشد، در همین معنا میگنجد؛ مانند اعتکاف در مساجد، ماندن در سواحل [و مرزها] برای مرزبانی و ذکر، و چسبیدن به خانهها برای فرار از شرور مردم؛ زیرا هر کس از مردم دور شود، هم آنها از [آزار] او در امان میمانند و هم او از [آزار] آنها در امان میماند؛ چرا که در همنشینی و آمیزش با مردم، معمولاً فرو رفتن در غیبت، حرفهای بیهوده و انواع سخنان [نادرست] وجود دارد. و نگهدارنده و توفیقدهنده تنها الله است و پروردگاری جز او نیست».
– سپس [ابن عبدالبر] میگوید: «این حدیث صرفاً خبری است دربارهٔ وضعیت آخرالزمان و آنچه در آن دوران به سبب فراوانیِ فتنهها پسندیده است؛ در حالی که پیامبر ﷺ در اوایل اسلام، خواص را به پایبندی به جماعات و نمازهای جمعه تشویق میکرد و میفرمود: «هر کس بادیهنشین شود [و از شهر و تمدن دور گردد]، خوی خشن میگیرد». حدیثی که در این باب ذکر شد، از بهترین احادیث دربارهٔ گوشهگیری، فرار از فتنه و دوری از کانونهای آن در شهرها و دیگر جاهاست. فتنهای که در این حدیث آمده، احتمال دارد شامل این موارد باشد: فتنهٔ خانواده و ثروت، فتنهٔ چشم دوختن به اهل دنیا، فتنهٔ وارد شدن بر سلطان [و دربار حاکمان]، و دیگر انواع فتنهها… منظور ایشان از اینکه فرمود: «دینش را برمیدارد و از فتنهها میگریزد»، تمام انواع فتنههاست – و الله اعلم – و در این سخن دلیلی است بر فضیلتِ گوشهگیری و تنهایی در آخرالزمان، مانند همین روزگار ما!».
– طبرانی از اُمّ مُبَشِّر انصاری روایت کرده که گفت: شنیدم رسول الله ﷺ به یارانش میفرمود: «آیا شما را از بهترین مرد در میان مردم خبر ندهم؟» گفتند: «آری ای رسول خدا». پس با دستش به سوی مشرق اشاره کرد و فرمود: «مردی که افسار اسبش را در راه خدا گرفته و منتظر است تا حمله کند یا به او حمله شود. [سپس فرمود:] آیا شما را از بهترینِ آنها بعد از او خبر ندهم؟» گفتند: «بله ای رسول خدا». پس با دستش به سوی حجاز اشاره کرد و فرمود: «مردی که در میان گلهٔ کوچک گوسفندانش است، نماز را برپا میدارد، زکات میدهد، حق خدای متعال را در مالش میشناسد و از شرور مردم کناره گرفته است».
– احمد از ابوهریره – رضیاللهعنه – روایت کرده که: رسول خدا ﷺ فرمود: «آیا شما را از بهترینِ مردم از نظر جایگاه و منزلت خبر ندهم؟ مردی که افسار اسبش را در راه خدای عزوجل گرفته است [و آمادهٔ جهاد است]. آیا شما را از بهترینِ مردم از نظر منزلت بعد از او خبر ندهم؟ مردی که با گلهٔ کوچک گوسفندانش گوشه گرفته، نماز را برپا میدارد، زکات میدهد و خدا را میپرستد و چیزی را شریک او نمیسازد».
– احمد از ابن عباس – رضیاللهعنهما – روایت کرده است که: رسول خدا ﷺ روزی که در تبوک خطبه میخواند، فرمود: «در میان مردم، هیچکس مانند مردی نیست که سر اسبش را گرفته و در راه خدا جهاد میکند و از شرور مردم دوری میگزیند؛ و [همچنین] مانند مردی که با گوسفندانش در بادیه به سر میبرد، مهمانش را پذیرایی میکند و حقش (حق مال یا حق پروردگار) را میپردازد». [سند آن صحیح است]
– از ابن عباس – رضیاللهعنهما – نقل شده که گفت: رسول خدا ﷺ بر یارانش وارد شد در حالی که نشسته بودند. فرمود: «آیا شما را از کسی که بهترین جایگاه را در میان مردم دارد خبر ندهم؟» گفتند: «بله ای رسول خدا!» فرمود: «مردی که سرِ اسبش را در راه خدای عزوجل گرفته [و جهاد میکند] تا زمانی که بمیرد یا کشته شود. [سپس فرمود:] آیا شما را از کسی که پس از او میآید خبر ندهم؟» گفتند: «بله ای رسول خدا!» فرمود: «مردی که در درهای عزلت گزیده، نماز را برپا میدارد، زکات میدهد و از شرور مردم کناره میگیرد. [سپس فرمود:] آیا شما را از کسی که بدترین جایگاه را در میان مردم دارد خبر ندهم؟» گفتند: «بله ای رسول خدا!» فرمود: «کسی که به نام خدای عزوجل از او درخواست شود، ولی [به خاطر خدا] عطا نکند». [نسائی، با سند حسن]
– مبارکفوری در «تحفة الأحوذی» میگوید: عبارت «مردی که «یسأل بالله ولا یعطی به» دو احتمال دارد: اول: اینکه یُسْأَل (درخواست میشود) به صیغهٔ مجهول و «یُعْطِی» (عطا میکند) به صیغهٔ معلوم باشد؛ یعنی: بدترین مردم کسی است که نیازمندی از او درخواست کند و بگوید: «برای خدا به من بده»، و او با اینکه توانایی دارد، چیزی ندهد و او را ناامید برگرداند. دوم: اینکه «یَسْأَل» (درخواست میکند) به صیغهٔ معلوم و «یُعْطَی» (عطا میشود) به صیغهٔ مجهول باشد؛ یعنی: بگوید «به حق خدا به من بدهید» ولی چیزی به او داده نشود». پایان نقل قول.
در [کتاب] «المَجمَع» آمده است: «این [احتمال دوم] مشکل است، مگر اینکه فرد درخواستکننده متهم به عدم استحقاق باشد [و واقعاً نیازمند نباشد که به او کمک نمیکنند]».
– مسلم از ابوهریره – رضیاللهعنه – روایت کرده است که: رسول خدا ﷺ فرمود: «همانا از بهترین شیوههای زندگی برای مردم (بهترین حالت معیشتی) این است: مردی که افسار اسبش را در راه خدا محکم گرفته [و آماده است] و بر پشت آن پرواز میکند (با سرعت میتازد)؛ هرگاه صدای هیاهویی (حمله دشمن) یا فریادِ کمکی میشنود، بر پشت اسبش به پرواز درمیآید و مرگ و کشته شدن را در جایگاهش (جایی که انتظار میرود) میجوید.
یا مردی که بر سر قلهای از این قلهها، یا در دل درهای از این درههاست، نماز را برپا میدارد، زکات میدهد و پروردگارش را عبادت میکند تا زمانی که یقین (مرگ) به سراغش آید؛ و با مردم کاری ندارد مگر در راه خیر».
– و در روایتی از احمد از ابوهریره نقل شده که: رسول خدا ﷺ فرمود: «زمانی بر مردم خواهد آمد که بهترینِ مردم از نظر جایگاه، مردی است که افسار اسبش را در راه خدا گرفته است؛ هرگاه صدای هیاهویی بشنود، بر پشت آن قرار میگیرد (سوار میشود) و مرگ (شهادت) را در جایگاهش میجوید.
یا مردی که در گذرگاهی کوهستانی است، نماز را برپا میدارد، زکات میدهد و مردم را رها کرده [و کاری به کارشان ندارد] مگر در خیر».
– از طاووس، از اُمّ مالک بَهزیّه روایت شده که گفت: رسول خدا ﷺ از فتنهها یاد کرد و فرمود: «بهترین شما در آن زمان – یا فرمود: بهترینِ مردم در آن زمان – مردی است که با مال و داراییاش [از مردم] کناره گرفته و پروردگارش – عزوجل – را عبادت میکند؛ یا مردی که [افسار] اسبش را گرفته، دشمن را میترساند و دشمنان نیز او را میترسانند [و در حال نبرد است]». [سندش ضعیف است، اما با شواهد دیگر صحیح است]
– از ابوسعید خدری – رضیاللهعنه – روایت شده که گفت: مردی پرسید: «ای رسول خدا! کدامیک از مردم برتر است؟» فرمود: «مؤمنی که با جان و مالش در راه خدا جهاد میکند». گفت: «سپس چه کسی؟» فرمود: «مردی که در درهای از درهها گوشه گرفته، پروردگارش – عزوجل – را عبادت میکند و مردم را از شرّ خود در امان میدارد». [مسلم]
– ابویعلی در مسند خود – با سندی ضعیف – از محمد بن سلیمان بن مسمول روایت کرده که گفت: شنیدم قاسم بن مُخَوِّل بَهزیِ سُلَمی میگفت: شنیدم پدرم – که هم جاهلیت و هم اسلام را درک کرده بود – میگفت: «در منطقهٔ اَبواء دامهایی کار گذاشتم. آهویی در یکی از طنابها افتاد و با آن فرار کرد. به دنبالش رفتم و مردی را دیدم که آن را گرفته است. بر سرِ آن با هم درگیر شدیم و سپس نزد رسول خدا ﷺ رفتیم. ایشان را دیدیم که در ابواء زیر درختی اتراق کرده و با زیراندازی چرمی سایه درست کرده است. شکایت را نزد او بردیم و ایشان حکم کرد که آهو نصف-نصف میان ما تقسیم شود..».
سپس رسول خدا ﷺ شروع به صحبت کرد و فرمود: «زمانی بر مردم میآید که بهترین مال در آن، گوسفندانی است بین دو مسجد (دو حرم)؛ از گیاهان میخورند و آب مینوشند. صاحبش از محصولات [شیر و گوشت] آنها میخورد، شیرشان را مینوشد و از موهایشان – یا فرمود: پشمهایشان – لباس میپوشد؛ در حالی که فتنهها در میان اصل و ریشهٔ عربها موج میزند و درهم میپیچد. اما به خدا سوگند شما دچار فتنه نمیشوید». رسول خدا ﷺ این جمله را سه بار تکرار کرد.
گفتم: «ای رسول خدا! مرا وصیت کن». فرمود: «نماز را برپا دار، زکات بده، ماه رمضان را روزه بگیر، حج و عمرهٔ خانهٔ خدا را به جا آور، به پدر و مادرت نیکی کن، صلهٔ رحم به جا آور، مهمان را گرامی بدار، امر به معروف و نهی از منکر کن، و هر جا حق چرخید، تو هم با آن بچرخ [همیشه طرفدار حق باش]».
– هیچکس از حرف و نقد مردم در امان نیست؛ بنابراین چارهای نمیماند جز پیروی از حق و گفتنِ آن، و بیتوجهی به انتقادها تا زمانی که راه، پاک و روشن است. به همین دلیل ابومسلم خَولانی میگوید: «مردم [قدیم] برگهای بیخار بودند، ولی امروز خارهای بیبرگند. اگر به آنها دشنام دهی، دشنامت میدهند؛ اگر نقدشان کنی، نقدت میکنند؛ اگر رهایشان کنی، رهایت نمیکنند؛ و اگر از آنها فرار کنی، گیرت میآورند».
مردی به او گفت: «پس چه کنم؟» گفت: «از آبرویت برای روز نداریات مایه بگذار». یعنی تا وقتی بر حق هستی، آبرویت را به آنها بسپار [بگذار بدگویی کنند]؛ از آن برای روز فقر و نیازت به آنها بده؛ روزی که دشمنان نزد خدا جمع میشوند و تو فقیری و به چیز اندکی نیاز داری. آنگاه از ناحیهٔ حرفها، بدگوییها و طعنههایی که به آبرویت زدهاند، بینیازی به سراغت میآید و نزد الله درجهات بالا میرود.
همانطور که پیامبر ﷺ فرمود: «مؤمنان از آتش نجات مییابند، سپس بر پلی میان بهشت و دوزخ متوقف میشوند و حقوقی را که [در دنیا] بر گردن هم داشتند، قصاص [و تسویه] میکنند». [بخاری]
از سخنان آنان در این باب
– از عمر بن خطاب – رضیاللهعنه – نقل است که فرمود: «بهرهٔ خود را از [گوشهٔ] عزلت برگیرید».
– ابنسیرین میگوید: عمر بن خطاب – رضیاللهعنه – فرمود: «از الله پروا کنید و از مردم [و شرّشان] بپرهیزید».
– سعد بن ابیوقاص – رضیاللهعنه – میفرماید: «به خدا سوگند! دوست داشتم میان من و مردم دری آهنین بود؛ نه کسی با من سخن میگفت و نه من با کسی، تا آنکه به الله سبحانه ملحق شوم».
– ابوایوب انصاری – رضیاللهعنه – میفرماید: «هر که میخواهد دانشش افزون و بردباریاش بزرگ شود، در محفلی جز محفلِ عشیرهاش بنشیند».
– عبدالله بن مسعود – رضیاللهعنه – میفرماید: «چشمههای دانش، مایهٔ نوسازی دلها، پوشندگان جامههای کهنه و چراغهای شب باشید؛ تا در میان آسمانیان شناخته شوید و از اهل زمین پنهان بمانید».
– عبدالله بن مسعود – رضیاللهعنه – میفرماید: «برای پی بردن به سستی دین یک مرد، همین بس که دوستانش بسیار باشند».
– از عمرو بن العاص – رضیاللهعنه – نقل است که فرمود: «هرگاه دوستان صمیمی زیاد شوند، طلبکاران زیاد میشوند». [راوی میگوید:] به موسی گفتم: «غُرَماء (طلبکاران) کیستند؟» گفت: «صاحبان حق [کسانی که بر گردن انسان حق دارند]».
– ابراهیم بن ادهم – رحمهالله – میگوید: «از فراوانیِ برادران و دوستان صمیمی بپرهیز».
– مجاهد میگوید: «مردم را بیازمای، سپس از آنان دوری کن».
– مغیرة بن ابیصالح – شوهر خواهر مالک بن دینار – میگوید: مالک بن دینار – رحمهالله – همیشه به من میگفت: «این را از من به یادگار داشته باش: از هر برادر و همنشین و دوستی که خیری در کار دینت به تو نمیرساند، بگریز».
– حسن بصری – رحمهالله – میگوید: «مردانی میبینم اما عقلی نمیبینم؛ صداهایی میشنوم اما همدمی نمیبینم؛ زبانهایی پربار و دلهایی قحطیزده دارند».
– مسلم بن یسار – رحمهالله – میگوید: « هیچکس از چیزی لذت نبرده که مانند لذت خلوت با راز و نیاز خدای عزوجل باشد».
– به عبدالعزیز راسبی رحمهالله – که رابعه او را «سرور عابدان» مینامید – گفتند: «از لذتهای دنیا چه برایت باقی مانده؟» گفت: «سردابی که در آن خلوت کنم».
– حسن بصری از انس بن مالک – رضیاللهعنه – روایت میکند که فرمود: «وقتی اوضاع مردم به آنجا که نباید رسید، ابوموسی اشعری – رضیاللهعنه – فرمود: دوست داشتم من و خانوادهام یا پیروانم از اهل این دو شهر، تنها به اندازهٔ کفافمان داشتیم تا آخرینِ ما اولینِ ما را دفن کند».
– جعفر بن سلیمان میگوید: حارث بن شهاب به من گفت: «ای اباسلیمان! در این زمانه نزد هیچکس نرو؛ مانند مؤمنِ آل فرعون باش [که ایمانش را پنهان میکرد]».
– طالوت میگوید: از ابراهیم بن ادهم شنیدم که میگفت: «بندهای که شهرت را دوست بدارد، با الله صادق نبوده است». او میگوید: هرگز ندیدم که او حتی برای تسبیح گفتن لبهایش را تکان دهد.
– مَخلَد بن حسین میگوید: «الله عزوجل بندهای را دوست نداشته که بخواهد مردم جایگاه [و فضل] او را بشناسند». سفیان بن عُیَینه در این باره گفت: «شناخته نشدند مگر هنگامی که شناخته نشدن را پسندیدند» (یعنی صالحان وقتی به شهرت میرسند که از شهرت گریزان شوند).
– سفیان ثوری – رحمهالله – میفرماید: «زهد را در هیچچیزی کمتر از زهد در ریاست ندیدم».
– عُبیدالله بن ادریس اَودی میگوید: به داود طائی گفتم: مرا وصیتی کن. گفت: «دایرهٔ آشناییات را با مردم تا میتوانی کوچک کن».
– ابوعبدالرحمن خُزاعی میگوید از پدرم شنیدم که میگفت از حسن بن رشید شنیدم که میگفت: از سفیان ثوری شنیدم که میفرمود: «ای حسن! هرگز خود را به کسی که تو را نمیشناسد معرفی نکن، و اگر کسی تو را میشناسد، چنان رفتار کن که گویی تو را نمیشناسد» (یعنی مانند کسانی رفتار کن که سرشناس نیستند).
– سفیان – رحمهالله – همواره میگفت: «دوست دارم من مردم را بشناسم، اما آنها مرا نشناسند».
– خَلَف بن اسماعیل بَرزانی میگوید: از سفیان ثوری شنیدم که میگفت: «آشناییات را با مردم کم کن تا غیبت کردنت کمتر شود».
– سفیان ثوری گفت: «با هر که میخواهی همراه شو، سپس او را به خشم آور و آنگاه کسی را پنهانی نزدش بفرست تا دربارهٔ تو از او بپرسد [تا باطن واقعیاش را ببینی]».
– سفیان ثوری -رحمهالله- به مردی گفت: «به من بگو، بدیهایی که به تو میرسد و از آن کراهت داری، از جانب کسی است که میشناسی یا کسی که نمیشناسی؟» آن مرد گفت: «نه، حتماً از جانب کسی است که میشناسم». سفیان گفت: «پس هر چه تعداد این افراد کمتر باشد، به سود توست».
– عطاء بن مسلم خَفّاف میگوید سفیان به من گفت: «ای عطا! از مردم برحذر باش و حتی از من هم بترس؛ چرا که اگر در مورد طعم یک انار با مردی اختلاف پیدا کنم و او بگوید ترش است و من بگویم شیرین، یا او بگوید شیرین است و من بگویم ترش، میترسم که به خونم تشنه شود [و برای نابودیام تلاش کند]».
– عبدالله بن عیسی میگوید: عثمان بن زائده به من گفت سفیان برایم نوشته که «از مردم برحذر باش». عثمان کسی را نزد پدرم فرستاد (که دوران طاووس را درک کرده بود) تا بپرسد معنای این سخن که «از مردم برحذر باش» چیست؟ پدرم گفت: «یعنی آنچه در پسِ یقهٔ توست [و رازی که در سینه داری، از آنان بپوشان]».
– احمد بن یونس میگوید: شنیدم سفیان ثوری میفرمود: «برای انسان هیچچیز بهتر از سوراخی نیست که به درون آن بخزد [و پنهان شود]».
– ابوعثمان بن عبدالحمید بن لاحق میگوید: شنیدم ابوحمزهٔ کوفی به فضل بن لاحق میگفت: «ای ابابشر! از مردم برحذر باش؛ در میان آنان کسی هست که اگر یک درهم به او بدهند تا کسی را بکشد، در کمینش مینشیند و او را به قتل میرساند. پس جز به قدر ناچار خدمتکار نگیر؛ چرا که هر یک از آنان [در فتنهگری] همچون شیطانی است».
– اوزاعی از مکحول روایت میکند که گفت: «اگر برتری و فضیلت در جمع باشد، سلامت و عافیت در تنهایی است».
– عبدالله بن خُبَیق انطاکی میگوید: شنیدم ابوعبدالله ساجی میگفت که عبدالله بن داود به برادرش نوشت: «آیا وقت آن نرسیده که نسبت به مردم احساس عدم اُنس کنی؟».
– یکی از حکیمان میگوید: «آیا آن کس را که تنهایی گزیده ندیدهای؟ چه پارسایی شیرینی دارد و زندگیاش چه بلندمرتبه است! با میانهروی خرسند است، مردم از جانب او در امانند و او از هیاهو دور. اگر در ظاهر تلاشی هم میکند، خود را برای دگرگونیهای روزگار آماده ساخته و [در برابر تقدیر] فروتن است. اگر از چیزی محروم شود، اندوهش اندک است و اگر [در آسایش] قرار گیرد، غمش کم؛ اگر چیزی به دست آورد، حقوق و تکالیف چندانی بر عهدهاش نمیافتد و اگر داراییاش اندک شود، صبوری بر او دشوار نمیگردد. اگر قناعت کند، مرگ او را در تنگنا نمیگذارد و اگر چیزی بطلبد، فراوانی او را نمیفریبد. نه از رنج دیگران شکوه میکند و نه جز برای [عاقبت] خویش بیم دارد. اما آن که در پی کثرت [و معاشرت بسیار] است، آماج حوادث و هدف کینهتوزیها است؛ او زمینخوردهٔ مصیبتها و آسیبهای زمانه است. خستگیاش همیشگی، آسایشش اندک و بهرهاش از مال ناچیز است. ترسش از گذر روزها بسیار است و با گفتار [بیهوده] و کاستیهایش زمانه را به ستوه آورده است. او میان حاکمی که زیر نظرش دارد، دشمنی که بر او ستم میراند، حقوقی که او را به تردید میاندازد، همتایانی که با او رقابت میکنند و فرزندانی که چشمانتظار مرگش هستند، گرفتار است. از سوی حاکمش رنج و مشقت، از سوی همتایانش حسادت، از سوی دشمنانش ستم و از ناحیهٔ حقوق مردم ملامت بر او فرود میآید. [در مقابل، آن که تنهایی گزید] به اندکتوشهای بسنده کرد و شادیاش پایدار ماند؛ دنیا را رها کرد و از حسادت در امان ماند؛ به قدر نیاز راضی شد و انتظارات مردم، راهشان را از او کج کردند و دیگر سراغش نرفتند».
– ابراهیم بن عبدالملک میگوید یکی از حکیمان به پسرش گفت: «پسرم! از مردم کناره بگیر؛ چرا که آنچه نشنوی به تو آسیبی نمیزند و آن که نبینی آزارت نمیدهد. پسرم! دنیا نه با کسی که دوستش دارد سازگار است و نه با کسی که از آن بیزار است، اما برای کسی که دشمنِ آن است، مناسبتر است؛ زیرا دنیا بدون آنکه قلبش را مشغول یا بدنش را خسته کند، به سراغش میآید».
– ابراهیم بن عبدالملک میگوید یکی از علما گفت: «هرگاه دیدی که الله عزوجل تو را از خلقش گریزان و دلگیر کرده، بدان که میخواهد تو را با خودش مأنوس کند».
– سُمَیط بن عَجلان میگوید: «همانا الله تعالی دنیا را به نشان غربت و تنهایی آمیخته است، تا مونس فرمانبرداران تنها خودش باشد».
– ابن مُنَبّه همواره میگفت: «مؤمن با مردم میآمیزد تا بیاموزد، سکوت میکند تا سالم بماند، سخن میگوید تا بفهمد و خلوت میکند تا بهره ببرد».
– سعید بن عِصام میگوید: شنیدم مالک بن دینار میگفت: «نیکوکاران همواره یکدیگر را به سه چیز سفارش میکردند: زندانی کردن زبان، استغفار بسیار و عُزلت».
– ابن عائذ میگوید: «اینکه با قومی غیر از قوم خودت به نبرد بروی بهتر است و سزاوارتری که مورد تکریم قرار بگیری». یعنی: ارجمند و بزرگوار شوی.
– بكر بن محمد میگوید داود طائی به من گفت: «از مردم بگریز، همانطور که از شیر میگریزی».
– بکر عابد میگوید شنیدم داود طائی میگفت: «از مردم دوری گزین و رمیده باش، آنگونه که از جانوران وحشی میرمی».
– داود طائی همواره میگفت: «در زهد، یقین کافی است؛ در عبادت، علم کافی است؛ و برای مشغول بودن، عبادت کافی است».
– ابن ابیالدنیا میگوید هیثم بن جَمّاز برایم روایت کرد که خداوند عزوجل به داود – علیهالسلام – وحی کرد و فرمود: «ای داود! آیا از کسی جز من میترسی؟» گفت: «آری پروردگارا، از کسی میترسم که از تو نمیترسد».
– وُهَیب بن ورد میگوید: گفته میشد که «حکمت ده جزء است: نُه جزء آن در سکوت و جزء دهم در کنارهگیری از مردم است».
– اوزاعی میگوید: «عافیت ده جزء است: نُه جزء آن سکوت و یک جزء آن کنارهگیری تو از مردم است».
– وُهیب بن ورد میگوید: «من حقیقتِ گوشهنشینی را در [نگه داشتن] زبان یافتم».
– سعید بن مسیب میگوید: «بر تو باد گوشهنشینی؛ چرا که آن خود عبادت است».
– ابن سیرین میگوید: «گوشهنشینی عبادت است».
– ابراهیم بن اشعث (خادم فُضیل) میگوید شنیدم فضیل میگفت: «هر کس از تنهایی دلگیر شود و با مردم خو بگیرد، از ریا در امان نخواهد بود».
– او میگوید از او شنیدم که میگفت: «هر کس با مردم بیامیزد، نه سلامت میماند و نه از یکی از این دو حالت نجات مییابد:
۱- یا وقتی آنان در باطل فرو میروند، او هم با آنان همراه میشود.
۲- یا وقتی کار ناپسندی از همنشینانش میبیند یا میشنود، سکوت میکند و آن را تغییر نمیدهد؛ پس گناهکار میشود و در آن کار با آنان شریک میگردد».
– نصر بن یحیی بن ابیکثیر درباره آسیبهای آمیزش با مردم میگوید: «هر کس با مردم بیامیزد، ناچار به مدارا با آنان میشود و هر کس با آنان مدارا کند، به ریاکاری میافتد».
– ربیع بن خثیم میگوید: «نخست دانش دین بیاموز، سپس گوشهنشینی اختیار کن».
– ابراهیم بن ادهم میگوید: «زمانی بر مردم خواهد آمد که ظاهرشان شبیه انسان است، اما دلهایشان دل گرگ است؛ جوانشان راهزن [دزد] و کودکش سرکش [شرور] است و پیرمردشان نه به نیکی فرمان میدهد و نه از زشتی بازمیدارد. گناهکار در میانشان عزیز است و مؤمن خوار و بیمقدار».
– از عمرو بن عَبْسه روایت شده که گفت: «قطعاً زمانی بر مردم میآید که بهرهٔ مرد از تنهایی، به اندازه بهرهای [و سودی] است که شما امروز از جماعت میبرید».
– عطا درباره این سخن خداوند عزوجل که میفرماید: {إِنَّ أَرْضِي وَاسِعَةٌ فَإِيَّايَ فَاعْبُدُونِ} [عنکبوت: ۵۶] (بی گمان زمین من پهناور است، پس تنها مرا بپرستید)، میگوید: «هرگاه به نافرمانی من فرمان داده شدید، بگریزید؛ چرا که در زمین من فراخی و گشایش است».
– اسماعیل بن امیّه میگوید: به من خبر رسید که عمر بن خطاب – رضیاللهعنه – گفته است: «گوشهگیری، مایهٔ آسایش از همنشینان بد است».
– ابراهیم بن عمرو مصری میگوید: «آنگاه که دانستند نابودی در انس گرفتن [با خلق] است، خود را به ترک آمیزش با مردم ملزم کردند».
– نزد حذیفه مرعشی از تنهایی و ناپسند بودن آن سخن به میان آمد؛ او گفت: «تنها نادان است که از آن کراهت دارد؛ اما عالمی که بداند ما چه میکنیم [و در خلوت به چه مقامی میرسیم]، هرگز [از آن کراهت ندارد]».
– متنبی میگوید: «همواره از مردم برحذر باش و این حذر را پنهان کن، و خنده هیچ لبخندزنی تو را نفریبد». او میگوید: از مردم برحذر باش و این پرهیزت را از آنان بپوشان، و به لبخندشان غره مشو؛ چرا که مکر و فریبشان در سینههایشان نهفته است.
– حسین بن عبدالرحمن میگوید: «گاه از مردم رمیدم تا از تنهایی مسرور شوم؛ و در تنهایی چیزی است که انسان را از همنشینی با خیانتکاران مأنوس و بینیاز میکند».
– نصر بن یحیی بن ابیکثیر – که از حکیمان بود – میگوید: برای زهد در دنیا هیچچیزی را موثرتر از استواری اندوه آخرت در دل بنده نیافتیم. هر کس این اندوه در قلبش ریشه دواند، او را با تنهایی مأنوس میکند؛ پس با آن خو میگیرد و از خلق گریزان میشود. این زمانی است که شیرینی محبت به خلوت را در تمام وجودش حس میکند، همانطور که آب در ریشهٔ درخت جاری میشود و شاخسارانش را سرسبز و شاخههایش را بارور میکند. نگرانی بابت آنچه در روز رستاخیز مایهٔ اندوه اوست، همواره با او میماند و با اعماق قلبش میآمیزد؛ آنگاه از دل این تنهایی، انواع زهد و دل بریدن از دنیا جوانه میزند. وقتی بنده به مقام خلوتنشینی برسد و بر آن پایداری و تداوم ورزد، این حال او را به مرحلهٔ دوست داشتن خلوت میرساند. نخستین ثمرهٔ این دوست داشتن آن است که بنده در تمام سخنانش با پروردگار، در پی اخلاص و صداقت میگردد. همچنین این خلوتنشینی، آسایش دل از غمهای دنیا و رهایی از دادوستد با مردم را برایش به ارمغان میآورد؛ و تکلیف امر به معروف و نهی از منکر و چاپلوسی برای مردم از دوشش برداشته میشود.
نتایج دوست داشتن خلوت
از نتایج دوست داشتن خلوت: گمنامی و چشمپوشی از مردم که نخستین گام در مسیر صداقت است و اخلاص از آن میروید.
همچنین بیمیلی به شناخته شدن نزد مردم، انس با الله و دشوار دیدنِ همنشینی با کسانی که اهل ذکر نیستند، از نتایج این محبت است.
دوست داشتن خلوت، سکوتی طولانی و بیتکلف و چیرگی بر هوای نفس را – که همان حقیقت صبر است – به ارمغان میآورد و بردباری و وقار از دل آن سر برمیآورد.
از دیگر برکات آن، مشغول شدن بنده به خویشتن، کمتر یاد کردن از دیگران و در پیِ سلامت بودن از ابتلائاتی است که مردم در آن گرفتارند.
همچنین هجوم غمها و اندوههایی که نیروی فکر را برمیانگیزد؛ فکری که برترین عبادت و برآمده از ذکر خالصانه است.
از دیگر ثمرات خلوت، انجام دادنِ اعمالی است که از چشم بندگان پنهان میماند و تنها برای الله آشکار میشود؛ کارهایی که اندکِ آنها هم بسیار است و از صداقت سرچشمه میگیرد.
بیداری از غفلت دنیاپرستان و بیخبری از هیاهو و اخبار دنیوی که بر سر زبان خاص و عام است، از دیگر دستاوردهای آن است.
دوست داشتن خلوت باعث میشود ریاکاری و خودنمایی برای مردم رنگ ببازد، که این خود از پیشزمینههای اخلاص و حقیقت صداقت است.
دوست داشتن خلوت، رها کردن ستیزه و جدال را به ارمغان میآورد؛ دو خصلتی که میل به ریاست را از میان برده و انسان را به راستی و صداقت میرسانند.
از ثمرات دوست داشتن خلوت، مرگ طمع و خشکاندن ریشهٔ آن، یعنی حرص و شیفتگی به دنیاست؛ امری که به بنده برای عمل نیک، توان میبخشد.
همچنین دوست داشتن خلوت باعث فروکش کردن خشم، توانایی بر کنترل عصبانیت، ترک کینه و دشمنی، و عمل بر اساس سلامت صدر میشود.
از دیگر نتایج آن، نازکدلی و مهربانی است که تندی و سنگدلی را از میان میبرند.
یادآوری نعمتها و سپاسگزاری و فزونی در طاعت نیز از دستاوردهای خلوت است.
در خلوت، بنده شیرینی عمل و نشاط در دعا را همراه با اندوه قلبی، زاری و فروتنی مییابد.
قناعت، توکل، رضایت به حداقل زندگی و رسیدن به بینیازی از مردم در سایهٔ پاکدامنی، همگی از نتایج خلوتگزینی است.
دل بریدن از دنیا و اشتیاق به دیدار الله عزوجل نیز از همین مسیر، یعنی حسن ظن به الله و ترس از نقص در دین، حاصل میشود.
خلوتنشینی مایهٔ حیات قلب، درخشش نور آن، و بینایی عمیق نسبت به کاستیهای دنیا و شناخت کم و زیاد دین است.
رعایت انصاف در حق مردم، اقرار به حقیقت، فروتنی و تواضع، و ترک تجاوز به حقوق دیگران، همگی از آثار دوست داشتن خلوت است.
از دوست داشتن خلوت برمیخیزد: ترس از افتادن در فتنههایی که مایهٔ نابودی دین است و اشتیاق به مرگ از بیم از دست رفتنِ اسلام.
از دوست داشتن خلوت برمیخیزد: دوری از مردم، دشوار دیدنِ همسخنی با آنان و انس با کلام پروردگار جهانیان، یعنی قرآن؛ کتابی که خداوند آن را برای مؤمنان نور و شفا، و برای منافقان حجت و مایهٔ تیره بختی قرار داده است. پس آن را پناهگاه خود ساز تا به آن پناه ببری، دژی که به آن چنگ زنی، غاری که در آن آرام گیری و راهنمایی که با آن هدایت شوی؛ و قرآن را پوشش، منش و راه و رسم خود قرار بده. هرگاه راهها بر تو بسته شد، امور برایت مشتبه گشت، در کارهایت سرگردان شدی و دلت گرفت، به شگفتیهای قرآن بازگرد که هیچ حیرتی در آن نیست. در دلایل آن – از بیم و امید و وعده و وعید و اشتیاق – درنگ کن و به آنچه الله مؤمنان را بدان فراخوانده است – یعنی طاعت و ترک معصیت – بنگر؛ اینگونه از سرگردانی نجات مییابی، از نادانی بازمیگردی، پس از تنهایی مأنوس میشوی و بعد از ناتوانی، قدرت میگیری. بگذار قرآن راهنمای تو باشد نه خلق، تا همراه با رستگاران پیروز شوی. قرآن را با شتابی همچون شتاب در خواندن شعر نخوان و نزد شگفتیهایش توقف کن؛ و هر جا چیزی بر تو دشوار شد، آن را به دانای حقیقیاش واگذار؛ که هیچ قدرتی جز به الله والای بزرگ نیست.
آرزوی ارزشمند
– از عدسهٔ طائی روایت شده که پرندهای را که در «شراف» صید شده بود، نزد عبدالله بن مسعود آوردند؛ پس او گفت: «ای کاش در همان جایی بودم که این پرنده صید شده است، و با هیچ انسانی سخن نمیگفتم و کسی هم با من سخن نمیگفت تا آنکه الله عزوجل را ملاقات کنم».
– از مالک بن انس از مردی روایت شده که ابن عباس گفت: «اگر از وسواس نمیترسیدم، حتماً به سرزمینی میرفتم که هیچ مونس و همدمی در آن نباشد؛ مگر جز آدمیان، کسی آدمیان را تباه میکند؟!»
– از موسی بن عبدالله بن یزید انصاری روایت شده که حذیفه گفت: «به خدا سوگند! دوست داشتم کسی را داشتم که به امور داراییام میرسید و من دری را بر روی خود میبستم و کسی بر من وارد نمیشد تا آنکه به الله عزوجل بپیوندم».
– از خَلَف بن حَوشَب روایت شده که ربیع بن ابی راشد گفت: این آیه را بر من بخوان: {يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ} [حج: ۵] (ای مردم! اگر در مورد برانگیخته شدن [پس از مرگ] در تردید هستید، پس [بدانید که] ما شما را از خاک، سپس از نطفهای آفریدیم). راوی میگوید: آن را بر او خواندم و او گریست، سپس گفت: «به الله سوگند اگر بیم آن نبود که بدعت باشد، حتماً در کوهها سیاحت میکردم» یا گفت: «سر به کوه میگذاشتم».
– از خلف بن حَوشب روایت شده که گفت: با ابن ابی راشد در گورستانی بودم که مردی این آیه را خواند: {يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ} [حج: ۵]. پس ربیع بن ابی راشد گفت: «یاد مرگ میان من و بسیاری از آنچه برای تجارت در سر داشتم، فاصله انداخته است؛ و اگر یاد مرگ حتی لحظهای از قلبم جدا شود، میترسم که قلبم تباه گردد؛ و اگر نمیخواستم با گذشتگان مخالفت کنم، قطعاً تا دم مرگ، همین گورستان را مسکن خود قرار میدادم».
– از مالک بن مغول روایت شده که گفت: مردی از کنار ربیع بن ابی راشد گذشت، در حالی که او بر روی یکی از صندوقهای کفشدوزان نشسته بود؛ آن مرد به او گفت: «ای کاش به مسجد میرفتی و با برادرانت همنشین میشدی». او پاسخ داد: «اگر یاد مرگ لحظهای از دلم جدا شود، بیم آن دارم که دلم تباه گردد».
– از ابوسعد بقال روایت شده که گفت: در کوفه مردی را دیدم که از سی سال پیش خود را برای مرگ آماده کرده بود؛ او میگفت: «نه من از کسی طلبی دارم و نه کسی از من؛ و نمیخواهم با کسی سخن بگویم و نه کسی از مردم با من سخن بگوید، مگر برای یاد الله تعالی». او همواره به بیابانها و گورستانها پناه میبرد.
– از عرباض بن ساریه روایت شده که همواره میگفت: «اگر بیم آن نبود که بگویند: «ابونجیح چنین کرد»، حتماً داراییام را در راههای آن [یعنی خیر] صرف میکردم و سپس به یکی از درههای لبنان پناه میبردم و تا دم مرگ به عبادت الله عزوجل میپرداختم».
– از عثمان بن ابیالعاص روایت شده که گفت: «اگر به خاطر نماز جمعه و نماز جماعت نبود، در بالاترین نقطهٔ این خانهام اتاقی میساختم و به درون آن میرفتم و دیگر خارج نمیشدم، تا آنکه راهی قبرم شوم».
– از زِرّ بن حُبیش روایت شده که حذیفه گفت: «دوست داشتم میتوانستم به صد مرد دست یابم که قلبهایشان از طلاست؛ سپس بر روی تختهسنگی میایستادم و برایشان سخن میگفتم تا دیگر هیچ فتنهای هرگز به آنان گزندی نرساند، و پس از آن میگریختم تا مرا نیابند».
مواضع و حکایات
– یحیی بن سعید میگوید: ابوالجُهیم حارث بن صِمّه با انصار همنشینی نمیکرد؛ هرگاه از تنهایی سخن به میان میآمد، میگفت: «مردم از تنهایی بدترند».
– یعقوب بن اَشَجّ روایت میکند که سعد بن ابیوقاص و سعید بن زید در خانههای خود در «عقیق» ماندند و حتی برای [نماز] جمعه یا کارهای دیگر به مدینه نمیآمدند، تا اینکه در همان عقیق از دنیا رفتند.
– سعید بن صدقه ابومهلهل میگوید: سفیان ثوری دستم را گرفت و مرا به گورستان برد. در گوشهای دور از مسیر مردم نشستیم؛ او گریست و گفت: «ای ابومهلهل! اگر میتوانی در این زمانه با هیچکسی مخالطت نکنی، چنین کن. تمام همّ و غمت اصلاحِ توشهٔ آخرت باشد. از آمد و شد نزد این حاکمان بپرهیز و نیازهایت را فقط از الله عزوجل بخواه؛ در سختیها به او پناه ببر و از همهٔ مردم بینیاز باش. حاجتت را نزد کسی ببر که هیچ خواستهای پیش او بزرگ نمینماید. به خدا سوگند در این روزگار در کوفه کسی را نمیشناسم که اگر برای ده درهم قرض به او پناه ببرم و به من قرض بدهد، آن را پنهان نگه دارد؛ بلکه به هر طرف که برود میگوید: سفیان نزد من آمد و از من قرض خواست و من به او دادم».
– در روایتی دیگر از ابومهلهل آمده است که سفیان ثوری گفت: «پیش از این از مرگ کراهت داشتم، اما امروز دلم آرزوی مرگ میکند، هرچند زبانم آن را نمیگوید». پرسیدم: چرا؟ گفت: «به خاطر دگرگونی و فساد مردم».
– بدر بن معاذ میگوید شنیدم پدرم به کُرز بن وَبره گفت: ای کاش در مسجد مینشستی. او گفت: «خوش ندارم بنشینم؛ زیرا یا کلامی میشنوم که خوشحالم میکند و گوش به آن میسپارم، یا سخنی میشنوم که ناراحتم میکند و قلبم را مشغول میسازد. در شگفتم از کسی که قرآن را دارد، چگونه مشتاق شنیدن سخنان مردم میشود؟!».
– عمر بن عبدالعزیز میگوید: «مساجد سه گونه بودند: گروهی خاموش و سالم، گروهی در یاد الله عزوجل که ذکرشان بالا میرفت، و گروهی در نماز که نمازشان از سوی الله نوری داشت. اما پس از آنان آیندگانی از خانهها و نشستهای بازار آمدند که جایگاه یاوهگویی و تیرهای گمانشان [در مساجد] بود؛ با غیبت سرگرم میشدند و با سخنچینی به یکدیگر بهره میرساندند».
– هشام بن عروه میگوید: هنگامی که [عروة بن زبیر] در منطقهٔ عقیق کاخی برای خود ساخت، مردم به او گفتند: از مسجد رسولالله ﷺ دوری گزیدی؟! او گفت: «من مساجدشان را سرگرم [دنیا] و بازارهایشان را در لغو و بیهودگی یافتم و فحشا را در راههایشان آشکار دیدم؛ و دوری از آنچه آنان در آنند، برای من مایهٔ عافیت بود».
– به عبدالله بن عروه گفتند: چه چیزی مانع میشود که در مدینه ساکن شوی؟ گفت: «مردم امروز آنجا یا حسودِ نعمتی هستند یا شادمان از مصیبتی».
– یحیی همواره در پی خلوت و کنارهگیری از مردم بود. روزی برادرش بر او وارد شد و گفت: «ای برادر! چقدر از مردم دوری میکنی؟ اگر تو از مردمی، پس ناگزیر به بودن با مردمی!» راوی میگوید یحیی نگاهی به او کرد و گفت: «اگر من از مردمم، پس ناگزیر به بودن با الله هستم».
– داود طائی میگفت: «برای چه کسی مینشینی؟ برای مردی که لغزشهایت را ثبت کند، یا نوجوانی که تو را بیازارد؟»
– ابن سمّاک میگوید با داود طائی سخن گفتم و به او گفتم: «ای کاش با مردم همنشینی میکردی». او گفت: «تو تنها میان دو کس هستی: یا جوانی که احترامت را نگه نمیدارد، یا بزرگی که عیبهایت را میشمارد».
– ابن غزیه میگوید: «ابوالجُهیم حارث بن صِمّه با انصار همنشینی نمیکرد؛ هرگاه به او اعتراض میشد، میگفت: مردم از تنهایی بدترند». او میگفت: «تا زندهام امامت هیچکس را بر عهده نمیگیرم و بر هیچ مرکبی سوار نمیشوم مگر آنکه ضامن باشم (یعنی مسئولیت آن را بر عهده میگرفت تا مدیون کسی نشود) منظورش توکل بر الله بود». راوی میگوید: «میگفتند او از عابدترین مردم و پرتلاشترین آنان بود و هرگز از مسجد جدا نمیشد».
– سَیّار بن عبدالرحمن میگوید بُکَیْر بن عبدالله بن اَشَجّ به من گفت: «عمویت چه کرد؟» گفتم: «از فلان زمان ملازم خانه شده است». گفت: «مردانی از اهل بدر بودند که پس از کشته شدن عثمان – که الله چهرهاش را شاداب گرداند – ملازم خانههای خود شدند و جز برای رفتن به گورهایشان خارج نشدند».
– بكر بن سواده میگوید: «مردی بود که از مردم کناره گرفته و تنها بود. ابودرداء نزد او آمد و گفت: تو را به خدا سوگند میدهم! چه چیز تو را به کنارهگیری از مردم واداشته است؟ او گفت: میترسم دینم را از دست بدهم و خود متوجه نباشم. ابودرداء گفت: آیا در میان سپاه، صد نفر را میبینی که از آنچه تو میترسی بترسند؟ و مدام عدد را کم کرد تا به ده نفر رسید. راوی این حکایت را برای مردی از اهل شام بازگو کرد و او گفت: آن مرد شُرَحبیل بن سِمط بود».
– محمد میگوید فُضیل بن عبدالوهاب برایم روایت کرد که خواهرش – که از محمد بزرگتر بود – گفت: «نزد داود [طائی] رفتم تا به او سلام کنم؛ به من اجازه داد. بر درِ حجره نشستم و گفتم: آیا تو اینجا تنهایی؟ گفت: خدا تو را رحمت کند! مگر امروزه اُنسی جز در تنهایی و گوشهنشینی یافت میشود؟ یا تو باید خودت را برای آنان بیارایی یا آنان خود را برای تو؛ در کدامیک از اینها خیری نهفته است؟»
– عُمیر بن صَدَقه میگوید: «داود طائی دوست من بود و با هم در حلقهٔ ابوحنیفه مینشستیم، تا آنکه او کنارهگیری کرد و دور شد. نزدش رفتم و گفتم: ای اباسلیمان! از ما دوری گزیدی. گفت: ای ابامحمد! این محفل شما هیچ بهرهای از کار آخرت ندارد. سپس گفت: استغفرالله، استغفرالله و برخاست و مرا رها کرد».
– مُعلّیٰ بن زیاد میگوید: «صفوان بن مُحرِز را گودالی بود که در آن میگریست».
– عبدالله بن مرزوق میگوید با سفیان ثوری رحمه الله مشورت کردم و گفتم: «کجا را برای سکونت مناسب میبینی؟» گفت: «در مَرّ الظَّهران؛ جایی که هیچکس تو را نشناسد».
– زکریا بن عَدی میگوید شنیدم عابدی در یمن میگفت: «شادمانی و لذت مؤمن در خلوت و مناجات با سرور خویش است».
– شعیب بن حرب میگوید: «در کوفه بر مالک بن مِغوَل وارد شدم؛ او در خانهاش تنها نشسته بود. به او گفتم: آیا در این خانه تنها دلت نمیگیرد؟ گفت: گمان نمیکردم کسی با وجود الله عزوجل دلگیر و تنها شود». ابن ابیروح میگوید سَری بن یحیی گفت: «پس از آنکه پیشتر دلگیر و تنها بودم، [با خدا] مأنوس شدم».
– سهل بن عاصم میگوید در طرسوس به مردی گفتند: «آیا اینجا کسی هست که با او مأنوس باشی؟» گفت: «آری». گفتم: «چه کسی؟» او دستش را به سوی مصحف دراز کرد و آن را در آغوش گرفت و گفت: «این».
– سَلَم بن میمون میگوید شنیدم فُضیل بن عیاض میگفت: «هر کس با قرآن مأنوس نشود، خداوند دلتنگیاش را اُنس ندهد».
– حسین بن عبدالرحمن از مردی روایت میکند که گفت: «در مِصّیصه بر مردی وارد شدم که در خانهاش اسب، علوفه و اثاثش بود. گفتم: آیا دلت از این [جای تنگ] نمیگیرد؟ گریست و گفت: هرگاه قبر و تنگی و تاریکیاش را به یاد میآورم، اینجا در نظرم فراخ مینماید و از غیر آن غافل میشوم».
– یعقوب بن کعب میگوید: مردی به نام اسحاق از اهل شام برایم روایت کرد که سلیمان خَوّاص در بیروت بود؛ سعید بن عبدالعزیز بر او وارد شد و گفت: «چرا تو را در تاریکی میبینم؟» گفت: «تاریکی قبر سختتر است». پرسید: «چرا تو را تنها میبینم و همدمی نداری؟» گفت: «خوش ندارم همدمی داشته باشم که نتوانم حقش را ادا کنم». سعید به او گفت: «این درهمها را بگیر که من در روز قیامت ضامن آنها برای تو هستم». او گفت: «ای سعید! نفسم تنها پس از رنج و زحمت بسیار به این [کمخواهی] که میبینی تن داد، و من خوش ندارم آن را به درهمهایی مانند این عادت دهم؛ اگر چنین کنم، فردا روزی چه کسی برای من مانند آن را میآورد؟ نیازی به آن ندارم». سعید این ماجرا را برای اوزاعی بازگو کرد و او گفت: «سلیمان را به حال خود بگذار؛ که اگر در میان پیشینیان (سلف) بود، بیگمان نماد فضیلت میگشت».
– از سلیمان خَوّاص روایت شده که به او گفتند: مردم از تو شاکی هستند که از کنارشان میگذری و به آنان سلام نمیکنی. او گفت: «به خدا سوگند این از برتری و فضیلتی نیست که در خود میبینم؛ بلکه من مانند چاهِ فاضلابم؛ اگر آن را برهم زنی، بویش بلند میشود؛ من نیز اگر با مردم بنشینم، آنچه میخواهم و نمیخواهم از من سر میزند».
– ابراهیم بن عبدالملک میگوید: مردی نزد شُعیب بن حرب آمد در حالی که او در مکه بود. شعیب پرسید: «برای چه آمدهای؟» گفت: «آمدهام تا با تو مأنوس شوم (تنهاییات را پر کنم)». گفت: «آمدهای با من مأنوس شوی در حالی که من چهل سال است با تنهایی دستوپنجه نرم میکنم؟!»
– مردی نزد ابن صیاد آمد و گفت: «برای چه آمدهای؟» گفت: «آمدهام تا با تو باشم». گفت: «ای برادر! بندگی با شراکت انجام نمیشود؛ و هر کس با الله تعالی مأنوس نشود، با هیچچیز دیگری مأنوس نخواهد شد».
– از شعبی روایت شده که گفت: ربیع بن خَیثَم از وقتی که جامه بر تن کرد، هرگز بر سر راهی ننشست. او میگفت: «میترسم مردی بر دیگری تهمت ببندد و من ناچار به گواهی دادن شوم، یا بار و کالایی [از روی مرکب] بیفتد و من ناگزیر به فرو بستن چشم شوم».
– مالک بن انس میگوید: گذشتگان دوست داشتند از مردم کناره بگیرند و تنها باشند. سالم ابونضر چنین میکرد؛ او به مجلس ربیعه میآمد و در آن مینشست و دیگران این کارش را دوست داشتند، اما هرگاه گفتگو و ازدحام مردم زیاد میشد، از میانشان برمیخاست. مالک میگوید: مردم [در گذشته] اهل گوشهنشینی بودند؛ محمد بن عبدالرحمن (یتیم عروه) نیز اهل خلوت، حج و جهاد بود.
– مالک بن انس میگوید: زیاد، آزادشدهٔ ابن عیاش، گوشهگیر بود و کمتر با کسی مینشست؛ او همواره پس از عصر و پس از صبح خلوت میگزید.
– شُرَحبیل میگوید: مردی به نام ابراهیم بن عبدالله مدینی بود که میگفتند همان ابن میمون است. به حسن [بصری] گفتند: «اینجا مردی است که هرگز ندیدهایم با کسی بنشیند و همواره پشت ستونی تنهاست». حسن گفت: «هرگاه او را دیدید به من خبر دهید». روزی در حالی که حسن با آنان بود از کنارش گذشتند و به او اشاره کردند و گفتند: «این همان مردی است که دربارهاش به تو گفتیم». حسن گفت: «شما بروید تا من نزد او بیایم». وقتی نزدش آمد گفت: «ای بندهٔ خدا! میبینم که گوشهنشینی برایت دوستداشتنی شده است؛ چه چیزی تو را از آمیزش با مردم بازمیدارد؟» گفت: «آنچه مرا از مردم بازداشته». حسن گفت: «پس چرا نزد این مرد که به او حسن میگویند نمیروی تا با او بنشینی؟» گفت: «آنچه مرا از مردم بازداشته، از حسن نیز بازداشته است». حسن به او گفت: «خدا تو را رحمت کند، چه چیزی تو را از مردم و از حسن بازداشته است؟» گفت: «من شب را به صبح و صبح را به شب میرسانم در حالی که میان گناه و نعمت هستم؛ پس چنین دیدم که خود را با استغفار برای گناه و شکر برای نعمت، از مردم بینیاز و مشغول سازم». حسن به او گفت: «ای بندهٔ خدا! تو نزد من از حسن نیز دانشمندتری؛ بر همین راهی که هستی استوار بمان».
– حسن بصری میگوید: مردی از انصار نزد ما آمد و به یارانم گفت: «آیا تمایل دارید نزد این مرد صالح برویم تا حقش را ادا کنیم؟ و از الله میخواهم کلامی از او به گوش ما برساند که سودمان بخشد». پس نزد مردی آمدیم که سرگرم خویش بود و مدام با خود سخن میگفت و چانهاش را به سینهاش چسبانده بود. سلام کردیم و او پاسخ داد و سرش را به سوی ما بلند کرد، سپس به حالت اولش بازگشت. مدت طولانی ماندیم و او با ما سخن نمیگفت و ما نیز جرئت نمیکردیم با او سخن بگوییم. به یارانم اشاره کردم که برخیزیم. وقتی احساس کرد که برخاستهایم، سرش را به سوی ما بلند کرد؛ او لباسی بر تن ما دید که با لباس یارانی که پیشتر دیده بود متفاوت بود. گفت: «تا کی بر این حالی خواهید بود که میبینم؟! شما صبح نمیکنید مگر همچون چهارپایان». سپس گفت: «واعظان را خسته کردید». سپس به حالت اولش بازگشت. به خدا سوگند نه بر آن سخن چیزی افزود و نه ما بهرهٔ بیشتری از او بردیم.
– مردی میگوید: روزی از کنار فضیل بن عیاض گذشتم در حالی که پشت ستونی تنها بود. او دوست من بود، پس نزدش رفتم، سلام کردم و نشستم. به من گفت: «ای برادر! چه چیز باعث شد نزد من بنشینی؟» گفتم: «تو را تنها دیدم و این تنهاییات را غنیمت شمردم». گفت: «بدان که اگر نزد من نمینشستی هم برای تو بهتر بود و هم برای من؛ اکنون انتخاب کن: یا من از پیش تو برخیزم که به خدا سوگند هم برای من بهتر است و هم برای تو، یا تو از پیش من برخیز». گفتم: «نه، بلکه من از پیش تو برمیخیزم ای اباعلی! پس مرا وصیتی کن که الله به وسیلهٔ آن سودم بخشد». گفت: «ای بندهٔ خدا! جایگاهت را پنهان دار، زبانت را نگه دار، و برای گناهت و برای مردان و زنان مؤمن همانگونه که الله فرمانت داده، طلب آمرزش کن».
– عبدالله بن عُبید بن عُمیر لیثی میگوید: با پدرم در سفر بودیم و وارد بیابانی بی آب و علف شدیم. وقتی در میانهٔ آن بودیم، ناگهان مردی را دیدیم که ایستاده و نماز میخواند. پدرم در انتظار ماند تا او نمازش را تمام کند و به سوی ما بیاید، اما او چنین نکرد. پدرم گفت: «ای مرد! ما تو را در این مکان میبینیم، در حالی که نه خوراکی همراه داری و نه نوشیدنی؛ ما میخواستیم برایت غذا و آبی بگذاریم». میگوید: او با اشاره به ما فهماند که «نه». میگوید: به خدا سوگند هنوز از آنجا نرفته بودیم که پاره ابری پدیدار شد و بارید، تا آنکه او و اطرافش را سیراب کرد. میگوید: ما به راه خود ادامه دادیم و وقتی به نخستین آبادی رسیدیم، پدرم داستان او را برای اهل آنجا بازگو کرد؛ آنان او را شناختند و گفتند: «او فلانکس است؛ در هیچ سرزمینی نمیماند مگر آنکه [به برکت دعایش] باران بر آنان میبارد».
در روایتی دیگر، عبدالله بن عبید بن عمیر میگوید: با پدرم بیرون رفتم و در سرزمینی بیابانی بودیم؛ از دور سیاهیای دیدیم و گمان کردیم درخت است. وقتی نزدیک شدیم، دیدیم مردی ایستاده و نماز میخواند. پدرم منتظر ماند تا نمازش تمام شود و ما را به روستایی که میخواستیم راهنمایی کند. وقتی او نماز را تمام نکرد، پدرم به او گفت: «ما میخواهیم به فلان روستا برویم؛ با دستت به آن سو به ما اشاره کن». میگوید: او [در حال نماز] چنین کرد. میگوید: او حوضی ساخته بود که خشک بود و آبی نداشت، و مشکی خشکیده نیز داشت. پدرم به او گفت: «ما تو را در این بیابان میبینیم، در حالی که آبی نداری؛ آیا میخواهی از این آبی که همراه ماست در مشکت بریزی؟» با اشاره فهماند که: «نه». هنوز از آنجا نرفته بود که ابری آمد و بارید و آن حوضش پر شد. وقتی وارد روستا شدیم، از او یاد کردیم؛ گفتند: «بله، او فلانی است؛ در هیچ مکانی نمیماند مگر آنکه سیراب میگردد». میگوید: پدرم گفت: «چه بسیار بندگان صالح خدا که ما آنان را نمیشناسیم!»
– از عبدالله بن غالب روایت شده که گفت: به جزیرهای رفتم و سوار کشتی شدیم. کشتی ما را به نزدیکی روستایی متروک در دامنهٔ کوهی ویران برد که کسی در آن نبود. میگوید: بیرون رفتم و در میان آن ویرانهها گشتم تا آثارشان را ببینم و در احوالشان تامل کنم. در این میان وارد خانهای شدم که به نظر میرسید کسی در آن زندگی میکند. میگوید: با خود گفتم «بیگمان این خانه را حکایتی است». نزد یارانم بازگشتم و گفتم: «خواهش و نیازی از شما دارم». گفتند: «چیست؟» گفتم: «یک شب برای من اینجا بمانید». گفتند: «باشد». پس وارد آن خانه شدم و با خود گفتم: «اگر این خانه ساکنی داشته باشد، با فرارسیدن شب به اینجا میآید». وقتی شب فرا رسید، صدای کسی را شنیدم که از بالای کوه پایین میآمد و خدا را تسبیح و تکبیر و حمد میگفت. آن صدا مدام نزدیکتر میشد تا آنکه وارد خانه شد. میگوید: در آن خانه چیزی ندیدم جز کوزهای که در آن چیزی نبود، و ظرفی که غذایی در آن نداشت. او تا جایی که خدا خواست نماز خواند، سپس سراغ آن ظرف رفت و از آن غذا خورد؛ آنگاه الله تعالی را ستایش کرد و سراغ آن کوزه رفت و از آن نوشیدنی نوشید؛ سپس برخاست و تا صبح نماز خواند. وقتی صبح شد، نماز را اقامه کرد و من با او نماز خواندم. پس [به من] گفت: «خدا تو را رحمت کند، بدون اجازه وارد خانهٔ من شدی؟!» گفتم: «خدا تو را رحمت کند، من جز خیر قصدی نداشتم». گفتم: «دیدم سراغ این ظرف رفتی و از آن غذا خوردی، در حالی که پیش از آن نگاه کرده بودم و چیزی در آن ندیده بودم! و سراغ آن کوزه رفتی و از آن نوشیدی، در حالی که پیش از آن نگاه کرده بودم و چیزی ندیده بودم!» گفت: «آری، هر غذایی از خوراک مردم که هوس کنم، از این ظرف میخورم، و هر نوشیدنی از نوشیدنیهای مردم که بخواهم، از این کوزه مینوشم». گفتم: «حتی اگر ماهی تازه بخواهی؟» گفت: «حتی اگر ماهی تازه بخواهم». پس گفتم: «خدا تو را رحمت کند، این امت به آنچه تو میکنی مأمور نشده است؛ بلکه به جماعت، حضور در مساجد به خاطر فضیلت نمازهای جماعات، عیادت بیمار و تشییع جنازهها فرمان یافته است». گفت: «در اینجا روستایی است که هر آنچه گفتی در آن هست، و من به آنجا نقلمکان میکنم». [عبدالله] میگوید: او برای مدتی مرا اندوهگین کرد [و حالم دگرگون شد]، سپس آن اندوه از بین رفت؛ گمان بردم که او فوت کرده است. و عبدالله بن غالب هنگامی که درگذشت، از گوشه و کنار پیکرش بوی مشک برمیخاست.
– عبدالواحد بن زید میگوید: بارى به درهای رفتم و دیدم عابدی خود را در یکی از غارهای آنجا حبس کرده است. از دیدنش وحشت کردم و گفتم: «آیا جنی یا آدمیزاد؟» گریست و گفت: «چرا باید از غیر الله ترسید؟ من مردی هستم که گناهانش او را به هلاکت کشانده و از آنها به سوی پروردگارش گریخته است؛ جن نیستم، بلکه انسانی فریبخوردهام». پرسیدم: «چند وقت است که اینجایی؟» گفت: «بیست و چهار سال». گفتم: «مونس تو کیست؟» گفت: «همین تنهایی و رمیدگی». گفتم: «خوراکت چیست؟» گفت: «میوهها و گیاهان زمین». گفتم: «آیا دلتنگ مردم نمیشوی؟» گفت: «من از خود آنان گریختهام». پرسیدم: «آیا بر آیین اسلامی؟» گفت: «جز آن چیزی نمیشناسم». ابوعبید میگوید: «به خدا سوگند که بر آن جایگاه و مقامش رشک بردم».[۲]
– محمد بن موسی بن عامر اَزْدی میگوید: از عابدی که تکیهگاهی آهنی داشت، پرسیدم: «سختترین رنجی که در این جایگاه از تنهایی میکشی چیست؟». گفت: «در تنهایی رنجی نیست؛ تنهایی مونس مریدان و رهروان است».
– مالک بن انس به عُمَری [عبدالله بن عبدالعزیز، عابد و عالم مدینه] نوشت: «تو بادیهنشین شدهای؛ کاش نزد مسجد رسولالله ﷺ بودی». عُمَری در پاسخش نوشت: «من همنشینی با کسی مثل تو را خوش ندارم؛ چرا که الله هرگز تو را ندیده است که حتی ساعتی [از بیم او یا غیرت برای دینش] چهرهات دگرگون شود».
– محمد بن یحیی مروزی میگوید: از عُمَری برایم نقل شده که او بسیار ملازم گورستان بود و همیشه کتابی همراه داشت که در آن مینگریست. وقتی در این باره از او پرسیدند، گفت: «هیچچیز پندآموزتر از قبر، سلامتبخشتر از تنهایی، و مونستر از کتاب نیست».
– ابراهیم بن عَنبَسه از عمهٔ خود نقل میکند که دعای پدرش، نُعیم بن ابیالمتئد، چنین بود: «بارالها! به تو پناه میبرم از نزدیکی کسی که نزدیک شدنش، مرا از تو دورتر میکند».
– حفص بن حمید میگوید [ابراهیم بن شماس] به من گفت: «حالت چطور است؟». گفتم: «خوبم». گفت: «چطور آمدی؟» گفتم: «به خوبی». گفت: «اهل مرو دربارهٔ آمدنت سخن میگفتند». گفتم: «نمیدانم». گفت: «بیش از یک نفر نزد من آمد و گفت ابراهیم آمده است». سپس از من پرسید: «سازندهٔ شهر مرو کیست؟». گفتم: «نمیدانم». گفت: «مردی که اهل چنین شهری است و نمیداند چه کسی آن را ساخته است؟ پس فردا حفص کیست؟ ابراهیم کیست؟ نباید فریب این حرفها را خورد» (یعنی وقتی سازندهٔ چنین شهری اینگونه نامش گم شده و بینشان شده، امثال ما راحتتر از حافظهٔ مردم پاک خواهیم شد). سپس به من گفت: «پنجاه سال مردم را آزمودم و برادری نیافتم که عیبم را بپوشاند، یا در آنچه میان من و اوست گناهم را ببخشد، یا وقتی از او بریدم به من بپیوندد، یا وقتی خشمگین شد از شرش در امان باشم؛ پس مشغول شدن به این مردم نادانیِ بزرگی است. هر روز صبح که برمیخیزم با خود میگویم: امروز دوستی برگزین؛ سپس باید ببینی چه چیزی او را از تو راضی میکند؛ چه هدیهای، چه سلامی یا چه دعوتی؟ و بدین ترتیب تو همیشه مشغولی».
– مردی به سلمان – رضیاللهعنه – گفت: «مرا وصیتی کن». فرمود: «با مردم آمیزش نکن». پرسید: «کسی که با مردم آمیزش نمیکند، چگونه با آنان زندگی کند؟». فرمود: «اگر ناگزیر به معاشرت با آنان شدی، راستگو باش و امانت را ادا کن».[۳]
– به ربیع بن ابی راشد گفتند: «چرا با مردم نمیآمیزی و با آنان سخن نمیگویی؟». گفت: «نه به خدا سوگند؛ مگر آنکه بدانم [در روز قیامت] آن واقعه [با من چه] خواهد کرد».
– سهم بن شقیق میگوید: نزد عامر بن عبدقیس رفتم و بر درِ خانهٔ او نشستم. او در حالی که غسل کرده بود بیرون آمد. گفتم: «میبینم که غسل را دوست داری؟» گفت: «گاه غسل میکنم». سپس پرسید: «برای چه آمدهای؟». گفتم: «برای گفتگو». گفت: «گمان کردهای من اهل گفتگو و سخنم؟».
– حبیب ابومحمد در خانهٔ خود خلوت میگزید و میگفت: «هر کس چشمش به تو روشن نشد، هرگز روشن مباد؛ و هر کس با تو مأنوس نشد، هرگز مأنوس نگردد».
– ابوسلیمان دارانی به عابدی گفت: «چه چیز تو را به تنهایی و خلوت واداشته است؟». گفت: «خردمندان با تنهایی از دام دنیا نجات مییابند»؛ سپس سرش را [به درون] برد.
– وُهیب میگوید: یکی از کسانی که خداوند به او حکمت بخشیده بود گفت: «من از جایگاه خود بیرون میروم در حالی که در کار دین طمعِ سود دارم، اما به خدا سوگند که بازنمیگردم مگر با زیان و خسران».
– به عامر بن عبد قیس گفتند: «آیا با آن همه اصالت و شرف، به این خانه و این لباسها راضی شدهای؟» گفت: «الله تعالی روشنیِ چشم عامر را در همین قرار داده است».
– ابووهب محمد بن مزاحم گفت: «نضر بن محمد هیچ برادر [و دوستی] ندارد». این سخن به گوش نضر رسید و گفت: «من هم برای محمد بن ثابت حتی یک برادر سراغ نداشتم، در حالی که او نزد مردم چنان جایگاهی داشت [یعنی از نظر محبوبیت]».
– ابوفروهٔ سائح – که از کسانی بود که با خداوند از باب محبت تعامل میکرد – میگوید: «در میان برخی کوهها میگشتم که پژواک صدایی شنیدم؛ با خود گفتم حتماً خبری هست. صدا را دنبال کردم و دیدم کسی چنین راز و نیاز میکند: ای کسی که مرا با ذکر خود مأنوس و از خلق خود گریزان کردی! تو در خوشیها پشتیبانم بودی، امروز بر اشکم رحم کن و از معرفتت چنان بهرهای نصیبم کن که مایهٔ نزدیکیِ بیشترم به تو شود. ای کسی که احسانت به اولیایت بزرگ است! امروز مرا از اولیای پرهیزگارت قرار بده. ابوفروه میگوید: سپس فریادی شنیدم و کسی را ندیدم. به آن سو رفتم و با پیرمردی روبهرو شدم که بیهوش بر زمین افتاده و بخشی از بدنش نمایان بود؛ او را پوشاندم و نزدش ماندم تا به هوش آمد. پرسید: تو کیستی؟ خدا تو را رحمت کند گفتم: مردی از فرزندان آدم. گفت: از من دور شو که من از شما گریختهام. سپس گریست و برخاست و مرا رها کرد و رفت. گفتم: خدا تو را رحمت کند، راه را به من نشان بده. با دستش به سوی آسمان اشاره کرد و گفت: راه همینجاست».
– ابن عُیینه میگوید: عمر بن محمد بن مُنکَدِر از مردم کناره گرفته و در «ذی طُویٰ» ساکن شده بود. روزی به غلامش گفت: «ای غلام! در را باز کن، باز کن! چه شبِ خوشی بود که نه با کسی سخن گفتم و نه کسی با من همکلام شد».
– زُهیر سجستانی میگوید شنیدم بشر بن منصور میگفت: «نشد با کسی بنشینم یا کسی نزد من بنشیند و پس از برخاستن یقین پیدا نکنم که اگر اصلاً نمینشستیم، برایم بهتر بود».
– بشر بن منصور همچنین میگفت: «به ندرت کسی را ملاقات میکنم که از آن دیدارم بهرهای [در دین] نصیبم شود».
– اَوفیٰ بن دَلهَم میگوید: علاء بن زیاد مال و غلامانی داشت؛ برخی را آزاد کرد، به برخی بخشید و برخی را فروخت و تنها یک یا دو غلام نگاه داشت تا از درآمدشان روزگار بگذراند. او چنان به عبادت روی آورد که روزانه تنها دو قرص نان میخورد و همنشینی با مردم را رها کرد. او با کسی نمینشست؛ تنها برای نماز جماعت میرفت و بازمیگشت، در نماز جمعه شرکت میکرد و بازمیگشت، جنازهای تشییع میکرد و بازمیگشت، یا بیماری را عیادت میکرد و بازمیگشت. به تدریج طراوت و شادابیاش را از دست داد. خبر به گوش یارانش رسید و انس بن مالک، حسن [بصری] و دیگران نزدش آمدند و گفتند: «خدا تو را رحمت کند! خود را نابود کردی؛ این کار برای تو جایز نیست». آنان با او سخن میگفتند و او ساکت بود تا اینکه حرفشان تمام شد؛ آنگاه گفت: «من تنها برای الله عزوجل زاری و فروتنی میکنم، شاید که بر من رحم کند».
– وُهیب بن ورد میگوید: پیشتر میگفتند حکمت ده بخش است: نه بخش در خاموشی و بخش دهم در کنارهگیری از مردم. من خود را به خاموشی عادت دادم اما دیدم نمیتوانم چنان که میخواهم بر آن مسلط شوم؛ پس به این نتیجه رسیدم که تمام آن ده بخش در کنارهگیری از مردم نهفته است.
– عبدالواحد بن زید میگوید یارانِ غزوان به او میگفتند: «فرض را بر این میگذاریم که نمیخواهی بخندی؛ اما چه چیز تو را از همنشینی با برادرانت بازمیدارد؟» غزوان در آن لحظه میگریست و میگفت: «من آرامش قلبم را در همنشینی با کسی یافتم که تمام حاجتهایم نزد اوست».
– موسی بن داود میگوید: حدود سی سال پیش بکرِ عابد را دیدم و به او گفتم: «چند روزی است تو را ندیدهام» گفت: «ای برادر! این زمانه، روزگار دیدار نیست؛ از دنیا چیزی جز اندوه و غم باقی نمانده است»؛ سپس مرا رها کرد و رفت.
برخی از منابع این نوشته:
– العزلة والانفراد، اثر ابن ابیالدنیا، با تحقیق احمد بن عبدالله بن ابیالغنائم
– بدائع الفوائد، اثر ابن قیم
گردآوری و ترتیب: خالد سعد النجار
[۱] همهٔ سخنان سلف و علما در ترجیح خلوت که در ادامه میآید باید بر اساس همین اصل فهمیده شود نه به شکل مطلق. (مترجم)
[۲] توجه داشته باشید که ذکر این نمونهها به عنوان الگو نیست زیرا صحابهٔ پیامبر ﷺ که شاگردان مستقیم ایشان بودند اینگونه رهبانیت را برنگرفتند و بلکه وقتی یکی از آنها خواست چنین کند رسول الله ﷺ او را از این کار نهی کرد. این داستان دربارهٔ رشک بردن به حال آن شخص است، یعنی عبدالواحد بن زید تنها به حال او رشک برده که اینگونه با خلوت انس گرفته اما از وی تقلید نکرد و این راه و رسم مصلحان نبوده که در کوهها و درهها زندگی کنند و زندگی با مردم و تلاش در راه اصلاح آنان را ترک کنند. با این حال اهمیت خلوت و دوری از ارتباط غیر ضروری مهم است زیرا بسیاری از این ارتباطات سودی ندارد و بلکه باعث همرنگی با جماعت و چه بسا تاثیرپذیری منفی یا دورویی و تعارفات با آنان میشود. (مترجم)
[۳] این سخن سلمان رضی الله عنه نشان میدهد که خلوت و دوری از مردم برای کسی است که میترسد در ارتباط حق آن را رعایت نکند و دروغ بگوید یا خیانت کند یا با گناهان مردم همراه شود. در این صورت، سالم ماندن فردی مهمتر از سود رساندن جمعی است. (مترجم)

