آیین و مسیر (۱۱) آزادی ادیان

مفهوم آزادی

آزادی، تواناییِ انسان برای تصرف در گفتار یا کردار اوست؛ اما هیچ‌یک از بشر، چه از اهل اسلام و چه دیگران، بر این باور نیستند که آزادی مطلقی برای هر انسان وجود داشته باشد تا هر چه می‌خواهد بگوید و انجام دهد. خردمندان و اهل عقل درک می‌کنند که آزادی آغازی دارد، اما چالش آنان در پایان و مرزی است که به آن منتهی می‌شود.

برخی در یک گام متوقف می‌شوند، برخی در دو گام و برخی در سه یا چهار گام، و برخی نیز جز پس از مسافتی دور باز نمی‌ایستند؛ با این حال، نهایتی برای این آزادی وجود دارد که همگان در آن متوقف می‌شوند؛ غایتی که مردم در آن اتفاق نظر دارند، هرچند در مراحل پیش از آن اختلاف داشته باشند.

این موضوع بسته به درک و ضابطه‌مندی مردم نسبت به آزادی متفاوت است؛ برخی ضابطه‌شان فطرت است، برخی شرع، برخی فطرتِ ناقص و برخی نیز شرع ناقص و مختل شده. به میزان نقصان این دو امر، یعنی فطرت و شرع، مفهوم آزادی و همچنین بندگی در نزد انسان دچار اختلال می‌شود.

هیچ‌کس مدعی نیست که انسان آزادی مطلق و بی‌حد و حصر دارد، حتی زمانی که موضوع تنها به خود او مربوط می‌شود؛ به همین دلیل، حتی نظریه‌پردازان حوزهٔ آزادی نیز بر سر حدود و مرزهای آن با یکدیگر اختلاف نظر دارند. آیا انسان برای پایان دادن به زندگی خود آزاد است؟ اگر او در کشتن خود آزاد باشد، آیا حق دارد برای این کار سلاح تهیه کند؟ و اگر فروشنده بداند که خریدار قصد دارد با آن سلاح خودکشی کند و به این شکل آزادی‌اش را بر جان خود اعمال نماید، آیا مجاز است سلاح را به او بفروشد؟ آیا این رفتار از امور شخصی و مربوط به خود فرد محسوب می‌شود یا عملی است که پیامدهای آن به دیگران نیز سرایت می‌کند؟

ضوابط آزادی در مفهوم غربی

اعضای پارلمان در برخی کشورهای غربی برای تعیین حدود آزادی انسان در ازدواج گرد هم آمدند. عده‌ای بر این باور بودند که انسان حتی در ازدواج با محارم خود نیز آزاد است. برای نمونه، پارلمان بلژیک مدتی پیش موضوع ازدواج با محارم، مانند نکاح مرد با مادر یا خواهرش را به بحث و رأی‌گیری گذاشت؛ اما از آنجا که به حد نصاب اکثریت نرسید، رد شد. در این ماجرا، برخی بر پایهٔ فطرت و برخی بر اساس دین با آن مخالفت کردند. همچنین موضوع هم‌جنس‌گرایی و ازدواج هم‌جنسان با یکدیگر مطرح است که رواج چنین پدیده‌هایی چیزی جز نتیجهٔ سستی در دین و فطرت نیست.

آزادی مطلق حتی در نگاه عقل‌گرایان نیز معنا ندارد؛ برخی بر این باورند که آزادی در جایی که به حقوق دیگران لطمه بزند پایان می‌یابد و برخی دیگر، مرز آن را آزادی مشترک در جامعه می‌دانند. اما معیار اصلی این است که آزادی انسان در چارچوب مرزهای الهی متوقف می‌شود؛ همان حدودی که میان حق شما و حق دیگران، و نیز میان حق شما و تجاوز به خودتان، تمایز قائل می‌شود.

یکی از مفاهیم کلیدی در بحث آزادی این است که مکتب عقل‌گرایی غرب، انسان را مرکز جهان می‌پندارد؛ و دقیقاً به همین سبب است که الحاد و بی‌دینی در میان آنان ریشه دوانده است. آنان در تعامل با دیگران هیچ معیاری فراتر از وجود خود نمی‌شناسند و معتقدند انسان در انتخاب، تصمیم‌گیری و رفتار، مرکز و قطب عالم است.

این ایده و نظریه به کشورهای مسلمان صادر شد؛ عده‌ای کوشیدند تا حد توان، آن را از نگاه عقل و استدلال تبیین کنند و برخی دیگر نیز خواستند از جنبهٔ تشریع و بر پایهٔ کلام الله متعال به تبیین آن بپردازند. پس برای پشتیبانی از این نظریه، به جست‌وجو و گردآوری نصوصی از کلام الله و سخنان رسول الله ﷺ روی آوردند.

شریعت برای بیان این حقیقت آمده است که انسان بندهٔ خداوند است و این بندگی با ذات انسان گره خورده است؛ یعنی خداوند او را آفریده، تدبیر کرده، برایش شریعت‌ها نهاده و به رعایت این مرزها فرمان داده است. پروردگار متعال هنگامی که با مخلوق خود سخن می‌گوید، در او [یعنی در مخلوق خود] تصرف می‌نماید و این معنا در فلسفهٔ غربی معاصر که از مرکزیت انسان در جهان سخن می‌گوید، وجود ندارد.

از مبنای «پایان آزادی در مرز آزادی دیگران»، مسائلی چون آزادی انسان در ذات خود، در رفتارهایش، در پوشش و خوراک و نوشیدنی‌اش پدید آمد؛ و همچنین در مورد زن از جهت حجاب یا برهنگی و غیره. همچنین در مورد دین، که آیا برای انسان الزامی است یا حق خروج از آن را دارد؟ آنان این را یک رفتار شخصی و جنبه‌ای از جنبه‌های آزادی می‌دانند؛ پس انتخاب دینی که انسان آن را برای خود مناسب می‌بیند، به خود او بازمی‌گردد و کسی حق ندارد در این باره در کار او دخالت کند.

همچنین این ایده در میان آنان شکل گرفت که آیا انسان حق دارد از اسلام خارج شود؟ یا از غیر اسلام به اسلام درآید؟ و اینکه این ادیان و شریعت‌ها مانند دندانه‌های شانه با هم برابرند و انسان می‌تواند از یکی به دیگری منتقل شود. نظریهٔ غربی می‌گوید حکم انسان تنها در اختیار خود اوست و از آن فراتر نمی‌رود؛ اما در حقیقت این الله متعال است که حکم کرده، تمایز بخشیده و برای انسان گفتار و کردار مربوط به دینش را برگزیده است.

آزادی دین و شمولیت اسلام

مراد از دین، آن چیزی است که انسان به وسیلهٔ آن در برابر پروردگارش خضوع می‌کند که شامل تعبد و تقرب به الله است. دین، چه آسمانی باشد و چه غیر آسمانی، از نظر لغوی «دین» نامیده می‌شود. اما از نظر اصطلاح شرعی، دین در نزد الله همان اسلام است؛ دینی که او می‌پذیرد و غیر از آن را قبول نمی‌کند.

ممکن است انسان به فضل کسی اقرار داشته باشد (مدیون او باشد) و این واژه را به صورت مضاف به کار ببرد، یا در عبارت دیگری بگوید فلانی به فلان تفکر یا عقیده تدین دارد؛ این از نظر استعمال لغوی جایز است. اما از نظر تدینی که الله متعال به آن فرمان داده، همان است که الله متعال در کتاب عظیمش می‌فرماید: {إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ} [آل عمران: ۱۹] (بی‌گمان دین [پذیرفته شده] در نزد الله، اسلام است).

و پروردگار متعال در آیهٔ دیگر می‌فرماید: {وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ} [آل عمران: ۸۵] (و هر کس جز اسلام دینی [دیگر] بجوید، هرگز از او پذیرفته نخواهد شد). الله این دینی را که مردم را به پیمودنش فرمان داده، بر این معنا و با این وصف قرار داده است.

خداوند متعال آیین‌ها و شریعت‌هایی را بر امت‌های پیشین نازل کرد و برای هر یک راه و روشی قرار داد که از شریعتی به شریعت دیگر متفاوت است؛ اما از جهت اصل کلی که مربوط به توحید الله و اصول دین است، این‌ها ثابت هستند. به همین سبب شریعت‌های آسمانی که خداوند بر پیامبران نازل کرده، در اصول با هم اتفاق نظر دارند و در برخی فروع – و نه در همه آن‌ها – متفاوتند.

از این رو در برخی احوال با هم مشترکند؛ مانند روزه که حق تعالی می‌فرماید: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ} [البقرة: ۱۸۳] (ای کسانی که ایمان آورده‌اید، روزه بر شما مقرر شده است، همان‌گونه که بر کسانی که پیش از شما بودند مقرر شده بود، باشد که پرهیزگاری کنید). این یعنی شریعتی وجود دارد اما در وجوه دیگر متفاوت است. به همین سبب عیسی علیه السلام هنگامی که به سوی قومش مبعوث شد، به آنان فرمود: {وَلِأُحِلَّ لَكُم بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ} [آل عمران: ۵۰] (و تا برخی از آنچه را بر شما حرام شده بود، برایتان حلال کنم). یعنی برخی از چیزهایی را که موسی بر شما حرام کرده بود، با شریعت جدیدی که الله به من فرمان داده، حلال خواهم کرد.

اما در مورد عمومیت و ‌جهان‌شمولی رسالت اسلام، این شریعت بر دیگر شریعت‌ها برتری یافته است؛ چرا که هیچ پیامبری از پیامبران پیشین نبود مگر اینکه تنها به سوی قوم خود مبعوث می‌شد، اما خداوند متعال پیامبرش را به سوی تمام مردم فرستاد؛ چنان‌که الله متعال می‌فرماید: {قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعًا} [الأعراف: ۱۵۸] (بگو: ای مردم، من فرستاده الله به سوی همه شما هستم) و می‌فرماید: {وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِّلنَّاسِ} [سبأ: ۲۸] (و ما تو را جز برای همه مردم نفرستادیم).

همچنین در صحیحین آمده است که پیامبر ﷺ فرمود: «پنج چیز به من عطا شده که به هیچ‌یک از پیامبران پیش از من داده نشده بود… هر پیامبری تنها به سوی قوم خود مبعوث می‌شد اما من به سوی تمام مردم فرستاده شدم…».[۱] الله متعال پیامبر ﷺ را به سوی عجم و عرب، و دور و نزدیک مبعوث کرد. به همین سبب ایشان ﷺ به کسری و قیصر، و به پادشاه بحرین و پادشاه مصر نامه می‌نوشت و آنان را به اسلام دعوت می‌کرد و از آنان می‌خواست که بگویند «لا اله الا الله». این همان رسالت عام اسلام است که خطاب خود را متوجه تمام مردم می‌کند؛ اگر این اصل دچار خلل شود، پیامدهای تابع آن نیز مختل می‌گردد.

شریعت اسلام شریعتی عمومی است که تمام مردم را مخاطب قرار می‌دهد و محمد ﷺ تمام شریعت‌های پیشین را نسخ کرد؛ بلکه ایشان ﷺ به سوی جن نیز فرستاده شد ، چنان‌که الله متعال می‌فرماید: {وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ} [الذاريات: ۵۶] (و جن و انس را نیافریدم جز برای آنکه مرا بپرستند). عبادتی که جن به آن مأمور شده، همان عبادتی است که انسان به آن فرمان یافته است، هرچند در موارد اندکی تفاوت داشته باشند.

به همین سبب وقتی الله پیامبرش را مبعوث کرد و قرآن کریم را بر او نازل نمود، جنیان به کلام رسول الله گوش فرا دادند و به قوم خود گفتند: دعوت‌ کنندهٔ الهی را اجابت کنید؛ و دعوت ‌کنندهٔ الهی همان رسول الله ﷺ است.

اگر عمومیت این رسالت دچار خلل شود، پیامدهای بسیاری مختل می‌شود؛ از اینجا بود که خلل در مسئلهٔ ازدواج مرد مؤمن با زن کتابی و مرد مؤمن با زن مشرک و امثال آن پدید آمد، و همچنین مسائلی که به مساجد و کلیساها و تبادل میان آن‌ها مربوط است؛ گویی مسئله تنها تبادل قالب‌ها است، در حالی که انسان مأمور به امتثال فرمان الله و عدم خروج از آن است.[۲]

از این رو اگر این اصل را درک کنیم، به پرسش اصلی پاسخ داده‌ایم: آیا رسالت محمد عمومی است یا مخصوص عرب‌ها یا مخصوص کسانی است که در مکه بودند؟

پاسخ می‌دهیم که این رسالت عمومی است و خداوند متعال پیامبرش را به دعوت تمام مردم فرمان داده تا به دین الله درآیند؛ چنان‌که حق تعالی می‌فرماید: {وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ} [انفال: ۳۹] (و با آنان بجنگید تا فتنه‌ای باقی نماند)؛ مراد از فتنه در اینجا کفر است. همچنین در حدیث ابوهریره آمده است: «سوگند به آنکه جان محمد در دست اوست، هیچ‌کس از این امت، چه یهودی یا نصرانی، نیست که وصف مرا بشنود و سپس بمیرد در حالی که ایمان نیاورده باشد، مگر اینکه از دوزخیان خواهد بود».[۳] و پروردگار متعال می‌فرماید: {وَإِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلَامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَعْلَمُونَ} [توبه: ۶] (و اگر یکی از مشرکان از تو پناه خواست، پناهش ده تا کلام الله را بشنود، سپس او را به جایگاه امنش برسان؛ این بدان سبب است که آنان گروهی نادانند).

این خطابی عمومی در رسالت به تمام کسانی است که به الله کفر ورزیده‌اند؛ خواه صاحب شریعتی پیشین باشند یا بت‌پرست یا از زندیقان ملحد؛ خطاب در این باره عمومی است.

آزادیِ تدین و تأویل برخی آیات

هنگامی که نظریهٔ عقلی غربی دربارهٔ آزادی انسان در ذات خود و حق انتخاب دین مطرح شد، مبنی بر این که هیچ‌کس – نه پروردگار و نه غیر او – حق ندارد فرمانی به انسان بدهد، جریانی برای جست‌وجو و ردیابی در نصوص کتاب و سنت دربارهٔ مسائل مربوط به ماهیت انسان شکل گرفت [تا شواهدی موافق با این نظریات بیابند].

اگر شبهه‌ای در ذهن انسان شکل بگیرد، او حتماً چیزی موافق آن در سخنان خدا و پیامبرش ﷺ خواهد یافت؛ به همین سبب الله متعال می‌فرماید: {مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ} [آل‌عمران: ۷] (از آن، آیاتی محکم است که آن‌ها اساس کتابند، و [آیاتی] دیگر متشابهند؛ اما کسانی که در دل‌هایشان انحراف است، برای فتنه‌جویی از آنچه متشابه است پیروی می‌کنند). پروردگار متعال تبیین فرموده که اگر این متشابهات در قلب انسان یافت شود، به سبب آن است که انحراف پیش از جست‌وجوی او در کلام الهی، در قلبش وجود داشته است. قرآن هرگز در نفسی که پاک باشد شبهه نمی‌کارد، بلکه چنین نفسی حق را می‌یابد؛ اما اگر قلب انسان بیمار باشد، شبهات را گلچین می‌کند. به همین سبب الله می‌فرماید: {فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ}؛ این پیروی مانند دنبال کردن جای پای کسی است که در میان اشیاء مختلف تنها اثر یک چیز را دنبال می‌کند تا به مقصود خود برسد.

۱. الله متعال می‌فرماید: {لَا إِکْرَاهَ فِي الدِّينِ} [بقره: ۲۵۶] (در دین هیچ اجباری نیست).

این آیهٔ کریمه دربارهٔ اهل کتاب نازل شده است و شناخت سبب نزول و موقعیتی که آیه در آن آمده، گره این اشکال را باز می‌کند؛ چرا که این آیه از آن عمومیت ادعایی به دور است. پیامبر ﷺ – چنان‌که احمد و ابوداوود از حدیث عبدالله بن عباس روایت کرده‌اند – هنگامی که به مدینه آمدند، انصار بت‌پرست بودند و در میان آنان بنی‌نضیر از اهل کتاب حضور داشتند و یهودی بودند. در میان بت‌پرستان مدینه رسم بود که اگر زنی نوزادش زنده نمی‌ماند، به اهل کتاب خوش‌فالی می‌زد؛ چون آنان کتاب آسمانی داشتند. پس آن زن می‌گفت: «به الله سوگند اگر او را سالم نگاه دارد، حتماً او را برای شیرخوارگی نزد یهودیان می‌سپارم». هنگامی که پیامبر به مدینه آمد و الله متعال فرمان به اخراج یهودیان داد، برخی از فرزندان انصار که نزد آنان بودند نیز همراهشان رفتند. نزدیکانشان نزد پیامبر ﷺ آمدند و [دربارهٔ این مسئله شکایت بردند] و الله متعال آیهٔ {لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ} را نازل کرد. شریعت در آغاز فرد کتابی را مجبور به ورود به دین الله نمی‌کند، اما اگر وارد شد، برای محافظت از شریعت و جلوگیری از تبدیل شدن آن به بازیچه، مانع خروج او می‌شود.

شیوهٔ یهودیان چنین بود که به دین الله می‌آمدند و سپس برای تضعیف مسلمانان از آن برمی‌گشتند؛ به همین سبب خداوند بر زبان آنان می‌فرماید: {آمِنُوا بِالَّذِي أُنزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهَارِ وَاكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ} [آل‌عمران: ۷۲] (در آغاز روز به آنچه بر کسانی که ایمان آورده‌اند نازل شده ایمان بیاورید، و در پایان آن کفر بورزید، باشد که آنان [از دین خود] بازگردند). شریعت آمد تا بگوید هر کس وارد اسلام شد حق خروج ندارد؛ اما در ابتدا، اگر یهودی یا نصرانی هستید، در باقی ماندن بر دین خود مختارید. عبدالله بن عباس سبب نزول آیه را ذکر کرده و تبیین نموده که تعارضی میان این آیه و آیهٔ {وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ} وجود ندارد. مفسران صحابه و تابعین مانند عبدالله بن عباس، مجاهد بن جبر، عامر شعبی و دیگران بر این معنا هم‌عقیده‌اند که آیه دربارهٔ آن دسته از اهل کتاب است که اصلاً وارد اسلام نشده‌اند و بر ورود آنان اجباری نیست.

این امر، چه در زمان صحابه و چه در زمان ما، محل اختلاف نیست که یهودی و نصرانی را نمی‌توان به اسلام مجبور کرد. اما برای او حتی در دین خودش ضوابطی وجود دارد؛ اگر قدرتمند باشد، به عنوان همتای مسلمانان به او نگریسته می‌شود و میان او و مسلمانان صلح برقرار می‌گردد، اما اگر ضعیف باشد و قدرت در دست مسلمانان باشد، مسئلهٔ جزیه و ذمه و پیمان مطرح می‌شود.

۲. پروردگار متعال می‌فرماید: {لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ} [کافرون: ۶] (دین شما برای خودتان، و دین من برای خودم).

دربارهٔ این آیهٔ کریمه، عده‌ای گمان کرده‌اند که الله متعال فرستاده‌اش ﷺ و کافران قریش را با هم برابر دانسته است؛ به این اعتبار که هر یک صاحب دینی هستند. بی‌شک این برداشتی نادرست است و آیه برخلاف مرادش فهمیده شده است.

ابن‌جریر، ابن‌ابی‌حاتم و طبرانی از ابن‌عباس (رضی‌الله‌عنهما) روایت کرده‌اند که قریش رسول الله ﷺ را دعوت کردند تا به او مالی بدهند که ثروتمندترین مرد مکه شود و هر زنی را که می‌خواهد به ازدواج او درآورند. آنان گفتند: ای محمد، این‌ها برای تو باشد به شرط آنکه از دشنام دادن به خدایان ما دست برداری و از آن‌ها به بدی یاد نکنی؛ اگر این کار را انجام نمی‌دهی، ما پیشنهادی به تو می‌دهیم که برایت خیر و صلاح در پی دارد. ایشان فرمود: «آن چیست؟» گفتند: یک سال خدایان ما را بپرست و ما نیز یک سال خدای تو را می‌پرستیم. پیامبر فرمود: «صبر می‌کنم تا ببینم از سوی پروردگارم چه وحیی می‌آید.» پس وحی از جانب خداوند آمد که: {قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ * لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ} [کافرون: ۱-۲] (بگو: ای کافران، من آنچه را شما می‌پرستید، نمی‌پرستم).[۴] این یک فرمان قاطع برای جدایی و مرزبندی بود. الله متعال آیه را برای بیان جدایی نازل کرد، نه برای تسلیم؛ به همین سبب پیامبر ﷺ در جنگ‌های بدر، احد، خندق و فتح مکه با آنان به مبارزه برخاست.

۳. پروردگار متعال می‌فرماید: {فَمَن شَاءَ فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاءَ فَلْيَكْفُرْ} [کهف: ۲۹] (پس هر که می‌خواهد ایمان بیاورد، و هر که می‌خواهد کافر شود).

در این آیهٔ کریمه، فعل امر برای «تهدید» آمده است، چنان‌که در زبان عربی رایج است؛[۵] پس الله متعال در مقام اجازه دادن نیست، بلکه در مقام تهدید است. مقصود این است که تو برای این کار بازخواست خواهی شد؛ و این همان معنایی است که در آیهٔ {فَمَن شَاءَ فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاءَ فَلْيَكْفُرْ} اراده شده است. به همین سبب الله متعال ابلیس را نیز تهدید کرده و می‌فرماید: {وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُم بِصَوْتِكَ} [اسراء: ۶۴] (و هر کدام از آنان را که توانستی با صدای خود به لرزه درآور)؛ این به معنای اجازه دادن به ابلیس برای گمراه کردن نیست، بلکه مقصود از آن تهدید است.

همچنین در حدیثی که امام احمد روایت کرده، پیامبر ﷺ فرمود: «پدر، میانهٔ درهای بهشت است؛ پس اگر می‌خواهی آن در را تباه کن یا آن را نگه‌دار».[۶] این نیز تهدید است نه تخییر و دادن حق انتخاب؛ مقصود این است که من منزلت پدر را برایت روشن کردم، پس باید به او نیکی کنی یا او را رها کنی که در آن صورت مجازاتی در پی خواهد بود. به همین سبب پس از آیهٔ {فَمَن شَاءَ فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاءَ فَلْيَكْفُرْ}، مجازات تبیین شده است: {إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا} [کهف: ۲۹] (ما برای ستمکاران آتشی آماده کرده‌ایم). الله برای آنان وعید قرار داده است؛ پس این آیه شیوه‌ای از شیوه‌های تهدید است و گروهی از سلف نیز آن را چنین تفسیر کرده‌اند.

از عبدالله بن عباس، عبدالرحمن بن زید بن اسلم و دیگر سلف نقل شده است که این آیه از آیات تهدید و وعید است؛ یعنی الله متعال حق را آورده است، پس عده‌ای مؤمن و عده‌ای کافرند، اما اراده‌ای که در وجود انسان است باعث می‌شود هر که خواست حق را پیروی کند و هر که خواست سرباز زند.

پروردگار متعال به پیامبر ﷺ دربارهٔ اهل کتاب و بت‌پرستان فرمان‌هایی داده است که هر یک احکام و مباحث خود را دارد. این آیه نظیر حدیث عروه از مغیرة بن شعبه است که پیامبر ﷺ فرمود: «هر کس شراب بفروشد، پس باید خوک‌ها را قطعه‌ قطعه کند».[۷] این سخن به معنای حق انتخاب برای انسان نیست که اگر شراب نوشید، می‌تواند خوک‌ها را قصابی کرده و بخورد! بلکه مقصود این است که تو به دروازه‌ای از گناهان کبیرهٔ مغلظه رسیده‌ای و دیگر فرقی نمی‌کند با کدام گناه آغاز کنی، چرا که از دین الله و حقی که برایت خواسته دور شده‌ای؛ پس این تهدید و وعیدی برای انسان است و به همین سبب مجازات در ادامهٔ آیهٔ {فَمَن شَاءَ فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاءَ فَلْيَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا} آشکار گشته است؛ یعنی الله متعال برای ستمکار و متجاوز، در آخرت آتشی آماده کرده است.

۴. الله متعال می‌فرماید: {وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَا يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ} [هود: ۱۱۸] (و اگر پروردگارت می‌خواست، قطعاً همهٔ مردم را یک امت [واحد] قرار می‌داد؛ ولی آنان همواره در اختلاف‌اند).

در این آیهٔ کریمه، الله متعال می‌خواهد به آفریدگان هشدار دهد که این اختلاف‌کنندگان از دایرهٔ قدرت و ارادهٔ الهی خارج نیستند، اما خداوند برای آنان مشیت، اختیار، عقل و درکی قرار داده است که با آن راه می‌پیمایند؛ چرا که خداوند برای آنان در آخرت پاداش و کیفر قرار داده است. خداوند می‌خواهد به بندگان هشدار دهد که آنان علیه قدرت الهی طغیان نکرده‌اند، بلکه با مشیت و اذن الهی علیه شرع او عصیان ورزیده‌اند. مشیت و اذن در اینجا امری مربوط به آفرینش است (ارادهٔ خداوند در هستی است) و به جنبه‌های شرعی مربوط نمی‌شود. این هشدار الهی در ادامه با عبارت {إِلا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ} [هود: ۱۱۹] (مگر کسانی که پروردگارت به آنان رحم کرده باشد) همراه شده است؛ یعنی کسانی که مورد رحمت الله قرار گرفته‌اند و اهل اسلام واقعی هستند، اهل اختلاف نیستند؛ چنان‌که از قتاده، عطا و حسن بصری نقل شده است، اهل حق همان اهل رحمتند.

آیاتی که دربارهٔ اختلاف در کلام الله و پیامبر آمده، می‌خواهد هشدار دهد که اینان از قدرت الله خارج نشده و علیه سنت او در هستی او طغیان نکرده‌اند؛ خداوند قادر بود که همه را بر پایهٔ حق، یک امت قرار دهد، یا بر پایهٔ گمراهی یک امت سازد، اما کار را بر اساس مدافعات و اختیار نهاد؛ زیرا او عادل است و کسی را برای چیزی که اختیاری در آن نداشته، مجازات نمی‌کند. خداوند به اندازهٔ ذره‌ای به مردم ستم نمی‌کند: {وَمَا رَبُّكَ بِطَلَّامٍ لِّلْعَبِيدِ} [فصلت: ۴۶] (و پروردگارت هرگز به بندگان ستمکار نیست).

گزینش نصوص برای حمایت از آزادی‌ها

پروردگار متعال کتاب عظیمش را بر پیامبرش نازل کرد و تبیین آن را نیز قرار داد؛ پس پیامبر ابلاغ ‌کنندهٔ معنا است. قرآن لفظی از جانب الله است و سخن پیامبر ﷺ نیز از جهت معنا وحی است؛ به همین سبب الله می‌فرماید: {ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ} [قیامت: ۱۹] (سپس بیان آن بر عهدهٔ ما است). یعنی بیان احکام و مرزهای الهی که در قرآن آمده، مرجعش رسول الله ﷺ است. از نظر عقلی نیز اگر کسی بخواهد کلامی را قضاوت کند، به رأی، نظر، تفسیر و مراد صاحب سخن رجوع می‌کند؛ تفسیر سخن نباید بر عهدهٔ شنونده باشد. اگر انسان بخواهد چیزی را از امور متشابه استخراج کند، نصوص کتاب را به هر سویی می‌کشد و با گلچین کردن برخی واژه‌ها و تقابل آن‌ها با اصول قطعی، از نتیجهٔ همهٔ نصوص و جمع‌بندیِ آن‌ها سرباز می‌زند.

شریعت بر اساس تدرّج آمد؛ فرمان‌هایی که پیامبر ﷺ در مدینه صادر می‌کرد، در دوران مکی وجود نداشت. ایشان در مکه به زکات و حج فرمان نداد، بلکه با شریعت‌های تدریجی آنان را دعوت کرد. این پله‌ها و خطوطی که پیامبر یکی پس از دیگری پیمود، مرجعش خود ایشان است؛ به همین سبب خداوند ما را به اطاعت از پیامبرش فرمان داده و در کتاب عظیمش اطاعت از خود را با اطاعت از او، و معصیت خود را با معصیت او گره زده است؛ پس بر ما واجب است که برای شناخت کلام الله، به کلام الله و کلام رسول الله رجوع کنیم. پیامبر ﷺ تبیین فرموده که مردم از جهت هواهای نفس، آرا و راه‌های مختلف گمراه می‌شوند و چه بسا منشأ این گمراهی، فهم غلط آنان از کلام الله باشد.

منافقان در زمان پیامبر از جهت مخالفت کامل با او مواجه نمی‌شدند، بلکه در تأویل مخالفت می‌ورزیدند. به همین سبب وقتی آنان را به جنگ دعوت کرد، نگفتند که خون‌ریزی بد است، بلکه گفتند ما به جهاد ایمان داریم اما این جنگ، جنگ درستی نیست! خداوند حال آنان را چنین حکایت می‌کند: {وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ نَافَقُوا وَقِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا قَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُوا قَالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتَالًا لَّاتَّبَعْنَاكُمْ} [آل‌عمران: ۱۶۷] (و کسانی‌ را که نفاق ورزیدند [نیز] معلوم نماید که [چون] به ایشان گفته شد: بیایید در راه الله بجنگید یا [از خانواده و قبیله‌تان] دفاع کنید، گفتند: اگر جنگی می‌شناختیم، قطعاً از شما پیروی می‌کردیم). یعنی آنان نه با روش موافق بودند و نه می‌خواستند به آن غایت برسند.

کسی که با هوای نفس یا برای رسیدن به غایتی گمراه‌کننده در کلام خداوند جست‌وجو کند، مقصودش را خواهد یافت. اگر انسان به دنبال باطل باشد و شبهه‌ای در قلبش باشد، آن را حتی در کلام الله می‌یابد؛ این همان حالی است که نزد اهل بدعت از خوارج، معتزله یا رافضه وجود داشت. اگر انسان در کلام الله بنگرد در حالی که شبهه پیش‌تر در او شکل گرفته باشد – خواه از طریق محیط چنان‌که پیامبر فرمود: «هیچ نوزادی نیست مگر آنکه بر فطرت زاده می‌شود، پس پدر و مادرش او را یهودی یا نصرانی یا مجوسی می‌کنند»[۸] یا از طریق مطالعه – در آن صورت از چیزهایی که نمی‌خواهد چشم‌پوشی می‌کند و تنها بر آنچه می‌خواهد تمرکز می‌نماید؛ پس انحرافی که در قلبش است، او را به استخراج نصوص دلخواه و متشابه وامی‌دارد.

در نبرد علی بن ابی‌طالب (رضی‌الله‌عنه) با خوارج، عبدالله بن عباس خواست با آنان مناظره کند و گفت: می‌خواهم با قرآن با آنان بحث کنم، چون قرآن در خانهٔ ما نازل شده و ما داناترین مردم به آن هستیم. علی بن ابی‌طالب به او فرمود: با سنت با آنان مناظره کن، چرا که قرآن تاب تفسیرهای گوناگون را دارد (در بر دارندهٔ چندین وجه است). قرآن و سنت از جهت وحی و استناد، همتای یکدیگرند و انسان نباید از سرچشمهٔ نخست، یعنی صحابه، خارج شود. پیامبر ﷺ هنگامی که از اختلاف امت‌ها و فرقه‌ها سخن گفت، در پاسخ به پرسش دربارهٔ فرقهٔ ناجیه فرمود: «آنچه من و یارانم امروز بر آن هستیم».[۹] یعنی کسانی که بر همان وحی استوارند. پیامبر ﷺ تبیین فرمود که راه نجات از جهت عقیده و رفتار، همین است؛ چرا که آنان مایهٔ امنیتند. در حدیث ابوموسی اشعری آمده است که پیامبر ﷺ فرمود: «ستارگان مایهٔ امنیت آسمانند، پس هرگاه ستارگان بروند، آنچه به آسمان وعده داده شده فرا می‌رسد؛ و من مایهٔ امنیت یارانم هستم، پس هرگاه من بروم، آنچه به یارانم وعده داده شده فرا می‌رسد؛ و یارانم مایهٔ امنیت امتم هستند، پس هرگاه یارانم بروند، آنچه به امتم وعده داده شده فرا می‌رسد».[۱۰] این یعنی در صورت رفتن آنان، اختلاف، اضطراب و خروج از مراد الهی فرا می‌رسد.

الله متعال قرآن را نازل کرد تا مرجع ما باشد؛ پس کسی حق ندارد معنایی از نزد خود که با سلیقه و حسش سازگار است بیرون بکشد و با مراد الهی مخالفت کند. فرقه‌های باطنی کلام الله را تنها بر اساس ذهنیت خود تفسیر می‌کنند و به واژگانی پناه می‌برند که تعبیری دیگر از آن‌ها می‌سازند؛ مانند اینکه زکات را به تربیت و تهذیب نفس تفسیر می‌کنند و آن را به اموال مربوط نمی‌دانند. اگر کسی بخواهد به شریعت خرده بگیرد، حتی می‌تواند از وجوه زبان عربی استفاده کند، اما این خود از سوی قواعد عربی و ادلهٔ صریح کلام الله و پیامبرش مورد نقد است. شریعت نظر هواهای نفس، انحراف و اختلاف بر کلام الله را نمی‌پذیرد؛ ما به یک مصدر شرعی یعنی کلام الله، کلام رسول الله ﷺ و سخنان صحابه متصل هستیم. صحابه خود دلیل مستقل نیستند، اما چون نزدیک‌ترین مردم به وحی بودند، معانی را تبیین می‌کنند. در نظام‌ها و دولت‌ها وقتی رئیس یا پادشاه فرمانی مجمل صادر می‌کند، چه کسی آن را تفسیر می‌کند؟ نزدیک‌ترین مردم به او از میان مشاوران و اطرافیانش آن را تفسیر می‌کنند. در تشریع نیز بهترین خلق پس از پیامبران، یاران رسول الله ﷺ بودند.

عبدالله بن مسعود می‌گوید: «الله در قلب‌های بندگان نگریست و قلب محمد را بهترین قلب‌ها یافت، پس او را برای خود برگزید و به رسالت مبعوث کرد؛ سپس در قلب‌های بندگان پس از قلب محمد نگریست و قلب‌های یارانش را بهترین قلب‌ها یافت، پس آنان را وزیران پیامبرش قرار داد که برای دین او مبارزه می‌کنند».[۱۱] این از رحمت الهی است که این دین را حفظ کرد و آن را آشکار و روشن ساخت. اما آرا، افکار، شهوات و انحرافات قلبی، مردم را به انحراف می‌کشد؛ سپس آنان در کلام الله تأییدی برای خود می‌یابند و گمان می‌کنند پیروز شده‌اند، در حالی که با باطل بر حق پیروز شده‌اند و نجات و رستگاری و عاقبت خود نزد خداوند را از دست داده‌اند.

صلح حدیبیه نیز نمونه‌ای از استناد [ناروا] به نصوص شرعی است؛ پیامبر ﷺ کسانی را که از مکه برای ورود به اسلام می‌آمدند بازمی‌گرداند. مقصود این نبود که پیامبر مانع ورود به اسلام شود، بلکه چون مشرکان در مکه صاحب قدرت بودند و مسلمانان در مدینه وضعیت متفاوتی داشتند، پیامبر به امر پروردگارش بر این امر صلح کرد: هر کس از اهل مکه که می‌خواست مسلمان شود به مدینه نمی‌آمد، بلکه به جای دیگری می‌رفت؛ پس پیامبر دین آنان را رد نکرد، بلکه آمدنشان به مدینه را رد کرد. کسانی که با استناد به صلح حدیبیه، از پناه دادن به مسلمانان آواره خودداری می‌کنند، پاسخشان این است که مشرکان مکه که اسلام آورده بودند، از مکه خارج شدند و پیامبر می‌خواست آنان پناهگاه دیگری بیابند اما به مدینه نیایند؛ پس این رد دین نبود، بلکه رد پناه دادن (ایواء) بود.

حدود آزادی و انتخاب دین

کسی که خارج از اسلام است، مجبور به ورود به اسلام نمی‌شود و این در آیهٔ {لا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ} [بقره: ۲۵۶] روشن است. اما اگر کسی مسلمان بود، حق خروج ندارد؛ بر پایهٔ سخن پیامبر ﷺ که: «هر کس دینش را تغییر داد، او را بکشید».[۱۲] احادیث متعددی از معاویة بن حیده، عایشه و معاذ بن جبل به همین معنا رسیده است که نشان می‌دهد برای محافظت از حریم اسلام، حق خروج از آن وجود ندارد.

اما دربارهٔ آزادی انسان در ذات دینش داخل دایرهٔ اسلام؛ اصل بر این است که انسان در تدین، عبادت، تسبیح، تهلیل و زیارت مساجد آزاد است. در رفتارهای انسان گناهانی رخ می‌دهد که شریعت برای برخی عقوبت تعیین کرده و برای برخی دیگر امر و نهی بدون عقوبت صادر کرده است. مثلاً در مواردی چون اِسبال لباس یا تراشیدن ریش، شریعت به انکار بسنده کرده و عقوبتی قرار نداده است. پس این موارد با حدود دیگر مانند زنا یا شراب متفاوت است که شریعت ضوابطی در اصول و فروع برای آن‌ها تعیین کرده است.

الله متعال در مخلوقاتش تصرف می‌کند؛ اگر انسان درک کند که مخلوق است و اینجا خطاب از سوی پروردگار متوجه بنده شده است، می‌داند که باید از او پیروی کند. الله متعال می‌فرماید: {وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا كَافَّةً لِّلنَّاسِ} [سبأ: ۲۸] (و ما تو را جز برای همهٔ مردم نفرستادیم). رسالت محمد ﷺ به سوی تمام مردم است، پس بر هر انسان، چه یهودی و چه نصرانی، واجب است که از آن پیروی کند و اگر مسلمان است، خروج از آن برایش حرام است. آزادی در ورود به اسلام در آغاز راه است، نه در پایان آن؛ مسلمانان وظیفه ندارند شما را به زور وارد اسلام کنند، بلکه این کار بر اساس تدرّج صورت می‌گیرد. پیامبر ﷺ هنگامی که کسی را برای دعوت به اسلام به سوی قومی می‌فرستاد، می‌فرمود: « تو نزد قومی از اهل کتاب می‌روی؛ پس آنان را به گواهی دادن به این که هیچ معبودی [به‌حق] جز الله نیست فراخوان. اگر در این باره تو را اجابت کردند، به آنان خبر بده که الله در هر شبانه‌روز پنج نماز بر آنان واجب کرده است؛ اگر در این مورد نیز تو را اجابت کردند، به آنان خبر بده که الله در اموالشان صدقه‌ای (زکاتی) واجب کرده است که از ثروتمندانشان گرفته و به فقرایشان بازگردانده می‌شود».[۱۳] جزیه نیز ضوابط و شرایط خود را دارد و پس از آن بر حسب مراتب قدرت و ضعف، حالت جنگ یا صلح برقرار می‌شود؛ پس در آغاز کار برای ورود به اسلام آزادند. اما دربارهٔ بت‌پرستان، مسئلهٔ اختیار در ورود به اسلام مطرح نیست مگر بر سبیل اضطرار یا در حالت صلح و جنگ بر حسب زمان قدرت و ضعف است.

آزادی تدین و ارتداد

ارتداد در اسلام ممنوع است و خداوند برای آن عقوبت تعیین کرده است. نصوص در کلام الله و پیامبر در این باره مستفیض و متواتر است؛ چنان‌که در حدیث عبدالله بن عباس[۱۴] آمده که پیامبر ﷺ فرمود: «مَنْ بدل دينه فاقتلوه». همچنین در حدیث ابوموسی اشعری آمده است که وقتی معاذ بن جبل نزد او در یمن رفت، مردی را در بند دید. پرسید: این کیست؟ گفتند: یهودی بود، مسلمان شد و باز به آیین یهود برگشت. معاذ گفت: «نمی‌نشینم تا کشته شود؛ این قضاوت الله و رسولش است» و این را سه بار تکرار کرد.[۱۵] این امر نزد علما محل اتفاق است و اجماع بر آن توسط ابن‌جریر طبری، شافعی، ابن‌منذر، احمد و دیگران حکایت شده است.

برخی این عقوبت را مخالف آزادی انسان می‌دانند؛ در حالی که هیچ عقل و نظامی نیست مگر آنکه به اصل عقوبت برای مخالف ایمان داشته باشد. مادی‌گرایان برای تخلفات بسیار کوچک، جریمه‌های میلیونی و سال‌ها زندان تعیین می‌کنند. چون جنبهٔ مادی غلبه یافته، عقوبت را در مسائل مادی می‌بینند اما به فرامین ربانی توجه ندارند.

مردم در زندگی و امور خویش مجازات‌هایی وضع می‌کنند؛ حکم به اعدام می‌دهند و بر پایهٔ شرایط و میزان تخلف، به تبعید، زندان یا شکنجه متوسل می‌شوند و حتی برای مسائل مالی جریمه‌های تعزیری در نظر می‌گیرند. هیچ کشوری نیست مگر آنکه چنین قوانینی در آن وجود دارد و چه بسا افرادی را برای کارهای ناچیز، به اعدام یا تبعید محکوم کنند یا سال‌ها در بند نگاه دارند. اینان حق دنیا را درک کرده‌اند اما از جنبهٔ آخرت غافل مانده‌اند؛ به همین سبب مجازات‌ها را تنها در ابعاد جزئی و مادی بر افراد اعمال می‌کنند و جنبه‌های غیبی و دینی را نادیده می‌گیرند، چون ارزشی برای آن قائل نیستند. اما شریعت اسلام شریعتی ضابطه‌مند و حاکم است که همواره برتری دارد؛ الله متعال در فرمانروایی و آفریدگان خویش تصرف می‌کند و انسان مخلوقی است که به انجام فرمان او سبحانه مأمور شده است.

کافر، چه یهودی باشد یا نصرانی، کافر است و هیچ‌یک از مسلمانان، از متقدّمان و متأخران و در تمام مذاهب، در این باره اختلافی ندارند. اما آنچه به وارد کردن آنان در دایرهٔ اسلام مربوط می‌شود، بی‌شک خطر بزرگی است و کفر به الله محسوب می‌شود؛ و هر کس یکی از آنان را وارد دایرهٔ اسلام کند یا بگوید او نزد الله از رستگاران است، از آیین محمد ﷺ پیروی نکرده است. به همین سبب از ابوهریره روایت شده است که رسول الله ﷺ فرمود: «به خدایی که جان محمد در اختیار او است سوگند؛ هر کسی از این امت، چه یهودی باشد و چه نصرانی، که خبرِ رسالت مرا بشنود و پیش از ایمان به آنچه با آن فرستاده شده‌ام بمیرد، قطعاً در زمرهٔ دوزخیان خواهد بود».[۱۶]

پس شایسته است که انسان عاطفه را کنار بگذارد؛ چرا که الله تعالی حاکم است نه خودِ انسان. او نمی‌خواهد کسی وارد آتش شود یا کسی مجازات گردد؛ مرزهای شرعی نیز چنین است؛ چه بسا عاطفه به سراغ ما بیاید و دوست نداشته باشیم انسانی به سبب قتلش کشته شود، اما الله به بندگانش بیناتر و مهربان‌تر است.

از کارهای نادرست، حکم کردن [به رستگاری] برای زنده‌ای است که هنوز نمرده است؛ برای هیچ‌کس نباید به بهشت یا دوزخ حکم کرد مگر آنچه الله حکم کرده است. اما به طور کلی [نه به تعیین افراد] گفته می‌شود هر مؤمنی به محمد ﷺ اهل بهشت و هر کافری به او اهل دوزخ است؛ اما دربارهٔ کافر زنده نمی‌دانیم عاقبتش به چه ختم می‌شود، شاید بازگردد و بهشتی شود؛ این ضابطهٔ این مسئله است و اختلافی در آن نیست.

آزادی عبادت و ساخت کلیسا در کشورهای اسلامی

ساخت کلیسا در سرزمین‌های مسلمان دو وجه دارد:

وجه اول: ساخت کلیسا در سرزمین‌های مسلمان از مصیبت‌های بزرگی است که متأسفانه تا کرانه‌های خلیج نیز رسیده است و خبرهایی از ساخت آن در قطر، بحرین و امارات شنیده می‌شود. این خطر بزرگی است و دشمنی با الله محسوب می‌شود. اتفاق‌نظر وجود دارد که ساخت کلیسا در سرزمین‌های مسلمان حرام است، حتی اگر پیروان آن در آنجا ساکن باشند؛ در این باره حکایت اجماع شده است.

وجه دوم: حکم کسی که کلیسا می‌سازد از دو حال خارج نیست: اگر با این باور بسازد که دین آنان حق است و کارشان مایهٔ خیر است، تمام مذاهب چهارگانه بر کفرآمیز بودن این عقیده اتفاق‌نظر دارند. اما اگر از روی سیاست یا معامله به این کار دست بزند، بی‌شک در گمراهی آشکار است.

عمر بن خطاب، عمر بن عبدالعزیز و حسن بصری از ساخت کلیسا در سرزمین‌های فتح شده نهی می‌کردند. اما دربارهٔ کلیساهای موجود در شهرهایی که مسلمانان فتح کردند، پیامبر ﷺ از تخریب آن‌ها نهی فرمود و آن‌ها بر همان حال باقی می‌مانند (مانند مصر) اما اجازه ندارند چیز جدیدی بنا کنند؛ ائمهٔ چهارگانه بر این امر اتفاق‌نظر دارند؛ مگر در مذهب ابوحنیفه که اگر در شهر یا روستایی اکثریت با غیرمسلمانان باشد، حکمش متفاوت است. بر مسلمانان واجب است که از این تعدی به دین الله برحذر باشند. ساخت کلیسا در شبه‌جزیرهٔ عربستان از خطرناک‌ترین دشمنی‌ها با الله و دین او است؛ پس بر آنان واجب است که از این کار دست بردارند و بر علما واجب است که این بلا را مورد انکار قرار دهند.

شیخ عبدالعزیز طریفی | ترجمه: عبدالله شیخ آبادی


[۱] به روایت بخاری (فتح الباری به شمارهٔ ۳۵۳) و مسلم (۵۲۱).

[۲] برخی «ادیان» را صرفا قالب‌هایی اجتماعی می‌دانند که می‌توان دربارهٔ آن تعارف کرد. یعنی مثلا اگر آنان عید فطر را به ما تبریک گفتند، ما هم باید کریسمس را به آنان تبریک بگوییم! شیخ می‌خواهد بگوید احکام فرعی (مانند قوانین ازدواج) تنها مجموعه‌ای از دستورات خشک نیستند، بلکه لوازم و پیامدهای مستقیم پذیرش جهانی بودن رسالت محمد ﷺ هستند. اگر کسی تصور کند اسلام تنها برای یک زمان یا مکان خاص است، به راحتی می‌تواند در احکامی مانند ممنوعیت ازدواج با مشرکان یا ضوابط ازدواج با اهل کتاب تردید کند. (مترجم)

[۳] بخاری در کتاب الإیمان (۱۵۳) (۱/ ۱۳۴) و «شرح السنة» (۱/ ۱۰۴).

[۴] نگا: جلال الدین سیوطی، الدر المنثور (۱۵/ ۷۱۱).

[۵] حتی در زبان فارسی این سبک بیان برای تهدید یا برای بیان اینکه «خودت پشیمان خواهی شد» به کار می‌رود. مثلا گفته می‌شود: هر کاری می‌خواهی بکن! یا در ضرب المثل فارسی که از حدیث نبوی برگرفته شده آمده است: «باحیا باش پادشاهی کن، بی‌حیا باش هرچه خواهی کن»! و طبعا کسی از این حرف چنین برداشت نمی‌کند که برای بی‌حیا هر کاری جایز است! (مترجم)

[۶] ترمذی آن را در سنن خود، کتاب البر و الصلة (شمارهٔ ۱۹۰۰) و ابن ماجه در کتاب الطلاق، باب «مردی که پدرش به او فرمان طلاق همسرش را می‌دهد» (شمارهٔ ۲۰۸۹) و کتاب الآداب، باب «نیکی به پدر و احسان به دختران» (شمارهٔ ۳۶۶۳) روایت کرده‌اند؛ همچنین ابن حبان در صحیح خود، کتاب البر و الاحسان، باب «حق والدین» (شمارهٔ ۴۲۵) آورده و امام احمد نیز در چندین جای مسند خود به آن پرداخته است.

[۷] ابوداوود آن را در سنن (۳/ ۷۵۹)، کتاب البيوع و الاجارات، باب «بهای شراب و مردار» (شماره ۳۴۸۹) و امام احمد در مسند (۴/ ۲۵۳) روایت کرده‌اند؛ همچنین دارمی در سنن، کتاب البيوع، باب «نهی از خرید و فروش شراب» (شماره ۲۱۰۲) آورده است.

[۸] صحیح بخاری (شماره ۱۳۵۸)؛ صحیح مسلم (شماره ۲۶۵۸).

[۹] طبرانی آن را در المعجم الأوسط (۷/ ۱۷۵) و المعجم الکبیر (۸/ ۲۷۳) و (۸/ ۲۶۸)، ابن نصر مروزی در کتاب السنة (ص ۲۲) و بیهقی در سنن الکبریٰ (۸/ ۱۸۸) روایت کرده‌اند؛ همچنین ابن ابی‌شیبه در مصنف خود، از چندین طریق از ابی‌غالب (که حدیثش حسن است) از ابوامامه نقل کرده است.

[۱۰] صحیح مسلم، کتاب فضایل صحابه (شماره ۲۵۳۱).

[۱۱] مسند احمد (۱/ ۳۷۹).

[۱۲] صحیح بخاری (شماره ۲۸۵۴)؛ مسند احمد (۱/ ۳۲۳)؛ سنن ترمذی (شماره ۱۴۵۸)؛ سنن نسائی (شماره ۴۰۵۹)؛ سنن ابوداوود (شماره ۴۳۵۱)؛ سنن ابن ماجه (شماره ۲۵۳۵).

[۱۳] صحیح بخاری (شماره ۴۳۴۷)؛ صحیح مسلم (شماره ۱۹)؛ سنن ترمذی (شماره ۶۲۵)؛ سنن نسائی (شماره ۲۴۳۵)؛ سنن ابوداوود (شماره ۱۵۸۴)؛ سنن ابن ماجه (شماره ۱۷۸۳)؛ مسند احمد (۱/ ۲۳۳)؛ سنن دارمی (۱۶۱۴).

[۱۴] پیش‌تر تخریج آن گذشت.

[۱۵] صحیح بخاری (شمارهٔ ۶۹۲۳)؛ صحیح مسلم (شمارهٔ ۱۷۳۳)؛ سنن ابوداوود (شمارهٔ ۴۳۵۴)؛ سنن نسائی (۱۵).

[۱۶] پیش‌تر تخریج آن گذشت.