وقتی دعوتگر با دستِ خودش چراغش را خاموش میکند
ستایش مخصوص خدایی است که «دعوت» را زندگیای قرار داد که تنها با زبان سپری نمیشود. و درود و سلام بر کسی که کلامش نور، سکوتش هدایت و دغدغهاش رحمت بود.
روزگاری، دعوت در قلب دعوتگر مانند چراغی فروزان بود: از درون شعله میکشید و نورش به بیرون میتابید.
مردم تنها برای زیبایی سخنش سراغ او نمیآمدند، بلکه جذب گرمای ایمانی میشدند که از میان کلماتش جاری بود.
اما چراغ، هر چقدر هم قوی باشد، اگر صاحبش از سوخت آن غافل شود، کمنور میشود… اینگونه است که گاهی دعوتگر از میدان عقب میکشد؛ نه با قدمهایی که دیده شود، بلکه با بیتوجهی به آن سوختی که خوراک نور قلبش بود.
آغاز ماجرا: شکافی کوچک که هیچکس نمیبیند
هر عقبگرد روحی از جایی شروع میشود که جز خدا کسی از آن باخبر نیست. لحظهای که آن خشوع گم میشود، خشوعی که درها را میگشود… لحظهای که اذکار حیاتبخش روح به تأخیر میافتند، و لحظهای که سرمای انجام وظیفه و از سر خود انداختن، جای گرمای «اخلاص» را میگیرد.
همانطور که یک دیوار یکباره فرو نمیریزد… دعوتگر هم ناگهانی سقوط نمیکند. بلکه شکافهای کوچک زیاد میشوند: مشغلههای زیاد، بیحوصلگی، خستگی از مردم، سنگین شدن همت…
تا اینکه یک روز بیدار میشود و میبیند در حاشیهٔ جاده ایستاده است، در حالی که روزی تمام این مسیر در قلبش جریان داشت.
نشانههای خاموشی: بودنی که شبیه نبودن است
سایهٔ برخی دعوتگران هست، اما قدمهایشان دیگر اثری ندارد. در مجلسها دیده میشوند، در نشستها حرف میزنند و در مناسبتها نامشان هست… اما دیگر در چشمانشان آن درخشش سابق نیست و در صدایشان آن امیدی که دردهای مردم را از یادشان میبرد، شنیده نمیشود.
انگار دعوت برایشان لباسی شده که میپوشند، نه روحی که در آنها حلول کرده باشد.
گویی قلبی که برای دیگران میتپید، حالا خودش به دنبال گرمایی میگردد تا روشن شود، اما پیدا نمیکند.
شاید مردم متوجه این تغییر نشوند… اما خودِ قلب خوب میداند که حالا دیگر بیش از آنکه تأثیر بگذارد، حرف میزند؛ و بیش از آنکه زندهکننده باشد، فقط حضور دارد.
علت اصلی: وقتی رودخانه از سرچشمه خشک میشود
دعوت نه یک مهارت است، نه یک حرفه و نه یک نقش اجتماعی. دعوت رودی است که از رابطهٔ بنده با پروردگارش سرچشمه میگیرد. اگر سرچشمه خشک شود، از مسیر رودخانه فقط نقشی بر زمین میماند، بدون قطرهای آب.
شاید دعوتگر شرایط، مردم یا زمانه را ملامت کند… اما حقیقت این است که خشکی از زمانی شروع میشود که او یادش میرود سوخت چراغ دعوت، «اخلاص پنهانی»، «خلوتهای شبانه» و «صداقت در طلب» است.
هیچ دعوتی که تکیهگاهش خدا بود، ضعیف نشد؛ هیچ قلبی که پناهش محراب بود، پژمرده نگشت؛ و هیچ دعوتگری اثرش را از دست نداد، مگر وقتی که رابطهاش با الله آسیب دید.
لحظهٔ رویارویی: آیا هنوز نور جاری است؟
دعوتگر گاهی نیاز دارد شجاعانه مقابل خودش بایستد و بپرسد: آیا این راه، هنوز همان راه است؟ آیا کلمات هنوز از قلب برمیخیزند و بر قلب مینشینند، یا اینکه دیگر از قلب خارج نمیشوند؟ آیا دعوت هنوز دریچهای به سوی آخرت است، یا فقط پنجرهای شده رو به سوی مردم؟
خطرناکترین نوعِ غیبت این است که انسان روی صندلیاش نشسته باشد اما حضور نداشته باشد؛ اینکه قلبش استعفا داده باشد، در حالی که زبانش همچنان کار میکند.
این نوع غیبت دیده نمیشود… اما اثری را که خداوند در زندگی مردم برای او مقدر کرده بود، محو میکند.
راه بازگشت: زنده کردن چراغ، پیش از اصلاح مسیر
بازگشت به میدان، در افزایش فعالیتها و تنوع برنامهها نیست، بلکه در زنده کردنِ همان چراغی است که درون قلب است:
– بازگشت به آن لحظهای که دعوتگر برای اولین بار گفت: «خدایا، مرا وسیلهٔ هدایت کسی به سوی خودت قرار ده».
– بازگشت به یک وضوی آرام، سجدهای صادقانه و اشکی که دل را از آلودگیهای دنیا پاک میکند.
– بازگشت به قرآن؛ نه فقط به عنوان یک متن برای آموزش، بلکه به عنوان صدایی که با روح سخن میگوید.
– بازگشت به همنشینانی که به انسان زندگی میبخشند، نه کسانی که فقط توجیه میتراشند.
هنگامی که دل به سوی الله برگردد، نور نیز به چراغ برمیگردد، چراغ به مسیر برمیگردد، و مسیر دوباره به سوی مردم گشوده میشود.
در پایان: نگذار نورت بیآنکه بفهمی، خاموش شود
شاید دعوتگر منصبی را از دست بدهد یا در فلان کمیته حاشیهنشین شود؛ اینها خسارتهای دنیایی است و میشود از آنها گذشت.
اما خسارت بزرگ، این است که انسان از جایگاه ابلاغ پیام پروردگار کنار رفته باشد، در حالی که خیال میکند هنوز در آن جایگاه است.
اینکه گمان کند نور باقی است، در حالی که چیزی جز یک خاطرهٔ قدیمی از آن نمانده است.
دعوت مرحلهای نیست که تمام شود، یا کاری نیست که به پایان برسد؛ دعوت نَفَسی است که از قلبی بیرون میآید که پیش از دیدن مردم، خدا را میبیند.
پس مراقب باش که خاموش نشوی، و نگذار چراغ سینهات بینور شود؛ دلی را که روزی خداوند روشنش کرده، شایسته نیست با دستان خودت خاموش کنی.
عبدالله بن معيوف الجعيد

